داغ ترین ها:

نثر ادبی

رتبه اول :  فرزانه شریفات - دانشگاه علوم پزشکی اهواز

برای مادر

من بارها سرم را بر سینه ام گذاشته ام مادر جان و گفت و گوی باد با درخت ها را شنیده ام.آدم ها به گفت و گوی باد با درخت ها خس خس سینه می گویند اما من به جهان درون تو آگاهم ،همان طور که گل ها به عطر خود واقف اند.حالا یک بادبادک ساخته ام،برای شب هایی که باد در سینه ات می وزد.و تو چشم هایت را که درست مثل پنجره های امام زاده مقدسند می بندی تا من با دیدن سوزی که در سینه ات می وزد غصه ات نگیرد.نمی دانم چگونه این همه زلالی را بدون اینکه آب از آب تکان بخورد به ابرها امانت می دهی،به گلدان ها می بخشی و حیاط کوچک مارا غرق شادی گل های باغچه می کنی اما خوب می دانم جهان بدون تو کوچک است،جهان بدون تو گستاخ است ،بدون تو مرگ مثل گاز خانه ی همسایه نشت می کند به خواب پرنده ها،من بدون آفتاب صدای تو مثل دشتی پوشیده از برف غمگینم.مراصدا بزن که صدای تو آفتاب عریان جنوب است،حرف که می زنی صورت انارها قرمز می شود.تو درست مثل شاخه های درخت انگور وقت اذان خم می شوی تا حوض ،و ماهی های قرمز را مست می کنی.هر وقت ابرهای عبوس بالا سر خانه ی ما می ایستند تو دست هایت را که سایبان ساقه های شکننده ی گل ها هستند با خود می آوری.مادر جانم برای تنهایی من آغوش تو همچون مرگ بی بازگشت ،بی انتها و سپید است.آغوش تو برای من جهانی بدون تماشاست.آغوش تو سرزمینی است که در آن ابرها به گریه می افتند و سبک می شوند. مادر جان بدون تو به خیابان ها نمی روم حالا که بدون تو برای برف فرقی ندارد شانه های چه کسی را اندوهگین می کند.حالا اگر تابستان با صراحت تمام هم بیاید بدون تو نمی تواند یخ مرا بشکند ،من بدون تو با زندگی غریبی می کنم و از آن به اندازه ی مرد غریبه ای که صورتش را پوشانده باشد می ترسم.بدون دست های تو من یک انسان معلقم .درست مثل گرده ی گل ها در باد.مادر جانم همه می گویند تو می روی و رفتنت آنقدر بزرگ است که هیچ رودخانه ای آمدنت را با خود نمی آورد همه با نگاه هایشان می گویند یکی از همین روزها مرگ با ملحفه ای سپید زیبایی تو را می پوشاند اما من به شوق آمدن تو جهان را مرتب کرده ام و پرده های تردید را شسته ام.میدانم یکی از همین روزها با دو شمع برهنه به تاریکی خانه می آیی.من تا زمان رسیدنت کنار پنجره می ایستم و به جاده های خوشبختی فکر می کنم که یکی از همین روز ها دست پر به خانه یمان برمی گردند.

 

رتبه دوم : مینا احمدی کهجوق -دانشگاه علوم پزشکی علوم بهزیستی و توانبخشی

"گنبد"

خوشه­ها را چیده بودیم و داشتیم دعای باران می­خواندیم. یک روز از ماه مهر بود که پدر ساکِ دستیِ خاکی رنگش را بست. دعا ناتمام ماند و مادر، قرآن و آب و آینه را چون فرززندانی در آغوش چارقدش کشید. خیلی­ها آمده بودند، جوان و کم­عُمر. همهمه­ی مسافران فضای ایستگاه را پر کرده بود. وقتی کودکی برای آخرین بار، دستان پدرش را ­گرفت، در گوشه­ی دیگرِ دنیا هزاران نامه­ی قدیمی به مقصد رسیدند. مسافران روی برگه­ایی بزرگ نام خود را نوشتند و کبوترانی از لانه، به بلندایِ آبیِ آسمان بال گشودند. ما ماندیم و یک کوچه که نامش، خویشاوند تمام باران­ها شده بود. فردای آن روز، هزار گنبد در کوچه­ی ما متولد شد. من هرگز نتوانستم دلتنگی ­های مادرم را بشمارم. تنها یک روز که داشت تسبیحش را دانه­ می­کرد، صدایش لرزید: فکر می­کنی قاصدک­ها نشانی تمام مسافران را می­دانند؟

"منتَظَر"

عطر سیب نوبرانه می­آید، انگار یک نفر دوباره پیراهنش را در باد تکان داده است. او که تمام مادران دنیا، نامش را در لالایی­هایشان می­خوانند و همه­ی پدران، دستشان را بر زانوی او می­گذارند و برمی­خیزند. همان­که تنهایی بی­پایان زمین در سایه­سار لبخندش غروب کرده است. اوست که نشانی تمام دریاها را می­داند. دریغا تنهاست و ما بوی غربت گرفته­ایم. فراموش کرده­ایم نسبتمان به جایی برنمی­گردد، اهل همین­جاست و از آغاز خویشاوندمان بوده است. دوش به دوش ما آمده و تمام راه را کنارمان مانده است. این همه بی­قراری ما از سلام­های هزار ساله­ی بی­پاسخ است، همان­هایی که او گفت و ما نشنیدیم. قلبِ یاس روشن است، همان­روز که منتظرش خواهیم بود، از راه خواهد رسید؛ یک روز صبح. 

"پدر شکوفه­ها"

از آن روزی که خاک بلند شد و بر شانه­های تو نشست، یک سال می­گذرد. تمامِ رهگذرانِ اینجا، جای پایی آشنا را دیدند و خیالشان را با کشیدن آهی سرد، آسوده ساختند. کسی نبود برای پیدا کردنِ تو بازگردد. یک بار حوالی اردیبهشت بود که باد تندی وزید، دامن دشت را تکاند. زخم­های زمین را دیدم که هزار بار از تنهایی بی­امان یک ستاره، عمیق­تر بودند. چه کسی تو را زیر خروارها خاک نشاند؟ تو که بازمانده­ی پیراهنی سرخ بودی. کسی نمی­دانست پس از آن­که چهارده مرثیه را ­سرودند، یک سال تمام، همه­ی مرثیه­ها را برای تو می­خوانند. برایت خبر خوبی آورده­ام. همین روزها، خستگانی برای ملاقات تو خواهند آمد؛ خستگانی رنجور اما پرطاقت. مگر صحبت­های ملائکه در آغازین غروبِ پاییز را نشنیده­ای؟ می­گفتند، خورشید همان­جا که خون پیشانی­ات ریخت، غروب می­کند. کاش تنها یک بار به این چشمه­ی خشکیده سری بزنی. خدا را چه دیده­ای، شاید پیش از روز موعود باران بارید و یکی از آن مسافران بازگشت. می­گویند، این بار که بازگردی، برای "ارنی" های تو دیگر، پاسخش "لن ترانی" نیست. ای پدر شکوفه­ها، برخیز و بازگرد.

 

رتبه سوم : مهسا بهرامی فرد - دانشگاه علوم پزشکی لرستان

دلنوشته ای برای خوزستان

 

خلخال های دور پایت کو عزیز

ریسه های خوشگل دور سرت

آبی چشمان کارونت کجاست

جان دل حرفی بزن، اشکی بریز

عزیز جانم هرگز گمان مبر برای ما نازیبا شوی...

اگر چهره ی دلربایت بی هیچ گناهی، شبیه دخترک معصومی که زیبایی اش میسوزد از غلظت اسید در دستان نامردی بی شرم، زیر غلظت خاک مدفون گشته و نفس ات حبس در سینه ی پر دردت شده، اما خاطرت آرام باشد که هنوز ما دخترکان خاکت، مادرانه نوازش میکنیم نخل های سر به زیر و مظلومت را و پر حوصله مقابلت مینشینیم ، خاک های فرو رفته در چشمان خون بارت را با بازدمان میروبیم، کارونت را و کرخه ات را از اشک چشممان دوباره زلال میکنیم و به دست مردان مردت میسپاریمت تا پدرانه بر دوش بکشند ویرانی ات را و از نو خشت به خشت بنا کنندت و خوزسمان بسازند از دل شکسته ات...

برایت چای دم میکنم، زعفرانش را هم زیاد میریزم تا هم زمان که گلوی زخمی ات را صاف می کند، گرما را هم به دست و پای یخ بسته ات بازگرداند...

عروسً دخترِ چشم مشکیِ گیسو کمندِ پسته دهانِ سیمین تنم! نفس هایت را از سر بگیر که در شرجی دوباره ی بازدمت، دم بگیرد سینه ی تنگمان، گوشواره های خرمایی ات را آویزان کن، خلخال های دلبرانه ات را بر ساق های بلورینت بینداز و روسری از سر بردار که عطر پرتقالی موهایت مست کند پدرها و مادرهای چشم به راهت را نازنینً خاک و مظلومً سرزمینم...

 

حدیث مسافر -  دانشگاه علوم پزشکی کرمانشاه

زمین اینگونه اندوهبار میچرخد

 

من نمیدانم...

براستی اگر آغوش تمام مادران زمینی جز بوی مهر نمیدهد،

پس...

مردانی که جنگ می افروزند و شمشیر میکشند،

مردانی که رویای کشورگشایی رادر سر میپرورانند،

مردانی که جز قدرت نمی بینند

وهیچ قلبی را در هیچ کجای دنیا نمیفهمند،

ازکدامین دامن ها سر بر می اورند...

کدامین بوسه مادری در کدامین نقطه جهان طعم خون میدهد

که زمین اینگونه اندوهبار میچرخد...

 

روح الله سرطاوی - دانشگاه علوم پزشکی بندرعباس

پریشان

برای دلتنگی های دریاچه ی پریشان(فامور)فارس که آبی به قدر خوردن هم ندارد

 

 

یادم می آید تو بزرگ بودی و من کوچک بودم من همیشه دوست داشتم بزرگ شوم .شدیم .  من بزرگ تر  تو کوچکتر.

تالاب بودی حالا شاید تالخشک اسم بهتری باشد.پریشان بودی پریشان شدی و دیگر پریشان نیستی. واژه ها می گویند دیگر پری شان نیستی . پری که هیچ حتی درناها مرغ ماهی خوارها گاومیش ها و من که بزرگ شده ام تا دل به دریایت بزنمهمگی گمت کردیم.

این جاده ها چقدر بی رحمند که بدن خشک ات را میدان تاخت و تاز چرخ های می کنند.

راستی این بار که مرغ های مهاجر آمدند بگو من پابست اینجایم شما که نیستید بروید جایی که  تشنه نمانید

شاید سیبری سرد از فارس خشک بهتر باشد لا اقل برف آن جا هست که سرتان را زیرش بکنید و خودتان را به بیخیالی بزنید.

من که از دلم از سنگ است ولی گاومیش ها حتما دق می کنند

 

پی نوشت:دریاچه فامور یا پریشان روزگاری نه چندان دور بزرگترین دریاچه آب شیرین جهان بود حالا فقط کویری کوچک از آن به جا مانده است.

 

زهرا اکبری - دانشگاه علوم پزشکی اصفهان

بسم الله الرحمن الرحیم

به تماشای نشاط

تا واژه ها خود را به قلم برسانند آتش می گیرند و خاکسترشان بر دفتر نقش می بندد. در سوگ همین درد بودم که سه قطره خون از دل قلم چکید و عاشورا شد. قصه چه بگویم، چه نگویم، آغاز شد.

آغاز شد از آن جاییکه به نعمت وجود آراسته شدی، از آنجایی که آسمان برایت طرح ماندگاری می ریخت، تدارکدشت می دید.

حال صحنه حاضر است، تماشایی است. همه حاضرند، تو حاضری، حضرت قرآن حاضر است، مردی نرگس به دست منتظر است.

آمدی، آمدنت آمدن نبود. ظهور بود، ظهور سرخ. ساده هم می آمدی ورای ادراک بودی، حال که قیام کردی، قیامت کردی. این شد که بلا شدی و بر سر عقول باریدی، دیگر تنها در سکوت نگاه می توان تماشایت کرد. من تنها تشنگی آبت را دیدم اما او که به لحظاتت آگاه بود می داند که سیراب گواراترینها بودی.تماشا، ترجمان دریای  درونت نیست.

قسم به رضایتت،که خدا همانا و تو همانا...قسم به ذبح عظیم.

بنده ی در بند خدا، قرآن مجسم. آیه های نگاهت رعشه بر تن جهالت می اندازد.آینه ی وجودت بنیان شرک را می لرزاند. ای که زنجیرها اسیردل دادگانت، خنجرها مشتاق بوسه بر تنت، بوسه بر خداوند درونت.

رحمت پروردگار رحمانت، تمام تو را نور بخشید، چراغی شدی بر سر در عالم، ساروق رهایی شدی دراین گرداب تنگ.در این کمین گاه فتنه، باران شبه، دنیای خو گرفته به خوی حیوانی بلکه بدتر، و این بلوای گنگ، تنها مرکب معرفتت، امان می بخشد. آبروی مرگ را به بازی گرفتی و رفتی؛ افتادی تا علی جاری شود، افتادی و علی جاری شد،عالمت گل آذین شد، سر سلامت به سرایت بازگشتی، و داستان تو واقعی است و قصۀ تو تمامی ندارد؛ گل نرگس شاهد است.

سلدا سپهراد - دانشگاه علوم پزشکی ارومیه

 

تمام نامه ها را باد برد

 

باغچه حیاطشان پر از گل و گیاه بود...

حوض بزرگی که آب از پیشانیش به روی سجاده زمین سجده میزد..!

بید مجنونی که لباسی از نامه هایمان را به تن شاخه هایش پوشانده بودیم...

و کنار در آینه ای بود که ما را نقاشی میکرد..!

بهار دختر زیبایی بود...

موهایش مثل آبشاری از مرکب های طلایی سرازیر و کنار آبشارش شکوفه های رنگارنگ رویانده بود..

چشمانش مثل آسمان در بهار برق میزد...

مادرش پیراهن گلداری تنش میکرد، گویی تمام اردیبهشت در او خلاصه میشد...

هردو به آن درخت تکیه میدادیم مثل لیلایی که به مجنون تکیه داده...

پنج ماه بعد قطار پاییز به کوچه مان رسید و رنگ و روی حیاط تغییر کرد...

برگ هایی که در غمش خودشان را از ایوان شاخه ها رها می کردند...

انگار حیاط تحمل غم بهار را نداشت..

آب بجای قهقهه، ناله میکرد..

باد زوزه میکشید..

گمانم هوا درد داشت..

باد آینه را زمین زد و کمر نقاش شکست...

فقط یکی از شکوفه های کنار آبشارش باقی مانده بود که آخرین شب پاییز آن هم مثل اتفاقی تلخ بود که افتاد..!

آبشارش مثل استکانی آب ریخت و تمام شد.!

حیاط تحمل غم بهار را نداشت، مثل اینکه عهد کرده بودند، با ریزش هر تار از گیسوانش حکم صادر کنند...

برگ ها اعدام، گل ها تیرباران و ستاره ها تبعید...!

گهگاهی آسمان به حال چشمانش گریه میکرد...

زمستان که آمد هوا سوز داشت مثل بهاری که زانوهایش را بغل کرده و ناله ها میکرد...

برگ ها قتل عام شدند...

آب سکوت کرد...

آبشارش خشکید...

ولی من هنوز هم دلم خوش بود که شاید درمان ها جواب دهد، شاید زندگی با گذر فصل ها بهار را پس میداد...

آخر مگر حال زمین هر پاییز و زمستان که سرطان میگیرد، شیمی درمانی میشود، خوب نمی شود؟؟

مگر جای برگ های ریخته پر نمی شود؟؟

من مانده بودم و بیدی که فکر نمیکردم به این باد ها بلرزد...

اتفاقا شبی از شب های اسفند بید هم لرزید..!

تمام نامه ها را باد برد..!

حیاطشان در غمش کفن پوشید...

زندگی اش تمام شد!

الان سال هاست که من تکه های آینه شکسته را نگه داشته ام، آخر چند تاری از موهایش را به آن چسبانده بودم تا خودش را بدون مو نبیند...

سال هاست که من از آینه ها فرار میکنم..

سال هاست که حوضشان روزه دار است و لب به آب نزده..

سال هاست که آب بی صداست...

سال هاست که هیچ درختی برگ و هیچ بوته ای گل نداد...

سال هاست که من در آسمان بالای بامشان ستاره ای ندیدم...

سال هاست که بید مجنون در غم لیلی می لرزد...

سال هاست که در حیاطشان چرخ فصل ها ایستاده...

با رفتن بهار، بهار از آن خانه رفت...

بهار دختر زیبایی بود...

 

مریم اقتداری  - دانشگاه علوم پزشکی اصفهان

 

حال من پریشان و زلف تو پریشان تر

 

باد

عطر موهایت را با خودش می برد

منم که آشفته و پریشان حال به هوای بوی موهایت، همه جهان را قدم می زنم

 تاول پاهایم، مرا از رفتن باز نمی دارد

عطر موهایت از گندم زارها می گذرد و گندم ها را به سجده کردن خدایی فرا می خواند که در تک تک لحظات زندگی مان جاریست...

از شکوفه های بادام که می گذرد، درختان به بار می نشینند

بهار واقعی

عطر موهای توست.زمانی که می آیی بهار می شود و با رفتنت، زمستان

هم قلب مرا بهم ریخته ای هم ترتیب فصل های سال را...

 

نگین چکش کار - دانشگاه علوم پزشکی البرز

نوستالژی بهارنارنج

 

 

نسیم خنکی برگ درخت های سرو را تکان میدهد.

بوی بهارنارنج تمام حیاط را مست میکند.

نگاهم به عقربه های ساعتِ قدیمیِ لَم داده به کنج دیوار است.

خورشید گیسوان پریشانش را در آسمان پیچ و تاب میدهد و دلبری میکند.

دَرِ ایوان ،به حیاط جلویی باز میشود

صندلیِ راحتی پدربزرگ کنارِ رادیویِ قدیمیِ تک موجش و آن شال طلایی آویزان بر پشت صندلی اش و دیوان حافظی که خیلی موقر گوشه ای ایستاده، هنوز هم میتواند ادامه ی حیات را سبب شود.

صدایی آشنا، تمام افکار مشوشم را به سوی خودش میکشد...

جاذبه ی عجیبی ست،انگار گرانش هزاران برابر شده و هیچ صدای دیگری قابل استماع نیست.

نوعی صوت بهشتی از اصلی ترین خیابان فردوس به گوش میرسد

گویی سوار بر قالیچه ی سلیمان شده ای و رهسپار ابدیتی مدهوش کننده ای.

گویی روحت دارد فلسفه ی حیات را نظاره میکند و خلسه ای فرازمینی به خود گرفته است...گویی بالهای فرشتگان را عاریه گرفته ای و آسمان را می نوردی.

صدا به گونه ایست که جسمت ساکن میماند و روحت صعود میکند.

ایمان دارم جهان تابحال چنین صوتی را نشنیده است.

چندثانیه سکوت...

چند ثانیه خلاءِ مطلق...

 

بانگ موذن زاده تسخیر میکند تمام مرا...

از پله هایِ چوبی ِ مُدَوُرِ پایین میایم.

نسیم لطیفی برگ های درختانِ باغِ جلویی را تکان میدهد و تا به خود بیایی بوی بهارنارنج از خودت فارغت کرده است...

 

aخورشید همچنان به خوش رقصی اش ادامه میدهد،گویی دیشب خواب بهارنارنج ها را دیده است و امروز میخواهد خواب قشنگش را تعبیر کند.

آسمان هم که انعکاسِ دریا شده است...آبی و آرام و بی انتها!

وسط حیاط حوض فیروزه ای رنگی ست که به فاصله ی چندمتر از آن ،درختان محاصره اش کرده اند و از آنجا باغِ جلویی شروع میشود.

دور تا دور حوض را گلدان های رنگین کمان سان پر کرده اند...

گل های قرمز و نارنجی و زرد معطر که این فصل از شیراز را افسانه وش تر میکنند...

گوشه ی حیاط تختی قرار دارد با پشتی هایِ نخ ابریشمی و رو پشتی هایِ طلاکوب شده ی مادربزرگ ،که وقتی نور خورشید بر آن میتابد انگار خود،خورشیدی میشود و روی زمین نورافشانی میکند.

کمی آنطرف تر سماور ذغالیِ طلاییِ قشنگ ِ زنگارنگرفته ای که کنارش لیوان های کمرباریک به صف ایستاده اند،قرار دارد...

سجاده ی سرمه ای رنگِ ترمه یِ نقره کوبم را کنار حوض پهن میکنم...دقیقا کنارشمعدانی ها.

خوب بیاد میاورم...

ظهر روزی آفتابی بود...آن آخرین روز از پنجمین سالِ رفتن به مدرسه، که معلمم این سجاده را بمن هدیه داد...

سالها از آن روز میگذرد و سجاده ام روز به روز فرازمینی تر میشود...چادر سفید جشن تکلیفم را سرم میکنم...

آن روزها چادرنمازم دوبرابر خودم بود و امروز کاملااندازه ام شده است.

شاید همه اش برای تکمیل معجزه ی امروز بوده است...

نمیدانم!

بانگ موذن دارد اوج میگیرد...خورشید پر رنگ تر می تابد...بهارنارنج ها دلفریب تر شده اند...نسیم لطیف تر می وزد...

انگار آسمان هم دلش میخواهد به زمین بیاید و کنار حوض فیروزه ای بایستد و سجاده ام را نگاه کند و بانگ موذن را گوارایِ وجودش کند.

امروز گوشه ای از بهشت به زمین آمده است...

زمان متوقف است و رنگ عشق همه جا را پر کرده است...

الله اکبر آخر موذن است...

و ای کاش میشد این صحنه را در یک قاب تا ابد زنده نگه داشت  و این تکه ی بهشت را تا ابد زمینی کرد.

و شاید دیدن بهشت، تاریخ خلقت انسان را متحول کند...

شاید آدم ها همه چیز را طور دیگری ببینند...

شاید موقع شنیدن بانگ موذن زاده ثانیه ای درنگ کنند...

شاید چشم دلشان را به  زلف امورات روزمره شان گره بزنند...

آن وقت جهان طور دیگری خواهد بود...

من ایمان دارم

 

ویدا سادات حسینی - دانشگاه علوم پزشکی کرمان

خنده تلخ

 

مى خندم و باز آن سايه ى هميشگى را به ياد مى آورم

همان که نرمک نرمک از آن کوچه عبور مى کرد..همان کوچه که آن را بخاطر درختانى که هم را بغل کرده بودند کوچه ى عشق ناميدم

مى خندم و چشمانم را در آن سايه سفيد گم مى کنم...دير زمانيست که سوى  چشمانم را از دست دادم...تو گمان مى برى خوابم اما...

می خندم و برایت از فلسفه می گویم، تو نگاهم می کنی، پلک نمی زنی و نامه های نادر ابراهیمی را ازبر  برایم می گویی.

می خندم و خودت را عاشق خنده هایم می نامی، نگاهت می کنم و تو را معشوق خوبی نمی نامم.

می خندم و در دلم تو را اسطوره ی عشاق می بینم، نگاهم می کنی و مرا ملکه ی حیله گران میبینی.

مى خندم و فرياد دوستت دارمت را با خودم هجى مى کنم..آنقدر که دروغش مرا بخنداند...

مى خندم و گريستن تو را نظاره گر مى شوم ..

چه بد که هر دو عادت داريم دروغ بگوييم...

 

 

 

 

برچسب ها : []

اخبار برگزیده

پر بازدید ترین