داغ ترین ها:

نثر طنز

رتبه اول: زینب حاجی پور - دانشگاه علوم پزشکی شهیدبهشتی

 

فرجیسم

نام بیماری:عارضه فرجیسم (forjism disease )

( زمان شیوع:دی ماه-خرداد ماه-تیرماه(بسته به زمان بندی فرجه متغیر می باشد

چه افرادی بیشتر در معرض ابتلا هستند؟

هرفردی که با خطر امتحان و ارزشیابی روبه رو باشد

: علائم

مرحله ی اولیه (primary stage):

.فرد با جزوه اش بازی بازی میکند-

.در یخچال را باز می کند-

.تکرر ادرار می گیرد-

.افسوس می خورد که چرا پیش تر جزوه را نخوانده-

.در یخچال را باز می کند-

.به خودش فحش می دهد-

.گوشه ی جزوه اش قلب می کشد-

.در یخچال را باز می کند-

در انتها به دنبال جلسه شانزدهم جزوه ی بی صاحابش(این فرد خوددرگیری مزمن نیز دارد)است و چون-

.آنرا پیدا نمی کند پس در یخچال را باز می کند

مرحله ی ثانویه (secondary stage):

.در یخچال را باز می کند-

با مشاهده ی آمار پایین سرانه ی مطالعه در کشور احساس مصیبت می کند لذا کتابی-ترجیحا رمان-از-

قفسه بیرون می کشد، چایی می ریزد( اعلام برائت از غرب زدگان نسکافه خور )و با کتاب ؛ یار مهربان،

.دانا و خوش بیان لاو می ترکاند و پهلوانانه سرانه ی مطالعه را بالا می برد

.در یخچال را باز می کند-

مرحله رحم لله من يقرأ الفاتحة مع الصلوات (end-stage):

بیمار برنامه های شبکه مستند را پیگیری کرده و راس ساعت یازده قبل از ظهر برای تماشای مستند-

میرال شمال با مضمون "بررسی زندگی آهوی میرال توسط محیط بان بازنشسته در جنگل های هیرکانی

.شمال" لحظه شماری می کند

.به یاد پایان باز فیلمهای اصغر فرهادی می افتد و در تلاش است تا آنرا ببند -

به تاثیر روابط پويای عوامل اقتصادی-اجتماعی و فرايندهای زيستی-فيزيکی بر تحول اکوسيستم های-

.شهری در مقياس زمان و مکان می اندیشد و سر انجام همان جا پایین در یخچال بدرود حیات می گوید

.تشخیص آزمایشگاهی:نیازی به این سوسول بازی ها نیست ، فرد خودش نوربالا میزند که در فرجه است

درمان : ندارد

(((: شکیبا باشیم و در یخچالمان را باز کنیم

 

_________________________________________________________________________________________________________________

رتبه دوم: صبا فرشین پور - دانشگاه علوم پزشکی ایران

 

نام اثر:«خواب بیداری»                                                                       

روی یک مبل اشرافی در بهترین نقطه خانه نشسته بودم. دو مرد سیاه‌پوست، قوی‌هیکل، چغر و بد بدن که به جای لباس با برگ درخت، بدنشان را پوشانده‌بودند در اطرافم ایستاده بودند و با بادبزنی ساخته شده از پرهای طاووس، بادم می‌زدند. خجالت می‌کشیدم که نگاهشان کنم؛ چون آن برگ‌ها خیلی خوب نتوانسته بودند تمام اندامشان را بپوشانند. دنباله پیراهن زیبای حریری که به تن داشتم پاره شده بود و یک موش، درست در کنار پای من، تند و تند مشغول دوختنش بود. چهره موش خیلی برایم آشنا بود. وقتی که خوب دقت کردم فهمیدم یکی از همان موشهایی بود که در دوختن پیراهن سیندرلا هم کمک کرده بود. صدای مرموز و دورگه‌ای که گوینده‌اش معلوم نبود دائماً در فضا می‌پیچید و جمله‌ای را تکرار می‌کرد: پنج وظیفه مدیریت عبارت است از: ... پنج وظیفه مدیریت عبارت است از: ... صدا گاهی دور بود و گاهی نزدیک؛ گاهی بلند و گوش خراش و گاهی آرام و نجواگونه؛ اما پیوسته و بدون توقف، درست مثل یک نوار صوتی، تکرار میشد. هر پنج دقیقه یک بار، بادی در دلم می‌پیچید و یک مرغ کوچک با فنر از حلقم بیرون می‌زد و ضمن اعلام ساعت، با درد فراوانی دوباره به شکمم برمی‌گشت. یکی از چیزهایی که خیلی توجه مرا به خودش جلب کرده بود؛ غول چراغ جادویی بود که در منتهی الیه سمت راستم، دست به سینه و معلق در هوا خودنمایی می‌کرد. دنبال فرصتی می‌گشتم که امتحانش کنم و ببینم آیا واقعاً درست عمل می‌کند یا نه؟
صدای اعلام ساعت مرغ عزیز داخل شکمم و آن صدای مرموزی که مدام پنج وظیفه مدیریت را یادآوری می‌کرد، ذهنم را آشفته می‌کرد و یکنواختی فضا، حوصله‌ام را سر می‌بُرد. تصمیم گرفتم تلویزیون را روشن کنم. از غول چراغ جادو خواستم که این کار را برایم انجام دهد. اما در جواب، غول زبان نفهم، لبخند مرموزی گوشه لبش زد و نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت. از چشم‌های بادامی‌اش حدس زدم که یک غول چینی است. یک لحظه تمام خانه مجللمان روی سرم خراب شد. افسوس خوردم که چرا به جای حمایت از تولید ملی، باید از غول بی کیفیت چینی استفاده کنم؟ عصبانی شدم و فوراً از یکی از دو قلچماقی که در اطرافم ایستاده‌بودند خواستم که غول را از قصر بیرون بیندازد. همین که قلچماق عزیز از جایش حرکت کرد، تمام برگ‌های بدنش جابجا شدند. این قسمت از خوابم برفکی شد و با رنگ قرمزی در وسط صحنه نوشته شد: مثبت هجده! خواهشمندیم اگر زیر هجده سال هستید از دیدن این قسمت از خواب جداً خودداری بفرمایید!
بعد از اتمام ترمیم پارگی پایین لباسم از جایم بلند شدم و از حاشیه استخر بزرگی که در وسط خانه بود؛ خرامان خرامان به سمت تلویزیون حرکت کردم. از پنجره کنار تلویزیون چشمم به هواپیمای پدرم افتاد که از دور داشت به خانه نزدیک میشد. بعد از چند دقیقه "بوئینگ 747 پراید " پدرم در وسط حیاط فرود آمد. چقدر به پدرم افتخار می‌کردم که همیشه از وسایل نقلیه ایرانی استفاده می‌کند. پدرم ظرف چند ثانیه با عملیات راپل، تک تک طبقه‌های برج را پیمود و از پنجره خانه، داخل شد. با دیدنش دهانم چند لحظه‌ای از تعجب باز ماند و مرغ عزیز داخل شکمم ضمن سوء استفاده از دهان باز مانده‌ام تند و تند، بیرون می‌پرید و اعلام ساعت می‌کرد. پدرم حداقل پنجاه سانت کوتاهتر از حالت عادی شده بود و یک دامن خال خالی قرمز تنش بود. با شنیدن صدای پدرم، مادرم از اتاقش بیرون آمد. باورم نمیشد... پنجاه سانت بلندتر از همیشه شده بود و سبیل کلفتی پشت لبش خودنمایی می‌کرد. پدرم با دیدن مادر، انگار که جن بوداده دیده باشد حسابی ترسید و از شدت ترس، دور استخر شروع به دویدن کرد که مبادا به دست مادرم بیفتد و مادرم هم با قدم‌های بلند و خنده‌های شیطانی هر لحظه به پدرم نزدیک و نزدیک‌تر میشد. هر ثانیه‌ای که می‌گذشت مادرم بلند و بلندتر میشد و پدرم کوتاه و کوتاهتر. آنقدر کوتاه شد که با آن دامن زیبای قرمز و خال خالی‌اش شبیه پسربچه‌هایی شد که جشن ختنه سورانشان است. آنقدر دوید که دیگر از نفس افتاد. با ترس و اضطراب خودش را به من رساند و از پاهایم آویزان شد، می‌خواست چیزی به من بگوید؛ اما صدای پیچیده در سالن، آنقدر بلند بود که نمی‌توانستم صدای پدر را بشنوم. آن صدای مبهم، تقریباً دیگر داشت فریاد میزد: پنج وظیفه مدیریت عبارت است از: ... مرغ داخل شکمم، حسابی ترسیده بود و پرهایش کنده شده بود و از شدت اضطراب، هر ثانیه بیرون می‌پرید و ساعت را اعلام می‌کرد. به هر زحمتی بود از میان انبوه سر و صداها، صدای پدرم را شنیدم که با لحن کودکانه‌ای گفت: تو لو خدا نجاتم بده. اون لولوئه میخواد منو بوخوله! مادرم دیگر درست در چند قدمی پدرم قرار داشت و اگر دستش را دراز میکرد می‌توانست به راحتی او را به چنگ بیاورد که پدرم مثل همیشه زرنگی کرد و شیرجه زد داخل استخر وسط خانه. از چشم‌های مادرم می‌ترسیدم! نگاهش درست مثل نگاه قاتل فیلم کشتار با ارّه برقی بود. با فریاد گوش خراشی خودش را به دنبال پدرم داخل استخر انداخت و هر دو از نظرم ناپدید شدند.
وقتی دوباره آرامش به خانه برگشت، نفس راحتی کشیدم؛ کنترل تلویزیون را برداشتم و سلانه سلانه خودم را به جایگاهم ‌رساندم. در این لحظه بود که یک دفعه حس کردم سوز عجیبی داخل قصر پیچید. سرمای طاقت فرسایی تمام وجودم را دربرگرفت. از آن دو ندیمه نخراشیده و غول پیکرم خواستم که دیگر بادم نزنند. اما فایده‌ای نداشت... سرما هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد. تلویزیون را روشن کردم. خانومی که به عنوان مجری در برنامه مشغول صحبت کردن بود را می‌شناختم. هر روز او را در مترو می‌دیدم. "خانومای گلم، آدامس‌های بووووق، در طعم‌های مختلف، بسته‌ای هزار، خوش‌بوکننده دهان، خنک کننده دهان، بسته‌ای هزار، خانومی خواسته باشه، میارم خدمتش. اگر هم که پول نقد همراهتون نیست، کارتخوان موجوده..." الآن هم دقیقاً داشت همان جمله‌های همیشگی را تکرار می‌کرد و تنها تفاوتش این بود که اسم آدامس را قید نکرد و آن هم احتمالاً به خاطر بحث تبلیغات در صدا و سیما بود. دمای اتاق هر لحظه کمتر و کمتر میشد. آب استخر داشت یخ میزد. آن صدای مبهم ناشناس، از سرما میلرزید و به سختی به گوش می‌رسید: پنججج وظیفه مدیررریت عبارررت است ازززز: ... کانال تلویزیون را عوض کردم. یک فیلم اکشن پخش میشد که در آن صحنه، شخصیت اصلی فیلم، گلاب به رویتان وارد سرویس بهداشتی شد و اسلحه‌اش را داخل سیفون دستشویی قایم کرد، پلیس به دنبال او تک تک توالت‌ها را می‌گشت... با این سرمای عجیبی که داخل خانه بود، حوصله‌ فیلم اکشن نداشتم. صدای پتکی یک دفعه در فضای قصر پیچید، صدایی که انگار داشت خانه را روی سرمان خراب میکرد! سعی کردم نسبت به آن صدا بی‌اعتنا باشم. کانال تلویزیون را عوض کردم. گوینده‌ای با انرژی فراوان داشت می‌گفت: آیا می‌دانید بهترین راه لاغر شدن چیست؟ عرق کردن! عرق کردن و عرق کردن! با شنیدن این جمله به یاد آن دو بزرگوارِ بزرگِ طرفینم افتادم! با هزار استغفرالله و نعوذ بالله، آرام سرم را چرخاندم تا ببینم در این سوز و سرمای عجیب با آن بدن‌های نیمه برهنه در چه وضعی‌اند. با صحنه‌ی عجیبی روبرو شدم! آن دو قلچماق محو شده بودند و به جای آن‌ها دو کاسه توالت عظیم الجثه مانند دو مجسمه سنگی در اطرافم روی زمین بود. چند لحظه‌ای به آن صحنه خیره ماندم. ترس، وجودم را گرفته‌بود. صدای پتک دوباره در فضا پیچید و مرا به خودم آورد. سر که برگرداندم تمام آب استخر یخ زده بود و قندیل‌هایی در اطراف قصر آویزان بود. با آن پیراهن حریری که تنم بود، حس می‌کردم استخوان‌هایم در حال یخ زدن است، کانال تلویزیون را عوض کردم، خواننده محبوبم در حال اجرای آهنگ مورد علاقه من بود. همان آهنگ دوست داشتنی که به عنوان زنگ تلفن همراهم انتخاب کرده بودم. صدای هوهوی تند باد و طوفان ایجاد شده در قصر، صدای پتک ، صدای اعلام ساعت مرغ داخل شکمم، آن صدای مرموز ناشناس: پنج وظیفه مدیریت... همه و همه نمی‌گذاشت که صدای خواننده را بشنوم. چند لحظه‌ای سرم را بین دستانم گرفتم و سعی کردم بر خودم مسلط شوم که یک دفعه ضربه‌های آرام دست ناشناسی را از پشت بر روی شانه‌ام حس کردم. سر برگرداندم. همان خواننده بود! این جا چه میکرد؟ به محض دیدن من، آهنگ مورد علاقه‌ام را با صدای انکر الاصواتی شروع به خواندن کرد. صدایش انقدر بلند بود که داشت پرده‌های گوشم را پاره می‌کرد. سربرگرداندم تا کانال تلویزیون را عوض کنم که دیدم تلویزیون در حال تبلیغ کاسه توالت است. با تعجب نگاهی به دور و برم انداختم. تمام قصر پر شده بود از کاسه توالت. صدای پتک، دیگر داشت ساختمان را می‌لرزاند، خواننده داشت در گوشم، عربده می‌کشید. دیگر نمی‌توانستم تحمل کنم، تمام قوایم را جمع کردم و از عمق جانم فریاد کشیدم...
بیدار که شدم، تلفن همراهم با همان آهنگ زنگ خواننده محبوبم درست در بالای سرم، داشت خودش را می‌کُشت. بدون توجه به فردی که پشت خط بود، تلفن را قطع کردم. مرغ بریان شام دیشب، هنوز سر دلم سنگینی میکرد. برادر کوچک شش ساله‌ام توپش را با تمام وجود، همانند پتکی به دیوار اتاقم می‌کوبید و شیشه‌های اتاقم را می‌لرزاند. پتو از رویم کنار رفته بود و تمام وجودم یخ زده بود. در آن لحظه حس میکردم که به دستشویی بیشتر از اکسیژن نیاز دارم. همین که خواستم به سمت سرویس بروم چشمم به کتابی افتاد که روی میز کنار تختم قرار داشت. همان درسی که فردا امتحانش را داشتم. از جایی که خودکار در وسطش بود بازش کردم. آخرین جمله‌ای که زیر آن خط کشیده بودم نوشته بود: پنج وظیفه مدیریت عبارت است از:...

 

_________________________________________________________________________________________________________________

رتبه سوم: سبحان طباطبایی محمدی - دانشگاه علوم پزشکی آبادان

 

نثر طنز _ سرگذشت آلچرت انشتین

آلچرت انشتین(Alchert Einstein)؛ برادر ناتنی و دوقلوی آلبرت انشتین، چندین سال بعد از آلبرت، در سن سه سالگی و در خانواده‌ای مذهبی چشم به جهان گشود.

وی بسیار باهوش تر و با استعدادتر از برادرش بود.

ضریب هوشی بالا و توانایی های خارق العاده اش باعث شد خانواده ی وی،برای حفاظت از او در برابر حسودان تنگ نظر و عنودان بدگهر، آلچرت را به دور از انظار عمومی پرورش دهند!

سرانجام تصمیم بر این شد که پس از پایان دوره دبیرستان، آلچرت را برای ادامه تحصیل راهی ممالک خارجی بنمایند تا استعدادهایش در آلمان به هدر نرود.

در نهایت با مشورت های بسیار به این نتیجه رسیدند که آلچرت برای ادامه تحصیل به ایران بیاید زیرا گفته می شد تعداد دانشگاه های ایران حتی از پرجمعیت ترین کشور جهان هم بیشتر است و بنابراین طبیعتاً در زمینه آموزش از جمله کشورهای پیشرفته محسوب میشود!

بدین ترتیب آلچرت انشتین به ایران سفر کرد و تحصیلات خود را در رشته ی "مهندسی طراحی و ساخت فضاپیما با استفاده از دانشهای نوین اصلاح بذر متکی بر تکنیکهای طب سوزنی سورئالیسم" در دانشگاه پولکی واحد چنگیزآباد سفلیٰ ادامه داد.

وی علی رغم تلاشهای بسیار و شب زنده داری های فراوان،ترم اول را با مشروطی پشت سر گذاشت!برادر وی، آلبرت،که از قضا بسیار حسود بود از شنیدن این خبر روحیه گرفته و برای اثبات توانایی های خود تلاشش را در یادگیری فیزیک دو چندان کرد.

پیدا کردن دوستان خبره ی هم دانشگاهی و هم خوابگاهی نقطه عطفی در پیشرفت علمی آلچرت بود و او ترفندهای بسیاری از آنان آموخت!

وی ترم دوم را با تکنیک کاهش نود درصدی مطالعه و افزایش دویست درصدی پاچه خواری با معدل عالی سپری کرد.

او طی مدت تحصیل خود در چنگیزآباد به همراه دوستانش موفق به کسب مهارت ها و افتخارات خارق العاده ی جدیدی شد از جمله:

۱_توانایی حلقه کردن دود خروجی از دهان هنگام کشیدن قلیان!

۲_دانلود فایل هایی با حجم چندین گیگابایت با استفاده از اینترنت پرسرعت ایران

۳_بیست و پنج و نیم ساعت خواب بدون تغییر وضعیت بدن در یک روز!

و از همه مهم تر؛

۴_استفاده از غذای دانشگاه محل تحصیل تنها با صد و چهل و پنج بار تجربه مسمومیت غذایی در سال _که آن زمان در نوع خود رکورد خوبی محسوب میشد_.

چندین سال گذشت و بالاخره آلچرت با پشکار و تلاش بسیار موفق به اخذ مدرک دکترا در رشته ی خود شد اما پس از فارغ التحصیلی متوجه شد در ایران هیچ شغلی متناسب با رشته اش وجود ندارد و وی تنها میتواند با مدرکش برای خود موشک کاغذی ساخته و ساعتها مشغول گردد یا اینکه از آن به عنوان ابزار کمکی برای گرفتن جواب مثبت در خواستگاری استفاده کند.

یک سال بعد از اخذ مدرک دکترا در حالی که تلاشهای آلچرت انشتین برای ایجاد شکل مثلث و متوازی الاضلاع با دود قلیان بی نتیجه مانده بود آلبرت به عنوان دانشمندی بزرگ در سطح جهان شناخته شد.

حمایت آلبرت انشتین از تولید سلاح اتمی در امریکا پیش از جنگ جهانی دوم،جرقه هایی برای تولید سلاحی مرگبارتر از بمب اتم در ذهن آلچرت ایجاد کرد که باعث شد او سالها بعد،خودرویی به نام پراید را به ایران وارد و با قیمت هنگفت به عنوان مرگبارترین بمب جهان به داوطلبان رانندگی انتحاری عرضه کند؛ بمبی که گذشت زمان ابعاد جدیدی از قابلیتهایش را نمایان ساخت.

آلچرت که با این ابتکار پول خوبی به دست آورده بود موفق شد در عرض یک سال در کمال شایستگی!!! سی و چهار مدرک دکترای دیگر نیز بگیرد (گفته میشود این موضوع باعث دق مرگ شدن آلبرت بر اثر حسادت شد.)

وی تا پایان عمر در ایران ماند و با ارتقای مدلهای پراید به انواع کشنده تر، در دریایی از پول کرال پشت رفته و با سرافرازی زندگی کرد.

دستهای پشت پرده باعث شدند آلچرت انشتین بر خلاف آلبرت،با تمام شایستگی هایش چندان مشهور نشود!

وی در سن صد و چهل سالگی درحالی که از سرطان ریه جان سالم به در برده بود، به علت آپاندیسیت به بیمارستان مراجعه نمود و چند روز پس از ترخیص، به علت کهولت سن درگذشت.

(البته گفته می شد لنگه کفشی که بعد از عمل جراحی در شکمش جا مانده بود نیز در مرگ وی بی تاثیر نبوده که این احتمال به شدت تکذیب شد)

مقبره وی پذیرای عده کثیری از دوستداران و شیفتگان علم بود اما بعد از دوسال به علت بی توجهی و عدم رسیدگی مسئولین، با خاک یکسان شد و چندی بعد به همت زمین خواران به ویلایی لوکس بدل گشت!

روحش شاد و یادش گرامی باد.          

_________________________________________________________________________________________________________________

 

حسین صمدی - دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی

 

جدیدالورودها

 

شنیدم که پدری در قریه ولنجک پسر جدید الورود خود را پند همی داد :

باب اول، تغذیه:

ای جان پدر و ای مایه تباهی دنیا و آخرت من، یاد دارم که وقتی در حاشیه سواحل قیرگون رود همیشه آمازون سر به جیب مراقبت و سرانگشت تدبیر در حفره بینی فروبرده و سخت مشغول جست وجو بودم که حکما گفته اند: هرچیز که در جستن آنی، آنی! بیخود گفته اند. ناگاه بوفالویی را دیدم سخت هراسان و 16نعل گریزان و حرف های 18+ بر زبان . گفتمش این حال چیست؟ گفت مسئولین سلف "دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی" جهت تهیه گوشت مرغوب آمده اند تا خاااار ما را از گل ما جدا کنند. خدایش بیامرزد! و نیز بدان که هر زمان  چند #کارگر_ساده! را در چمنزار های دانشکده مشغول کار دیدی غدایی دارید بس غریب بنام قرمه سبزی!

                        برگ درختان سبز در نظر سلف ما              هر ورقش قرمه ایست معرفت کردگار

باب دوم،آموزش:

در عنفوان جوانی چنان که افتد ودانی تازه از آمازون بازگشته بودم که دیدم آموزش (قصر ا.. ظله عنا) تنی چند از دانشجویان بی نوا را خوابانده و مشغول شست و شوی معده آنهاست .سبب را جویا شدم، گفت: این دانشجویان بعضی از کلاس ها را غیبت کرده اند، ربطش را پرسیدم،گفت : ای ملحد، مگر نمیدانی غیبت کردن همانا و خوردن گوشت برادر مرده خود همان!! چون این استدلال شنیدم،رشته های پشمینه ای که بر تن داشتم فر خورد و مجدد به سوی سواحل قیر گون رود همیشه آمازون رهسپار شدم.

باب سوم، در مذمت جوگیری:

یاد دارم شبی را که صباحش امتحانی بس دشوار داشتیم ولی فارغ از غم روزگار و فلک لاکردار و گردون بوقلمون وار در خوابی پرتقالی فرو غلتیده بودم که ناگاه صدای نعره ای به هوشم کرد. به دنبال صدا به کتابخانه خوابگاه روان شده و دیدم یکی از جدیدالورود ها چنان مشغول مطالعه است که انگار نه انگار عاقبت همه مان یک وجب خاک است. پرسیدم این چه حالت است؟ گفت: این شرط آدمیت نیست دخترا 18+ دور خونده باشن اونوقت من هنوز دور هفتمم! (نمیدانم چرا این جایش را محاوره ای گفت!). پاسخش را که شنیدم مدتی همچون مرحوم هاردی به دوربین خیره شدم و سپس به ادامه خواب پرداختم. ضمنا من دیگر آن آدم سابق نشدم!

ترانه ضمیمه!:

پیش خودت گفتی که کنکورموخوب دادم و عشق و حالم شرو شد

  •  

یه چیزی میگم از شوخی گذشتهروزای خوب در انتظارن ، بپاش*

درسته که یه سختی هایی دارهخاطره میشن همه ی سختیاش

 

*فعل امر به معنی پاشو! ( مثل بخند، بگو و...)!

 

_________________________________________________________________________________________________________________

 

زهره تاج آبادی - دانشگاه علوم پزشکی شهیدبهشتی

 

خوابگاه دختران !

 

حتما برای شما هم بارها این اتفاق پیش آمده که خسته و کوفته ، زار و نزار از کارهای روزانه من جمله سر کلاس جلوس کردن ها در دانشکده ( با اغماض از کلاس های یکی بود یکی نبود و یک در میان نرفته ) و بسیار فسفر سوزاندن و بتا – 2 -گلیکوژن هیدرولیز کردن و آلفا – 1 – گلوکز مصرف نمودن و استیل کو آ ساختن و زنجیره های طولانی تری از متابولیسم ها و کاتابولیسم ها به منظور گوش کردن به درس استاد ( با صرف نظر از متابولیسم های منتهی به تحریک هسته های سجافی در مغز و روشن شدن نورون های non-REM on   و ترشحات استیل کولین و فعال شدن بخش روسترال زیرنهنج ( یا به عبارت فرنگی ، hypothalamus ) به منظور ایجاد خواب و چرت و قیلوله در 99 درصد بازه ی برگزاری کلاس )  و پر شدن اشکام ( جمع مکسر شکم ! ) بعد از تناول ناهار بسی لذیذ دانشکده ( که صدها درود و رحمت بر روان پاک پختنده ی غذا باد ) و چه بسا سایر اعمال شاقه ی مشابه کارهای ذکرشده ، نیاز به داشتن جایی برای استراحت و در کردن خستگی و مجال یافتن از این همه بار کار را در خود یافته اید ، جایی که برخلاف نمازخانه ی طبقه دوم دانشکده گرم باشد و برخلاف صندلی های کلاس های دانشکده نرم باشد و برخلاف محیط دانشگاه ، ساکت باشد و به دور از سروصدای قوم دانشجو و حضور پس زمینه ای به نام صدای استاد که عضله ی استرنوکلیدوماستوئید فلان جاست و هموگلوبین زنجیره ی آلفا-بتا دارد و عکس رادیولوژی باید AP باشد و فلان و بهمان ...!

یکی از اماکن محترمه ای که این امکان را برای دانشجو فراهم می کند ، جایی ست مقدس به نام خوابگاه K

این مکان ، جایی ست بسیار بزرگ و بسیار مرتب و بسیار تمیز و بسیار عزیز و بسیار مجهز به پیشرفته ترین امکانات و جدیدترین دستاوردهای دانشمندان و ساخته شده با فناوری نانوتکنولوژی و ... .

 به سوی چراغ قوه ی گوشی نوکیا دوازده-دوصفر قسم که اگر فکری جز این بکنید ، مدیونید . البته از آن جایی که تنها خداست که بی عیب و نقص است و مخلوقات همه ناقصند و به عبارت خودمانی تر " هر خوشگلی یه عیبی داره " ، بدیهتا اندک عیوبی نیز در صورت داشتن چشم غیرمسلح به میکروسکوپ بصیرت ، در این مکان عزیز یافت می شود ، که بنده اصلا نمی خواهم زبان به ناشکری باز کنم و این عیوب را بازگو نمایم ... .

مثلا نمی خواهم بگویم که اتاق های خوابگاه خیلی کوچک و تنگ و تاریک و نمور می باشد ، به گونه ای که زمان تناول شام و ناهار و صبحانه در اتاق ، وقتی که بساط سفره را می گسترانیم ، انگشت سبابه ی دست راست هم اتاقی اولی می رود در بخش پوستریور لارنگوفارنکس هم اتاقی دومی و شست پای چپ هم اتاقی دومی می رود در عنبیه ی  چشم راست هم اتاقی سومی و چنگال هم اتاقی سومی می رود در غذای هم اتاقی اولی و ... اصلا چنین چیزی نیست ، اصلا .

یا اینکه قصد داشته باشم بگویم که مسئولین خوابگاه ، همگی به اتفاق معتقدند که ما بلانسبت از ذریه ی پاک طیور و ماکیان می باشیم و باید راس ساعت 9 در خوابگاه باشیم واگرنه تاخیری می زنند و در پی آن تهدید به اخراج و کمیته ی انضباطی و گزینش و چند خوان رستم دیگر باید طی کنیم که آقا ما فلان کردیم و چی چی کردیم و ببخشید و ... .

درمورد این حیوانات و جک و جانورهای موجود در خوابگاه اعم از چهارپایان و دو بالان و هشت پایان ( به استحضار می رسانم که منظور حقیر عنکبوتیان است و نه اختاپوس ) هم که اصلا چیزی نمی گویم ، به راستی که زمین خدا برای جنبندگان و دابه است و طبق رل انجمن حمایت از حقوق حیوانات به علاوه ی  ان.جی.او ی دفاع از محیط زیست منهای سازمان حمایت از حقوق بشر ، این مخلوقات خدا هم اگر بیشتر از ما حق استفاده از زمین خدا را نداشته باشند ، قطعا حق شان کمتر هم نخواهد بود و ما نیز در این راستا یاد گرفتیم که قانون همزیستی مسالمت آمیز ( یادگرفته شده در زیست سال چهارم دبیرستان ، نظام آموزش قدیم 3-3-6 ) را اجرا بنمائیم و دوستانه زندگی کنیم چنانکه اگر یک روز به هنگام ورود به خوابگاه ، دم تکان خوردن اون گربه سفید-نارنجی-راه راهه را نبینیم ، بسی دلتنگ می شویم و انگار جزئی از وجودمان کم است یا اگر هنگام غذا خوردن ، موزیک لایت صدای دعوای اون گربه دم سیاهه با اون گربه خال خالیه را نشنویم که اصلا سوء هاضمه می گیریم یا اگر در سالن همگام با قدم زدن بلوری سوسک های مشکی رنگ عشقه راه نرویم اصلا حس تنهایی خفه مان می کند و اگر این نوای دلنشین و گوش نواز کلاغ ها نباشد که اصلا دیگر چه کسی می خواهد ما را از خواب بیدار کند تا به درس و دانشگاه برسیم ؟! کما اینکه جدیدا در شورای خوابگاه نظر بر این شده که بسی حیف است اگر با وجود داشتن چنین حیات وحش غنی از هرگونه نسل رو به انقراض و رو به انبساط و رو به انقباض و نادر و غیرنادر جانداران اهلی و وحشی ، یک باغ وحش درگوشه ی حیاط تاسیس ننماییم و اندک پولی در نیاوریم و نزنیم به زخم های خوابگاه مان ... .

جا دارد یادی هم بکنیم و فاتحه ای بفرستیم بر روان پاک آن فرد بسیار محترمی که تلویزیون بلوک را درست مجاور دیوار اتاق مطالعه تعبیه کردند و بدین منظور باعث شدند در اواسط دوره ی حساس بازی های والیبال ایران با کشورهای خاورمیانه و خاورداخله و خاورخارجه و خاورپوستریور و خاورانتریور ، به جهت اعتراض عزیزان بسیار درسخوان خوابگاه ، کابل تلویزیون توسط ناظمه گروگان گرفته شود و کلا بساط تلویزیون چیده شود و نتوانیم همچنان از دیدن تساوی های ارزشمند و باخت های چیزی از ارزش ها کم نکن تیم والیبال مان در مسابقات لذت ببریم و از نعمت الهی رویت باقی برنامه های بسیار جذاب صدا و سیما ، محروم گردیم .

در همین اثنا لازم می دانم فاتحه ی دیگری قرائت کنیم بر روان مبارک مهندس محترمی ( که لعنت و صد لعنت بر دانشگاه فاقد در و پیکری که به او مدرک داده ) که لوله کشی های خوابگاه را به گونه ای طراحی کرده که اگر یک شیر آب گرم باز شود ، یا باید در کل واحد ، دیگر شیری باز نشود یا اگر باز شود در عرض سیم ثانیه ، دمای آب از 99 درجه ی فارنهایت به 1000- درجه ی سلسیوس تنزل می کند و دقیقا به همین علت است که هیچگاه نمی توان از تمام حمام ها همزمان استفاده کرد و ناچارا باید شیفتی به پاکستان مشرف شویم !

اصلا هم نمی خواهم بگویم که سیستم های گرمایشی و سرمایشی خوابگاه ، شده حتی یک بار به جهت ثبت در تاریخ هم درست و به قاعده عمل نمی کنند چنانکه در سرمای سیاه زمستان ، یکهو شوفاژ ایران رادیاتور ( پشتم گرمه !) ما را از گرمای وجودش محروم می کند یا آنی در گرمای جان کاه تابستان ، کولر بی محل می سوزد و کار نمی کند و مجبوریم نوبتی برویم روی پشت بام خوابگاه و درون کولر پوف کنیم تا اندک هوایی به اتاق برسد و بدن مان از شدت گرما پوفله پوفله نشود !

بیش از این دهان مرا باز نکنید وگرنه می گویم که چه غذاهایی در شکم ما بینوایان فرو می کنند ، از باقالی پلو با گوشتی که بی گوشت است گرفته تا لازانیای توکسیکی که با فاصله ی کمتر از 30 ثانیه بعد از رسیدن به خم صعودی اثنی عشر ، چنان مسمومیتی به فرد منتقل می کند که استنشاق یک تن سرب خالص ، تا زرشک پلو با مرغی که تنها چیزی که درآن پیدا نمی شود زرشک است و مرغش انقدر نپخته که با حرکات شدید دندان ها و فشار 370000 نیوتن بر متر مکعبی که بر تک تک تار و پودهای آن وارد می شود ،  به قطعاتی تقطیع نمی شود که لااقل از گلو پایین برود ، تا قرمه سبزی هایی که دقیقا یک روز بعد از اعمال شدن ماشین چمن زنی بر سر کچل چمن های حیاط خوابگاه در منوی غذایی قرار می گیرند و الی آخر ... .

یک نکته ی درگوشی دیگر هم می گویم ( که اگر به موجودات از ما بهتران اعتقاد ندارید و یا بسی ترسو هستید ، این بخش را نخوانید وگرنه عواقبش پای خودتان است ) آن هم اینکه ظاهرا این مکان زمانی مقر ارواح و اجنه بوده و نیز هست ، چنانکه دیده شده ظرف ها را می شوییم و روی سینک می گذاریم تا خشک شود و وقتی دو دقیقه بعد بر میگردیم می بینیم جا تر است و ظرف ها نیست ، یا اینکه مثلا قابلمه ی تفلون مان که روی گاز بوده و داشته قل قل می کرده یکهویی از 2 بلوک آن طرف تر سر در می آورد ، دیگر اینکه یک روز در یخچال را باز می کنی و می بینی مرغی که دیشب خریده بودی ( آن هم بعد از یک ماه پول جمع کردن و در قلک ریختن و گشنگی کشیدن ) ، به طرز عجیبی لابد بال و پر درآورده و فرار کرده تا با دسته ی غازهای مهاجر به سمت جنوب مهاجرت کند ، یا اینکه لباس هایی که روی بند به انتظار خشک شدن نشسته اند ، به سرقت می روند و هرچه به اجنه ی عزیز می گوییم که آقا هرچی می دزدی بدزد لااقل لباسا رو ندزد ، بهداشتی نیست و این حرفا ، عمرا اگر در گوش کرشان فرو رود ، خلاصه که این اجنه و ارواح و اشباح و ایدی الغیب ، چنان پرچم فرماندگی بر گستره ی خوابگاه برافراشته اند که نگویید و نپرسید ...!

خلاصه ، سرتان را درد نیاورم و از اصل مطلب دور نشویم ، قصد این بود که بگویم خوابگاه جای بسیار خوبی ست و محلی ست برای استراحت کردن و درکردن خستگی های روزانه و به قولی " هیچ جا خوابگاه خوده آدم نمیشه " و این ها را نمی خواستم بگویم ، شماهم ناشنیده بگیرید باشد که رستگار شوید و این نکته از من به شما نصیحت که هرگز زبان تان را به ناشکری و نسبت دادن عیوب به خوابگاه نگشایید که لال باد زبان تان از ذکر مشکلات این خوابگاه سبحان ! و مبادا که مشکلات مان ، قضیه ی " یکی داشتم دوتا شد ناشکری کردم سه تا شد " ، بشود !

هپی لیوینگ فی الخوابگاه !

_________________________________________________________________________________________________________________

 

سید امین موسوی پور - دانشگاه علوم پزشکی گناباد

 

وسط نامه

 

آورده اند که:

در روزگاران نه چندان نزدیک، در سرزمین هایی نه چندان دور، تاجری بزرگ مایه و کوچک مقیاس می زیست به نام خواجه میرزا که چون بسیار در زندگی گهربار خود میان جوان های نیک بخت و دلباخته را جوش همی داده بود، او را "میرزا جوشکار" می خواندند. روزی از روزها پسر وسطی میرزا به نام "وسط میرزا" نزد مادر خود رفته و وی را عرضه داشت که: (( ای مادرجان! من اکنون در  عنفوان جوانی به سر می برم. مرا دریاب که که مجرددان این حقیر پر گشنه و بیش از این تاب وتوان تجرد را ندارم. پس با پدر چاره ای اندیشیده تا مرا از این غم و محنت رهانیده و بهر حقیر خال جوشی تفضل بفرمایید))

مادر چون این سخن را بشنید، فرزند را بگفت: (( ای جان مادر! الساعه چادر همت به دندان گرفته، گوش شیطان را کر کرده و یک دختر زیبا و پر هنر را برابت بیابم، یافتنی! پسر که چند صباحی در مکتب خانه های فرنگ روزگار گذرانده بود، از این کلام مادر آشفته گشت و ناله سر داد که: ((ای مادر جان! اکنون دور و زمانه عوض گشته است و هریک از پسران، خود زیبا رویی را برای خود یافته و جینگیلی مستان روزگار سپری می کنند. من نیز هم اکنون به "تماشا گرام" سرکوچه که کامبیز میرزا و ساسی فرزند میرزای قاضی به من معرفی کرده اند روانه شده و یک زیبارویی خواهم یافت که چشم تمام عفت خانم های محل به تنگ آید به حق پنج تن!))

پس پسرک آهنگ تماشاگرام بکرد و چون بدانجا برسید، با دیدن جلا و جبروت آن مکان برق چهارفاز از کله بی زلفش بیرون جهیده و بسیار متحیر و حیران گشت. در میانه تماشاگرام زیبارویی بس زلفریب و حیلت کار با گردنی برافراشته و ظاهری خاک برسری گونه با غرور ایستاده بدی و یک پای خود را بالا آورده و به اطراف می نگریست، چنانکه شاعران در وصف رخش ناتوان، متکلمان از صنع وجودش بی لسان و متمولان در نزدش بی قران بودند! نامبرده گوسفندی زیباپیکر را در آغوش گرفته بود و پیوسته به سمت جوانک هایی که دور او همچون مجانین سر به بیایان نهاده جلوس کرده بودند بانگ برمی آورد که: (( من و بزی کوچولویم هم اکنون!)) جوانک های ناخرد نیز انگشت های شست خود را به سوی او نشانه گرفته و یک صدا و از فرط شیدایی بانگ بَک همی دادند که: (( پسندیدیم!))

القصه، پسرک چون این ماجرا و زیبارو را بدید عنان و دل و دین را در ره معشوق از کف بداد و فی المجلس دل در گرو او بسته، فی الفور به سمت مادر روانه گشت تا شرح پریشانی خویش باز گوید. پس چون به نزد مادر برسید عرضه داشت: (( مادر جان! به جان عزیزت سوگند که نیمه گمگشته خویش یافتم و بیش از این مرا تاب و توان هجر او نیست و صبر من به پایان رسیده است)) پس بی نوا به توصیف وجنات و سکنات و متعلقات معشوق زیباروی خود نمود و در پایان عرایض خود این نکته را اظهار داشت که: (( البته این نکته بر من پوشیده مانده است که چگونه بود که آن ماه پیکر چهره ای بس شبیه سامان میرزا فرزند میرزا اکبر بزاز داشت!)) مادر چون این سخن ها را بشنید، دودی بس ناملایم از کله مبارکش به هوا خواست و از شدت برآشفتگی با جاروی خود چنان بر فرق پسرک کوبید که رستم دستان بر فرق دیو سپید نکوبیده بود. و بانگ برآورد که: (( ذلیل مرده! مرده شور خودتو و انتخابتو ببرن! آن زیبارویی که تورا مدهوش خود ساخته، فی الواقع خود سامان میرزاست که پس از مراجعت از فرنگ بدین شمایل و هیبت در انظار آمد و شد مینماید))

بی نوا پسر چون این حکایت از مادر خود بشنید، از فرط ناراحتی وغصه ضجه ها بزد وگریبان ها بدرید و ناله ها بزد و بی هوش بر زمین افتاد. اما چون آگاه بود این سوسول بازیها نزد مادر دلسوزش به پشیزی نمی ارزد برآن شد تا کلام مادر را همچون گوشواره ای آویزه گوشش کند. پس به همره مادر دلسوز و پدر جوشکارش زیبارویی پرهنر یافت و سالیان دراز در معیت او همی زیست و فرزندانی بسیار به ابناء بشر افزون نمود و نسل چوشکاران را تداوم بخشید

امضا

 نوه هشتاد و چهارم مرحوم وسط میرزا

_________________________________________________________________________________________________________________

 

محمد سلیمانی - دانشگاه علوم پزشکی همدان

 

حواس گربه کجاست؟

خروس گیتی خانم گلوی خودش را دریده بود. یک لحظه هم صدایش بند نمی آمد. کمر همت بسته بود برای بیدار کردن ما. پشه ی زمخت چندش هم با آن صدای نعره خرانه اش یا جلوی سوراخ بینی ام بود یا سوراخ گوشم. صدای خش خش رادیو هم – که از دیشب روشن مانده بود – از سه اتاق آن طرف تر پشه و خروس را یاری میکرد. مقاومت بی فایده بود. بالشتی را که دور سرم مچاله کرده بودم کنار زدم و بالاخره بیدار شدم. به طور عجیبی خوابم می آمد. مثل گوزنی که گلوله بخورد دوباره افتادم. ولی خروس گیتی خانم این حرف ها سرش نمی شد. دوباره نشستم. موهایم هرکدام به یک سو رو کرده بودند. دکمه های پیراهنم از یقه تا سه تا پایین تر باز شده بودند و گره ی کش شلوارم رفته بود جای جیبش. دهانم کویر لوت شده بود. آب توی گلدان بامبو را سرکشیدم و به یک یاعلی برخاستم و شلوار چرخاندم و دستی به موها کشیدم. با چشم های نیمه باز نگاهی به ساعت انداختم. نُه را نشان میداد. آفتاب تا وسط اتاقم آمده بود. اتاق کوچکی که روی بام بود. پله های آهنی را یک به یک تا حیاط پایین رفتم. از پشت پنجره برادر بزرگ ترم فرید را می دیدم که داخل اتاقش در می خواند. این یعنی امروز نوبت من است که نان بگیرم. دستشویی مان ته حیاط بود. چه اضطراری و چه غیر اضطراری باید هفت خان رستم را رد می کردیمبرایش. در دستشویی باز بود. پس بابا صبح صبح زود رفته است مغازه. روی در یادداشتی برای فرید گذاشته بود. "سلام فرید جان صبحت بخیر. من و مادرت می رویم خانه ی مادربزرگ برای شستن قالی ها. مواظب خودت و برادرت باش. حواست باشد باز دسته گل به آب ندهد." وارد دستشویی شدم. با چشم های نیمه باز نشستم که صدای میو میوی گربه ای همه چیزم را بند آورد. آخر صدایش خیلی از نزدیک می آمد. ندایی درونی میگفت توهمی شده ای. رها کن بابا. آرام آرام سر پایین بردم و به آنی از جا پریدم و شلوار بالا کشیدم و دویدم و دویدم تا به اتاق فرید رسیدم. صدا زدم: "فرید نویدم". او هم که بدموقع شوخی اش گرفته بود گفت: " خوشبختم منم فریدم. زود برو نون بگیر که روده بزرگه مغزمم خورده". با التماس فرید فرید کردم تا فهمید شوخی ندارم. از توی اتاقش بیرون پرید و گفت: "چیه؟ چی شده؟ آب قطع بود؟" صدایم را بالاتر بردم و گفتم: "دِ آخه اگه آب قطع بود من نشسته و نرُفته میومدم پیش جنابعالی بگم لطفا آب رو وصل کن که اینجانب برگردم برم خودمو بشورم؟" او هم صدایش را بالاتر برد و گفت: " خب بگو دیگه چته؟ چیه؟" آرام ولی مضطب گفتم: " توی گربه چاه افتاده توی چاه گربه ..." با تعجب گفت: "کجا؟" من چیزی نگفته بودم که دمپایی هایش را – که بعدا فهمیدم – لنگه به لنگه پوشید و دوید سیِ توالت و من هم پشت سرش. داخل رفت و نگاهی به چاه انداخت. من هم که داشتم دکمه های پیراهنم را می بستم سرم را جلو آوردم و گربه را دیدم که فقط صورتش رو به ما بود و بقیه اش در چاه. فرید برگشت سمت من. دهانش بسته نمی شد. ابروهایش باهم هفتاد درجه به پایین زاویه گرفته بودند. دو دستی زد روی سرش و گفت: " وای چیکار کنیم؟" من همینطور چاه را نگاه می کردم که ادامه داد "بیا آب بریزیم روش ... این دیگه می میره..." گفتم:"تو مگه انسانیت نداری بابا؟ اشک داعش درمیاد اگه بفهمه به خدا". گفت: " خب اینطوری عذاب میکشه گناه داره..." گفتم: " نه درش میاریم ... نمیدونم چجوری ولی نجاتش می دیم ..." واقعا خودم هم مانده بودم که چطور باید این زبان بسته را از این بدبختی نجات داد؟ لبخندی اجباری روی لبهایش نشست و گفت: " نگاه کن ... چیزه ... زنگ بزنیم پلیس ..." گفتم: "عزیزم مگه عبدالمالک ریگی افتاده توی چاه که زنگ بزنم پلیس ... " یه لحظه یادم افتاد یه سگی که گیر کرده بود توی موتور تریلی حشمت آقا زنگ زدند آتش نشانی. پله ها را چهارتا یکی کردم و برقی بالا رفتم که فرید صدا زد: "کجا؟" گفتم: "آتش نشانی" دویدم توی اتاق پشتی و تلفن را وصل کردم. صد و بیست و پنج را گرفتم اشغال بود. انگار خانه ی عمه خانم بود که اشغال میزد. خیر سرش سازمان اضطراری است. دوباره گرفتم. خانمی گوشی را برداشت و گفت: "سلام" گفتم: " سلام خانم دستم یه دامنتون ..." ادامه داد : "شما با سازمان آتش نشانی تماس گرفته اید برای ارتباط با مدیریت عدد یک ... اعلام حریق عدد دو ... انتقادات و پیشنهادات عدد سه ... و برای موارد متفرقه عدد چهار را فشار دهید" با گفتنِ ای بابا چهار را زدم. چند ثانیه ای آهنگ پخش شد. با خودم گفتم بیچاره اونایی که خونشون آتیش میگیره ... تا اینا گوشیو بردارن کلا پودر میشن ... . ناگهان آقایی گفت: "بفرمایید" نمی دانم چرا در آن میان یک لحظه خنده ام گرفت. گفتم" سلام آقا لطف کنین بیاین گربه ی مارو دربیارین. دمتون گرم" گفت:" چی میگین؟ از کجا دربیارم؟" شمرده تر گفتم: " آقا یه گربه افتاد توی چاه دستشویی حیاط ما. لطف کنین نیرو اعزام بفرمایین به منطقه نجاتش بدین ... " چیزی نمی گفت. الو الو کردم تا که دیدم گفت: "ببخشید آب کتری داشت سر میرفت . رفتم خاموش کردم ... خب گفتی چی شده؟" گفتم:" یعنی چی آقا دو ساعته دارم توضیح میدم ... " جریان را که تعریف کردم، گفت: " این که به ما مربوط نیست ..." گفتم: " آقا دارم از فشار دستشویی میترکم ... زنگ بزنم سازمان برنامه ریزی و بودجه؟ زنگ بزنم پلیس؟ کجا زنگ بزنم؟ ..." – "شما خونسردی خودتونو حفظ کنید ... مگه اختلاسی رفته اون تو که پلیس خبر کنی؟ ... باشه عزیزم ... الان می فرستم بیان ..." –"آقا ممنون یه عالمه لطف کردین ... جبران کنیم ..." همینطور داشتم می گفتم که فهمیدم خیلی وقت است قطع کرده.

فرید دم در دستشویی چمباتمه زده بود و با مورچه های روی زمین بازی می کرد. ایستادم. کمی نگاهش کردم. آمدم بروم داخل دستشویی که با ناراحتی گفت: "نوید؟" برگشتم و گفتم: "چی شد؟ ... همش رفت تو؟" گفت:" نه ... اتفاقا همش اومد بیرون ... یعنی خودشو نجات داد ..." –"خب؟" –"خب دیگه ... گفتم زنگ زدیم آتش نشانی ... زشته ... یه کاری کردم باز بره توی چاه ..." چند ثانیه به فرید نگاه کردم و چند ثانیه به چاه و بعد چانه ام را خاراندم و گفتم: " آره راست میگی ... زشته ... زنگ زدیم ..." گربه هنوز صورتش بیرون بود و مارا نگاه میکرد. نگاه مظلومانه ای داشت. گاهی هم چپ چپ فرید را می نگریست. همینطور ذهنی نشخوار می کردم که آخر قحطی جا بود این گربه اد آمد تو توالت ما ... اصن در توالت بازه حواس گربه کجاست؟" نیم ساعتی گذشت و نیامدند. با دو دمپایی پاره پوره کوچه خاکی مان را تا سر خیابان پر شیب دویدم. نگاهی به چپ و نگاهی به راست. از دور کامیون قرمز آتش نشانی را دیدم که آژیرزنان می آمد. با خودم گفتم: " نه از نیم ساعت تاخیر نه از تریلی ... نه از آژیر ... خدانکرده پتروشیمی های کشور پشت سرهم آتیش بگیرن اینو نمیبرن ... ننتون خوب باباتون خوب، یوزپلنگ که داخل چاه لامصب نیوفتاده که اینو فرستادین." ماشین رسید و دست تکان دادم که بروند داخل کوچه ... پشت سرش راه افتادم. نشخوارهای ذهنم را ادامه دادم: "کاش گوشی داشتم زنگ می زدم فرید لاقل انباری رو آتیش بزنه ... اصلا خوب شد گربه رو دوباره چپه کرد توی چاه ... کاش دوسه تا دیگر هم پیدا می کردیم هل میدادیم داخل چاه ... اصلا کاش فرید خودش هم برود داخل بیایند نجاتش دهند ... " رسیدیم. فرید در را باز کرد. با دیدن تریلی خشک خشک شد. درست مثل کشمش هایی که مادر توی انباری آویزان کرده بود. دو مامور پیاده شدند و با خونسردی وارد حیاط شدند. خداراشکر دیگر لباس ضد حریق نپوشیده بودند. یکیشان گفت: "کجاست؟" دستشویی را نشان دادم و گفتم: "بفرمایید داخل". نگاه طلبکارانه ای انداخت و داخل شد و همکارش هم پشت سرش. گربه را که دید چیزی نگفت. چند ثانیه ای او را از تمام زاویه ها بررسی کرد و به همکارش گفت: "دستکش هارو بیار" همکار دستکش ها را از ماشین آورد و به دیگری داد. آنها را پوشید و دوزانو افتاد روی سنگ توالت و کمی به سر گربه ور رفت و بالا آمد و گفت: "انبر دارین؟" گفتم: "بیارم؟" گفت:"آره بدو." انبر را از انباری آوردم و به مامور دادم. در حالی که میگفت بده من بده من انبر را از دستم کشید و رفت پایین. همنطور که به گربه ور میرفت گوشی اش زنگ خورد. گل رکیده شاخه ی خشکیده ... با یک دست گوشی را درآورد و دکمه اش را زد و با شانه اش آن را گرفت جلوی گوشش. "... الو ... سلام چطوری؟ ... توراهم تا پنج دیقه دیگه میام ... سفره رو پهن کنید اومدم ... فلا با مهندس جلسه دارم ... باشه خدافظ ..." گوشی را کنار سنگ گذاشت.

مامور دوم که از کار بسیار خسته شده بود به دیوار تکیه داد و با کمر مبارکش دسته سیفون را کشید و به یک آن دیگری انبر را ول کرد و عه عه کنان از جا پرید و فرید دوید تا سیفون را ببندد. من هم که دیگر تحمل چنین صحنه ای را نداشتم بیرون زدم. همینطور راه میرفتم و زمین را نگاه میکردم که ناگهان گربه ی خیس، تلوتلوخوران از دستشویی بیرون پرید و یکی دوبار به در و دیوار خورد و ایستاد. دوتا مامور هم سریع بیرون آمدند. فرید هم توی دستشویی ماند و درش را بست و نشست. گربه ما را نظاره می کرد. ته هر سبیلش یک قطره آب بود. نفس نفس می زد. آتش نشان ها خیلی ذوق کرده بودند. یکیشان گفت:"خب خداروشکر ... ما بریم دیگه ..." من که حواسم به گربه بود آرام گفتم: "ممنون". سوار شدند و رفتند. گربه ی رنگارنگ رمق نداشت. چهره اش کریه تر از قبل شده بود. سمتش رفتم تا بیرون برود. با همان بی حالی اش رفت توی کوچه. دنبالش رفتم. همینطور که می رفت کنار کیسه ی زباله ای ایستاد و آن را بو می کرد که گربه ی سیاهی از روی دیوار خودش را پایین انداخت و دمش را بالا گرفت. از صدایش مشخص بود که سر دعوا دارد. ناگهان دو گربه در هم پیچیدند. سر و صدایشان محله را از جا کند. داشت گربه مان را می کشت. سه چهارتا سنگ پرت کردم تا جدا شدند. گربه ی ما اصلا حال درستی نداشت. دوتا سنگ دیگر هم نثار سیاه گربه ی روانی کردم تا دمش را روی کولش گذاشت و رفت. دست گربه ی قصه ما زخم شده بود. لنگ لنگان تا سر کوچه رفت. همینطور که خیابان را می رفت موتوری با سرعت آمد و رد شد و من دیگر گربه را ندیدم... مثل تیر رفتم سر کوچه. موتوری جلوتر ایستاده بود. گفت: " چیزی نیست عمو ... موتور سالمه ... برو" گازش را گرفت و رفت. جلوتر رفتم. گربه خوابیده بود کف آسفالت. دیگر نفس نمی زد ... تلو تلو هم نمی رفت ... انگار آن روز آن گربه باید می رفت ... هرطور که شده بود باید می رفت ...

 

محمدجواد مهدی زاده پاریزی - دانشگاه علوم پزشکی شیراز

مال البیت

خواجه حسن بن طرار سمرقندی معروف به صاحب الفیش را حکایت کنند روزی بر سر مزار مرحوم پدر ،طرار خان سمرقندی، شد. او که از فراق پدر می سوخت چون بدان مقبره رسید گویی یک چشمش فرات بود و دیگری دجله.چون به غایت گریست ، خویشتن بر سنگ مزار انداخت و درددل با پدر گفتن آغازید ..

ای پدر زین دهر جفا پیشه به تنگ آمده ام. همسرم مرا به خاک سیه نشانده و دمادم طلب درهم و دینار می کند.

هرآن کو همسری نیکو ندارد/ ندارد اندر این عالم چراغی

رود از بهر گردش در مقابر/ گزیند شاید از همسر فراغی

و این اندک مایه مشاهره ی ریاست[1] کفاف زندگی ام را نمی دهد.

اِنَّ مَن کانَ لَهُ وُلدٌ کَثیر/کانَ فی بَیتِه کَاِنسانِ الفقیر

هَل یُلاقیهِ السَعادَه لا وَ لَو/ کانَ فی المجلِس وکیلٌ اَو وَزیر!!!!!

 در این عهد که به هر کسی سلام و تحیتی فرستی در ازای جواب، طلب زر کند آخر من چگونه بر این مخارج گزاف فایق آیم. خواجه حسن چنان مشغول صحبت شد که دامنش از دست برفت و در دریای بیکران رویا مستغرق شد. در آن رویا طرار خان سمرقندی را دید که با همان کمندِ[2] مِید این چاینایش به درختی تکیه داده است.

با همان ژست 9*12 فریاد زد: فیش.

- فییییییییییییییش؟

+ آری،فیش! چاره درد لاعلاج توست

 که گویند:

تو دزدی می کن و در فیش انداز / مدیران راست در این ره سرودی

اگر فیشت ز غیر افزون  نباشد/ همانا در ریاست[3] نیست سودی

علی ای حال طریق العقل واحد، تو را آن به، که دزدی خویش نهان کنی در فیش و هرگز طمع نورزی که مباد به مانند مختلسین به دزدی آشکار بپردازی و رسوا گردی. خواجه حسن چون از خواب بیدار گشت دید بیش از نیمی از شب گذشته. فی الفور به خانه بازگشت و در بحر تفکر غوطه ور شد.

گویند از این واقعه چیزی نگذشت که مردمان دیدند خواجه مرکب سابق خویش که از خرهای مسروقه پدری بود[4] را به اوراقی برده و زان پس با ماخراتی در معابر آمد و شد می کرد. عیال محترمه نیز به معجزه اطبا هر روز ناحیتی از بدنش را ور می قلمباند و آن منقار زیر چشمانش را به بینی آدمیزاد مبدل ساخته بود و بزنم به تخته  برای خودش احسن الخالقینی شده بود و هر شب پرنیان پوش و از می صافی مدهوش به ضیافت اغنیا در عیش و نوش!

هر آنکس کو پروتز می نماید/ ز زشتی اش کمی را می زداید

ولیکن گشته او طوری دگرگون/که چونان حوری اش رخ می نماید

کند قندی به هردل با سخن آب/ چو آن لب های شیرین می گشاید

نگویم بیش از این در وصف سیما / که بی اندازه شرمم می نماید

و العاقل یکفیه الاشاره.

از جهت غیبت نام طفلان خواجه در کتب تاریخی، جمیع مورخین متفق القول که ایشان به بلاد بعیده برای تعلم مهاجرت نموده بودند.

در آن زمان که از بهر تحصیل تجارب در دوبی ام مُقام بود روزی بر لب ساحل او را بدیدم پس از کیف حال او را عرضه داشتم: کای خواجه آیا از این پاداش های ثمین که در فیش خود داری به زیردستان خویش تفضل می نمایی؟

جواب داد: نچ!

بگفتا من منم نامم حسن خان/ به نیشم می کشم من مرغ بریان

چو بر گاوی رسم در دشت و دامان/ به تنهایی خورم من شیر پستان

منم آن ضد بخشش خصم ایمان/ نباشد مر مرا جودی و احسان

بدو گفتم: ای خردمند اگر بر آنان تفضل نکنی با سعایت و نمامی[5] پیش دیوانیان هر چه رسته ای را پنبه کنند. لیک هر چه یس به گوشش خواندم افاقه نکرد و به سخنان منش التفاتی نبود. پس راه خود گرفتم و به خویش گفتم : رسد آدمی به فیشی که به جز خودش نبیند!

گردش روزگار را سپاس، چندی پیش او را در بند دیدم که کشان کشان به محکمه اش می برند او را گفتم:

ای ز فیشت عالمی حیران شده / در ریاست چاره کردی عاقبت

سهم چندین ساله را با افتخار / لقمه ای یکباره کردی عاقبت

بس که دزدیدی که در جیبت نهی / جیب خود را پاره کردی عاقبت

هم خودت هم همسرت را ای عزیز/ مفلس و بیچاره کردی عاقبت

چون سخنم شنید سر به زیر انداخت و ابراز شرمندگی کرد و گفت: خود کرده را تدبیر نیست. و از شدت غلیان درون شروع به دشنام و سقط گفتن پدرش نمود که دلیل او در این راه بود.

این حال را که بدیدم زیر لب زمزمه کردم :

این طالع نحست که تو زان بی خبری / چون طالع آن است که وی را پسری

چون بخت پدر بخت تو پر بود ز آه / الحق که تو از تخم همان دزدخری[6]

************

 

هر چند گذشت عمر ما لیک/عمریست که کارما تباه است

عامی ز خزانه دُر ندزدد/چون دزدی عامیان گناه است

احسنت به جان آن که گوید/ «دزد نگرفته پادشاه است»

 

و ما از این حکایت نتیجه می گیریم:

گیرم پدر تو بود فاضل..!

 

 

 

[1] - اندک مایه مشاهره: حقوقی است که مدیران خدوم و مخلص دولتی دریافت می کنند

[2] - که الحق واسطه اکتساب رزق حلال بود و در ایام حیات با آن خردزدی می کرد.

[3] - در برخی منابع مانند کنز السارقین سیاست نقل شده است.

[4] - که به عنوان کادوی ازدواج پدر به او ارزانی داشته بود

[5] - بر وزن حمّامی که البته ربطی هم نداره

5- آفتاب آمد دلیل آفتاب. خُب واضحه دیگه!

 

مصطفی سنجری - دانشگاه علوم پزشکی آبادان

"انتقال آّب"

 

)روزي روزگاري پترس از ديار غيور و شهيد پرور و نفت خيز و حاصل خيز و چندتا و و و و و ديگه ي

خوزستان، عبور مي كرد.(..

- آه آنجا را ! گويي سدي در حال فرو پاشيست!باري بايد همي بروم انگشتي در سوراخ سد فرو كنم!

)پترس رفت و در طي فرآيندي بس شجاعانه ، انگشت كرد توو سوراخ سد(

- آه اي خداي جهانيان تو را سپاس كه مرا براي خدمت به خلق آفريدي ! اكنون بايد منتظر بمانم

تا رهگذري بيايد و مرا دريابد......

)چند ساعت گذشت تا بالاخره يكي از اهالي اين استان غيور و شهيد پرور و نفت خيز و حاصل خيز و چندتا

و و و و و ديگه پتروس رو ديد ! (

- هي كُر هي ! اوچو چه ايكُني؟؟؟

)-ببخشيد عمو اجازه؟

-جانم پسرم؟

-توو كتاباي ما نوشتن پترس هلندي بود!لري چطور مي فهميد؟؟

-خب بذار داستان رو عوض كنم!!!(

- سلام!اينجا چكار داري ؟؟ واسه استخدام سد اومدي؟؟

- درود زئوس بر تو ! من پترسم ! فرزند پدر پترس ! از ديار شما مي گذشتم آنگاه اين سد را سوراخ

شده دريافتم!انگشتي خرجش نمودم ! تو كيستي؟

- بيكاريا!!!!من كارمند اين سد بودم!!!ابله كار قحط بود آخه؟؟

- آه آخر پيشه ي من انگشت در سوراخ كردن است!!!

- آخه خنگ خدا با كدوم آب اين سد بايد تخريب شه؟؟؟

چند ساله رودخونه ي پشتش خشك شده!با اين وضع بارندگي هم بعيده زنده بشه !كور كه

نيستي!!منم كارمندش بودم اخراجم كردن!يالا پاشو برو سر زندگيت!!!خدافظ...

)پترس كه ديد كارش بيهوده بوده و فايده نداشته اين دفعه ، در اسرع وقت رفت تهران ، وزارت آموزش

پروش و گفت شما سر چه حساب كتابي اسم من رو توو كتاباتون مياريد وقتي آب و سد نداريد آخه؟؟؟

وزارت هم عذر خواهي كرد و گفت چشم استاد اصن افسانه شما خيالي بوده و پاكش مي كنيم!(

-خب بچه ها پند اخلاقي كه از اين قصه گرفتيد چي بود؟؟

- آقا اجازه ما بگيم؟

- بگو عزيزم؟

- برداشت بي رويه ي آب كارون به سمت استان "بوق" خيانت به مردم خوزستان و گامي در

راستاي خشكسالي استان و بي كاري قشري از هم استاني ها خواهد بود نقطه!از طرفي برداشت بي

رويه نفت از منطقه ي هورالعظيم به همراه خشك سالي حاصل شده از بي آبي ، گرد و خاك را

براي استان به ارمغان مي آورد نقطه!

- ساكت ساكت!!!!حرف نباشه !!!پند داستان اين بود كه پترس فارسي بلد بود!يالا پاشو بريم راي

بديم.انتخابات مجلسه...

 

ملیحه لطفی - دانشگاه علوم پزشکی بابل

.                                           بسم الله الرحمن الرحیم

 

                                      قوانین خوابگاه

من یک  دانشجوی خوابگاهی هستم.میدونید خوابگاه مثل سربازی میمونه ،در تمام طول دوران زندگی تو خوابگاه میخوای ازش فرار کنی ،اما تهش بهترین دوران زندگیت میشه.

 یک سری از مسایل یا بهتر بگم قوانینی وجود داره که فقط مخصوص خوابگاهیاست، یعنی یا باید خوابگاهی باشی یا خوابگاهی بوده باشی که بتونی درکشون کنی. این که میگم قوانین واسه اینه که واجبه.یعنی امکان نداره خلافش باشه.

اولین قانون گشنگشیه.یعنی همه بچه های خوابگاه همیشه گشنه ان.این یک رفلکس غیر ارادی سیستم گوارش نسبت به خوابگاست.ماهم قبل از اینکه بیایم خوابگاه باور نمیکردیم تا موقعی که بهمون ثابت شد.علتم داره این گشنگی هاا..

یکی ازعللش غذای سلفه.غذاهای سلف دانشگاه اصولا در حدیه  که آدم تا اونجایی ادامه بده به خوردن که از گشنگی نمیره.یعنی به محض روشن شدن بارقه هایی از سیری تو مغزت دیگه بهش ادامه نمیدی. میکشی کنار.

حتما با خودتون میگید خب چرا غذا درست نمیکنین؟این برمیگرده به قانون دوم، سندرم تریزومی خستگی . بچه های خوابگاه یک ژن اضافه خستگی دارن که فقط موقع کار بیان میشه.اینی که میگم تلفات دادیم هاا...مثلا دختره یا پسره کارش به بیمارستان کشیده، دچار خشکی بدن شده. دکتر بهش گفته آقا بدنت از کم آبی داره نابود میشه.چرا آب نمیخوری؟ میگه چون اتاقمون از آشپزخونه دوره هیچکس نمیره بطری آبو پر کنه. قیافتونواونجوری نکنین این یه سندرمه دست خودمون نیست.ما بیماریم.

گفتم اتاق...اینو بهتون بگم. یکی از معضلات خیلی مهم در خوابگاه لوکیشن اتاقه.یعنی در حدی که ممکنه سرش دوﺌل شه.کلا تو خوابگاه فرق آدم مرفه و غیرمرفه تو اتاقشه. اتاق اکازیون تو خوابگاه که حکم پنت هوس داره،دارای سه ویژگی هست: نزدیکی به دستشویی ،آشپزخونه و مودم.

خدا نکنه اتاق آدم ازین سه تا دور باشه. اصن روایت داریم مفلوک ترین انسان ها اینان.به این صورت که مثلا از زمانیکه سنسورهای مثانه شما به مغزتون پیام میدن، دقیقا 3 ساعت و 45 دقیقه درگیرین که برم؟یا نه ارزش نداره زوده هنوز؟

یا مثلا شما میرین سر یخچال میبینی فقط یک تخم مرغ تک و تنها وسط یخچال به اون بزرگی هست.البته آبروداری میکنم میگم تخم مرغ هاا...تو خوابگاه به نظر من خیلی وقتا باید یخچالواز برق بکشی، چون اسرافه واقعا...بعد میخوای بری همونم درست کنی بخوری، به این فکر میکنی تا ته راهرو باید تا آشپزخونه بری باز برگردی...میگی ولش کن یه تخم مرغ دیگه ارزششو نداره بازم بازگشت به قانون گشنگی.

اما مورد آخر که مودم بود از همه مهمتره.یعنی مثلا آدم شاید بتونه با مشکلاتی مثل سنگ مثانه و زخم معده کنار بیاد، بالاخره اینا آدمو میسازن  ولی فقدان اینستاگرام... هرگز! یه موقع از k158  فالورت سفره شب یلدا 3 نفرشونو نبینی. چون میدونین که ما سر هر مناسبتی مجبوریم که حتما عکس بذاریم.یعنی مثلا شما اگه شب یلدا مهمونیم نری هیچیم نخوری فقط بری اینستا بازم سیر میشی از بس میبینی.بعضیا فک میکنن بلا آسمانی نازل میشه اگه همه سفرشونو نبینن،علاوه بر اینکه تو همه گروهاشون شیر میکنن،تو اینستا و فیس بوک و ...هم باید بذارن.

قانون سوم قانون راهروﺌه. یک سری از بچه ها همیشه تو راهروﺌن.همیشه! هر موقع از شبانه روز که برین اینارو میبینین.صبح،ظهر،شب،نصفه شب،دم صبح...بابا ول کن فردا 8 کلاس داریم...این افراد به صورت رفت و برگشتی با استایل راه رفتن مخصوص به خود، که معمولا هم روی پنجه پا راه میرن و لبخند ملیحی که دارند یا به سقف یا کف زمین نگاه کرده و با تلفن خود صحبت میکنند. بعضیام هستن که خدایی با تلفن صحبت نمیکنن بهشون میگن گروه متوسلین یه حالت معنوی و منزوی مخصوص به خودشونو دارن. اینا جزء همون مفلوکان،که یه راهی برای زندگی پیدا کردن. اینا میرن پایین پای  مودم میشینن و به اون متوسل میشن .

آها... یه مسﺌله مهم تو خوابگاه حریم خصوصیه.یعنی در اصل مسﺌله ای هم نیست،چون اصلا وجود نداره.چیزی تحت عنوان حریم خصوصی تو خوابگاه وجود نداره.حالا یه سری از افرادی که خیلی این قضیه براشون مهمه، موقع تلفن صحبت کردن از تو اتاق 4 نفری میرن تو راهرو 30 نفری ...نمیدونم چجوری اونجا احساس بهتری دارن؟چون فقط کافیه از هر اتاقی یه نفر تو راهرو باشه ، دیگه اونوقت کل زندگیت تو تمام خوابگاه در جریانه.تازه آدم تمرکزهم نمیتونه بکنه،چون هم خودت باید تلفن صحبت کنی هم به تلفن بقیه گوش بدی...واقعا موندم چجوری میتونن؟

یه قانون دیگه هم تو خوابگاه وجود داره که این بیشتر مال ترم های اوله.کلاسای 8 صبح...ماهمه تو اتاق هم کلاس بودیم .ساعت میزاشتیم. این ساعت هی زنگ میخورد ،هیشکی پا نمیشد.تا بلاخره یه جوونمرد اراده میکرد و پا میشد ،اون موقع همه پا میشدن. یعنی مورد داشتیم تا نیم ساعت همه رو تختشون منتظر بودن یکی پاشه تا بقیه پاشن.بعد حالا کافی بود یه نفر بگه من نمیام...یکی یکی همینطور که اراده ها سست میشد همزمان پتو ها میرفت رو سر...فکر کنین شما، از یه کلاس 20 نفری، 6نفر مجبور بودیم کلاس نریم که یه نفر نمیخواس بیاد کلاس...خب پاشو کلاستو برو ...خیلی خودخواهیه انصافا.

اما آخرین قانون اینه که همیشه همه ظرفا کثیفه...یا بهتر بگم، تا همه ظرفا کثیف نشه، کسی نمیره بشورشون. همشون!!! حتی یه قاشقم نباید تمیز باشه. شما تو خوابگاه یاد میگیرین تو ملاغه دوغ بخورین، تو لیوان برنج بخورین و تو بشقاب آب بخورین...خیلی کارکرد ظروف مهم نیست.مهم اینه در حال حاضر چه ظرفی داریم.

تا وضع قوانین جدید خدانگه دار!!!

 

ناصر جوادی - دانشگاه علوم پزشکی ایران

شب امتحان در خوابگاه دانشجویی

صدای جیرجیرک مجردی که هر شب تا صبح معشوله ی ماه رویش را از اعماق دلش صدا میزند از دهان نیمه باز اتاق بدون اجازه وارد می شود و گوشها را دچار دل درد مینماید . شب جانش به لب رسیده است . ساعت پلاستیکی رنگ پریده با وقاحت تمام پنج بامداد را نشان می دهد . یاد کوکوی ساکن در طبقه ی بالایش بخیر . یکی از بچه های هم اتاقی که ترم قبل یک واحد افتاده بود ، این بخت برگشته را تخریب کرد.

در ذهن میتوان چشمان خون آلود تلامیذ در گوشه ی حجره های خوابگاه را تصور کرد . فصل امتحانات است و به ناچار باید در زمانی اندک، حجمی سنگین از علوم را ببلعند. لذا از ابتدای شب تا طلوع فجر تیر خدنگ بر کالبد جهل میزنند و جهت به بند کشیدن علوم و اینکه فردا برسینه های پاک کاغذ امتحان همچون فرهاد و سینه بیستون حرفی در خور برای نقش زدن در کف داشته باشند گوی سبقت از هم می ربایند.

هر از چند گاهی که خواب وسوسه ای را در گوش چشمان زمزمه میکند عقل نهیبی سخت را از طریق اعصاب مغزی یک و سه و چهار و شش روانه چشم و چال مسکند و خواب همچون دزدکی نحیف با توبره ی خالی ، از بلندای استخوان زایگوماتیک به پستوی دهان میجهد و با اولین احساس بلع در میان قطرات بدبوی بزاق به ظلمات معده پناه میبرد

وچه سرس دارد این شب امتحان ؟ شبی که کلمات همچون سپاهی مملو از سربازان به صف کشیده روانه ی سنگرهای فردای میدان انتحان میشوند ودر جای جای این جان پناهها کمین میکنند تاتو را از خجل شدن در این پیکار نجات دهند . شبی که هر ته کاغذ دفتری میشود تا مطالب دشوار را به رمز در آن نگاشتودر هر آنچه از خرمن علم در فردای محشر امتحان بکار آید را توشه کرد . شبی که هیچ فکری بجز امتحان جرات نزدیک شدن به سرای ذهن را ندارد

ناگهان صدای اسفلی از تلفن تخت بالایی طنین انداز میشود و قلب تلمیذک شب نشین آنچنان حیران میگردد که به اشتباه خون تیره به مغز میفرستد و گیتی جلوی چشمانش  تار میشود. پس از دعای خیر در حق فرد مذکور و تلاشگران در عرصه عالم مجاز ،مجددا در پی چیدن چند گل بیشتر از بوستان علم، تفرج میکند

هم اتاقی ها یکی پس از دیگری از خواب گران برمیخیزند و قبل از ادای سلام با لفظ خرخوان وی را خخطاب میکنند . هر کدام در پی لنگه جوراب و قلم و دفتر در گوشه ای جستجو مسکنند . اعمالی چند در ذهن آنهاصف میکشند.شستن دست و صورت و پوشیدن جامه و صرف چاشت و آماده کردن دفتر و قلم و... ولی بقول معروف قضیه بحر و کوزه است . آری کوزه ی ما چندان گنجایش بحر اعمال تلامیذ را ندارد و اذا به ناچار هجر چندین عمل را باید به دل وصله زد . جامه را باید پوشید و موهارا باید اتو زد و لنگر محاسن لنگر انداخته بر ساحل زنخدان را باید آراست ، ولی شستن دست و صورت و جواب واجب نمینماید و معده را نیز با وعده ی بوفه ی رضوان دانشکده میتوان فریفت. لذا باید تعجیل کرد. چراکه ارابه ی روان به سمت دانشکده حتی به اندازه نفس سرد مگسی در حسرت از کف رفتن طعمه ای در قعر لیوان تلمیذی که پس از سالها کمر همت به شستن آن بسته است ، در انتظار غافلان صبر نمی نماید ودر صورت جاماندن از قافله تلامیذ ره دشواری در پیش خواهد بود ودر صورت دیر رسیدن به دانشکده باید سرخویش از آزرم پایین بگرفت و همزمان با دوختن چشمانبه صورت کریه کمربند خویش، نفس نفس زنان از بابت تاخیر طلب عفو کرد و این چنین است که جگر آدمی همچون هوای تهران روسیاه میگردد.

تلمیذک مجاهد همچنانکه با یک چشمش کلمات متشنج جزوه وبا چجشم دیگر بر روند بستن دکمه های لباسش نظارت میکند با شنیدن سه دقیقه مانده تا حرکت سرویس هراسان میشود. کفی نان از سفره برمیگیرد همزمان با جویدن نان و پوشیدن کفش ها و مطالعه جزوه خودش را به آسانسور میرساند. طبق محاسبات انجام شده در کسری از ثانیه بیخیال آسان سریدن میشود وره پله ها را پیش میگیرد . در آخرین پله دنیا جلوی چشمانش کبود میشود و پس از چندین غلت و پشتک اسباب شادی و تمسخر دوستان را فراهم می آورد . با تنی مجروح برمیخیزد و همچنان که لباسهای خاک آلودش را در ذهن تصور میکند آه سردی با طعم نان بیات سر میدهد و با گامهایی عجولانه و نا هماهنگ به درب سروسی میرسد . زیارت این درب تمام مرارت ها را از جسم و جانش میشوید و همچون عقابی سرشار از جلال و شکوه که بر بلندای پیکر طعمه لذیذ و بیجانش ایستاده است و به اطراف مینگرد،بر صندلی مخمل قرمز و سرد با غرور جلوس مینماید وبه اطراف نگاه میکند

 

 

برچسب ها : []

اخبار برگزیده

پر بازدید ترین