داغ ترین ها:

داستان کوتاه

رتبه اول مشترک:

نامه

 

من مریم نیستم مرتضی.پدر و مادرم هم در زلزله نمرده اند.من از خانه فرار کرده ام و پناه اورده ام به  این روستا،به این امامزاده.آمده ام به اینجا و شده ام قدیسه ی مردم اینجا.شده ام کسی که چراغ امامزاده را روشن نگه می دارد و دعاهایش در حق مردم مستجاب می شود،همه ی این عزت و احترام را مدیون پدرت هستم.مدیون نفس گرم حاج بابا.وگرنه نیلوفر این قدر بزرگ نمیشد که بشود مریم.بشود دخترمردمی که نان خشک شان را می زنند در رودخانه اما سرشان همیشه بالاست.شده ام دختر مردمی که مثل درخت های سرو این اطراف  اگر دنبالشان کنی می رسی به امامزاده.مرتضی جان نمی دانم از کجا شروع کنم،اگر بعد از دانستن حقیقت مرا نخواهی از اینجا می روم ،آنوقت دلم تنگ می شود برای شنیدن صدای نی زدن چوپان ها ،برای مترسک های بی حواس پای زمین ها،برای تراکتور حاج بابا که خسته برمیگرد به خانه و و دراز می کشد روبه روی باغ ،دلم تنگ می شود برای این همه پنجره ی نجیب،برای این همه خانه ی مهمان نواز،دلم تنگ می شود برای آسمان آبی روستا،من مثل درخت های سرو به خاک اینجا تعلق دارم. من بلد نیستم خوب بنویسم مرتضی،یعنی نمی دانم از کجا برایت بنویسم و چطور حرف هایم را برایت بگویم ،از اولش برایت بگویم یک  روز سرد زمستانی بود که مادرم بعد از پاک کردن کله پاچه هایی که باید تحویل کله پاچه ای محل میداد همه جای خانه را دنبال من گشت اما مرا پیدا نکرد.به همه ی همسایه ها سر زد اما هیچ کس از من خبر نداشت.مادر هیچ فکرش  را نمی کرد افتاده باشم در انبار.همان جا که اهالی خانه می گفتند خانه ی جن هاست. و از هزار کیلومتریش هم رد نمی شدند.در اتاق تک تک همسایه ها را زده بود و پرسیده بود نیلو را ندیده اید؟من در آن تاریکی هیچ چیز حس نمی کردم.بدنم سرد و بی جان بود. درد از استخوان هایم بالا می رفت.چشم هایم مثل خون قرمز شده بودند ،از خدا می خواستم شب باشد از خواب بیدار شوم و بگویم عجب کابوس لزجی.از خدا می خواستم خوابیده باشم روی کمر برای همین خواب بد دیده باشم واینکه نمی توانم تنم را تکان بدهم و این همه تنهایی را لباس بپوشانم و بروم بیرون و همان نیلوی سابق باشم فقط یک کابوس باشد.می خواستم اگر کابوس نیست  لااقل مرده باشم.اما من نمرده بودم.مادرم مرا ته انبار پیدا کرده بود.بالای سرم شیون کرده بود ،جیغ کشیده بودو بعد مرا به حمام برده و تنم را شسته بود.توی صورتم گلاب پاشیده بود و حلقه ی ازدواجش را انداخته بود در لیوان و  آب طلا به خوردم داده بود.مرتضی جان من دو ماه تمام رنگ آفتاب را ندیدم.می نشستم در اتاق و زل می زدم به سفیدی دیوار.بعد ها همسایه ها گفتند نیلوفر جن زده شده است ،دیگر  روی بند رخت ما لباس هایشان را پهن نمی کردند،یا وقتی مرا می دیدند صلوات می فرستادند.ترسم از مردها باعث شده بود همسایه ها در گوش هم بگویند جنی که  نیلوفر  را تسخیر کرده زنی است  که از مردها بدش می آید.مرتضی گفتن این حرف ها با تو ساده نیست ،دارم حرف هایی را با تو می زنم که توی هزار سوراخ با خودم نزده ام.گفتن این حرف ها سخت است اما  باید بدانی و بعد تصمیم بگیری هنوز مرا می خواهی یا ....برایت یک عکس گذاشته ام توی پاکت.وقتی از خانه فرار کردم این تنها چیزی بود که  برداشتم.این عکس تنها چیزی است که از گذشته با خود برداشته ام.مردی که گوشه ی عکس سرش را کج کرده  پدرم است بابا هر وقت کلافه بود سرش را کج کرده و می خاراند.کاملا مشخص می شد مستاصل است.من سمت چپ بابا ایستاده بودم و لبخند تصنعی مضحکی بر لب داشتم.انگار کسی  به زور گوشه ی لبهایم را بالا کشیده باشد.سحر و سامان سمت راست پدر را اشغال کرداند  و سامان به خاطر توپی که بابا برایش از دستفروش نخریده ،خودش را زمین می زند.سحر همزمان با حرف زدن چنگال را بالا آورده .هر وقت  مسیر نگاهش را دنبال می کنم  متوجه می شوم چقدر چشم اش دنبال قاچ هندوانه هایی است  که من هنوز نخورده ام .دهانش کاملا باز است   و اگر دوربین کیفیت داشت قطعا حالا می توانستم تا ته لوزالمعده اش را ببینم و یا دستکم دندان هایش را بشمارم. با این اوصاف بازهم  ظاهر افاده ای اش را حفظ کرده است. مادر،پشت چشم نازک کرده و انگار به دوردست ها خیره شده باشد دور تر از ما ایستاده و شاید حتی اگر یک قدم آن طرف تر می ایستاد شانس حضور در این عکس را از  دست می داد.البته اگر بشود اسم اش را خوش شانسی گذاشت.چرا که قیافه ی متفکرانه و عبوس مادراصلا با تشتی که دست گرفته  سازگاری ندارد .من و سحر هر وقت به خانه ی جدیدی نقل مکان می کردیم  گیس و گیس کشی راه می انداختیم.من مصرانه می گفتم باید قاب عکس را جایی که خوب در معرض دید باشد بزنیم به دیوار.و او مرغ اش یک پا داشت که میخوای قیافه ی تابلوی بابا رو قاب کنی بزاری جلو چشم مامان؟ تازه مامان سرد و بی روح،سامان مثل داغ دارها و من با دهن باز مثه مترسک ها افتادم.نمی دونم چه اصراریه که قاب روبزنی به دیوار،در حالی که خودت هم بد افتادی،کاملا مشخصه که با تمام وجود سعی  کردی لبخند بزنی.من هم هیچ وقت مقابلش نه کوتاه می آمدم و نه کم می آوردم و میگفتم:اولا بله داشتم سعی می کردم لبخند بزنم. کاملا طبیعیه  تلاش آدما  برای تظاهر به چیزی مثل خوشحالی بی نتیجه بمونه.دوما ،این عکس رو دوست دارم چون همه همون طور افتادیم که هستیم.سوما بالفرض حق با شماست،شما بد افتادید چون اصلا متوجه  وجود دایی حسین و دوربینش نبودید،پس شما بد افتادید چون دوربین رو ندیدید ولی من بد افتادم چون نتونستم اون رو نادیده بگیرم.پس وضع من بدتره.آن روز هم میخ آوردم و داشتم سعی می کردم جای مناسبی برای نصب قاب عکس دوست داشتنی ام پیدا کنم که  سحر گفت:نیلو اگه یه میخ هم بزنی ممکنه دیوار ترک برداره و سقف بیاد پایین.خندیدم و گفتم: اگه قراره با یه میخ خراب بشه رو سرمون همون بهتر که خراب شه.ورودمان به آن خانه برای من با خوش شانسی همراه نشد.سقف چندل بود و آن شب شن یا خاک یا سیمان نمی دانم کدامشان بود که در چشم ام افتاد و باعث شد جیغ بکشم و همه را بیدار کنم.فردا صبح پیرزن همسایه پلک ام را کاملا بر گرداند و دستش را تا آرنج در چشم ام فرو کرد.شن را خارج کرد و دستمال چرک آلودش کمی خونی شد.بعد از این اتفاق مادر تدبیری اندیشید و تصمیم گرفتند تمام سقف را با پلاستیک بپوشانند.همان  روز همسایه ها آمدند و به مادر گفتند پدر در جوی آب افتاده است.مادر هم چادر سر کرده به کوچه رفت وقتی پدر را در میان لجن ها دید گفت : به جهنم.حقت همین فلاکته.بعد بابا را کشان کشان آورده بود تا حمام شیر آب را باز کرد و همان طور که روی سر بابا یک سطل آب می ریخت بلکه  خماریش بپرد داد و بیداد میکرد.من دست هایم راروی گوش هایم گرفتم.و چشم هایم را بستم.به روزهای خوب گذشته فکر کردم.به آن وقت ها که پدرنه نئشه به خانه می آمد نه خمار.نه بدهکار کسی بود نه طلبکار.اما یک روز یک آقا سلطانی پیدا شد با سبیل پهن  و شکم گنده و دهان گشاد .بابا دعوتش کرده بود.وقتی رفت مادر گفت از آن هاست که  چاک دهانشان را نمی بندد . و از چشم هایشان هیزی می بارد. اما پدر گفته بود آقا سلطان آدم درست حسابی است.توی بازار برو بیا دارد. و بعد هر چه داشتییم  و نداشتیم داد دست آقا سلطان تا یکیمان را دو تا کند و دوتایمان را چهار تا،بلکه سری توی سرها در بیاوریم،برای خودمان کسی بشویم.بعد از مدتی بابا دیگر شب ها خانه نمی آمد،حالا دیگر بوی گند سیگار می داد.مادر همیشه می گفت از آن روزی که در یخچال کنار شیشه ی گلاب یک بطری مشروب گذاشتی فاتحه ات را خواندم.و واقعا هم خوانده بود.روزی نبود که صدای دعوا مرافه شان نرسد به  طاق آسمان هفتم.بالخره آنچه از آن می ترسیدیم اتفاق افتاد سلطان به پدر پول هنگفتی داده بود و قرار گذاشته بودند پدر اصل و بهره ی پول را به سلطان پس بدهد. و بعد که دید بابا توان پرداخت پول را ندارد روزی نبود نیاید درب منزل ما تا آن رفاقت راکه  پدر سنگش را به سینه می زد  از چشممان در  بیاورد.آن قدر خودش و نوچه هایش آمدند و رفتند که مجبور شدیم پول رهن خانه را پس بگیریم و پول سلطان را بدهیم و با چندرغازی که می ماند یکی از  اتاق های خانه ی سلطان را اجاره کنیم .در گوشه ی حیاط یک مطبخ  وجود داشت  که بین همسایه ها مشاع بود.اغلب بوی گند تریاک میداد.وسط حیاط هم یک حوض بود که پر بود از آب چرک مرده.یک انباری تاریک هم گوشه ی حیاط داشت که زن ها می گفتند پر از جن است، و اگر به  آن نزدیک شوی حتما جن می رود در بدنت ،و جسمت را تسخیر می کند.همین که وسایلمان را چیدیم چند تله موش  برای گرفتن موش های مزاحمی که توی اتاق ها و حیاط  و مطبخ  و حمام وول می خوردند کار گذاشیم. اما موش ها زرنگ تر از آن بودند که دم به تله بدهند اغلب گنجشک ها ی گرسنه برآن نشستند و بعد تق ،تله در جگرشان فرو  می رفت. در خانه ی جدیدمان از یک پتوی نازک و قدیمی به عنوان در حمام و از یک گونی پلاسیده به عنوان در توالت استفاده می شد.می گفتند این موضوع موقت است سلطان  قراراست دو در دست دوم تر تمیز پیدا کند.شرط می بندم تا امروز که من سی ساله ام صاحب خانه درهایی با شرایط ایده آلش پیدا نکرده است.حالا اگر کلید را چهار بار در قفل بچرخانم نمی توانم چشم هایم را زیر دوش ببندم.می ترسم وقتی چشم هایم را باز می کنم سحر را ببینم که پرده را کنار زده و می گوید:صدای آب نمی اومد ،اومدم شامپو رو بردارم.و من خجالت بکشم ،جیغ بکشم و بگویم هوووی پتو رو بنداز.بنشینم که کمتر دیده شوم و او غرولند کنان بگوید خیلی خوب تو هم،هر چی تو داری منم دارم.مثلا خواهریم.حالا موهایم را تا روی شانه هایم کوتاه کرده ام  و چند چین کوچک کنار چشم ام خودنمایی می کند.و خط خنده ام حتی وقتی فقط لبخند می زنم کاملا مشخص است.آن روز روبه روی آینه داشتم موهایم را شانه کرده و تمرین می کردم چطور با سحر دعوا کرده یا از او زهر چشم بگیرم.که داخل اتاق شد و گفت:خداییش اونقدر رنگ پلاستر بودی که ندیدمت.وبعد خندید. حالا حتی اگر شیر آب را تا آخر باز کنم صدای آب مانع از شنیدن صدای خنده های  سحر نمی شود.برای من در تقابل گذشته  و حال همه چیز به نفع گذشته است.انگار همین دیروز بود که مادر هر چند دقیقه یکبار با پشت دست عرق پیشانی اش را پاک می کرد نشسته بود لب حوض.و کله هایی که قرار بود تحویل کله پاچه فروشی   محله بدهد را در آب جوش فرو می کرد.با این کار پشم هایشان را جدا می کرد.پا برهنه و با عصبانیت خود را به مادر رساندم.یکی از کله ها دهانش باز بود. انگارداشت  سعی میکرد برایم زبان در بیاورد. با عصبانیت گفتم مامان من دیگه وقتی سحر میره حمام یا دسشویی نگهبانی نمیدم.من وقتی اون میره حمام مواظبم که حتی گربه ها هم از جلو در رد نشن اون وقت اون،مادر وسط حرفم پرید .البته بدون اینکه سرش را  بلند کند در حالی که با یک دستش شیر آب را باز و با دست دیگر کله ی گوسفند زبان بسته را در آب فرو می برد با لحن خنک همیشگی اش گفت:یک دختر پونزده ساله نمی دونه پا برهنه نباید راه بره؟برو بزار منم به کارم برسم.و من رفته بودم به اتاق،پدر یک گوشه نشسته بود با سیخ هایش ور می رفت، و به خود می پیچید.درد استخوان هایش را می شد تماشا کرد.بدجور به رعشه افتاده بود.مرا صدا زد و گفت بروم برایش  از سلطان مواد بگیرم،گفت تا سیخ داغ شد اینجا باشم .مانده بودم معطل میان رفتن و اندازه ی یک نخود برای بابا مواد اوردن و اندازه ی یک دنیا بی خیالی آوردن یا به مادر گفتن و یک دعوای دیگر راه انداختن.با خودم گفتم این آخرین باره،این دفعه آخره که میرم برات میگرم.رفتم به انتهای حیاط،پشت آن شاخه های انبوه،نزدیک آن آنباری،پشت در اتاق سلطان.اتاق سلطان از اتاق ما و بقیه ی هسمسایه ها فاصله ی زیادی داشت.

-آقا سلطان ،آقا سلطان

هوا سرد بود ،فریاد می زدم اما صدایم در گلو می ماسید و انگار به خودم هم نمی رسید

_آقا سلطان

محکم تر در را کوباندم

سایه اش را پشت در دیدم.

-مگه سر اوردی،صب کن الان درو باز میکنم

-سلام

-سلام خانوم کوچولو

-بابام جنس میخواد

-پول قبلیارو اول رد کنه

-بعدا خودش باهات حساب میکنه

-الان تو باهام حساب کن

-خودش حساب میکنه

چند قدم جلو آمد،من عقب عقب رفتم

-نترس،نمیخوام بخورمت ،بیا با هم بریم تو انبار بهت بدم

-جلوی در انبار می ایستم برو بیار بهم بده

-باشه جلو در واستا خانم کوچولو

او جلوتر راه می رفت.من پشت سرش.هر چه پیش می رفتیم به انبار نمی رسیدیم انگار انبار یک سر دیگر دنیا باشد و خانه ی ما یک سر دیگر دنیا

جلوی در که رسیدیم ایستادم،او هم ایستاد

-نمیای تو؟

-نه

رفت داخل انبار،در سیاهی انبار گم شد.نمی توانستم چیزی ببینم.خیلی تاریک بود.تنها صدای قدم های سلطان و نفس های خودم را می شنیدم.

-خیلی تاریکه،یه فانوس دم دره،بیار واسم داخل

با هزار ترس دستم را تا فانوس دراز کردم.دلم میخواست برگردم،آن تو پر از جن بود،اگر مثل انسی دختر مهری خانم جن زده میشدم چه؟فانوس از دستم زمین افتاد.سلطان در چارچوب در انبار مثل جن ظاهر شد.گلویم را گرفت  و بعدش دیگر نفهمیده ام چه شد.من بیهوش افتاده بودم در انبار.مادر کله پاچه ها را  پاک کرده بود رفته بود در اتاق که سامان را بخواباند ، اما موش هایی که توی سقف روی پلاستیکی که تمام سقف را پوشانده بود راه می رفتند  پلاستیک را سوراخ کرده بودند.می افتادند روی فرش.مادر مرا صدا زده بود تا سامان را بخوابانم بلکه  یک کاری کند که جلوی بارش  باران موش را بگیرد.که این سقف لعنتی چکه نکند.اما مرا پیدا نکرده بود.همه جا را گشته بود.از همه ی همسایه ها سراغ مرا گرفته بود. و بعد یادش به انبار افتاده بود.آمده بود به انبار و مرا پیدا کرده بود.مرا اورده بود به اتاق. موهایم را نوازش کرد و برایم لالایی خواند.تو باید می دانستی ترسی که مرا تسخیر کرده از بدنم بیرون نمی رود مرتضی.تو باید می دانستی

 

فرزانه شریفات

دانشگاه علوم پزشکی اهواز

___________________________________________________________________________

رتبه اول مشترک:

چشمان مامان کتی سگ دارد

 

مامان صفیه راست می گفت که چشم های مامان کتی سگ دارد

من دارم به غریزه مامان کتی فکر می کنم. می خواهم بدانم مامان کتی که

چشمانش سگ دارد دقیقا من را می خورد یا نه. آخر من دست و پای آرمین

را گرفتم و وقتی مامان کتی داشت توی آلاچیق صورت عمه هانیه را بند می

انداخت، انداختمش توی لونه سگ . سگ مادر پارس کرد و فکر کرد که آرمین

می خواهد توله هایش را بخورد دقیقا مثل خودش که توله هایش را خورده بود.

من هم در ذهن کودکانه 5 ساله ام دلم می خواست که سگ مادر، آرمین 2

ساله را بخورد که مامان کتی با سینه هایش من را شیر بدهد

1

صدای فریاد و التماس رویا مثل پتکی توی گوشم می پیچد، کاش پایین بودم تا دستم را جلوی دهانش

فشار می دادم مثل وقتی که می خواستم آرمین را آرام کنم. رویا مثل کودکی خردسال چادر مامان کتی رو

گرفته و چنگ می زند، اولین بار است مامان کتی رو با چادر می بینم ، مامان کتی چشم های خوشگلی

دارد، مامان صفیه راست می گفت که چشم های مامان کتی سگ دارد و من همیشه فکر می کردم از همان

سگ ها که توی باغ عمو ضرغام زیر درخت گردو دراز کشیده و 2 تا توله سگ هایش مثل گرسنگانی که

هزار سال است غذا نخورده اند از سینه های خشک و کم شیر مادر می نوشند، عمو ضرغام می گفت که

این سگ چهار تا توله داشته و دو تای آن ها را خودش خورده است . می گفت خیلی حیوانات بعضی از

توله هایشان را می خورند تا از گرسنگی نمیرند و بتوانند از بچه های دیگرشان مراقبت کنند و این غریزه

همه حیوانات است. و من دارم به غریزه مامان کتی فکر می کنم. می خواهم بدانم مامان کتی که چشمانش

سگ دارد دقیقا من را می خورد یا نه. آخر من دست و پای آرمین را گرفتم و وقتی مامان کتی داشت توی

آلاچیق صورت عمه هانیه را بند می انداخت، انداختمش توی لونه سگ . سگ مادر پارس کرد و فکر کرد که

آرمین می خواهد توله هایش را بخورد دقیقا مثل خودش که توله هایش را خورده بود. من هم در ذهن

کودکانه پنج ساله ام دلم می خواست که سگ مادر، آرمین دو ساله را بخورد تا مامان کتی من را شیر

بدهد.

صدای التماس رویا دارد دیوانه ام می کند. دلم می خواهد مامان کتی بیاید و من را تکه پاره کند. بیاید و با

دستهایش این حلقه طناب را با انگشت های سفید و بلندش پشت گلویم بیندازد انگشت هایی که موهایم را

وقتی هنوز آرمین دنیا نیامده بود نوازش می کرد. دست هایش خیلی نرم بود درست مثل موهای مشکی و

لخت آرمین. وقتی روی گوش هایش می ریخت خیلی زیبا می شد. مثل موهای مهسا که مامان کتی وقتی

مهسا خانه مان می آمد ، روی پاهایش می نشاند و مثل این طناب بافته شده ای که مامان کتی می خواهد

گردن من بیاندازد، گیس های مهسا را می بافت و دست ما می داد. مهسا هم خودش را برای خاله کتی

لوس می کرد. من و آرمین گیس های بور و پرپشت مهسا را می گرفتیم و بازی می کردیم. مهسا می شد

اسب زیبایمان که اسمش مشکی بود. اون روزها تلویزیون فیلم مشکی را پخش می کرد. پدر روی کاناپه دراز

می کشید و فیلم اسب مشکی را نگاه می کرد و صورتش مثل بچه ها پر از شادی می شد. من و آرمین سر

این که مهسا اسب کی بشود دعوایمان می شد. مهسا می گفت که می خواهد اسب آرمین بشود. و همین

هم شد و مهسا مال آرمین شد. البته وقتی که دیگر من گیس هایش را نمی دیدم و زیر روسری قایم می

کرد و کمی جلوی مویش را برای دلبری آرمین بیرون می گذاشت. صدای رویا دارد دیوانه ام می کند. اگر

چشمان مامان کتی سگ نداشت و به او خیره نمی شدم و دستانم بسته نبود حتما با دست هایم دهانش را

می بستم و خفه اش می کردم تا ساکت شود و بگذارد مامان کتی طناب را زیر گلوی من ببافد مثل گیس

2

های مهسا. موهایش را شب عروسی ریخته بود دور گردنش و من فهمیدم که موهایش را کمی کوتاه کرده

است البته اندازه این طناب کوتاه نبود. حتما وقتی طناب گردنم بیفتد، آنقدر کوتاه است که پاهایم از روی

تخته بالا می رود و بعد اولش قرمز می شوم و بعد زرد می شوم و بعد می میرم و حتما می روم پیش همون

توله سگ هایی که مادرش آن ها را خورده بود و شاید حتی دور دهانش را هم از خون آن ها پاک نکرده

بود و من فکر کردم که چه قدر حیف شد که سگ، آرمین را با توله اش شتباهی نگرفت و فقط به صورت و

بدنش چنگ زد مثل وقتی که مهسا با لباس سفید و گردنی بلند، انگشتانش را در بازوی آرمین کرده بود و

چنگ می زد و من از دور به آن ها نگاه می کردم و فکر می کردم که امشب آرمین تمام عشق مرا به آغوش

می کشد و لابد اول موهای مهسا را مثل مامان کتی باز می کند و دوباره می بافد. وقتی اسب بازی می

کردیم ، پدر همچنان روی کاناپه مشکی نگاه می کرد و پکی به سیگار می زد و اسبمان فرار می کرد و ما

می دویدیم دنبال اسب مشکیمان و بعد گیرش می آوردیم و روی کله اش می افتادیم و قل قلکش می

کردیم و دوباره بازی از اول شروع می شد و پدر جان که حالا زیر سیگاریش پر از خاکستر های روشن و

خاموش بود بلند می شد و می رفت توی آشپزخانه و مامان کتی را می بوسید. بعدا فهمیدم که مامان صفیه

برای همین می گفت چشم های کتی سگ دارد. و حالا مشکی را آرمین می برد تا باز صدای بوسه اش بیاید

و من بفهمم لابد چشم های مهسا هم سگ دارد.

رویا می گوید: عمه کتی تو رو خدا ببخشش. و دایی جان دست دخترش را گرفته و رویا مثل آدم های

مست شده موهای عنابی فرفریش از کناره روسری مشکی بیرون زده، چشمهایش اصلا سگ ندارد ولی مثل

من شده است ، وقتی که بیست و سه سالم بود و عرق سگی خورده بودم و ساعت دو شب رسیدم خانه و

پدر و مامان کتی داشتند جلوی پارکینگ قدم می زدند و من هم از ماشین فریبرز آش و لاش بیرون آمدم و

فکر می کردم الان هیچ کس منتظرم نیست و پدر حتما کنار مامان کتی خوابیده و آرمین هم توی خوابگاه

نشسته و فردا امتحان سیالات دارد و من هم که تا الان مست مست شده ام و از آغوش دخترهای بد مست

بی حیا بیرون آمدم، می روم توی اطاق روی تختم لم می دهم و باز به مهسا فکر می کنم. مامان کتی دارد

نزدیک طناب می آید. لوله های دماغش را باد کرده و دندان هایش را به هم می فشارد ، لب هایش می لرزد

و مثل عقابی که از بالای آسمان طعمه اش را روی زمین دیده باشد و چنگ هایش را باز کرده باشد به پیچ و

تاب های طناب زیر گلویم نگاه می کند و خرناسه می کشد مثل من که دم پارکینگ خرناسه کشیدم و پدر

که محکم به گوشم کوبید و صدایش را نشنیدم و رفتم بالا توی اطاقم و بوی عرق سگی همه جا را گرفته

بود و پدر فریاد می زد : ) تو مثل سگ نجسی ( و خیلی چیزهای دیگر و من داشتم با خودم فکر می کردم

که مهسا روی تخت کنارم نشسته و دست هایش را روی موهایم می گذارد و با چشمانش که سگ دارد می

گوید که این بار هم مرا بخشیده است چون مرد زندگیش هستم و رویا اصلا آرامی ندارد و مثل مردها فریاد

3

می زند و مثل زن ها گریه می کند و من فکر می کردم موهای رویا را هم می شود بافت ، چون خانه عمه

که می رفتم موهایش را با شال پوشانده بود و مثل مهسا جلوی موهایش را برای دلبری بیرون گذاشته بود و

من همیشه فکر می کردم برای دلبری آرمین بیرون می گذارد ولی وقتی گفت عاشقم شده فهمیدم که برای

دل بردن از من رنگ عنابی می زده. ولی همه این مدت من فکر می کردم چه قدر رنگ مو های طلایی

مهسا شبیه آنه شرلی هست این دختر وروجک. ولی موهای رویا کوتاه بود و چشم هایش اصلا سگ نداشت.

ولی حالا دارد مثل سگ مادر که توله های عزیزش را جدا کرده اند فریاد می زند. عمو ضرغام توله ها را که

بزرگ شدند ، به باغ دوستش برد و سگ مادر تا یک هفته ناله می کرد و پاچه می گرفت. دایی انگار راضی

است که مامان کتی طناب را دور گردنم بیاندازد مثل خود من، که می خواهم آنقدر در چشم های مامان

کتی نگاه کنم هر چند شرم دارم تا اینکه طناب را زودتر به گردنم بیاندازد، تا آرام گیرم. عمو ضرغام – –

می گفت اگر به چشم های مادر توله ها نگاه کنم ، عصبانی می شود چون فکر می کند که تو می خواهی

توله هایش را برداری و به تو حمله می کند و تو را پاره می کند و من دارم به سگ های چشمان مامان

کتی نگاه می کنم تا خون چشم هایش را بگیرد و طناب را زودتر به گردنم بیاندازد تا حرف پدرام هم -

بندیم درست در آید و من مثل یک سگ سقط شوم. تازه اگر شانس بیاورم و مثل سگ هفت تا جان -

نداشته باشم. دادستان از من پرسید که من قصه قابیل و هابیل را خوانده ام؟ و من فکر می کردم شاید قابیل

هم بارها حوا را دیده که هابیل را در آغوش می کشد و با تمام سلول های بدنش حس کرده که آدم و حوا

سکان تمام زندگی را به دست هابیل داده اند و لابد آدم هم یک روز از غارش مثل پدرجان که از اطاقش

بیرون می آمد ، بیرون آمده و چک را به آرمین داده که بانک ببرد ونقد کند. آن روز آرمین گفت که کار

دارد و امروز باید برای ثبت نام کارشناسی ارشد به دانشگاه برود. من به پدر که فندک را روشن کرده بود و

رو به روی سیگارگرفته بود ، نگاه کردم و گفتم که من چک را می برم وپدرم چشم هایش را از من دزدید

همانطور که مامان کتی شکلات و شیرینی هارا از من قایم می کرد ولی آرمین جایش را می دانست، پدر

جوابم نداد و به آرمین گفت که اشکال ندارد فردا بانک ببرد و کاپشن چرمش را به من داد که خشک شویی

ببرم و من توی کاپشن پدر سیگار دیدم و فهمیدم که دارد کم کم رگ سوم قلبش هم بسته می شود و

خیلی زود می میرد. قابیل نمی دانسته هابیل را کجا خاک کند و آن کلاغ آمده و گفته که چه جوری برایش

قبر می کنند و دادستان هم که اخلاق سگی دارد، حتما می داند مرا کجا خاک می کنند. حتما خودش بارها

قصه قابیل را خوانده است .یعنی این آدم های دور و بر من همه هابیل هستند و من قابیل؟ بین جماعتی از

آدم و حوا ها ایستاده ام مثل مسافری که در ایستگاه منتظر مانده تا اتوبوسی بیایید و سوارش کند و لابد

همه آدم های اتوبوس قابیلند و هابیل ها توی خیابان ها توی هم لول می خورند و آزاد و رها می چرخند و

هیچ کس هم از کسی نمی پرسد که قابیل برای چه هابیل را کشت؟ قابیل حتما شبیه عمو بهرام نبوده که

ثروت پدربزرگ را بالا کشیده و برادرانش را فریب داده و حالا عمو ضرغام با دست رنجش آن باغ را خریده و

4

پدر جان هم جان کنده تا ثروتی به دست آورده است. قابیل حتما اصلا شکل عمو ضرغام نبوده که بعد از

فوت پدر ، مامان صفیه را گذاشت خانه سالمندان تا زیر پایش به خاطر دیابت زخم بشود و اطاقش را بوی

تعفن بردارد و موقع دفن همه از جسدش فرار کنند. قابیل شکل من است ، پدر می گفت خون کثیف عمو

بهرام در جانم است ، دختر باز و لا ابالی و خنگ و نادان و عمه منصوره همیشه خانه شان که میهمانی

بودیم، آخرش می گفت : ) کتی جان آرمین را بذار تا با بچه ها بازی کند ولی آمین را ببر، با بچه ها نمی

سازد( و مامان کتی دست های رنجورم را می گرفت و توی خاک های کوچه می غلتاند و به خانه می برد.

حتما من از همان اول شکل قابیل بودم و خودم را توی آیینه نگاه نمی کردم. کاش مامان کتی طناب را

مثل گیس های مهسا دور گردنم ببافد. می خواهم از شر قابیل رها شوم و اصلا برایم اهمیت ندارد که الان

فهمیده ام چشمان رویا سگ دارد و موهایش را برای من بیرون می گذارد و در آغوش من، وقتی که من با -

فکر مهسا تمام جزیره های متروک تنش را لمس می کنم صبح می کند وحتما الان مهسا پشت در منتظر -

مانده که خاله کتی از در زندان بیرون بیایید وحتما وقتی خورشید می درخشد مهسا می خندد و عمو

ضرغام می گفت که صبح ، قبل از طلوع خورشید ، توله سگ را از کنار مادرش بر می دارم ، وقتی هوا

گرگ و میش است و می گفت سگ ، توله هایش را صبح می خورد و حتما صبح ها حس مادری کمتری

دارد و عمو ضرغام چون همیشه به سگ ها غذا می داد، سگ مادر ، به او عادت داشت و اجازه می داد به

توله هایش دست بزند وعمو ضرغام صبح که خورشید طلوع کرد توله سگ ها را به دوستش داد. فرشاد می

گفت من از سگ پست تر هستم که آرمین را چاقو زدم ،فرشاد مردی را که با زنش خوابیده بود کشته بود و

می گفت : ) قاتل ها هم درجه دارند و تواز همه پست تری که برادرت را کشته ای( و من بعد از آن تمام

ناخن هایم را خوردم و موهای سرم را دانه دانه کشیدم و پشت کله ام را فرشاد نگاه کرد و گفت که طاس

شده است و خواب های وحشتناک می بینم و آرمین را می بینم که مثل همیشه التماس می کند و می

گوید داداش مرا نزن. هر شب صدای خنده مهسا وقتی اسب می شد و ما دنبالش بودیم تمام زندان را پر

می کند و باز بوی عرق سگی از وجودم خارج می شود. به چشم های مامان کتی خیره می شوم تا عصبانیش

کنم و چشم هایم را از زندانبان می دزدم که کناری ایستاده و به من خیره شده و صبح حتما کلاغ ها می

آیند و جای قبرم را به او نشان می دهند و مامان کتی هیچ وقت قبر مرا نمی بیند ، مثل سگ مادر که بعد

از طلوع هر چه قدر هم حس مادریش بیدار شده بود برای هیچ وقت توله سگ هایش را ندید و حتما مهسا

خوشحال می شود و بالای قبر آرمین شیرینی پخش می کند و رویا هم موهایش را برای کس دیگری عنابی

می کند و بر شانه های دیگری سر می گذارد و مهسا هم گیس های بلندش را به دست سوار کار دیگری می

دهد و مامان کتی .... مامان کتی ...... انقدر در چشم هایش اشک و خون به هم ریخته که دیگر چشم هایش

سگ ندارد، چشم هایش درد دارد ، حالا نه پدر هست که در آشپزخانه او را ببوسد نه آرمین که سر بر

دامنش بگذارد و نه من که به قول خودش دیوانه اش کنم.

5

مامان کتی به من نزدیک می شود با آن قد بلند که زیر چادر سیاه بلندتر شده است ، مثل صیادی که به

سمت صیدش می آید، نزدیکتر و من اصلا در پاهایش نمی بینم که لنگ لنگ برود و انگار بارها این صحنه

را برای خودش مجسم کرده است و طاقتش را دارد که بیایید و طناب را گردنم بیاندازد. یک سال است

ندیدمش. رویا می گفت اصلا گریه نمی کند و فقط به دور دست ها خیره می شود و حرفی نمی زند. دیگر

چیزی نمانده که با دست هایش که آرزوی بوسیدنش را دارم طناب را به گردنم بیاندازد و اگر هم نیاندازد

من به پایش می افتم تا گیس های بافته مهسا را در دستان من بگذارد و اینبار گیس های مهسا را در گردنم

می اندازم و پرواز می کنم با این اسب سرکش، که دیگر مثل قابیل قلب مهسا نیست که هابیل روح مرا

سلاخی کند، این اسب سرکش مرگ است که مرا از تمام قابیل های ندیدنی جدا می کند و پیش آرمین

می رساند. آرمین توی شرکت پشت میز پدر نشسته بود و وقتی گفتم :) یالا ، گم شو و با زبان خوش سند

زمین های پشت باغ را بده و گرنه سلاخیت می کنم(. انگار منتظر اسب تیز پای مرگ بود که از فریاد من

نترسید و باورش نشد وقتی که گفتم سگ مادر، به عمو ضرغام عادت داشت و فکر می کرد که توله هایش

را می برد که شیر بدهد یا واکسن بزند ولی عمو ضرغام توله هایش را برد و دیگر برنگرداند وتوله ها به بوی

دستان عمو ضرغام عادت داشتند و آرمین نمی دانست که چاقو را خیلی وقت است در کاپشنم گذاشتم و

فقط می گفت داداش نزن و من باز بوی عرق سگی می دهم وقتی قابیل درونم بیدار می شود و مست می

شود و سرکش. مامان کتی جلو می آید. دیگر چیزی نمانده که مرا راحت کند مثل عموضرغام که سگ مادر

را بس که پارس کرده بود و بدقلقی از باغ بیرون کرد چون سگ مادر دیگر به بوی دست های عمو اطمینان

نداشت و به عمو هم حمله می کرد. صدای رویا آزارم می دهد، می ترسم بخشیده شوم و دوباره تمام

موهایم را بکنم و صدای خنده های مهسا که آرمین گیس هایش را گرفته شب ها آزارم دهد. حالا یک قدم

با مامان کتی فاصله دارم، مثل یک سگ، گرسنه چشم هایش هستم و دیوانه آغوشش و پدر و آرمین چه

قدر می دانستند که آغوش تو چه شفایی دارد، و من همیشه با آغوش تو قهر بودم و عذابت می دادم.

دستهایش را به طناب گرفت چشم هایم را بستم ، صدای خنده های کودکانه آرمین توی تاب می آید ، که

مامان کتی او را هل می دهد و او لای درخت های گردو گم می شود و مامان کتی می گوید") برو بالا ، برو

بالا ، برو پسرم بالاتر، برو پیش خدا( و آرمین می خندد و چشم هایم را بیشتر فشار می دهم و نوبت تاب

بازی من می شود و مامان کتی مرا سوار تاب می کند و توی درختان گردو می فرستد و به من هم می

گوید : ) برو بالا آمین، برو بالا، برو بالا مامان( و مامان کتی طناب را می گیرد و من چند تا پیچ و تاب می

خورم و تاب تلوتلو می رود و مامان کتی کناره های طناب را می گیرد و مرا در آغوش می کشد و پایین می

آورد و می گوید ، بیا پایین پسرم . بیا پایین. من به پایش می افتم و چشم هایش سگ دارد و به من نگاه

می کند و می گوید: )سگ باشی، ولی مادر نباشی( . رویا روی دست های دایی غش کرده است و موهای

عنابیش از کنار روسری بیرون زده است. و مامان کتی با چادر مشکیش دور می شود.__

 

زهرا برزویی

دانشگاه علوم پزشکی یزد

___________________________________________________________________________

رتبه دوم:

1

"توهم"

2

در را که باز کردم، جا خوردم. پیش چشمانم سیاهی رفت. عرق سردی تمام بدنم را فراگرفت. پاکت میوه از

دستم به زمین افتاد و پرتقال های توسرخ هر کدام به گوشه ای روانه شد. حدس زدم چه اتفاقی افتاده است.

همیشه از این موضوع ترس داشتم، ولی باز به خودم اطمینان می دادم چنین چیزی امکان ندارد. قطره های خون

روی دیوار زرد رنگ اتاق همه داستان را لو می داد. دیوار خانه را به توصیه روانپزشک رنگ روغنی زرد زده بودیم.

ولی فرهاد اجازه نداد رنگ اتاق خواب را عوض کنیم.اتاق با کاغذ دیواری خاکستری پوشیده شده بود و چند تا

عکس از صادق هدایت به صورت ناشیانه ای به دیوار زده شده بود. کلا اهل مطالعه نبود ولی به توصیه یکی از

دوستانش "سگ ولگرد" را خوانده بود. آن هم نه یک بار، شاید پنجاه بار همان یک داستانش را خوانده بود. گاهی

در گوشه ای از اتاق می نشست و بعضی از جمله هایش را از بر می گفت. من هم علاقه ای نداشتم مانعش شوم.

سعی می کردم تا حد امکان تنهایش بگذارم.

زبانم بند آمده بود. بغضی عجیب گلویم را گرفت. چند قدم جلوتر رفتم. این قدر اتفاق برایم قابل پیش بینی بود

که اصلا سراسیمه نبودم. ظاهر خانه زیاد به هم نخورده بود و معلوم می شد زیاد با هم درگیر نشدند. حتی ملحفه

های سفید روی مبل ها هم سر جای خودشان بودند و تنها لکه های خون بر روی آنها دیده می شد. بر روی میز

یک لیوان آب خوری بود که تا نیمه قهوه بود و پنج شش تا ته سیگار داخل آن بود. کار خودش بود. همیشه عادت

3

داشت قهوه را داخل لیوان بزرگ بخورد. وقتی اعصابش به هم می ریخت ته سیگارش را داخل نزدیک ترین ظرفی

که دم دستش می رسید می انداخت. اگر هم ظرفی نبود معمولا آن را بر روی میز پرت می کرد.

صدای ناله اش از آشپزخانه می آمد. حتی الان هم غرورش اجازه نمی داد بلند گریه کند. به گمانم او هم مثل

من بهت زده بود. یا هنوز در دلش به خود امیدواری می داد که اتفاقی نیفتاده است. شاید هم منتظر بود از خواب

بیدار شود از یک کابوس وحشتناک و بعد که ببیند همه چی خواب بوده است با خیال راحت بر سر میز بنشینیم

و با علاقه برایش پرتقال توسرخ پوست بکنم و او هم با ولع آنها را بخورد.

این »؟ تو واقعا به این دیوانه دل بستی؟ یعنی میخوای تا آخر عمر با یک دیوانه زندگی کنی «: مادرم می گفت

کلمه آزارم می داد. من تنها کسی بودم که درکش می کردم. حتی پدر و مادرش هم دیگر به او امیدی نداشتند.

پدرش باانصاف بود. به من می گفت لازم نیست جوانیم را فدای او کنم. اما هنوز هم دوستش داشتم بیشتر از

همیشه. نمی توانستم رهایش کنم. به من نیاز داشت بی آن که خودش هم بداند و یا حتی یک بار به زبان بیاورد.

اگر تو هم مثل بقیه فکر میکنی « : چندین بار در حالی که من را تهدید به شکستن شیشه ها می کرد گفته بود

شاید اگر تنهایش می گذاشتم هرگز به دنبالم نمی آمد. هنوز این قدر ناتوان نبود »! من دیوانه هستم از این جا برو

که نتواند برای خودش پرتقال توسرخ پوست بکند یا لیوان های بزرگ قهوه را بشوید. دیگر لازم نبود به کسی

مشکوک شود و به قول خودش رگ غیرتش برای کسی باد کند.

صدایی در گوشم می پیچید. به صورت مبهمی می گفت تو مقصری. خودم را حتی خیلی بیشتر از فرهاد مقصر

می دانستم. وجدانم اجازه نمی داد او را مقصر بدانم. برایم از روز روشن تر بود که من را دوست دارد بیش از آن

چیزی که از یک آدم روانی توقع می رود. واضح بود که به خاطر من دست به چنین کاری زده بود. اصلا دلیل

دیگری نداشت با سعید کوچکترین بحثی کند. چندین بار به کنایه گفته بود نمیخواهد برادرش جایش را در قلبم

بگیرد. و من به هر شکل بود می خواستم به او بفهمانم که در اشتباه است. یک هفته ای می شد که اصلا هم را

ندیدیم. سعید هم این مساله را کاملا می دانست و رعایت می کرد.

به یک هفته پیش فکر کردم.وقتی دکتر معالجش با آن موهای جوگندمی و چشمان گودافتاده اش به من رو

کرد و گفت اگر بستری نشود اوضاع از این هم خراب تر می شود. اما من نمی توانستم قبول کنم. فرهاد حرفش را

راحت تر از من پذیرفته بود. با بی اعتنایی و بدون هیچ صحبتی دست فرهاد را گرفتم و از مطبش بیرون آمدم. از

بچگی پذیرفتن واقعیت های تلخ برایم سخت بود و سعی می کردم از آن ها فرار کنم. هفت ساله که بودم وقتی

عروسک قرمز خوشگلم را گم کردم تا چندین ماه بدون این که آن را داشته باشم برایش لالایی می خواندم. شاید

این را از مادرم به ارث برده بودم. او هم مثل من هرگز نتوانست مرگ غیر منتظره پدرم را بپذیرد. تا قبل از به

دنیا آمدن من حتی ازدواج با پدر را نیز باور نداشت چون به اجبار با او ازدواج کرده بود.

4

چهره هاجر، زن همسایه، جلوی چشمم آمد، وقتی با چهره غمزده ساختگی اش به من خیره می شد و با دهان

بمیرم برات دخترم، من همون وقت که این «: باز انگار بخواهد دندان های طلایی اش را به رخم بکشد می گفت

حتی با تصور شنیدن دوباره این کلمه، حالت » دیوانه، رضای من رو بیخودی به باد کتک گرفت فهمیدم دیوونس

تهوع می گرفتم. می خواستم بی جهت به هاجر فحش بدهم. اما یادم نرفته بود با کلی عجز ولابه پسرش رضایت

داده بود و گرنه فرهاد چند ماهی در حبس بود. آن وقت معلوم نبود چه بر سر زندگیمان می آمد. گرچه الان هم

به نظر نمی آمد خیلی اوضاع بر وفق مراد باشد.

با بلند شدن صدای گریه هایش از این فکرها بیرون آمدم. رفتارهای فرهاد روی من هم اثر گذاشته بود. گاهی

ساعت ها به گوشه ای خیره می شدم و در افکارم فرو میرفتم وبعد با یک صدای بلند یا بوی سوختگی غذا یا هر

اتفاق خاص دیگری از این حالت بیرون می آمدم. چندین بار به ذهنم خطور کرده بود احتمالا من هم دیوانه شدم.

ترس از دیوانه شدن به نظرم سخت تر از دیوانه شدن بود. تفاوت این دو تنها در باور بود. یک دیوانه باور ندارد که

دیوانه است و همین باعث می شود برایش مهم نباشد بقیه در موردش چه فکری می کنند و وقتی برایت مهم

نباشد دیگران در موردت چه فکری می کنند و تو را چگونه خطاب می کنند راحت تر از هر کس دیگری در این

دنیا زندگی خواهی کرد. اما فرهاد من دیوانه نبود. او یک بیمار بود مثل خیلی از بیمارهای دیگر. فرهاد مبتلا به

اسکیزوفرنی بود. این را همان روانپزشک به من گفته بود. در موردش تحقیق زیادی کرده بودم. معنایش جنون

جوانی بود که بیمار توهم و هذیان دارد و مثل خیلی از بیماری ها درمان دارد و نیازمند حمایت اطرافیان است.

نمی خواستم به آن صحنه نگاه کنم. لرزی تمام بدنم را فراگرفته بود. اما از واقعیت گریزی نبود. دیالوگ زیبای

یکی از فیلم های سینمایی خارجی بود. در تمام زندگی من فقط رویاها و بعضی خواب ها شیرین بودند. تمامی

واقعیت ها تلخ بودند و البته این مساله یکی از علایم همان بیماری است یعنی بدبینی.

بدن بی جان سعید بر روی زمین افتاده بود. نگاهش انگار به عکس ازدواج من وفرهاد بر روی دیوار خیره شده

بود. خون پیراهن بنفش او را کاملا به رنگ قرمز درآورده بود. روان نویسش بر روی زمین افتاده بود و جوهر پس

داده بود. ترکیب رنگ آبی و قرمزی که ایجاد کرده بود بیش از هر چیز دیگری نظرم را جلب می کرد. روان نویس

را به مناسبت تولد بیست و سه سالگی اش ماه پیش به او هدیه داده بودم. تلفن همراهش در حالیکه در حالت

سکوت بود در گوشه ای از اتاق افتاده بود و به زحمت می شد متوجه لرزشش شد. مادرش بود. باز نگرانش شده

بود. هیچ وقت دوست نداشت تلفن همراهش در جمع به صدا در بیاید. به خیالش بقیه در موردش فکر می کنند

که او یک آدم وابسته به خانواده است. کم کم داشتم به تعداد موارد بیشتری از این بیماری اسکیزوفرنی بر می

خوردم.

5

ضربه های چاقو اکثرا به شکمش فرو رفته بود ولی چند زخم کوچک بر روی صورتش بود که هرکس تصور می

کرد فقط برای زجر دادن او کشیده شده است. زانوی راستش خمیده بود و کمی متمایل به افتادن بود. با دقت

بیشتر هنوز بوی ادکلن سعید را می شد حس کرد. بوی ادکلنش را در فامیل همه می شناختند. یک شیشه اش

را به من هدیه داده بود. اما من از ترس این که فرهاد بیشتر مشکوک شود هرگز از آن استفاده نمی کردم. در

عوض مجبور بودم از ادکلنی که فرهاد به مناسبت سالگرد ازدواجمان خریده بود استفاده کنم، ادکلنی که خیلی

به بویش علاقه نداشتم. چاره ای نداشتم باید با تمام وجود نشان می دادم که دوستش دارم.

چهره سعید با خونی که صورتش را پوشانده بود و چاک هایی که با چاقو بر صورتش نقش بسته بود خیلی قابل

شناسایی نبود. برعکس همیشه که ریشش را می تراشید، آن روز ته ریشی گذاشته بود و قیافه اش مردانه تر به

نظر می رسید. بیچاره جوانی اش را در توهم یک خیانت از دست داده بود. توهمی خیلی بزرگتر از یک بدبینی

ساده که با چند کلمه صحبت کردن بتوان طرف مقابل را متقاعد کرد.

به ساعت نگاه کردم. فقط چند دقیقه از دوازده گذشته بود. همان چند دقیقه ای که من در افکار خودم غرق

بودم. افکاری که روانپزشک معالج فرهاد به آن پرش افکار می گفت. فرهاد هیچ وقت این قدر زود به خانه بر نمی

گشت. گرچه می دانست که من از بیکاری اش اطلاع دارم ولی باز هم این جور وانمود می کرد که تا ساعت دو

بعداز ظهر مشغول کار است. خدا می دانست سعید اینجا چه میکرد. خیلی محتاطانه به او فهمانده بود که یک

مدتی این دور و بر آفتابی نشود. هیچ بعید نبود که فرصت را غنیمت شمرده و سعید را با یک تلفن به خانه کشانده

باشد. یادم نمی آمد وقتی جمله های "سگ ولگرد" را برای خودش می خواند از چنین افکاری چیزی گفته باشد.

صدایی مبهم از پله ها شنیدم. برگشتم و نگاهی به بیرون انداختم. گویی صدای به هم خوردن پنجره رو به پله

بود. بیرون که بودم باد شدیدی می وزید. از در خانه بیرون رفتم. پنجره بسته بود. کسی آرام از پله ها بالا می آمد.

صدای پاشنه کفش هایش شنیده می شد. در پله گردها چند ثانیه ای توقف می کرد. خانه ما در طبقه چهارم

آپارتمان بود. این جا را به اصرار من اجاره کرده بودیم. دلم می خواست روی پای خودمان بایستیم. اما بیکاری

فرهاد باعث شده بود که نه تنها اجاره خانه بلکه بیشتر هزینه های خانه را پدر فرهاد بپردازد. از حرف ها و نگاه

های مردم محل هم خسته شده بودم. باید به جایی می آمدیم که کسی ما را نشناسد. منتظر ماندم تا بالاتر بیاید.

امکان داشت کاری از دستش برآید. چقدر خوش خیال بودم. این بار دیگر قضیه یک تهدید به خودکشی نبود.

حتی یک رگ زدن با کارد آشپزخانه هم نبود. که هر دوتا قضیه با گذشت یک مدت زمان کوتاهی حل و فصل می

شد. پای یک بدن بی جان خون آلود در میان بود که با چاقوهای پیاپی یک برادر جان سپرده بود. از پله ها پایین

را نگاه می کردم. صدا نزدیک و نزدیک تر می شد، اما کسی داخل پله ها دیده نمی شد. گویا باز هم اشتباه می

کردم. کسی داخل پله ها نبود. توهم صداها آزارم می داد. چندین بار صدای فریاد یک مرد را هنگام خوردن شام

6

شنیده بودم. حس میکردم صدای پدرم باشد. به مادرم این موضوع را گفته بودم. جرات نداشتم به فرهاد یا خانواده

اش این را بگویم. حتما می گفتند این مرض از من به فرهاد سرایت کرده است. مادرم چندین بار به زور من را

پیش یک پیرزن دعا نویس برد و النگوی طلایش را ،که یادگار پدرم بود، به عنوان دستمزد به او داد. او هم فقط

چند تا ورد در گوشم خواند و یک شیشه پر از ماده ای جادویی را به مادرم داد تا در چهار گوشه خانه بریزد. این

کارها برای تنها کسی که فایده داشت همان پیرزن بود که بتواند راحت چند ماه شکم بچه های یتیمش را سیر

نگه دارد.

به خانه برگشتم. در را محکم بستم. مثل اینکه هنوز هم در ذهنم بود صاحب آن صدای پا قرار است به خانه

وارد شود و همه چیز را بفهمد. باید زندگی ام را نجات می دادم. البته اگه می شد اسم زندگی ما را زندگی گذاشت.

زندگی دو آدم متوهم بی آنکه هیچ کدام بتوانیم باور کنیم که ممکن است ما هم جز آن یک درصد انسان هایی

باشیم که می توانند در طول زندگی به بیماری اسکیزوفرنی مبتلا شوند. ای کاش این بیماری هم مثل سرطان

بود تا مردم به جای اینکه زخم زبان بزنند و با الفاظ رکیک صدایمان بزنند و چند جوان بی سر و پا برای چند

لحظه خندیدن متلک بیاندازند و ما را به هم نشان دهند لااقل برایمان دل بسوزانند و برای سلامتی و عافیت

دعایمان کنند.

تصمیم نداشتم به آشپزخانه بروم. می دانستم برایش سخت است به چشمانم نگاه کند. این را خودش همیشه

می گفت. می گفت نگاه هایت نافذ و مردانه است. هیچ وقت زمانی که دست به چنین کارهایی می زد به چشمانم

نگاه نمی کرد. با این که برای کارهایش همیشه یک دلیل قانع کننده داشت ولی باز ناخودآگاه از کارهایش شرمگین

می شد. نیاز نمی دیدم او را ملامت کنم. اولین باری بود که از عمق وجود درکش می کردم. همه او را تنها گذاشته

بودند. خانواده اش، همکارانش، بهترین دوستانش. همیشه خود را با "پات" سگ معروف داستان هدایت مقایسه

می کرد. من خودم آتش توهم را در وجودش شعله ور کرده بودم. نکند ادکلنی را که سعید به من هدیه کرده

بود، دیده باشد. بی صبرانه به اتاق خواب رفتم. کلید کمد را از زیر فرش پیدا کردم. بدون اتلاف وقت در کمد را

باز کردم و ادکلن را زیر لباس ها جستجو کردم. شیشه ادکلن سرجایش بود. بویش بدون اینکه در آن را باز کرده

باشم در اتاق پیچید. سعید هم این مساله را گفته بود و من تنها لبخندی از روی شوخی زده بودم. اما این که

ادکلن سر جایش بود کمکی به حل این مشکل نمی کرد. اصلا فرهاد از کجا می خواست بفهمد آن را سعید به من

هدیه داده است؟ ممکن بود فکر کند من از سر حسودی آن را خریده باشم.

صدای فریادی شنیدم. به سالن پذیرایی برگشتم. باز هم توهم صدا به گوشم رسید. در خروجی به بالکن باز بود

و باد وحشیانه ای به داخل می وزید که باعث می شد بوی خون و جسد حالا بیشتر در خانه پخش شود. حتما باز

فرهاد آن را باز گذاشته بود. هیچ وقت حواسش به بستن درهایی که باز می کرد، نبود. این تنها مشکلی بود که

7

اوایل ازدواج با او داشتم. البته مساله کوچک دیگر وابسته بودن فرهاد به خانواده اش بود که به این کارش اعتراض

هم کرده بودم. با اکراه نگاهی به جنازه سعید انداختم. نمی شد تصور کرد دیگر خونی در بدنش مانده باشد. این

را می شد از گلیم فرش زیرش متوجه شد که کاملا از خون مملو بود و تنها از گوشه های آن که آغشته به خون

نبود می شد فهمید همان گلیم فرش جهیزیه ام است.

معطل کردن فایده ای نداشت. باید مشکل را حل می کردم. می توانستم جسدش را لای همان گلیم فرش

بپیچانم و فعلا داخل کمد دیواری داخل اتاق خواب بگذارم. ملحفه های خونی روی مبل ها را جمع کنم و لکه

های خون روی دیوار را تمیز کنم. به تنهایی نمی توانستم. بدنش سنگین به نظر می آمد. فرهاد باید به کمکم می

آمد. صدایش دیگر شنیده نمی شد. حتما همان جا به خواب رفته بود. وقتی در کوچه خانه قبلی، رضا پسر هاجر

را با قمه زده بود بلافاصله به خانه برگشته بود و با خیال راحت بر روی کاناپه خوابیده بود. انگار نه انگار که اتفاقی

افتاده است. به شوخی به روانپزشک گفته بودم گویا این خواب، خواب بعد از جنون باشد.

به آشپزخانه رفتم. در آشپزخانه همه چیز سر جایش بود. فقط یکی از کشوهای کابینت باز شده بود. همان کشو

که فرهاد چاقوی آشپزخانه را از داخل آن برداشته بود. مشخص بود از قبل جای آن را می دانسته است. چون از

ظاهر مرتب آشپزخانه بر می آمد هیچ تلاشی برای پیدا کردن آن نکرده است. اما فرهاد در آشپزخانه نبود. بیشتر

که دقت کردم صدایش هم شنیده نمی شد.دیگر این نمی توانست توهم باشد. خودم صدایش را شنیده بودم.

صدای ناله کردنش در آشپزخانه که گاهی آهسته شده بود اما حتی برای لحظه ای قطع نشده بود.

باز صدایی از داخل حیاط آپارتمان شنیدم. صدای هیاهو وسر وصدای تعداد زیادی آدم هراسان بود. این صدا

دیگر برایم منطقی نبود. کل اعضای آپارتمان در آن وقت روز به پنج شش نفر نمی رسیدند. امکان نداشت حتی

اگر همه شان در حیاط باشند صدایشان تا طبقه چهارم برسد.

سراسیمه خودم را به بالکن که مشرف به حیاط مجتمع بود رساندم تا مطمئن شوم که این بار نیز توهم به

سراغم آمده است. با این که تا حد زیادی اطمینان داشتم ولی باز دلیل این تعجیلم را نمی دانستم. به مانند تشنه

ای در بیابان بی آب و علف می ماندم که بی صبرانه در پی رسیدن به آب، سراب را دنبال می نمودم.

به پایین نگاه کردم. همیشه واقعیت ها تلخ بود. این را از بچگی می دانستم. اصلا نامش بدبینی نبود. یک واقع

بینی محض بود. سرم گیج رفت. یک گیجی غریب که قبلا نیز وقتی خبر مرگ پدر را شنیده بودم به من دست

داد. حالتی که اگر انتظارش را نداشتم با دیدن جسم بی جان سعید به من دست می داد. درست وقتی که فرهاد

را در حال زدن رگش با کارد کوچک میوه خوری دیدم. حس میکردم زیر پایم خالی شده است و من هم قرار است

مانند فرهاد به حیاط سقوط کنم. سراسیمه از پله ها پایین رفتم. منتظر آسانسور نماندم. به خیالم زودتر می

رسیدم. به حیاط که رسیدم دو سه نفری که دور فرهاد بودند با دیدن من جا خوردند. یک نفرشان در حال تماس

8

با اورژانس بود. یکی از آن ها با اعتماد بنفس قابل توجه دستش را بر روی گردن او گذاشته بود و جوری وانمود

میکرد که او هنوز نمرده است.

به چشمانش خیره شدم. دیگر از نگاه به چشمانم شرم نداشت. در آینه چشمانش خودم را می دیدم و آدم هایی

که سراسیمه در حال رفت و آمد بودند و ناغافل به یاد چشمان میشی "پات" افتادم.

 

مرتضی زارع زرديني

دانشگاه علوم پزشکی کاشان

___________________________________________________________________________

رتبه سوم:

شبها که پارک ها تعطیل نیستند

 

اول

آن شب باید تمام میشد،همه ی فکرهایمان را کرده بودیم،راه دیگری نبود،راه دیگری که میشد با آن همه را از

این بلاها نجات داد.منتظر بودیم احسان برسد،صدای زنگ در که آمد سارا بلند شد که در را باز کند،چند دقیقه

ای طول کشید تا همراه احسان برگشتند و هرکدام روی مبل های جداگانه ای دو طرف من نشستند.مردک

احمق،سلام دادن هم بلد نیست.از همان بچگی احمق بود،هیچوقت سلام نمیداد،همیشه مثل گاو رد میشد یا

مثل همان گاو وارد جمع میشد و سلام نمیداد،خیلی وقت ها حرف هم نمیزد،مادرش همیشه دستش را میگرفت

و نگهش میداشت و میگفت "احسان جان سلام بده به خاله،احسان جان؟سلام بده ماما،بگو سلام،وای اعظم خانم

ببخشید توروخدا این بچه ی ما خیلی خجالتیه" اعظم خانم هم مثل مابقی همسایه هایمان خم میشد و لپش را

میکشید و قربان صدقه اش میرفت،همیشه زن های محله قربان صدقه اش میرفتند،انگار خودشان بچه نداشتند

و منتظر بودند که این پسر خاله ی گاو ما مثل گاو از جلویشان رد شود و صدایش بزنند و لپش را بکشند و تمام

عقده های محبت به فرزندشان را سر این بچه گاو خالی کنند.خاله میگفت هنوز من را از شیر نگرفته بودند که

مادرم مرد.میگفت آنوقت ها خدا احسان را فرستاده بود که خاله م شیر داشته باشد که سهمی از آن چرک سفید

پستان کثیف زنانه اش به من هم برسد.همیشه با لحنی این حرف را میزد که انگار احسان فرشته ی نجات من

بوده و من به شیری که حتی طعمش هم یادم نمی آید،ولی قطعا شیر گاو سگش هم به آن شرف داشته،محتاج

بوده ام.میگفتم "خب خاله،شیر گاو میدادین بهم" پشت لبش را گاز میگرفت و میگفت "مگه میشه مامان

جان؟شیر مادر یه چیز دیگه ست،اصلا بچه ای که شیر مادر نخورده باشه قد نمیکشه که،بزرگ نمیشه که"

دوست داشت من "مامان" صدایش کنم،همانطور که دوست داشت احسان را مثل برادر خودم بدانم و نمیدانست

که من از این خانواده بازی های مسخره حالم بهم میخورد.

اوایل روزی چند بار به خانه مان می آمده ولی صدای شوهرش که درآمده من را برداشته و به خانه خودشان

آورده.میگفت پدرت روزی چند بار می آمد و سر میزد ولی من از وقتی به یاد دارم پدر آخر هفته ها می آمد،نیم

ساعتی مینشست،کمی پول میگذاشت و میرفت.بعدها شد ماهی یکبار و بعدش دیگر نیامد،خاله اوایل میگفت که

پدر به یک ماموریت خیلی طولانی رفته است ولی من میدانستم که پدر رفته است که دیگر برنگردد،مطمئنم او

هم از این خانواده بازی های مسخره حالش بهم میخورده چون همان نیم ساعت هایش را هم میرفت و در اتاقی

با خاله خلوت میکرد و بعدش بدون اینکه اصلا بفهمد من در خانه هستم یا نه راهش را میگرفت و محو

میشد.حتی روزی که با سارا ازدواج کردم هم هیچ نشانی از او نداشتم که دعوتش کنم.سارا...هنوز هم نمیدانم

چرا با او ازدواج کردم،من جوان بودم و اسیر بلوغ جنسی و سارا هم جوان بود و زیبا،اوایل همه چیز خوب و

جذاب بود،بعد شد عادت و بعد هم از آن شور و اشتیاق و عشقبازی های هرشبه یک تخت خواب دو نفره ماند و

خر و پف های آزار دهنده و بوی گند دهانی که هنوز هم از روی عادت میخواست اول صبح را عاشقانه شروع

کند و گرما و لزجی چندش آور واژنی که بیش از پیش حالم را از همه چیز بهم میزد.زنی که اوایل احساس

میکردم با زنان دیگر فرق دارد و قرار است زندگی را برایم شیرین کند و حالا مثل تمام زنان دیگر روی مبل

نشسته و با روکش آن ور میرود.

احسان بالاخره زبان باز کرد و پرسید "آیدا کجاست؟" سارا بدون اینکه سرش را بلند کند گفت "تو اتاقشه"

احسان گفت "باهاش آشتی کردین؟" حالم از این عمو بازی های مسخره اش بهم میخورد.همیشه دوست داشت

ادای آدم های مهربان و مظلوم را دربیاورد،قبل از اینکه سارا جواب بدهد گفتم "دیگه چه فرقی میکنه؟دست از

این ننه من غریبم بازیات وردار" احسان نگاهم نکرد.همانطور زل زده بود به سارا و منتظر جوابش بود،از نیمرخ

جای کبودی زیر چشمش کامل دیده میشد،حداقل با این کبودی کمی شبیه مردها شده بود.سارا دست از مبل

کشید و ناخنش را در دهان گرفت.احسان بلند شد و پشت پنجره رفت پاکت سیگارش را درآورد ولی بدون اینکه

نخی از آن را روشن کند پاکت را در جیبش گذاشت و سرجایش برگشت،بعد از چند نگاه گذرا و سریع به

اطرافش پرسید "مطمئنین؟" سارا به من نگاه میکرد،پوزخندی زدم و گفتم "مطمئنیم؟آقارو!شما راه حل دیگه

ای به نظرتون میرسه؟میخواین پاشیم بریم بیمارستان ور تخت خاله بشینیم ببینیم اگه دوباره سکته نکرد و زنده

موند بهمون بگه باید چیکار کنیم؟با توام احسان خان!آقای دلسوز!منو نگاه کن،حالا به ذهنت رسیده که چه گه

دیگه ای میشه خورد؟" احسان که نگاهش را از میز برنداشته بود گفت "گفتم شاید بتونیم یکم دیگه صبر

کنیم،شاید بتونیم یه راه حل دیگه ای پیدا کنیم" سارا بدون اینکه دست از خوردن ناخنش بردارد پرسید "مثلا

چه راه حل دیگه ای؟" احسان جواب داد "نمیدونم،شاید،یعنی میخوام بگم که" اجازه ندادم حرفش را تمام

کند.گفتم "هیچ راه حل دیگه ای وجود نداره،ما کلی حرف زدیم،به همه جاش فکر کردیم،الو،منو نگاه کن،ببینم

اصلا تو به مریم میخوای چی بگی هان؟اگه همه چیو بفهمه بازم حاضره زنت بشه؟با تو نیستم مگه؟منو نگاه

کن،باز عین گاو زل زده اونور" بالشتی که پشتم بود پرت کردم سمت سارا " درار دیگه اون لامصبو از دهنت

حالمون بهم خورد" سارا بالشت را زمین انداخت و شروع کرد به ور رفتن با دگمه های پیراهنش.احسان در

حالی که هنوز به میز خیره شده بود گفت "میتونیم بیشتر صبر کنیم" سارا گفت " بالاخره که یه روز باید انجام

شه احسان،هرچقدر بیشتر صبر کنیم فقط واسه خودمون سختتر میشه،بخدا واسه منم خیلی

سخته،هیچکدومتون نمیتونین حال منو بفهمین،ولی سعی کردم خودمو قانع کنم که این تنها راهه،به نفع

هممونه" از بغض احمقانه ای که در صدای سارا به گوش میرسید خنده ام گرفت،گفتم " با تمام بی عقلیش این

یه بار رو داره درست میگه،همه چیو همونطور که صحبت کردیم انجام میدیم،تا چند ماه صدامونو درنمیاریم و

بعدش که آبا از آسیاب افتاد هرکس میره دنبال زندگی خودش" چند دقیقه ای هیچکس حرفی نزد.سارا سرش

را بلند کرد،دستی به صورتش برد و بینی اش را بالا کشید و گفت "حرف دیگه ای نمیمونه پس" بلند شد و به

آشپزخانه رفت،یک لیوان آبمیوه برداشت و رفت سمت اتاق آیدا،بلند شدم و کتم را از اتاق برداشتم،از یک ماه

پیش که تصمیممان جدی شد پیش خودم فکر میکردم که بالاخره در شب موعود باید روی آن تخت دو نفره

بشاشم ولی حس پیروزی عجیبی تمام وجودم را پر کرده بود و آن خیال یک ماهه فکر احمقانه ای به نظرم

میرسید،بالاخره تا چند ماه دیگر هم مجبور بودم خودم روی آن تخت بخوابم.از اتاق که بیرون آمدم سارا با لیوان

خالی آبمیوه پشت در اتاق آیدا نشسته بود.سرش را بلند کرد و گفت " خوابید،بهش گفتم میریم بیرون و

دیروقت برمیگردیم" از خانه که بیرون رفتم،باد سرد پاییزی به صورتم خورد.بعد از چند سال احساس سبکی و

آزادی میکردم.

دوم

آن شب باید تمام میشد،بالاخره راه حلی برای مشکلاتمان پیدا کرده بودیم و هرچه که بود باید به آن عمل

میکردیم،فکر همه جای کار را کرده بودیم،منتظر بودیم احسان برسد.صدای زنگ در که آمد بلند شدم که در را

باز کنم.احسان پشت در بود،نگاهی به صورتش انداختم و گفتم "خیلی بهتر شده،کبودیش خوابیده" پلاستیک را

از دستش گرفتم و به آشپزخانه رفتم،وقتی برگشتم احسان پشتش به من بود و دستگیره در را گرفته

بود،صدایش زدم،برنگشت،دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم "احسان،ما تصمیممونو گرفتیم مگه نه؟"

دستش را از دستگیره برداشت و پشت سر من به اتاق پذیرایی آمد،چه مرد مزخرفی،سی سالش شده و هنوز هم

مثل پسربچه ها احساساتی میشود،هنوز یاد نگرفته از منطقش درست استفاده کند،روی مبل نشستم،چقدر کهنه

شده بودند،احسان بدون اینکه حرفی بزند رو به روی من در طرف دیگر پذیرایی روی مبل نشست،روی همین

مبل های کهنه،رویش که دست میکشیدی انگار پوست دستت را خراش میداد،یکسال پیش سعید قول داده بود

که مبلها را عوض کند،یکسال پیش خیلی قولها میداد،یکسال قبلتر از آن خیلی بیشتر و یکسال قبل از آن،حتی

به قولهایش عمل میکرد.مردی که وقتی آمد انگار زندگی را با خودش آورده بود،انگار زاده شده بود که به زن،به

من عشق بورزد و عشقبازی کند،همین مرد خنثایی که حالا بغل دست من روی مبل دیگری به همین کهنگی

نشسته و آماده ی فرار است.احسان پرسید" آیدا کجاست؟" جواب دادم "تو اتاقشه" دوباره پرسید "باهاش

آشتی کردین؟" باز هم همان احساسات بچگانه،آن هم دقیقا امشب که باید همه ی احساساتمان را فراموش

کنیم،چه فرقی میکرد؟آیدا چهار سالش هم نبود،بچه ها با یک اخم قهر میکنند و بعد با یک لبخند ساده

آشتی،آنقدر سطحی و ساده لوحانه که هیچ اهمیتی نمیتوانست داشته باشد.میخواستم جواب بدهم که سعید

گفت " دیگه چه فرقی میکنه؟دست از این ننه من غریبم بازیات وردار" همیشه با احسان همینطور حرف

میزد،چه قبل از این ماجرا و چه بعدش،همیشه سعید همین بوده.احسان همانطور زل زده بود به من و منتظر

بود که من جوابش را بدهم،ولی سعید جوابش را داده بود،دیگر نیازی نبود که من همان حرفها را،حالا با لحن

کمی نرمتر تکرار کنم.این مبل های کهنه ی لعنتی،گوشه ی ناخنم گیر کرد به روکش زبر شده اش،احسان بلند

شد و پشت پنجره رفت،پاکت سیگارش را درآورد.او همیشه بدترین وقت را برای سیگار کشیدن انتخاب

میکند،آن هم دقیقا امشبی که باید هرچه زودتر تمام میشد.لعنت به این مبلهای کهنه،هر جای این خانه را که

دست بکشی یک بلایی سرت می آید.احسان سر جایش برگشت،سیگار نکشید،از همان کارهای احمقانه ی

همیشگی اش،وقتی نمیخواهی سیگار بکشی چرا باید پشت پنجره بروی و حتی پاکت سیگارت را از جیبت

دربیاوری؟این مردهای احمق،این دو مرد احمقی که رو به روی من نشسته اند.انگار مردها فقط بلدند کاری را

شروع کنند و وقتی به ادامه یا آخر آن کار میرسند میشوند یک مشت پسربچه که زار زار دنبال مادرشان بگردند

که بپرسند"خب،حالا باید چیکار کنم مامان؟" احسان حرفی زد،فقط صدایش را شنیدم و بعد از آن صدای

جواب دادن سعید را،این ناخن لعنتی کنده نمیشد،گوشه اش شکاف برداشته بود و میتوانست به هرجایی گیر

کند و یک لایه پوست را با خودش بردارد.متوجه نگاه احسان شدم،در تصویر روی شیشه ی میز زل زده بود به

من،گفت"گفتم شاید بتونیم یکم دیگه صبر کنیم،شاید بتونیم یه راه حل دیگه ای پیدا کنیم" پرسیدم "مثلا چه

راه حلی؟" نباید جواب میدادم،باید تا میشد خودم را از بحث کنار میکشیدم و منتظر میماندم که فقط امشب

تمام شود،احسان زیر لب حرفهایی زد و صدای سعید بلند شد.بالاخره کنده شد،این ناخن لعنتی قرار بود به

آستین پیراهنم گیر کند و یک لایه پوست را با خودش بکشد و بردارد،بالشتی به صورتم خورد،سعید داد زد

"درار دیگه اون لامصبو حالمون بهم خورد" حالش از همه چیز بهم میخورد،از من،از آیدا،از احسان،این اواخر

مدام میگفت "پدرم بهترین کارو کرد،والا بخدا،یه لگد زد زیر خریتای خودش و ول کرد و خودشو خلاص کرد"

درواقع او خود را در این شرایط بسیار خوشبخت فرض میکرد،بهانه ای دستش افتاده بود که میتوانست به

آرزویش برسد و برود جایی که دیگر کسی نباشد که حالش را بهم بزند،در این چند ماهه که خاله در بیمارستان

بستری بوده حتی یکبار هم به دیدنش نرفت،میگفت حالش از بیمارستان بهم میخورد،میگفت باید شیر گاو به او

میدادند. احسان گفت "میتونیم بیشتر صبر کنیم" باز هم همان حرفها،این پسر آنقدر ساده و بچه بود که

نمیدانست هیچ راه حل دیگری وجود ندارد،بارها سر این موضوع تا صبح بحث کرده بودیم،حتی آن شب که

سعید از کوره در رفت و با مشت زیر چشمش کوبید هم بلند شد و گفت "به نظرم باید بیشتر صبر کنیم" پسر

بیچاره،بیچاره ی بدبختی که بزرگ شدن با سعید به او تحمیل شد و زیر سایه ی غرور مردانه ی احمقانه ی

سعید بزرگ نشد.جواب سعید را دادم،سعی کردم به او بفهمانم که این ماجرا برای من از همه دردناکتر

است،سعی کردم بفهمد که فقط او نیست که از این ماجرا عذاب میکشد ولی چاره ی دیگری نداریم،به او گفتم

که این تنها راه حل است،واقعا هم این تنها راه حل ما بود،فقط باید چشممان را میبستیم و انجامش

میدادیم،هیچ راه دیگری نبود که با آن از همه ی این بلاها خلاص شویم،از این خانه،از سعید،از سعیدی که مثلا

بعد از حرف من آن را تایید کرد و دوباره غرور احمقانه ی من از تو مردترم را به رخ احسان کشید.این دگمه ها

هم که همه شان لق شده بودند،باید در اولین فرصت همه ی لباس های قدیمی را دور میریختم و لباس نو

میگرفتم.

این آخرها همه چیز سخت میشود،انگار کم کم داشتم منطقی که برای خودم دست و پا کرده بودم که آن شب

را بگذرانم را از دست میدادم،اینجور مواقع نفس آدم هم بالا نمی آید،سخت بود،خیلی سخت،ولی باید تمام

میشد،سرم را بلند کردم و گفتم " پس حرف دیگه ای نمیمونه" بعد از چند لحظه سکوت سعید بلند شد و

حضور سنگینش را با خود به آشپزخانه برد،یک لیوان آبمیوه برداشت و پشت در اتاق آیدا ایستاد،باید لباس

میپوشیدم،همین لباس هایی که حالا دگمه های همه شان لق شده بودند و باید تا یکی دو ماه دیگر همه را دور

میریختم.از اتاق که بیرون آمدم سعید با لیوان خالی آبمیوه از اتاق آیدا بیرون آمد. گفت " بهش گفتم داریم

میریم بیرون" به سمت در که رفتم احسان را دیدم که که روی همان مبل نشسته و سرش را بین دستانش

گرفته بود. گفتم " برای منم خیلی سخته احسان،سعید نمیفهمه ولی توروخدا تو حرفمو باور کن،ما که چاره ی

دیگه ای نداشتیم،این به نفع هممونه،حتی آیدا" انگار همه چیز را از دست داده بودم،اشکهایم را پاک کردم و

گفتم "من به همسایه رو به رویی میگم ما رفتیم بیرون و آیدا و عموش تو خونه تنهان که اگه چیزی لازم

داشتین برین سراغشون" در را باز کردم و از پله ها پایین رفتم،بین راه پیام را به همسایه رو به رویی

رساندم،یکی از همسایه هایی که برای محکم کاری پیششان از موش داشتن حمام خانه و اتاق آیدا شکایت کرده

بودم.

سوم

آن شب باید تمام میشد.سرم درد میکرد.سعید میگفت "مرد که گریه نمیکنه،اینقدر گاو نباش".سارا و سعید جدا

جدا بیرون رفته بودند تا صبح برگردند و پیروزیشان را جشن بگیرند.کاش کمی بیشتر صبر میکردیم.کاش میشد

راه حل دیگری پیدا کرد،کاش مادر مریض روی تخت بیمارستان نبود و میتوانست کاری کند،کاش مریم

نبود،مریم،فکر میکند امشب قرار است پیش برادرزاده ام بمانم که تنها نباشد و همین که مادر از بیمارستان

مرخص شد بروم گل و شیرینی بگیرم و بروم درِ خانه شان.سارا درست میگفت،این تنها راه حل بود،نباید مریم

بویی از ماجرا میبرد،نباید ترسو باشم،نباید گاو باشم،باید انجامش میدادم.سارا...کاش سارا نبود،ای کاش سارا

نبود!کاش آن روز سارا گریه نمیکرد!

فکر کردن به اینها فایده ای نداشت.بلند شدم و به آشپزخانه رفتم،مرگ موشی که گرفته بودم و قوطی آبمیوه را

از پلاستیک درآوردم.کاش اینقدر حل شدنش طول نمیکشید.لیوان را برداشتم و پشت در اتاق آیدا رفتم.از زیر

در نوری دیده نمیشد.آهسته در را باز کردم،چشمم که به تاریکی عادت کرد آیدا را دیدم که روی تختش خواب

بود.باید برمیگشتم و لیوان آبمیوه را دور میریختم،تصمیم را گرفتم،باید برمیگشتم و همه چیز را به مریم

میگفتم،آیدا را برمیداشتم و میرفتم،برگشتم،دستگیره ی در را پایین بردم که صدای چفت شدنش بلند نشود.آیدا

صدایم کرد "عمو" کاش صدایم نمیکرد. "بیداری عمو؟" "آره مامان بابا بفهمن نخوابیدم دعوام میکنن،اون لیوانِ

واسه منه؟" ای کاش لیوان را نمیدید،ای کاش خوابیده بود،ای کاش آن مرگ موش لعنتی حل نمیشد.ای کاش

مریم دوباره به یادم نمی آمد،سعید توی سرم داد میزد "گاو!گاو!اینقدر گاو نباش!" نه نباید گاو باشم.جلوتر رفتم

و گفتم "آره اینو برای تو اوردم" بلند شد و نشست،با دو دست لیوان را از دستانم قاپید،چند چین به پیشانی اش

انداخت،دهانش را کاملا باز کرد و لیوان را سرکشید.چشمانم را بسته بودم و آرزو میکردم که حداقل کاش صدای

قلپ قلپ قورت دادنش را نمیشنیدم.لیوان را در دستانم انداخت و با صدای بلند گفت "اه!چقدر تلخ بود!"

چشمانم را که باز کردم دیدم صورتش را درهم جمع کرده و زبانش را بیرون آورده بود،سرش را سریع به چپ و

راست تکان میداد و صدای بمی از ته حنجره اش بیرون میداد،بعد با صدای بلندی خندید.پرسید "مامان بابا

رفتن؟" گفتم "آره دیروقت برمیگردن،تو خوابی دیگه اونموقع" انگشتش را گوشه ی لبش گذاشت و گفت

"هممممم نمیدونم که،به نظرت الان فرناز و راتین تو پارکن؟" لیوان را در دستم میچرخاندم،نمیدانستم چرا

کسی باید لیوان به این بزرگی بسازد،کاش اینقدر بزرگ نبود.آیدا حرفش را اینبار با پرخاش بچگانه ای تکرار

کرد.گفتم "نه عمو جون،پارکا الان تعطیلن،دوستاتم تو خونه هاشون خوابن الان" بلند خندید،گفت"نههههه

نمیدونی مگه؟پارکا که شبا تعطیل نمیشن،تا هروقت بخوای میتونی بازی کنی،شهربازی شبا تعطیله" ای کاش

پارک شب ها تعطیل نباشد،ای کاش دوستانش خواب نبودند،ای کاش سارا هیچوقت لیوانِ به این بزرگی

نمیخرید.آیدا دستش را روی صورتم گذاشت،دستش سنگینی کرد و آنقدر پایین رفت که فقط نوک انگشتانش

روی چانه م ماند.گفت " باشه،گریه نکن عمو،اصلا من دلم درد میکنه نمیخوام برم پارک،خیلیم خوابم میاد،فردا

صبحم اگه مامان گذاشت میتونیم بریم" سریع برگشت و پشت به من زیر پتو رفت.تا خواستم حرفی بزنم صدای

خر و پفی درآورد که بگوید خوابش برده،دلم برایش تنگ شد.میخواستم بچرخانمش و بیشتر نفس کشیدنش را

ببینم ولی بلند شدم و کنار در رفتم.گفتم "فردا صبح،فردا صبح اگه مامانت نذاشتم خودم میبرمت پارک آیدا

باشه؟شهربازی هم میریم،هرجا که بخوای میبرمت خب؟فقط بذار صبح شه آیدا"

در را بستم و پشت آن نشستم،سارا میگفت"این تنها راه حله" سعید میگفت "آخه گاو،تو چرا اینقدر گاوی پسر"

دکتر میگفت "مادرتون تا چند روز دیگه مرخص میشه" مریم،مریم منتظرم بود.آیدا گفت"عمو" آیدا گفت"اصلا

من دلم درد میکنه" آیدا گفت"عمو" آیدا گفت "عمو" آیدا گفت "بابا" آیدا گفت "عمو صبح که دیگه من

نیستم خودت تنهایی برو پارک" آیدا گفت "چرا بابا؟" مامان گفت "شیر مادر یه چیز دیگه ست پسرم" مامان

گفت" وای اعظم خانوم ببخشید توروخدا این پسر ما خیلی خجالتیه"

 

آرمین محمدپور

دانشگاه علوم پزشکی اصفهان

___________________________________________________________________________

مستراح

زنگ که خورد دستم را از توی دماغم بیرون آوردم و کتاب دینی را بستم. امیر و رضا و دهقان همزمان دست هایشان را گذاشته بودند روی دستگیره در و انگار منتظر بودند حرف های معلم تمام شود (( بچه ها! دوران بلوغ تا ازدواج حساس ترین و ارزشمند ترین...)) در باز شد و بچه ها ریختند بیرون. معلم تاکید می کرد که حساس ترین و ارزشمند نرین را چند بار توی امتحانات آخر سال جاخالی گذاشته اند.

آقای سعیدی برگه های روی میزش را گذاشت توی یک پوشه ی دکمه ای کوچک و یکی را تا نکرده گذاشت لای کتاب دینی و از کلاس رفت بیرون. توی کلاس جز من که هنوز روی صندلی نشسته بودم و بغل دستی ام حسین و چند تا از بچه هاکه آخر کلاس جلسه تشکیل داده بودند کسی نبود. برای اینکه خودم را برسانم به ته کلاس باید از "میدان مین" می گذشتم. توی راهرو دوربین مدار بسته نصب کرده بودند و وقتی در کلاس باز بود قسمتی از کلاس ما توی دید بود. توی این میدان شاید کوچکترین اشتباه مساوی بود با انفجار .

مهدی رو به میلاد و محمدی نشسته بود و با هیجان حرف می زد :(( هرچقدر جان کندم لا نداد نامرد...)) یک صندلی بی دسته برداشتم و خودم، خودم را به جلسه دعوت کردم :(( ولی هرطور شده می آورمش توی راه. یعنی باید بیاید توی راه ...)) دقت مرا که دید صدایش را آرام تر کرد و آخر حرفش را خورد. محمدی چشم هایش برقی زد و دستش را از روی صندلی برداشت. میلاد آخرین دندان را زد روی ناخن هایش :(( خر بازی درنیاری مهدی... )) محمدی دوباره دست هایش را گذاشت روی صندلی و با دست دیگرش هی می خواست دکمه ی بالای پیراهنش را که کنده شده بود ببندد (( خاک بر سرت که از پس یک جوجه فکلی هم برنیامدی ...))  روی صندلی جابه جا شدم. آب دهانم را به زور قورت دادم و می خواستم چیزی بگویم که گوشی ام لرزید. داشت زنگ می خورد. ترسیده بودم. چیزی نگفتم و از روی صندلی بلند شدم. یعنی خودش بود؟ من که گفته بودم چه ساعتی مدرسه ام تمام می شود. امیر آمد تو . روی صندلی معلم که در "منطقه امن" قرار داشت نشست و گوشی اش را آورد بیرون :(( باز این صمدی دارد می پلکد به بچه ها. مرتیکه یک روز در میان قاطی می کند ... )) اما من حتی می ترسیدم گوشی ام را توی منطقه امن هم دربیاورم. آن وقت لابد بچه ها نگاهم می کردند و یک لحظه از ذهنشان می گذشت که " از تو بعید بود". دوباره صدای امیر بود :(( چی تو جیبته؟ آقا ماشین حسابه به قرآن. درش بیار ببینم ... )) امیر بالا تنه اش را داد جلو و لب پایینش را برد بالا و دست راستش را زد به کمر و قری انداخت توی آن و دست دیگرش را دراز کرد سمت من :(( برو پای دفتر...)) داشت ادای صمدی را در می آورد. حسین خندید و آرام آرام آمد طرفم :(( بیسکوییت می زنی؟)) نمیدانم چیزی گفتم یا نه که زیر لبش چیزی گفت و رفت نشست جای من روی صندلی بی دسته.

دوباره از میدان مین گذشتم و از کلاس زدم بیرون. با " نگین " چها روز پیش توی یک روم  آشنا شده بودیم. از درس و مدرسه شروع کرده بودیم و توی همان روز اول بعد از نمیدانم چند ساعت تقربیا چیزی از زندگی هایمان نمانده بود که برای هم نگفته باشیم. نگین از هفت سالگی ویولون می زد و آرزویش این بود که با کمک استادش تا شاید چند سال یا چند ماه دیگر قطعه ای بنویسد و اسمش را بگذارد " عشق". نگین توی تیم والیبال شهرشان هم بود و روز دوم فهمیدم که از بچگی دیابت دارد و انسولین می زند و شاید اصلی ترین دلیل ورزش کردنش هم همین باشد. این را روز اول نگفته بود. تا رسیدم به دستشویی نمیدانم چند بار لرزش گوشی قطع شد و دوباره زنگ خورد. بالای در دستشویی با خط سفید توی زمینه ای از کاشی های آبی، بزرگ نوشته شده بود " مستراح " و پایینش با خط ریزتر نوشته بود" مدیریت جدید : جناب آقای مهندسی". به صدقه سری همین مدیریت جدید بود که بعضی از روزها باید بوی تعفن را توی تمام طول روز تحمل می کردیم. کسی نبود بگوید آخر این مدیریت تا کی جدید خواهد ماند.

توی راهرو دستشویی کسی نبود و درها همه باز بودند. گوشی ام را بیرون آوردم و چپیدم توی یک دستشویی. نگین نبود . خواهرم بود. جا خوردم و ترسم فروکش کرد. اول می خواستم جواب ندهم اما گفتم شاید کار واجبی داشته که چند بار پشت سرهم زنگ زده است :((چطور شده به یاد ما بچه شهرستانی ها افتاده ای؟)) کار واجبی نداشت. معلوم نبود می خواست برای چه کسی قپی بیاید که هر جای حرف هایش را که می خواست صدایش را می برد بالا. (( حالا چرا اینطور حرف میزنی ؟)) داشتم آرام حرف می زدم. با صدایی که از ته گلو به چه جان کندنی می آمد بالا. دلیلش را که گفتم بلند بلند خندید. چند نفر دیگر هم با او شروع کردند به خندیدن :(( چه خبر است؟ مهمانی هستی؟)) نگاهم ماند روی چاه دستشویی. پر شده بود و هیچ وقت قرار نبود خالی شود انگار :(( از سمیه جان چه خبر؟)) سمیه دختر همسایه قدیمی مان بود که با نگار یک دانشگاه قبول شده بودند. چرا داشتم توی این شرایط حال او را می پرسیدم؟ :(( خوب است ولی فکر کنم دیگر باید فکر ازدواج با او را از سرت بیرون کنی چون ... )) و دوباره بلند بلند خندید. این بار فقط یک نفر با او خندید که از صدای خنده اش نفهمیدم کی بود. پسر بود یا دختر؟ (( چون انگار قاپ خانم را بدجور دزدیده اند!)) مادرم می گفت توی پنج یا شش سالگی یک گل از توی باغچه چیده ام و بی مقدمه داده ام به سمیه که" با من ازدواج می کنی؟". باز هم صدای نگار بود، این بار آرام تر و لرزان :(( دیگر چه خبر؟))  روز سوم نگین گفته بود که پدرش یک آدم متعصب ولی منطقی است. می گفت گوشی ندارد و پدرش گفته است تا بعد از کنکور یعنی تا یک سال و چند ماه دیگر خبری از گوشی نیست. روز چهارم هم گفته بود نگران است و دیگر نمی تواند بیاید توی روم. توی همان روز چهارم ساعت هایی که مدرسه بودم و نمی توانستم جواب بدهم را گفته بودم و قرار شده بود امروز هرطورشده با یک تلفن عمومی زنگ بزند به من. خبرهای جدید من این هاست نگار. کاشکی می شد این ها را به تو بگویم :(( چی شد؟ چرا ساکت شدی؟)) صدای پاهای کسی توی راهرو دستشویی پیچید. در را باز کردم. کسی نبود:(( من دیگر باید بروم)) و گوشی را دوباره گذاشتم توی جیبم.

زنگ خورده بود. آفتاب کم کم داشت غروب می کرد. توی حیاط کسی به جز صمدی و مهندسی که داشتند همزمان از دو طرف حیاط به سمت دفتر حرکت می کردند دیده نمی شد.

کسی توی راهرو کلاس ها نبود. در زدم. همان صدای نخراشیده که بچه ها "اره برقی" صدایش می کردند کافی بود تا یادم بیاید زنگ زیست شناسی است. رفتم توی کلاس اما جریمه ام این بود که باید درس جلسه ی قبل را جواب می دادم. این را همه بچه های کلاس می دانستند.

معلم دستش را کرد توی جیب و پایش را انداخت روی پا و از روی صندلی لم داد به دیوار کلاس(( کدام دسته از موجودات لقاح خارجی دارند؟)) باد آرامی که از دریچه کلاس می آمد تو لای ریش پروفسوری معلم وول    می خورد. مهدی هنوز داشت برای محمدی و میلاد سخنرانی می کرد. این بار اما پشت سرشان نشسته بود. جواب را نمیدانستم. شاید هم می دانستم و یادم نبود :(( نمیدانم.)) معلم تعجب کرد. شاید هم برای خودش گفت " از فلانی بعید است همچنین سوال ساده ای را بلد نباشد " واقعا سوال ساده ای بود؟ :(( پس نحوه ی تولید مثل شان را توضیح بده. )) حتما این هم سوال ساده ای بود که این طور پرسید. حسین روی صندلی اش جابه جا شد. دهانش هنوز می جنبید. شاید هنوز داشت بیسکوییت می خورد. ای کاش معلم از دیابت          می پرسید . آن وقت تمام ریز و درشت این مریضی را برایش می گفتم. از سختی هایش، از دوا و درمانش و اینکه چطور تا چند سال دیگر نگین را کور خواهد کرد. کاش از "عشق" نگین می پرسید که چطور با تمام وجود ساخته خواهد شد و چطور ریز به ریز پرداخته خواهد شد. و چطور توی تمام کافه های شهر نواخته خواهد شد. کاش از قانون ها و قاعده های والیبال می پرسید. آن وقت تا آخر زنگ تمام شان را برایش ردیف می کردم روی تخته :(( نمیدانم آقای هوشیار . نمیدانم...)) معلم باز پرسید و باز پرسید. انگار دلش خنک می شد از اینکه نمی توانم جواب سوال هایش را بدهم. سرم داشت گیج می رفت. قلبم داشت از توی سینه ام می زد بیرون. دلم می خواست داد بزنم : نمیدانم. آقای معلم ، دانش آموزان عزیز ، ایهالناس نمیدانم... من نه جواب این سوال ها بلکه جواب هیچ سوالی را نمیدانم. دلم میخواست سر آقای هوشیار فریاد بزنم: ببین معلم نمونه ! من نه علاقه ای به حفظ کردن این چرندیات دارم و نه دلم می خواهد پای حرف های مفت شما بنشینم...

نمیدانم فقط به خاطر جواب ندادن به سوال ها بود که همه بچه ها رفته بودند و من هنوز پای دفتر ایستاده بودم یا واقعا توی کلاس داد و بیداد کرده بودم. تلفنم باز زنگ خورد. باز ترسیدم. حتما خودش بود. دلم لرزید. یعنی وقتی صدایش را برای اولین بار می شنیدم مثل توی فیلم ها صدا به گوشم آشنا بود؟ یعنی ...؟

صمدی صدایم زد. از پله های دفتر رفتم بالا. دفتر مثل همیشه درهم و برهم و نامرتب بود. یک طرف چند میز بزرگ و طرف دیگر دوردیف صندلی زرشکی رو به روی هم چیده بودند که جای نشستن معلم ها بود. صمدی نشسته بود روی یکی از صندلی های زرشکی. روبه رو هم جناب " مدیریت جدید " نشسته بودند پشت یک میز شلوغ و داشتند آخرین امضا ها را مرقوم می فرمودند. مو های بور و فرفری مهندسی مرا به یاد کلاه گیس قاضی ها می انداخت توی دادگاه های اروپایی. برخلاف همیشه سلام نکردم :(( توضیح بده ببینم. واقعا از تو بعید است ...)) لرزش گوشی قطع شد و بعد از چند ثانیه دوباره زنگ خورد. قرار گذاشته بودیم وقتی که زنگ می زند اگر بار اول جواب ندادم چند بار دیگر هم این کار را تکرار کند. دلم می خواست بگویم: ببین آقای مدیریت جدید ! از این به بعد هیچ کاری ازمن بعید نیست. اتفاقا همه کار ها به من قریب است. میخواستم بگویم: از این به بعد من هر کاری دلم بخواهد می کنم و هر رفتاری دلم بخواهد انجام می دهم. و نه شما و نه هیچکس دیگر نباید از من انتظار کار خاصی را داشته باشد .... . نمیدانم پرید توی فکر هایم یا توی حرف هایم. (( عربده کشی توی کلاس بس نبود این جا هم برای من شاخ و شانه می کشی.)) واقعا توی کلاس داد و بیداد کرده بودم. حالا هم پریده بود وسط حرف هایم. (( تکلیفت را روشن می کنم. فردا با ... )) چه فرقی می کند با چه کسی می آمدم. حتما می خواست جلوی پدرم یا مادرم مرا نصیحت کند و بعد بهشان تذکر بدهد که آقازاده بار آخرشان باشد و بعد هم یک تعهد نامه از من بگیرد و بگذارد بروم کلاس. امیر صد بار این ها را برایم گفته بود.

از دفتر زدم بیرون. فاصله میان دولرزش گوشی را تا در مدرسه دویدم. نفسم داشت با خس خس بالا می آمد. چه هوای خوب و دلپذیری شده بود. مهتاب تمام کوچه را پوشانده بود. سرم را که برگرداندم در دفتر بسته بود و صمدی با ماشینش پیش پایم ایستاد. گوشی هنوز نمی لرزید. صمدی انگار چیزی یادش آمده باشد از ماشین پیاده شد و وقتی که دوباره سوار شد گوشی داشت توی دست های او می لرزید :(( تا تو باشی که دیگر هیچ وقت توی مدرسه هوای حرف زدن با تلفن به سرت نزند.)) هوا گرفت. انتهای کوچه سیاه شد. می خواستم خودم را بیندازم به پاهایش که گاز ماشین را گرفت و رفت. سر زانوهایم داشت خون می آمد. شلوارم را که تکاندم نگاهم ماند روی بیدهای مجنون کنار پیاده رو که حالا داشتند زیر بارش باران می لرزیدند.

 

ابوالفضل آقایی پور

دانشگاه علوم پزشکی بندرعباس

___________________________________________________________________________

واران

 

زن کمالی بیمار است . از سال هاي پیش که کارمند دفترداري اداره بودیم، زنش بیمار بود . آن روزها

اولین روزهایی بود که بیماري اش را فهمیده بود . امروز که این را یادش آوردم سرش را تکان داد و

گفت :

اووه کی فکرش را می کرد.

سرم را تکان ندادم و گفتم : خسته شدي؟

سرش را تکان داد و چیزي نگفت. گفتم : ولی خوب چسبیدیم به این اداره ها. خندید و گفت : هنوز هم

نقاشی می کشی؟

هنوز هم می کشم . اما کمتر .خیلی کمتر از قبل . زنم می گوید تنبل شده اي صادق.همه اش یا می

خوابی یا هیچی.

گفتم: هیچی. گفتم کسی مثل تو پیدا نمی شود که خوب بشود ژست گرفت ازش. یکبار کشیده بودمش

. کمالی را . با آن کله ي تاس و پیراهن چهارخانه. نشسته بود روي کنده ي درخت و سیگار می کشید.

نمکدان را برداشت و نمک پاشید روي شیشه ي میز. بازي همیشگی اش بود. با صفحه ي سفیدي که

می ساخت بازي می کرد. شکل می کشید روي نمک.خطاطی می کرد. گفت: چند روز بریم شمال .یه

هوایی بخوریم.

کوه کشیده بود. گفتم بریم. آس و پاس؟ کوه را خراب کرد . گفت: شیرین رو میارم، زنت هم بیار یه

هوایی بخوره. گفتم: مرخصی نداره فروغ، ببینم چی میشه.

پسرمان را تنها نمی گذارد زنم. می گویم این بچه مرد شده یک لشگر رو حریفه. می گوید: اصلا من

مرخصی از کجا بیارم. خونه ي خاله نیست که هی هر روز هر روز مرخصی.

می گویم: کمالی زنش را می آورد. می رود توي آشپزخانه .بلند می گوید : این بچه کنکور داره. امسال

قبول نشه گرفتار می شیم.

دو روز شمال رفتن ما چه ربطی به کنکور این نره غول داره؟

با دست هاي کفی و یک سینی چینی توي دستش می آید پشت اوپن آشپزخانه و می گوید: تنهاش

بگذاریم درس نمی خونه. نمیشناسیش؟

لم می دهم روي کاناپه و تلویزیون را روشن می کنم. به کمالی گفتم: سختش نیست با این وضع؟

دایره هاي تو در تو می کشید روي نمک. تکیه داد به پشتی صندلی. کله ي تاسش را مثل همیشه

خاراند و گفت: زنت رو بیار دو روزه می ریم یه کبابی می خوریم بر می گردیم.

زیرنویس اخبار را می خوانم . بلند می گویم :آخر هفته شمال بارونه. بلند می گوید: خب پسهیچی

دیگه.

می گویم چی هیچی؟

شمال دیگه. بارون باشه که فایده نداره.

همه فایده اش به بارونه. چی هیچی.

کمالی با کناره ي دستش نمک ها را سر داد کف دست دیگرش و خالی شان کرد توي سطل زیر میز.

گفتم : هوا خراب باشه مریضمیشه شیرین. اذیت میشه. همانطور که نمک ها را از روي لباسش می

تکاند یک ترانه اي می خواند زیر لب با زبان کردي. ترانه باران داشت و عشق و شیرین. باران را یک

چیزي می گفت شبیه واران . قبلا شنیده بودم ازش. زیاد می خواند این شعر را.

می گویم: گور باباي بارون. دو روزه می ریم و بر می گردیم. زنم با یک ظرف میوه می آید می نشیند

کنارم. دستم را می اندازم دور کمرش ومی گویم : بد قلقی نکن خانم . اینقدر نه نیار براي هر چیزي

هی.

براق می شود که من کی نه میارم هی ؟ هی را یک طوري با تأکید می گوید که انگار دارد اداي هی

گفتن من را در می آورد. همینطور که این را می گوید دستم را از دور کمرش پس می زند و شروع می

کند موهایش را پشت سرش جمع کردن. می گویم: حالا هی نه. الان که داري نه میاري بی خودي.

بی خودي نیست. اصلا اون کمالی مگه زنش مریضنیست؟ چه وقت گردش و تفریح رفتنه با این

وضع؟

پرتقال خونی را ششپر می کنم و می گویم: یک روز و دو روز نیست که. چند ساله که مریضه. نمیشه

که همه اش بنشینند توي خونه. می پوسه آدم.

زنم به ساعت نگاه می کند. می گوید: این بچه نمی دانم چرا دیر کرد. تند می گویم : می دونی قراره یه

تابلو بکشم اسمش رو بگذارم وقتی نره غول ها دیر به خانه بر می گردند. تند می گوید : چقدر هم که تو

کاري می کنی. همه اش یا خوابی یا هیچی. تند می گویم: د آخه یکبار هم که می گویم بیا بریم یه

گوشه اي جایی هوایی بخوریم هزار تا بهانه میاري که . چیزي نمی گوید . گوشی تلفن را بر می دارد و

شماره می گیرد. صداي بوق آزاد از گوشی بیرون می زند. کسی جواب نمی دهد. کمالی گفته بود زن ها

معمولا این طوري نیستند. خیلی خوششان نمی آید شوهرشان دنبال این کارها باشد. گفته بودم فروغ

دوست دارد. با همه بی حوصله گیش ، نقاشی هاي من را دوست دارد. کمالی خندیده بود . گفته بود :

ازین که گاهی خودش را می کشی خوشش می آید لابد. خوشش می آید. با اینکه همیشه توي تابلوهام

، زنم اخموتر از خود واقعیشهست و همیشه ابروي راستش بالاتر از ابروي چپش در می آید، خوشش

می آید. می گویم : ول کن اون تلفن رو . بچه نیست که. هر جایی باشه شب میاد . نمک می پاشم روي

خیاري که پوست کندهام. می گویم : مرخصی نمی خواهد بگیري. پنج شنبه میرویم ،شنبه صبح زود بر

می گردیم. به اداره هم می رسی.

نگاهم می کند. بلند می شود می رود توي آشپزخانه. کمالی گفت : سیخ و زغال و منقل با ما. جوجه هم

همان جا می گیریم.

کتش را از روي جالباسی برداشته بود و داشت دنبال سوییچ می گشت توي جیبهاي کت. گفتم: حالا

خبر میدم.

گفت: خبر نداریم دیگه. جمع کنید بیایید. کیفش را برداشت و سوییچ را جلوي صورتم تکان داد و

گفت : پنج شنبه صبح، دم عوارضی.

میگویم: یادم باشه روغن ماشین رو عوض کنم فردا.

صداي دکمه هاي شماره گیر تلفن از توي آشپزخانه می آید.صداي زنم نمی آید.نمکدان را برمی دارم و

نمک می پاشم روي شیشه ي میز. کوه می کشم و رودخانه و درخت. زنم تلفن به دست ، آمده بالاي

سرم. همه ي نمک را خالی می کنم روي میز. صفحه بزرگ تر می شود. زنم می گوید : چکار می کنی

صادق؟ می گویم: هیچی.__

 

بی تا شادبخت

دانشگاه علوم پزشکی شهیدبهشتی

___________________________________________________________________________

غوطه وری

 

ناگهان از خواب پرید. وحشت زده در رختخواب نشست. در حالی که با یک دست ملحفه سفید را می فشرد، با دست دیگرش عرق از پیشانی پاک کرد. دوباره دراز کشید، با چشمان باز، خیره به سقف. به پهلوی راست چرخید. به پهلوی چپ. آه عمیقی کشید، انگار که از بی خوابی شکایت دارد. دوباره در رختخواب نشست و با تردید نگاهش را چرخاند. بلند شد و لبه ی تخت نشست، دستانش را ستون بدن کرده بود. از جایش بلند شد و رفت پشت میز. در تاریکی نیمه شب اتاق، چشمک های پیاپی گوشی موبایل تنها منبع نور بود، البته غیر از پرتوهای خفیف پشت پرده های حریر سفید. گوشی را که پشت و رو گذاشته بود برداشت و صفحه اش را روشن کرد، یک تماس بی پاسخ، نشانه هایی از وایبر و باتری ضعیفی که می رفت تا خاموش شود. با بی حوصلگی صفحه را خاموش کرد و مثل اول سرجایش گذاشت. به تصویر خودش در آیینه ی رو به رو خیره شد، بدون اینکه سر بچرخاند دست برده و چراغ مطالعه را روشن کرد. چند قطره خون، روی زیرپوش سفید آستین حلقه ای. و بعد هم رگه ای که از بینی اش گوشه ی سمت راست لبش را دور زده و اثری هم بر فک پایینش گذاشته و بعد هم روی پهنه ی سفید سینه اش چکیده بود. شروع کرد با صدای بلند افکارش را بیان کردن: «اگه توی خواب خون اومده باشه باید از رو گونه هام رد می شد، اگه به پهلو خوابیده بودم، باید می چکید رو رختخوابم...» سریع سرش را به تخت برگرداند، رختخوابش سفید بود ...مثل برف...مثل همیشه...«پس وقتی نشسته بودم خون اومده، چرا نفهمیدم؟! ... وقتی از خواب پریدم ...» دوباره به تصویر خودش در آیینه زل زد، دست چپش روی صورتش بود، خشک شده بود. تازه یادش آمد از خواب پریدنش را. شروع کرد به واکاوی آنچه گذشت، ذهنش یاری نمی کرد، انگار هنوز دنبال علت و زمان خونریزی بود و برای قبل ترش درمانده بود...چشمانش را تنگ کرده و تمرکز کرده بود، ذهنش پا نمی داد. ناگهان چشمانش را باز کرده و به مردمکش زل زد، شاید داشت ذره ذره به خاطر می آورد.

کشو اول را بیرون کشید. لپ تاپ را برداشته و روی میز گذاشت. کمی به میزش دقیق تر شد، یادش آمد که دیروز قرار بوده مرتبش کند. شاید لازم بود بشقابی را که پوست سرخ سیب درونش مثل مار به خود پیچیده بود خالی کند و به کتاب های مثلاً مرتب شده ی سمت دیگر هم سر و سامانی بدهد. فکرش داشت به سوی کشوها می رفت که ترجیح داد این قسمتش را سانسور کند. به چهره خود در آیینه چشم دوخت، نور آبیِ صفحه ی روشن لپ تاپ صورتش را رنگ پریده نشان می داد، با ردی از خون که به بنفش متمایل بود. به بی حالی خودش، به خونی که روی صورتش خشکیده بود و شاید هم به خودسانسوری اخیرش خندید.

دست هایش بی هدف روی صفحه کلید حرکت می کرد. انگار چیزی برای جست و جو نبود. تصادفی W را فشرد. مرورگر یک لیست بلند بالا تدارک دید.چشم هایش چرخید و facebook را انتخاب کرد. دست چپش را زیر چانه اش گذاشت، بعد هم شروع کرد به غرولند کردن، همیشه همینطور بود؛ از سرعت اینترنت و فیلترینگ شروع و به زمین و زمان ختم می شد. نوار ابزار را بالا و پایین می کرد. لا به لای مطالب عاشقانه و شکست های عشقی و طنزهای حرفه ای یا عامیانه و اخبار مربوط به هنرمندان و اهالی سیاست، چندتایی عکس از دوستانش دید. به بعضی ها که می رسید لبخند می زد، مثل دلتنگی. و برای بعضی هاشان پوزخند، مثل تمسخر یا شاید هم تنفر... . برگشت به سوی پنجره، پرده ی حریر، صدای اذان ... بلند شد و از اتاق بیرون رفت.

***

زانوی چپش را روی زمین گذاشت و بند کفش راستش را بست. کفش های پوستی، عاشقشان بود. دلش می خواست مجموعه ای از کفش های پوستی راه بیندازد. رنگ ها و طرح های مختلف، همین الآن هم در ردیف وسط کمد، چهار پنج جفتی دیده می شد. حتی دو تا از یک مدل، فقط در دو رنگ مختلف. پله ها را سریع تا پایین دوید و در حیاط را محکم پشت سرش بست. هزار جریب، پل هوایی را می دوید و در عین حال سعی می کرد کارت دانشجویی را از کیفش بیرون بکشد تا برای هزار و یکمین بار به رویت حراست ورودی برساند. البته کار سومی هم انجام می داد ... داشت از ته دل به سرویسی که قرار است دیر برسد لعنت می فرستاد. در کنار همه ی این ماجراها، نظم از زندگی اش جدا نمی شد، پس خودش هم از غرولندهایش در امان نبود.
طبق معمول گوشه ی کلاس و در ردیف آخر نشسته بود. هم کلاسی ها به این عادتش عادت داشتند. اگر غیبت می کرد، صندلی آخر از ردیف آخر خالی می ماند. مثل یک جور VIP. از پنجره ی کلاس زاویه بسته ای از محوطه ی دانشکده را می دید، غرق در افکار و در حال مرتب سازی پریشانی شب گذشته اش بود که صدای استاد رشته ی افکارش را برید: «احتشام...» دستش را به نشانه ی حضور بالا برد و چند لحظه نگه داشت. افکارش سیر جدیدی گرفت، کینه توزانه استاد را برانداز کرد. دومین بار بود که با این استاد درس می گرفت، و البته به ناچار. نگاهش را از استاد برداشت و به سوی یکی از دخترها چرخاند. ترم قبل قصد داشت نمره ی اول کلاس شود، ولی این دختر گوی سبقت را ربود. آهسته لب هایش را تکان داد:«متقلّب». دیده بود که دختر، روز امتحان، نگاهی به بریده های کاغذ انداخته است. لحظه ای به این فکر کرد که چرا از استادش متنفر است؟

سرش را بلند کرده و نگاهی به اطراف کرد. جز یک جمع کوچک سه چهار نفره تقریباً کسی در کلاس نمانده بود. ناخواسته روی موضوع بحث متمرکز شد. یکی از ورودی های قبل که این درس را حذف کرده یا افتاده و حالا با این کلاس اخذ کرده بود با حرارت داشت از باز شدن دوباره آب و خروشان شدن رودخانه و سیاست های ملی و تاثیر تغییر دولت ها بر رودخانه و برداشت در استان های مجاور و خلاصه همه ی آنچه که به آب مربوط می شد حرف می زد و در پایان هم جمع را برای استقبال از آب رودخانه دعوت کرد و قرار شد همان روز بعد از کلاس بعدازظهرشان راهی سی و سه پل بشوند. داشتند قرارشان را تنظیم می کردند که نگاهی به او انداختند که گوشه ی کلاس نشسته بود، متوجه شد، خودش را مشغول گوشی موبایل نشان داد، هر وقت می خواست بی تفاوت به نظر بیاید همین کار را می کرد. کسی دعوتش نکرد. تقریباً مطمئن بودند جوابش منفی است. همانطور که لیست مخاطبین گوشی اش را بالا و پایین می کرد در دلش به ساده لوحی دوستانش خندید، و با خودش فکر کرد که چقدر برای یک باز شدن ساده ی رودخانه خوشحالند!

 

***

همان اتاق. پشت همان میز. به آیینه خیره شده بود. پنجره نیمه باز بود و باد بهاری یکی از بعد از ظهر های اردیبهشت، پرده ی حریر را به رقص وا می داشت. ماژیک را از روی میز برداشت، آیینه، برای خودش مو کشید، خط های ساده ای که از فرق سرش شروع شده و می چرخید و می رسید تا روی شانه هایش. تمام که شد، به خودش لبخند زد. انگار خوشش آمده بود. باز عینک کشید، ریش و سبیل ... خنده اش محو شد، ماژیک از دستش افتاد. دستش را برد سمت کتاب های ردیف روی میز، اسم ها را تند تند می خواند ولی دست و دلش سوی هیچ کدام نمی رفت. یکی را تصادفی بیرون کشید، «کنیز ملکه ی مصر» بود. اول یا شاید دوم دبیرستان بود که خوانده بودش. صفحات برایش آشنا بود، دوباره سریع کتاب را بست. سلطه و خودکامگی کلئوپاترا اعصابش را به هم ریخت. البته از سیاست بازی هایش لذت می برد، کمی به این فکر کرد که باید از کلئوپاترا خوشش بیاید یا نه، به نتیجه ای نرسید. سرش را محکم تکانی داد، انگار که می خواست تمام این افکار از سرش بیرون بریزند. کلئوپاترا و کنیز وفادارش شرمیون را از گوش چپ و آنتوان رومی را از گوش راستش به بیرون پرتاب کند و از دستشان خلاص شود.

لپ تاپ را باز کرد، بی هدف تر از همیشه، یک موسیقی انتخاب کرده و از پشت میز بلند شد. نشست روی تخت، پرده ی حریر را کنار زده و و پنجره را باز تر کرد. صدای موسیقی در اتاق پیچید. به سمت لپ تاپش برگشت و بعد باز به به بیرون خیره شد. با خواننده همراهی می کرد...rolling in the deep...rolling in the deep...

به متن فکر کرد و هر جمله را برای خودش ترجمه می کرد: غلتیدن در اعماق ... غوطه وری ... . خواب! همان خواب چند شب پیش به افکارش حمله کرد. به سوی لپ تاپ برگشت، مثل این که بخواهد به دشمنی بدذات حمله کند. به دشمنی که با نیش و کنایه او را وادار کرده تا آن خواب را یادآوری کند. موسیقی قطع شد، نفس عمیق و راحتی کشید، باز به سوی شهر نگاه کرد... حوالی رودخانه انگار طراوتی دیگر داشت.

 

***

 

چهارباغ عباسی. بیشتر خریدهایش را اینجا می کرد، مخصوصاً آن کفش های پوستی دوست داشتنی را. دست هایش را محکم در جیب سوئی شِرت کرده و کلاه لباسش را تا وسط پیشانی جلو کشیده بود. دو بند نخی تزئینی در دوسوی لباسش با نظمی خاص و همگام با قدم هایش می رقصیدند. از مقابل عمارت هشت بهشت گذشت. نسبت به همه ی اینجا احساس خاصی داشت. از هویج بستنی و پیراشکی خوردن های دوران کوردکی تا خریدهای وسواس گونه دوران نوجوانی اش. خیابان آمادگاه هم همین نزدیکی ها بود. همیشه با خودش فکر می کرد که اگر قرار بود کسی غیر از «مبین احتشام» باشد حتماً به عنوان دختری در آن سوی دنیا و در قرون وسطی متولد می شد تا داستان زندگی اش بشود سوژه ی رمان «جورج اورول» و همه بخوانند و برای مظلومیت های «دختر کشیش» حداقل چند لحظه بغض کنند. شاید هم اصلاً در هیئت انسان خلق نمی شد، بلکه حیوان خانگی مزرعه داری می شد و ناگهان ذی شعور شده و خودش را از وضع فلاکت بار بردگی ارباب بیرون می کشید تا بشود شخصیتی از «قلعه حیوانات» و اسباب حسرت خیلی از انسان ها، البته هر کدامشان، هر کدام غیر از خوک ها. خوک ها نامردی کردند، خوک ها به اهداف جمعی پشت کردند، خوک ها تغییرات را مصادره کرده و بقیه را فریفتند.

صدای آب به خود آوردش، صدای خروش زاینده رودی که تازه زنده شده بود. صدای عکاس هایی که به دنبال مشتری هایی بودند که بخواهند خروش رود را ثبت کنند، تا هم نانی حلال گیر هنرمند عکاس بیاید و هم بنده ی خدایی این چند روز وفور را قاب کرده و سینه ی دیوار بچسباند تا وقتی دوباره خشک شد به قدر کافی فرصت حسرت خوردن داشته باشد.

از بین جمعیت گذشت، به چهره ها نگاه نمی کرد تا مبادا کسی آشنا از آب درآمده و وقتش را با احوال پرسی های تکراری  و خسته کننده بگیرد. سکوهای زیرین پل جای خوبی است برای آدمی که دنبال خودکاوی و خلوت است. از تکه سنگ های مسطح پرید و خودش را به لبه ی یکی از سکوها رساند. آب مثل همیشه نبود، خروشان تر بود، انگار خودش هم از غیبتش کفری شده و بخواهد روزهای نبودنش را جبران کند، سطح آب به نزدیک لبه ها می رسید.  نشست و به تصویر چهره اش که آب کف آلود هزار تکه اش می کرد خیره شد. با وجود همه ی تاریکی و سرکشی آب، ابهام را در چشمان خودش می دید.

سرش را بالا آورد به سطح آب نگاهی کرد. همین آبی که برای رسیدنش چه مطلب ها که نوشته نشده بود، چه نامه ها که امضا نشده بود و چه پای ها که نکوفته بودند. سعی کرد دلیلش را بفهمد، قدرت درکش را نداشت. اگر آب نباشد پل خراب می شود. اگر آب نباشد گردشگری نیست. کشاورزان... آه کشاورزان. هر آنچه از این و آن شنیده بود از ذهنش می گذشت، داشت احساساتی می شد که سعی کرد طرف منطقش را بگیرد تا چیره شود. زیر لب افکارش را زمزمه می کرد. اصلاً به فرض که همه اینها هم درست باشد، اصلاً به من و  این جماعت چه؟ من که رئیس منابع طبیعی نیستم ... آب باشد و نباشد به من دانشجو چه؟...

رشته ی افکارش پاره شد. زنی جیغ کشید، وقتی کودکش داشت به آب می افتاد. کودک بازیگوش به لبه ی سکو دوید، درست از کنار جایی که او نشسته بود، تعادلش به هم خورد و به آب افتاد. از جایش پرید، مادر هراسان به لبه ی سکو رسیده بود، چشمانش التماس می کرد و زبانش بند آمده بود،آب کودک را به لحظه ای ربود...
گوشی موبایل را از جیبش بیرون کشید، برگشت و به چشمان وحشت زده ی پسر جوانی که پشت سرش ایستاده بود نگاه کرد،نه، مثل دزدها نبود، گوشی را در دست پسر گذاشت و باز برگشت رو به آب، خواست بپرد. خواب! همان خواب لعنتی، سقوط، سقوط به خروش رود ... رد خون ...چشمک های گوشی موبایل ... همه از ذهنش گذشت. خیلی سریع، شاید یک ثانیه، شاید دو ثانیه... دل به دریا زد و تن به رود، در زنده رود غوطه ور شد...rolling in the deep... می توانست کلمه به کلمه اش را به خاطر بیاورد، شروع کرد هم خوانی کردن...

آتشی در قلبم شعله ور شده...
                                 دارم به تب نزدیک می شوم...
                                                                   و با این حس است که از تاریکی ها بیرون می آیم...
           در نهایت می توانم واضح ببینمت...
                                                     آتشی در قلبم روشن شده...

***

 

پتو را محکم تر دور خودش پیچید. زن آمد و در کنارش نشست. آب جوش را در استکان ریخته و دور ریخت. دوباره. بعد چای ریخت و داد دستش. نگاهش کرد، پنجاه و اندی یا شاید هم شصت ساله بود. لبخند زد، یاد مادرش افتاد. مادر! الآن خبر ندارد که جگر گوشه اش کنار آب نشسته و دارد به خودش می لرزد. خیالش راحت شد، از بی خبری مادرش خوشحال شد. زن همان جا نشست، انتظار داشت برود ولی نشست. انگار مادر بزرگ همان کودک بود، که بعد از آن آب تنی حسابی حالا در چادر و زیر نگاه پرتلاطم مادرش آرام به خواب رفته بود.

هر دو به آب خیره بودند. به باد ملایم شبانه ی بهاری که امواج ریز روی آب انداخته و انعکاس نور شهر و بعضی ستاره هایی که از پشت هوای کدر آسمان سرک می کشیدند را به لرزه می انداخت. زن آرام حرف می زد، لهجه ی یزدی داشت، معلوم بود مسافرند...انگار با خودش نجوا می کرد: آب ... تا چند لحظه پیش، مردم، شاد و سرخوش به استقبال میومدن ... می خندیدن و کیفشان کوک بود ... ولی همین آب می تونست برامون ماتم بیاره، البته آب که تقصیری نداره، آب نعمت حقه ... مایه ی حیاته ... هرچی هست از ماست، از شما ... که بعد از یه پسربچه ی بازیگوش به آب میزنی،... این آب بهت مدیونه پسرم ... از تهمت نجاتش دادی...

زن جمله اش را خورد.

نگاهش از پل گذشت. از درخت های حاشیه ی رودخانه، از اتومبیل های عجول، از آب... . با خودش فکر کرد، همه چیز جور دیگری شده. انگار زیباتر شده. همه چیز با چند لحظه ی پیش فرق دارد... حتی کفش های پوستی خیس خورده اش، انگار جلوه ی دیگری دارند... خاک زیر پایش معطر است... .

حس می کرد...

شاید بعضی چیزها به او مربوطند...

آب ... بودن و نبودنش ... به او مربوط است ...

به دانشجو مربوط است ... به این جماعت مربوط است... .

 

حامد مردانی

دانشگاه علوم پزشکی اصفهان

___________________________________________________________________________

شتک

 

کلید را توی قفل در هم زمان که با آن یکی دستم دستگیره را به بیرون میکشیدم چرخاندم . اصلش قلق باز کردن در همین بود . یعنی محال بود بتوانی با یک دست در را باز کنی و همین هم برایم عقده شده بود .عقده برای وقتی که میخواستم با دستان پر وارد خانه شوم . هربار خم میشدم وبارم را زمین میگذاشتم تا بتوانمآن را باز کنم . لعنتی! شبیه به زانو زدن بود . من در مقابل دری باید زانو میزدم و همیشه از این کار احساس خفت و خاری میکردم .به خودم قول داده ام روزی نسل این درها را از روی زمین برمی دارم تا آنوقت بتوانم با خیال راحت بمیرم! با لگد در را بستم. به تاوان لگدی که باید به سعیدی بی شعور می زدم . فکر کرده من نمیدانم هروقت به اتاق رئیس می رود  برای تخریب من می رود. آخر هربار که از اتاق رئیس برمی گشت  واگر چشم های زشتش به چشمانم می افتاد لبخند کریهی می زد که یعنی آشی برایت پخته ام!امروز دیگر طاقت نیاوردم وبا او گلاویز شدم. مهم نبود که وسط دعوا قسم میخورد که تا به حال پیش رئیس در مورد من حرفی نزده است. مهم نبود اواخرش همه ش منو تهدید می کرد تلافی خواهد کرد وحتی مهم نبود که من بعد درگیری از شرکت زدم بیرون که فوقش اخراج شوم!مهم این بودکه به تعداد همه حرف هایی مطمئن بودم زده از دماغش خون می چکید . همین حالا هم حاضرم نصف باقی مانده عمرم را بدهم و یک بار دیگر آن صحنه را ببینم و دلم خنک شود.از تاریکی راهرو و خاموشی تلویزیون میشد حدس بزنم که نگار خانه نیست ! باز هم چشم مرا دور دید معلوم نیست با چه کسی ... یعنی کجا رفته ؟با کی رفته ؟ چرا رفته ؟نکند با آن لوله کشی که دیروز آمده بود چکه آب زیر سینک ظرف شویی را تعمیر کند رفته باشد ؟ پس بگو چرا دیروز نه از من که از نگار خواست فلکه اصلی آب را قطع کند؟ پدر سگ ها ! به حساب هردویشان میرسم. من زنم را عاشقانه دوست دارم اما او چطور توانسته عشق من را نادیده بگیرد و به من خیانت کند ؟ از خشم به خودم می لولیدم که صدای در بلند شد . از روشن بودن چراغ های خانه تعجب کرده بودم . به خودم گفتم که شاید از هول و عجله ای که وقت بیرون رفتن داشتم  یادم رفته چراغ هارا خاموش کنم. البته این چیزها زیاد مهم نبود . مهم این بود که باید قبل از آمدن او به خانه برمی گشتم که برگشتم و مهم تر خبری بود که باید به مسعود می دادم . راه رو را که رد کردم و به هال رسیدم از دیدن  مسعود که روی کاناپه ولو شده بود جاخوردم. چرا امروز زود برگشته بود ؟ از چشمهایش خون می بارید که حسابی من را ترساند . امیدوارم دوباره نه ! بدون سلام گفت کدام گوری بوده ام. گفتم برای خرید رفته بودم. گفت خر خودم هستم و می داند با فلانی روی هم ریخته ایم ! از تهمتش حسابی عصبانی شدم وبرای همین هم صدام را بلند کردم که خر خودت هستی که بعد از این همه سال به من شک داری .تو مریضی مسعود . یه مریض عوضی . این را که گفتم شبیه آتش زیر خاکستر یک باره گر گرفت و به سمتم حمله ور شد . جیغ زدم و به سمت گوشه دیوار دویدم . بار اولی نبود که اینگونه میشد و من حسابی قواعدش را یاد گرفته بودم دست هام را روی سرم حفاظ قرار دادم و کنج آن کز کردم . لگد بود که بهم کوبیده می شد . فحش و دشنام بود که به گوشم کوبیده می شد و خون و درد بود که از تنم بیرون میریخت . چند مشت ولگد اول درد داشت و بعد از آن تنم بی حس شد و من فرصت داشتم به اتفاق امروز فکر کنم.صدای تلفن که بلند شد هنوز زمان زیادی نگذشته بود که نگار بعد از حاضر کردن صبحانه برای مسعود و راهی کردنش ، دوباره خواب را بغل کده بود و این اصلا برای نگار خوشایند نبود . حتی پتو پیچ کردن خود و قرار دادن بالشت روی سرهم باعث نشد که صدای زنگ را نشنود . عاقبت تسلیم شد و بلند!پشت خط صدای خانمی می آمد که خود را سارا معرفی میکرد . میگفت باید حتما برای موضوع مهمی او را ببیند و حرف بزند . گفت که در مورد بیماری قلبی شوهرش و پیوند آن می خواهد صحبت کند . شنیدن نام شوهر و قلب کافی بود که بی معطلی قبول کند و آدرس بگیرد و برود . حتی نکرد از آن ادکلنی که تازه خریده بود و تصمیم داشت در اولین فرصت از آن استفاده کند ، استفاده کند ظهر ودر مسیر بازگشت با خودش هزار بار حرف های آن زن پشت تلفن را تکرار کرد. میترسید آن حرف ها خواب باشد و دوست داشت اگر خواب باشد هیچ وقت آن را فراموش نکند . فراموش نکند که زن گفته بود شوهرش مرگ مغزی شده و طبق فرم اهدایی که قبل ها باهم پر کرده بودند ، قرار است اجزای بدنش را اهدا کند فراموش نکند که او تصمیم گرفته  قلب شوهرش را به مسعود بدهد . مسعودی که مدتهاست در صف پیوند قلب است ! فراموش نکند که اسم مسعود را از لیست افراد در صف اهدا قلبی که دختر خاله اش  که توی بیمارستان کار میکند و به صورت غیر قانونی برداشته بود پیدا کند .  کسی که سن و سالش شبیه شوهر او بود و او میخواست ادامه حیات شوهرش را در کالبدی دیگر نظاره گر باشد. مشت و لگد و فحش های پی در پی ام به تاوان خیانتش حوله اش میکردم . همین که اورا نکشته بودم باید سپاسگزار هم می بود . دستم را بلند کردم که روی سرش بکوبم اما ناگهان درد تیزی از قلبم شروع شد که تمام بدنم را فرا گرفت . حتی نکردم که یک آخ بگویم و دیگر چیزی نفهمیدم !

حس کردم دیگر صدای فحشش را نمیشنوم و سنگینی ضربه اش را حس حس نمیکنم . چشم هام را باز کردم او روی زمین افتاده بود قلبش را گرفته بود و از درد به خودش میپیچید . به سختی بلنند شدم با عجله به سمت قفسه داروهاش دویدم . خدایا خودت کمکش کن ! قول میدهم بعداز این دیگر اورا عصبانی نکنم . قرصش را بش خوراندم و به اورژانس زنگ زدم. در حالیکه سرش را روی پاهایم گرفته بودم، از حرکت ایستاد .  مسعود چشمش را  که باز کرد خود را در بیمارستان دید. کمی طول کشید تا تصویر محوی از آن چه که گذشته بود به یاد آورد . نگار را کنارش می دید که با مهربانی او را نگاه می کرد . کمی که حالش بهتر شد نگار هکه آن حرف هایی را که باید به او می زد را زد . پیوند قلب ! شش ماه از آن  ماجرا گذشته بود و من دیگر داشتم با  قلب جدیدم خو میگرفتم اما به حس جدیدم نه. خیلی غریب است . تپیدن قلب دیگری در بدنت. حس میکنی دیگر خودت نیستی. خود خود اصل جنست نیستی . قلب دیگری به تو حیات میدهد و تو به قلب دیگری . چقدر وحشتناک است این خود نبودگی!  من چه کسی بوده ام ؟من ؟ او ؟ یا من و او ؟ شاید هم من او !اما غریب تر از آن حس عجیبی بود که پیدا کرده بودم . حس میکردم دیگر نگار را دوست ندارم. نگاری که روزگاری دیوانه وار اورا دوست می داشتم. نگاری که  حتی بعد از هفت سال زندگی باز هم ضربان قلبم با صدایش به سینه ام مشت میزد دیگر برایم آنی نبود که بود! دیگر برایم مهم نبود چه می گوید چه میکند وحتی کجا می رود. گویی داشتم او را تحمل می کردم. آخر چه چیزی تغییر کرده بود که من تغییر کرده بودم؟ ماه ها به دنبال پاسخش بودم اما هرچه بیشتر فکر می کردم  و جست و جو میکردم به در بسته میخوردم . بارها نگار دروردش با من حرف می زد اما به نتیجه ای نمی ر سیدیم. خدم هم نمیدانستم چرا.گویی این معما هیچوقت قصد حل شدن نداشت تا این که او به خانه ما آمد.او برای احوال پرسی از حامل قلب شوهرش به خانه ما آمد !

نمیدانم بعد از عمل چه بلایی سر مسعود آمده بود. به کلی تغییر کرده بود. دیگر نه مرا سوال پیچ میکرد  ونه عصبانی میشد ونه حتی کتکم میزد . دروغ چرا اوایل خیلی خوشحال بودم از اینکه دیگر برای بیرون رفتن و آمدنم نگران نبودم.دیگر می توانستم آن شال سبزی را که دو سال قبل دزدکی آن را لای مقنعه ای که می خواستم بخرم ، خریدم را سرم کنم وآن همه وسایل آرایشی که توی چمدان قایم کرده بودم را بیرون بیاورم و نگان نباشم که باید قبل از آمدنش به خانه صورتم را با صابون بسابم! اما بعدها دلم برای آن مسعود همیشگی تنگ شد بعدترها نگران شدم! چرا دیگر برایش مهم نبودم ؟ آیا اقا دیگر برایش مهم نبودم؟ ماه ها به دنبال پاسخی بودم اما هرچه بیشتر فکر میکردم و جست و جو میکردم به در بسته میخوردم . بارها  در موردش با او حرف میزدم اما به نتیجه ای نمی رسیدم. خودش هم نمی دانست چرا . گویی  این معما هیچوقت قصد حل شدن نداشت تا این که او به خانه ما آمد . او برای احوال پری از حامل قلب شوهرش به خانه ما. بعد از عمل همه چیز تغییر کرده بود و مسعود دیگر آن آدم سابق نبود و ساکت و گوشه گیر ساعت ها روی کاناپه وسط هال دراز میکشید آن هم بدون هیچ حرفی. حتی دیگر بعد از اخراج سومش که باعت دعوای آن روزش با آقای سعیدی رخ داده بود دیگر به سراغ پیدا کردن کار هم نرفت و در این مدت هرچه میخوردند از برای روز مبادایی میخوردند که نگار آن را نگه داشته بود! هیچ کس نمیدانست چه شده. از عوارض بعد از عمل بود یا ...؟شبیه معمایی که هیچوقت قصد حل شدن نداشت. تا اینکه او به خانه شان رفت . اویی که برای احوال پرسی از حامل قلب شوهرش به خانه شان رفته بود. حس عجیبی بود. حسی که تا پیش از این آنرا به جز اولین باری که نگار را دیده بودم تجربه نکرده بودم. چشمهاه که به چشم هاش افتاد خون گرمی به زیر پوست بدن سردم دوید. گرمایی که از حضورش گرفته بودم و من به خوبی آن را درک میکردم. مهم نبود چه میگوید. مهم حسی بود که من داشتم . حسی که دوباره زندگی را برایم معنا می کرد . حس خوب زندکی . حس خوب عشق . فکر کنم عاشق شده بدم!حسابی دست پاچه شده بود . مثل اینکه برایش خواستگار آمده باشد. همتن قدر ذوق زده بود و سر به زیر .هم ناراحت بودم و  هم خوشحال . خوشحال از اینکه گمان میکردم بعد از این از پیله ای که برای خودش تنیده بود بیرون می آید و ناراحت از این که بالاخره من همسرش بودم . اویی که دیگر برای ما سارا شده بود ، زیاد نماند .چایش را که خورد عذر کار را آورد و رفت اما جمله ای گفت که تا آخر عمر تلخی اش از ذهنم پاک نمی شود. حتی اگر همه قندهای جهان را سربکشم.(( آقا مسعود! تو برایم بوی شوهرم را می دهی ، تورو خدا مواظب خودت باش)) حضور بعضی آدمها در زندگی شبیه طوفان است . ناگهان می آیند همه چیز را بهم میریزند و میروند . درست شبیه آن شبی که سارا به خانه مسعود و نگار رفت. همه چیز را با خود جارو کرد و رفت.بردت که فقط مخصوص اثاثیه و لوازم نیست . عشق را از خانه بگیر دیگر چه میماند از آن؟ بدون عشق هیچ چیزی خودش نیست. بدون عشق تلویزیون ، تلویزیون نیست! گیرم بدون عشق باز هم بتواند مشتی صوت و تصویر بی معنی را نشان دهد اما این ها که تلویزیون نیست. تلویزیون آن چیزی است که بشود آن قدر هنگام پخشش با هم حرف زد که چیزی از آن چه که پخش میشود متوجه نشد و آخرش هم راضی از تماشا آن را خاموش کرد . بالشتی که صبحها جای دوتا گودی جای سر روی آن نباشد که دیگر بالشت نیست ! گوشی که در آن نتوانی یک شماره خاص را چشم بسته انتخاب کنی که دیگر گوشی نیست ! کاناپه ای که... تصمیمم را گرفتم. جلوی چشمهایش حلقه ازدواجم را درآوردم و روی میز جلوی کاناپه ای که سارا روی آن نشسته بود گذاشتم. بدون هیچ حرفی. دروغ چرا عذاب وجدان سختی گرفتم از این کار. گویی داشتم خیانت میکردم . آن هم به چه کسی ؟کسی که سال ها بود که با همه کم و کاستی ها یم ساخته بود. امانه حتما او هک بی تقصیر نبوده که باعث شده دلم به دیگری مایل شود.شاید تقصیر او باشد که در زندگی برایم کم گذاشته باشد که الان به صورت ناخودآگاه به صورت عشقی دیگر بروز کرده باشد. اصلا تقصیر اوست. میتوانست زن خوبی باشد. میتوانست با عشقش من را سیراب کند تا محتاج عشق دیگری نباشم. واقعیت این که اصلا از کارش ناراحت نشدم. مدت ها میشد که انتظار چنین کار و یا کار مشابهی را از او داشتم. اصلا خودم هم بدم نمی آمد که همه چیز تمام شود. برای همین هم بی سر و صدا وسایلم را جمع کردم. جمع کردنشان هم زیاد سخت نبود و وقت زیادی هم نمیخواست. بارها و بارها با  خودم مرور کرده بودم چه چیزهایی را باید ببرم. حتی بیشتر از این . از قبل ها هم بعضی وسایلم را آماده نگه داشته بودم برای چنین روزی!برای همین بعد از بستن دوتا چمدانم تا وقتی که آژانس برسذ مشغول ور رفتن با خودم شدم.  صدای در که بلند شد رژ را با تمام فشار روی لب هایم کشیدم و آهسته از در بیرون رفتم. آنفدر حس رهایی داشتم که حتی نکردم ملثلا برای نشان دادن عصبانیتم در خانه را محکم تر از حد معمول ببندم! صدای تق بسته شدن در که بلند شد مسعود آهسته از اتاقش بیرون آمد. از پنجره رو به حیاط و از بین کر پرده اش به بیرون نگاهی انداخت تا مطمئن شود که نگار کاملا از خانه خارج شده بعد بی معطلی موبایلش را برداشت و شماره ای را گرفت. شماره سارا را ! و به او گفت که می خواهد  او را ببیند . سارا که پذیرفت تلفن را قطع کرد. بی معطلی بهترین لباسش را پوشید و حلقه نگار را که روی میز قرار داشت داخل جیبش گذاشت ! دستگیره در را که پایین کشید دردی از قفسه سینه اش شروع شد کهتمام وجودش را فرا گرفت . چشم هام را که باز کردم خودم را در بیمارستان دیدم. زیاد طول نکشید تا بفهمم چه شده . راستش زیاد نگران خودم نبودم. فوق فوقش اثر طبیعی بعد از پیوند است که با کمی استراحت و چندتا دارو خوب می شود . بیشتر نگران سارا بودم که حتم داشتم حسابی از دستم به خاطر بد قولی ام ناراحت شده باشد. اما به راستی چه کسی من را به اینجا آورده بود ؟ به جز من که کسی در خانه نبود؟ از پرستاری که دورو برم  میپلکید این را پرسیدم . با مشخصاتی که داد معلوم شد کار نگار بوده. اصلا هم مایل نیستم که بدانم چرا دوباره برگشته اما یادم باشد بعدا از او تشکر کنم. از پرستار هم تشکر کردم و خواستم که دستگاهی را که به منن متصل است را در بیاورد که بتوانم بروم. نگاهم کرد و لبخند زد. بازهم درخواستمو تکرار کردم که نه گذاشت و نه برداشت توی صورتم شلیک کرد که حالا حالاها مهمانشان هستم. تا نتیجه آزمایش بیاید که شما مشکوک به رد پیوند هستید. بعدش برگه ای را گذاشت کف دستم و اضافه کرد که این از طرف کسی است که شمارا به اینجا آورده. نامه را گرفتمو خواندم ( برای این چند سال متاسف نیستم. حتی متاسف نیستم که چرا چند سال با همه ناملایمتی هات صبر کردم و دم نزدم. چون دوس داشتم. دروغ چرا . اصلا همین دوست داشتنت بود که باعث شد برای برداشتن حداقل یه عکس دونفره مون برگردم و تورو تواون حال ببینم. الان هم که داری اینو میخونی بازم دوست دارم و حتی دلم هم برات تنگ شده اما این چند وقته یاد گرفتم، یا شاید هم یادم دادی، که با دوست داشتن تنها نمیشه زندگی کرد . نمیشه فقط دوست داشت و چشات رو روی همه چیز بست، نمیشه...)نکردم تا آخرش را بخوانمفقط یه نگاهی به بند آخرش انداختم (چند روز دیگر احتمالا دادخواست طلاق به دستت میرسد. اصلا نگران مهری ه نفقه و ...)عجب نامه حوصله سربری!آن را مچاله کردم و با تمام دقت به سمت سطل آشغال گوشه اطاق پرتاب کردم . به لبه اش خورد و کنارش افتاد مهم نبود . باز یاد حرف های چند دقیقه پیش پرستار افتادم. رسما کفرم بالا آمد از این همه رک گویی و یاوه گویی! شروع کردم به فریاد زدن که زودتر همه این دستگاه های دوزاری را از من جدا کنند تا من این خراب شده را ترک کنم و به زندگی ام برسم. راستش نمیدانستم دارم چه میگویم فقط دهانم را باز کرده بودم که خودم را خالی کنم که ناگهان حس کرختی کردم. زبانم دیگر نمیچرخید که چیزی بگویم . چشمهام داشت به سیاهی میرفت. آخرین تصویری که یادم ماند ، تصویر پرستاری بود که سوزن خالی را در دستانش گرفته بود و بهم لبخند میزد.

 

حسن غلامی

دانشگاه علوم پزشکی ایران

___________________________________________________________________________

حوت

نزدیک بهار بود و ساعت حدود پنج عصر را نشان می داد. هر پنج نفرمان دور یک میز مربع شکل در خانه سارا نشسته بودیم و با تعجب به او و مدل موی جدیدش نگاه می کردیم. بالاخره الهام گفت خب سارا! دم رفتنی این چه ادا و اطواریه!؟ سارا گفت خب معلومه دیگه، وقتی دور یه میز میشینیم یعنی مثل همیشه میخوایم بازی کنیم. بعد یک بطری نوشابه خالی گذاشت روی میز و چرخاند و گفت امروز دوست دارم "شجاعت و حقیقت" بازی کنیم. با خنده به سارا گفتم با طبیعت اسفندی ها زیاد سازگاری نداره این بازی. کلا متولدین ماه حوت زیاد دوست ندارن اسرارشون لو بره.مرموزن یکم.

رضا هم گفت الان مافیا بیشتر حال میده. سارا پرید وسط حرفش و گفت امروز گودبای پارتی منه و هرچی من بگم رو بازی می کنیم. بعد گفت شروع کنیم و بطری را روی میز چرخاند و سر بطری علی را نشان داد. سارا از علی پرسید از سال چندم دانشگاه رفتی تو نخ الهام؟ علی اولش خندید بعد گفت از همون اول. زیر لب گفتم آره جون عمت! علی گفت چیزی گفتی؟ آرام گفتم هیچی! نوبت توئه تا بطری رو بچرخونی. این بار بطری به سمت رضا شد. علی پرسید سربازی رو چه جوری معاف شدی؟ رضا گفت نمی دونم چرا باور نمیکنین. آقا جون! من معافیت پزشکی گرفتم. رفتم به یکی پول دادم تا واسم معافیت پزشکی جور کنه. رضا بطری را چرخاند و افتاد سمت سارا. از سارا پرسید تا حالا پسری تو زندگیت بوده؟ سارا یکم مِن مِن کرد و بعد گفت آره یکی بود ولی یه بار دیر رسیدم سر قرار، ولم کرد و رفت. البته خودمم زیاد علاقه ای بهش نداشتم دیگه. الهام پرید وسط حرفش و گفت همون دکتره؟ سارا سرش را به علامت تایید تکان داد و سپس بطری را چرخاند و این بار هم سمت علی شد. سارا گفت اگر از سال اول چشمت دنبال الهام بود پس چرا با اون دختره سایه بودی اولش؟علی گفت خب فقط یه دوستی ساده بود نه بیشتر و بطری را چرخاند. این بار بطری من را نشان داد. اما قبل از اینکه علی سوالش را بپرسد سارا بلند شد رفت سمت آشپزخانه و با سه پاکت چیپس و دو ماست موسیر و یک بطری نوشابه زرد برگشت. علی از من پرسید تا حالا تو زندگیت به حرف دلت عمل کردی؟ منظورم اینه که تا حالا شده نسبت به کسی احساسات خاصی داشته باشی؟ یکم فکر کردم و گفتم گزینه شجاعت چیه؟ گفت اگه نمیخوای حقیقت رو بگی پس باید آخرین اس ام اس گوشیت رو بخونی؟ گوشیم را درآوردم و رفتم قسمت پیام ها و آخرین پیام دریافتی را باز کردم و خواندم. «با تشکر از خرید شما. سفارش شما ارسال گردید. گالری زیورآلات و لوازم تزیینی ایلیا.» بعد گوشی را به همه نشان دادم. بطری را چرخاندم. الهام را نشان میداد. پرسیدم واقعا تو جریان دعوای سایه و علی، قصدت آشتی دادنشون بود و میخواستی واسطه گری کنی؟ الهام یکهو از جا در رفت و با صدای بلند گفت یعنی من باعث جداییشون شدم!؟ بعد سریع بطری را چرخاند و بطری به سمت من افتاد. الهام پرسید میشه بگی از کی خوشت میاد بالاخره؟ ما میشناسیمش اصلا؟ چرا همش مخفی کاری میکنی؟ تو از رضا هم تو دار تری. فقط یک کلمه گفتم "شجاعت". الهام گفت باشه. شجاعتت رو نشون بده پس! پاشو سارا رو ببوس. گفتم خب شاید دوست نداشته باشه یا شاید بقیه از این کار خوششون نیاد. الهام دوباره با تحکم گفت تو کاری به این چیزا نداشته باش. فقط پاشو ببوسش. من هم خیلی سریع گونه سارا را بوسیدم و دوباره سر جای خودم نشستم و با حالتی تهدیدآمیز به الهام گفتم یادت باشه هنوز سوال قبلیتو درست درمون جواب ندادی. الهام اخم کرد و گفت بطری رو بچرخون. بطری را چرخاندم. به سمت سارا شد. پرسیدم واقعا خوشحالی که داری میری؟ گفت واسه چی نباشم!؟ هرجا برم از این جا بهتره. تازه استرالیا جزو بهترین کشورا از نظر رفاه و حقوق شهروندیه. به نشانه موافقت سرم را تکان دادم و گفتم آره منم شنیدم جزو 10 کشور برتر دنیا از نظر شاخصهای رفاهیه. بطری بسمت رضا چرخید. سارا گفت میشه یکی از اسرارت رو جلوی جمع بگی؟ رضا نگاهی به من انداخت و گفت شجاعت. سارا گفت یه قاشق نمک بریز تو نوشابه ات و کل لیوان رو سر بکش. به شوخی گفتم میخوای جوون مردمو به کشتن بدی!؟ رضا با اکراه و به آرامی شروع به نوشیدن نوشابه کرد و در همین حین بطری را چرخاند. لبخندی به من زد و گفت دوباره تو! و از من پرسید تو حاضری اسرارت رو افشا کنی؟ گفتم شجاعت. رضا کمی فکر کرد و گفت گوشیتو بردار و از بین شماره هایی که تو این سه روز باهاشون صحبت کردی یکی رو تصادفا انتخاب کن و زنگ بزن بهش. شماره گالری ایلیا انتخاب شد. تلفن بوق آزاد خورد.

-الو! سلام. بنده شعبانی هستم. همونی که گردن بند طرح حوت رو سفارش داد. خواستم تشکر کنم ازتون.

- بله. خواهش می کنم جناب. امیدوارم باز هم بتونیم در خدمتتون باشیم.                                       

الهام با تعجب پرسید جریان این حوت چیه که هی امروز تکرارش می کنین؟ یک چیپس برداشتم و داخل ماست کردم و در حین اینکه چیپس را می خوردم به الهام نگاه می کردم. الهام با عصبانیت گفت هی با توام! بگو دیگه! بطری را برداشتم تا بچرخانم و در جواب الهام گفتم بذار هر وقت نوبت آقا رضا شد خودش توضیح میده. بطری را چرخاندم. به طرف علی شد. قبل از اینکه سوالم را بپرسم الهام گفت خب شاید تا 10 دور دیگه هم نوبت رضا نشد. واقعا نمی خواین بگین جریان حوت چیه؟ بدون توجه به حرف های الهام، سوالم را از علی پرسیدم. تا حالا شده بخوای چیزی رو به الهام بگی ولی روت نشه؟ علی مکثی کرد و گفت خب بالاخره تو هر رابطه ای ممکنه این چیزا پیش بیاد. الهام گفت یعنی چی؟ نگاهی به الهام کردم و گفتم لطفا بازی رو خراب نکن. الان نوبت منه تا سوال بپرسم. رو کردم به علی و گفتم میشه یه مثال بزنی؟ گفت مثلا هفته بعد خونه شمیم دوست دوران دبیرستان الهام دعوتیم ولی من ازش خوشم نمیاد و دوست ندارم بریم. الهام با دلخوری گفت خب میتونستی اینو زودتر بگی. مگه ما با هم رودربایستی داریم!؟ علی گفت باور کن واقعا روم نمیشد بهت بگم و بطری رابرداشت و چرخاند. بطری رضا را نشان می داد. علی سریع پرسید قضیه حوت چیه حالا؟ رضا نگاهی به من کرد و گفت میشه گزینه شجاعت رو انتخاب کنم؟ با حرص گفتم رضا!  گفت خب باشه صبر کن یه لحظه. گفتم نه، صبر نمی کنم و گردنبند طرح حوت را در آوردم و جلوی رضا گرفتم و گفتم نمی خوای بهش بگی؟ رضا کمی با زنجیر گردنبند بازی کرد و بعد آن را روی میز به طرف سارا هل داد و گفت سارا! فکر کنم این گردنبند خیلی بهت میاد. میگن ماهی شانس میاره. کمی چهره اش افروخته شد و گفت ببین! اصلا میشه نری؟

 

دانیال ملکی

دانشگاه علوم پزشکی تهران

___________________________________________________________________________

خواب در گودال

 

گوشه ای نشسته بود فکرش سخت درگیر گل های قالی بود.با انگشتان خوش تراش کودکانه اش پرز هارا جابه جا میکرد وبه خیالش گل ها در باد تکان میخوردند.چین کم عمقی گوشه ی پیشانی اش افتاده بود که در چند سال آینده،اگر پیش می آمدند،شیاری عمیق می شد.

گل های قالی برایش تازگی داشتند و یک ساعتی میشد که محو تماشایشان بود.سرخ چرک مرده در زمینه ای که سالها پیش سبز بود.

پشتش به مجید بودو نمیدیدش اما حضورش را حس میکرد.

مجید از صبح حواسش پرت بود و نا خود آگا ه با سنگ ریزه ای دیوار را میخراشید و تا آن لحظه سوراخی به اندازه ی یک مشت ساخته بود.ستاره ناگهان برگشت که چیزی بگوید که حفره ی روی دیوار و تل خاکی روی زمین را دید.

-مجید بس کن...فرشمون کثیف شد....زود خاکا رو بریز بیرون...زود باش

خشم بچه گانه اش لبخندی روی لب مجید نشاند.

-این که فرش نیست بچه...یه تیکه پارچه اس...شاید از یه رو مبلی...حیف خیلی کوچیک بودی و یادت نمونده چه فرشایی داشتیم.

این را که گفت اخمش برگشت ...ستاره آشکارا عصبانی بود اما دوباره حواسش به گل ها برگشت و هیچ نگفت.

هوای بیرون نسبتا گرم بود اما اتاقک نمور بود و خنک...ستاره لرزش گرفته بود.بلند شد و بالا رفت تا تنش در آفتاب گرم شود اما نگاه پیرمرد همسایه تنش را بیشتر لرزاندو او دوباره در اتاقک فرو رفت و آنقدر با گل ها بازی کرد تا مادرش نفس نفس زنان با بسته ای زیر بغل برگشت.به زور خودش را بین ستاره و مجید جا کرد و چادرش از سرش، روی شانه لغزید.

تغییری در اتاقک ایجاد شد.رائحه ی گرمی وارد شده بود که سعی میکرد بوی نم را پس بزند.چند لحظه بعد هر سه در سکوت داشتند شیرینی ها ی زنجبیلی را فرو میدادند.حرارت تن مادر گرمشان کرده بود و هیچ اثری از اخم قبل از ناهار نبود.

وعده شان که تمام شد مادر سرش را به دیوار گلی تکیه داد و به خوابی سبک فرورفت.خوابی که با صدای

قدم هر رهگذر آشفته میشد.

ناگاه ستاره به یاد خاک روی قالی افتاد و به برادرش گفت:خاکاتو جمع کردی؟اگه نه...گفته باشماااا...مامان کتکت میزنه!

مجید که از دنیای ذهنی اش به بیرون پرت شده بود،پرخاش کرد و با صدا ی آن دو مادر از خواب پرید.چند لحظه ای گیج بود و به دیوار رو به رو نگاه میکرد.چشمانش خواب آلود اما شادمان و پر از درخشش بودند.یک لحظه انگار که به یاد آورده باشد کجاست،چشمانش خاموش شد و چروک به به گونه اش برگشت.

نگاه پرسشگرش را به ستاره دوخت که با فریاد مجید خشکش زده بود:چی شده مامان؟چرا با داداشت دعوا میکنی؟

ستاره با لحنی رنجیده گفت:مجید به فرشمون میگه پارچه...مگه گلای به این قشنگیو نمیبینه؟تازشم ...خاک ریخته رو فرش...

مادرچند لحظه ای با همان نگاه به زمین خیره شد.به سمت مجید چرخید تا چیزی بگوید اما خنده امانش نداد.نه خنده ای از سر نشاط و شادی...خنده ای چنان عصبی که ستاره را میترساند.شبیه خنده های زن همسایه قبل از آنکه بمیرد.خنده هایی که مجید میگفت بخاطر درد سینه اش است.

مجید که ترس ستاره و خنده ی مادر پریشانش کرده بود ناگاه بحث را عوض کرد و در حالی که به دیوار روبه رو چشم دوخته بود گفت:نگفتی مامان...سرصبحی چی شد؟

زن جوان انگار که ناگهان جرقه ای در ذهنش زده شده از جا جست و به آن سوی آسمان نگاه کرد.خورشید چند ساعتی میشد که از وسط آسمان دور شده بود اما تا محو شدنش هنوز زمان باقی بود.جوری که انگار برای یادآوری به خودش میگوید،نجواکرد:چند نفری گفتن موقع اذان با خودت بیارش.ایشالا این بار قبول میکنن.

چادرش را روی سر کشید و گیسوانش را که جابه جا با رگه های خاکستری زینت یافته بود،پنهان کرد.

-بهتره الان راه بیفتیم.شاید یه چیزیم واسه خوردن پیدا کردیم.

مجید برخواست.دستی به صورت چرک آلود خود کشید.پیراهن خاکی اش را تکاند و بالا رفت.

مادر ناخودآگاه دستش را بر سر ستاره کشید و گفت:خوشگل مامان اینبار نمیتونم ببرمت.همین جا بمون.(پتوی پاره و چرک روی زمین را برداشت روی شانه ی ستاره انداخت)یه گوشه بشین.حواستم به وسایلمون باشه.هرکیم نزدیک شد بگو مامان و داداشم همین اطرافن و الان پیداشون میشه.(دسته ای مو را پشت گوش دخترخردسالش کشید)اگه کسی چیزی قرض خواست بگو داداشم میبینه دعوام میکنه...با کسی هم حرف نزن.قربونت برم...زود برمیگردیم.باشه؟!گریه نکنیاااا...ماشالا دختر بزرگی شدی!

نگرانی در چشمان بی نور زن موج میزد اما چاره ای نداشت.مجید بازوی مادرش را گرفت و در بالا رفتن کمکش کرد.خم شد و نیشگونی از گونه خواهرش گرفت :دعاکن قبولم کنن...اونوقت میبرمت راسته ی فرش فروشا...کلی قالی رنگارنگ بهت نشون میدم.

ستاره نمیدانست قالی چیست اما چیز های رنگارنگ را دوست داشت.

آن دو به راه افتادند و نگاه مادر تا درب خروجی به دختر پنج ساله اش دوخته شده بود که با نگاهش آنها را بدرقه میکرد.

ستاره یک ساعتی با گل های قالی بازی کرد.بارفتن مادر و دور شدن خورشید بیشتر سردش شده بود و زیر پتو میلرزید.گوشه ی اتاقک جمع شده بود و خورشید را نمیدید اما از نور خونی هوا میفهمید که خورشید دارد پشت کوه ها قایم میشود.چرتش گرفته بود اما میترسید بخوابد و وسایلشان را بدزدند.از فکر شب و تاریکی میترسید.اگر مادر نمی آمد و او در تاریکی و گرسنگی تنها میماند.

امانه...مجید گفته بود برمیگردد و او را برای دیدن چیز های رنگی میبرد.

تشنه اش بود.بلند شد...حوض کوچکی چند مترآنطرفتر قرار داشت .خواست بالا برود اما به یاد گل های سرخ فرش افتاد .میترسید تا برگردد فرششان را دزدیده باشند.چند روز پیش هم پتویی از اتاقک کناری برده بودند و زن صاحبش را هم کتک زده بودند.لرز ستاره بیشتر شد.این بار نه سرما که ترس تنش را میلرزاند.اگر می آمدند که فرش آنها را ببرند،اگر کتکش میزدند...آنوقت چه میشد؟

برگشت و کنار دیوار چمباتمه زد.سعی کرد فرش را جوری که گل هایش دیده نشوند تا کند ...نشد.

در دل خدا خدا میکرد مادر و برادرش برگردند.حالا دیگر گرسنگی هم به تنش چنگ زده بود.

به سمت حفره ای رفت که مجید صبح درست کرده بود.برای گذران وقت شروع کرد به عمیق کردن آن ،با این تفاوت که خاک را درمشت کوچکش جمع میکرد و بیرون میریخت.

ستاره بیرون را نمیدید اما میدانست که اگر سربلند کند،از خورشید تنها خط باریک قرمز رنگی خواهد دید.

ستاره در دل آرزو میکرد که حدسش اشتباه باشد و هنوز چن ساعتی تا تاریکی فرصت داشته باشد اما

سیاهی کم کم در اتاقشان فرو میرفت و ستاره را بیش از پیش میترساند.خیال کرد مادر از دعوایش با مجید نااحت شده و برای همیشه او را ترک کرده اما نه.گفته بود برمیگردد پس برمیگشت.مادر از دروغ گفتن متنفر بود پس خودش هم دروغ نمیگفت.

ستاره با این خیال ها گاه خود را میترساند و گاه دلداری میداد.

به خود میگفت همین نزدیکی ها هستند.الان است که مجید بپرد توی گودال و نیشگونش بگیرد.به دست مادرش فکر میکرد که از پشت می آید و نوازشش میکند.

حفره ی روی دیوار به اندازه ی سر مجید شده بود.ستاره دیگر حواسش به خاک های روی فرش نبود.امیدوار بود پنجره ای به گودال همسایه درست کند و با آوا،دختری که مادرش را کتک زده بودند،حرف بزند.یکبار هم خواست صدایش کند اما ترسید کسی صدایش را بشنود و بپرد توی گودالشان.

تاریکی همه جا را گرفته و هوا سرد و مرطوب بود.برخلاف دیگر شب ها ابری در آسمان نبود.ستاره اینرا نمیدانست چون ترس مانع از نگاه کردن به اطراف میشد.

ستاره نگاهش را از دیوار روبه رو برنمیداشت.گرسنگی مثل تار عنکبوت دور شکمش پیچیده و فشارش میداد.کمی از خاک زیر ناخن هایش را مزه مزه کرد.خیس و نرم بود.مزه ی غذاهایی که تا الان خورده بود نداشت اما طعم بدی هم نداشت.کمی دیگر از خاک را مزه مزه کرد.اما ادامه نداد .میترسید مادرش از این کار عصبانی شود.

زمان میگذشت و مادر هنوز نیامده بود.ستاره دیگرخوابش نمی آمد.دستانش طوری میلرزیدند که نمی توانست به کندن دیوار ادامه دهد.ناگاه بوی شوری در ذهنش پچید.فکر کرد خوابش برده و خواب میبیند اما بیدار بود...اینرا از سرما و سرو صدای اطراف میفهمید.نه سر و صدای دعوا.صدای صحبت آدم هایی بود که نمیشناخت.

حس کرد که آوا از گودال کناری بالارفت.موقع رد شدن داخل اتاقک آنها هم خم شد.ستاره دوبار کلمه ی غذا را شنید.نمیدانست خیالی بوده یا حقیقی...فقط میدانست گرسنه است.خیلی گرسنه...

نگاهی به فرش انداخت.گل هایش در تاریکی دیده نمیشدند.خود را از دیواره بالا کشید و دوان دوان به سمت صداها رفت.جوری از روی گودال های کناری میپرید که انگار بال دارد.هوا تاریک بود اما چراغ های ماشینی چند متری را روشن کرده بود.در نور چراغ ها روسری نارنجی آوارا شناخت و سمت اورفت.آوا که متوجه حضور ستاره شده بود دست او را گرفت و راهشان را با فشار از بین جمعیت باز کرد.ستاره حس میکرد که به منبع بوی شور نزدیک میشود.بوی شوری که جز رسیدن به آن هیچ نمیخواست.

ستاره از میان جمعیت به دنبال آوا کشیده میشد و ناگاه آوا ایستاد.ستاره از پشت به او خورد و ایستاد.نگاهش با نگاه زنی تلاقی کرد.زنی با صورتی به سفیدی برف و لب هایی به رنگ خون...زنی که نگاهش ستاره را میلرزاند اما گرسنگی اجازه نمیداد دست آوا را رها کند و به سمت خانه و آغوش مادر بدود.دیگر برایش مهم نبود مادر برگشته باشد یا نه.حتی گل های قالی را هم به یاد نمی آورد.تمام خواست او بسته ای بود پر از بوی شور که زن به سویش گرفته بود.آوا هم بسته ای گرفت و راهش را در حالی که ستاره را پشت سرش میکشاند به بیرون از جمعیت باز میکرد.

هرچه از ماشین دور تر میشدند تاریکی بیشتر میشد.آوا گودال ها را میشمرد و آرام آرام پیش میرفت.به شماره ی 7 ردیف 12 که رسید پرید داخل گودال.ستاره لبه ی گودال خودشان نشست . نگاهش به داخل گودال بود.تاریکی مانع از دیدن فرش میشد.دستانش با پلاستیک ور میرفت و بالاخره موفق به باز کردنش شد.دهانش از بوی شوری ناآشنا آب افتاده بود.

دور و برش را نگاهی کرد و آنرا به سمت دهانش برد.اما سایه ای کنارش ظاهر شد.سایه در سکوت دست انداخت به بسته ی غذا.ستاره ترسیده بود اما تمام چیزی که داشت در خطر بود.محکم به بسته چنگ زدوفریاد کشید.

سایه اما بیرحم و قوی تر بود.دست انداخت به شانه ی ستاره...دردش آمد اماغذا را رها نکرد.

پاشنه اش به لبه گرفت و به پشت داخل گودال افتاد.سایه دوان دوان دور شد و ستاره را با گرسنگی و وحشت و درد پشت سر گذاشت.

ستاره تکان نخورد.دعا میکرد که ای کاش مادر بیاید و اورا در آغوش بگیرد و برایش غذا بیاورد.چند دقیقه همانطور بی حرکت ماند اما کسی نیامد.حتی آوا هم چیزی نگفت .ستاره میتوانست صدای جویدنش را از پشت دیوار بشنود.

زمین پشتش سرد و مرطوب بود.ستاره آرام دستش را روی زمین کشید.نه پرزی بود و نه گلی...فقط خاک بود.دست دیگرش را به سوی سرش برد که خیلی دردناک بود.

بوی شوری دلنشینی در مشت کوچکش جا مانده بود.فرش را...پتو را...غذا را دنیا را فراموش کرد و خود را به دست بوی شور خوشمزه ای سپرد که در دست داشت.

چشمانش را بست.آرزو کرد که مادر و مجید هرگز برنگردند...او در گور خوابیده و جا برای دیگری نمانده بود.

 

سپیده لطفی

دانشگاه علوم پزشکی تبریز

___________________________________________________________________________

چشم‌هایش را بست....

 

اتود خاکستری رنگ که از دستش افتاد، لجش گرفت! کاغذهای لوله شده‌ی طرح‌هایش را انداخت روی میز و به تابلو خیره شد. همان تابلوی نیمه‌کاره‌ی زنی بلند بالا که یک لباس سبز حریر تنش بود... صورت بدون چشم و ابرویش، رو به آسمان بود‌. لوله‌ی کاغذها قل خورد و قل خورد و رفت سمت گلدان پر از قلم‌مو. آن‌قدری قدرت نداشت که کامل بیندازدش پایین.. فقط در حد کج شدن!

لب تخت نشست و بعد طاق باز دراز کشید. یک نفس خیلی عمیق که بیشتر شبیه آه بود...

قطره عرق کوچکی که روی پیشانی‌اش بود، سر خورد و آمد پایین و گوشه‌ی مقنعه‌‌ی سرمه‌ایش گم شد.

 

قوقولی‌قو‌قو‌...

 

صدا انگار از ته چاه می‌آمد.. گنگ و محو بود و به سختی شنیده می‌شد. نگاهش را به پنجره دوخت. درخت توت، پر از برگ‌های زرد و خشک شده بود.

 

_خانوم‌جون نیگا... حنایی داره قوقولی قوقو میکنه! داره ادای خروسا رو درمیاره...!

 

صدای خنده‌ای بلند شد و کسی با دمپایی، کش‌کش راه رفت.

 

نگاهش را از پنجره برداشت و زل زد به کاغذهای لوله شده‌ی روی میز.

مهندس کیانی گفته بود: "درسته که کار شما همیشه بهترینه و کسی نمیتونه جاتونو پر کنه... اما حالا اگه سخته و نمی‌تونید..."

 

صدای کش کش دمپایی قطع شد.

 

_خدا بخیر بگذرونه... زهرا جون کدومشونه؟

_ عه خانوم جون همون حنایی دیگه... مرغ خودم که پارسال تخم دو زرده کرد!

_ماشاالله...

 

مقنعه، حس خفگی می‌داد. با لختی از سرش کشید بیرون و پرتش کرد پایین تخت.

 

زن دایی گفته بود: " الله‌اکبر به این دختر... دختر به این خانمی ندیده‌ام... همه کارش درست است... چه درسش.. چه کار توی خانه‌... و چه کار توی بیرونش..."

 

دستش را به زور کشید روی فرش و با سرانگشت مقنعه را گرفت و بالا آورد... اصرار داشت مچاله‌های مقنعه، با کشیدن صاف شوند.

 

_صد بار نگفتم یه خروس بخر بنداز وسط این مرغا؟ هی گفت خروس چیه؟ شب و نصفه شب صدا می‌کنه اعصابشو ندارم. حالا ببین این مرغ بدبخت به چه حالی افتاده!

 

بچه‌ها ریز ریز خندیدند.

خوب به یاد داشت... آن روز هم همه می‌خندیدند. اصلا میان همان خنده‌ها بود که مادرش گفت: "خدا رو صد هزار بار شکر. اگه بهم پسر نداد، ولی الان کاری کرده که همه حسرت دخترم رو می‌خورن... دخترم طوری شده که مثل یه مرد سربلند از کاراش بیرون میاد."

 

مرد را طوری غلیظ گفته بود که یک چیز بدی ته دلش تکان خورد.

 

_زهرا... قربونت ببین امروز تخم کرده یا نه؟

 

صدای گروپ گروپ دویدن آمد.

 

_آره ... نیگا کن!

 

زن نگاهی به پاهای ورم کرده‌اش انداخت و ناله‌ای ضعیف کرد.

 

بابا گفته بود: "خودت صلاح خودت رو بهتر میدونی... من که نمی‌تونم چیزی بگم."

 

مامان گفته بود: " بابات میگه دلم میخواد قبل از اینکه سرم رو بذارم زمین، این دختر سر و سامون بگیره... اصلا تا همین الانشم، حرف درنیومده باشه خیلیه..."

 

مامان گفته بود: "دلم میخواد تو این کار هم، مث بقیه کارات سربلند بیای بیرون."

 

قوقولی‌قو‌قو

 

_ یاسی نیگا... چجوری سینه‌شو میده جلو و میره می‌ایسته لب بشکه!! درست عین همون خروسا...!

 

بچه‌ها باز ریزریز خندیدند. خانوم جون هم خندید. کلاغ سیاه رنگی از قاب پنجره رد شد.

زن نیم‌خیز شد و نگاهش به آینه خورد و نیم‌رخی که بی‌حال بود. صاف نشست و تکیه‌اش را به دیوار داد. چشم دوخت به فرشته‌های گوشه‌ی سقف که بال‌هایشان را باز کرده بودند و روبه‌روی هم کمی تکان می‌خوردند و به هم خیره بودند.

 

کلاغ، دوباره برگشت و نشست روی درخت توت. چندتا از برگ‌ها افتاد پایین.

 

بابا گفته بود: "خودت می‌دونی."

مامان هم گفته بود: "تصمیم با خودته."

 

خانوم جون گفت: " زود برید ننه یه پارچه سیاه بیارید چشماشو ببندم!"

بچه‌ها دوباره زدند زیر خنده و گفتند: "پارچه واسه چی خانوم جون؟!"

_ قربون شما دو تا گل‌دختر برم من... آخه اومد نیومد داره... با کهنه چشاشو می‌بندم. اگه رفت دم در و از خونه رفت بیرون که بره بسلامت... ولی اگه برگرده نمیدونین چه اومدی داره.

 

صدای تق‌تق کفش‌های یکی از دختربچه‌ها می‌آمد که دور می‌شد. کلاغ نوکش را تا جایی که می‌توانست باز کرد و با صدای گرفته‌ای قارقار کرد.

 

مریم گفته بود: "خب اگه می‌بینی با مشورت کردن و حرفای این و اون فکرت به جایی نمی‌رسه، یه سرکتاب باز کن."

 

دوباره صدای تق‌تق کفش‌ها بلند شد.

_ بیا خانوم جون... اینو پیدا کردم.

_ دستت درد نکنه ننه... بذار اونجا. صبرکن اول این کلاغ خیرندیده رو بزنم.

 

یک دمپایی آبی پلاستیکی تا وسط پنجره آمد بالا و افتاد. کلاغ خیلی زود پر زد و رفت و دوباره چند برگ خشک از آن بالا افتاد پایین.

 

زن دست‌هایش را بلند کرد و آرام روی دو طرف لباسش کشید. سرانگشت‌هایش ناخودآگاه روی پوست طبل مانند شکمش کشیده شد... باز هم چیزی شبیه آه از گلویش خارج شد.

 

بابا به مامان گفته بود دلم میخواد این دم آخر نوه‌م رو هم ببینم و از دنیا برم.

 

بچه لگدی توی شکمش زد و صدای هورای بچه‌ها بلند شد.

_ آخ جون...برگشت... برگشت... دیگه حتما اومد داره...!

 

زن دلش گرفت... چشم‌هایش را بست. یک قطره اشک کوچک از چشمش چکید... آرام سر خورد و لابه‌لای موهای تازه رنگ کرده‌اش گم شد.

 

مامان گفته بود: "این بچه حتما قدم داره!"

 

شیوا امیری

دانشگاه علوم پزشکی اصفهان

___________________________________________________________________________

خاکوشریدول

موهای مامان را عین قلاده می پیچد دور دست چپش. مامان جیغ می زند. او را دنبال خودش می کشاند تا اتاق، آنجا روی میز آرایش و میز خیاطی دنبال قیچی می گردد.

مامان تقلا می کند. التماسش می کند " تو رو خدا موهامو خراب نکن"

داد می زند: "زبونتو ببر، چند دفعه گفتم راشون نده اینجا؟"

  • "فامیلن، غریبه که نیستن، گفتن ینی اصلاح کنی ..."

هنوز حرفش تمام نشده که موهایش را سفت تر می کشد و سرش به عقب بر می گردد.

  • "غلط کردن، ریش سنته"

یک دسته از موها می ریزد کنار تار موهای دیگری که از قبل به فرش چسبیده اند. کنار تار موهای مشکی من و تا موهای مامان که ریشه اشان سفید است. قیچی را همانجا روی تخت پرت می کند و برمی گردد به پذیرایی، پرده ها را تا آخر کیپ می کشد و به من نگاه می کند که کز کرده ام روی مبلِ روبروی اتاق. قبلا زهر چشمش را گرفته. هنوز کنار شقیقه هایم تیر می کشد از آن روز که مامان برای نماز جماعت رفته بود، شاید او هنوز سجده رکعت اول بود که مرا کشاند تا حمام و انداخت کف زمین، صورتم را چسباند به کاشی های کف حمام  و در حالی که موهایم را می کشید آب سرد را باز کرد روی سرم.

مامان زار می زند: "خدایا پس کی خلاصم می کنی؟ کی؟ کی؟ کی؟ ..."

او آرزوی مرگ می کند اما من همان روز زندگی را در حمام بالا آوردم و ریختم در چاه فاضلاب.

 

علی نشسته روی مبل تک نفره ای که کشانده است جلوی تلویزیون. خبر مرگش شبکه خبر می بیند، مثل همیشه. صدایش را زیاد می کند و بعد کنترل را می گذارد زیر کش شلوارش. از وقتی اخراج شده، روزها کپه مرگش را می گذارد و شب ها مثل جغد بیدار است. هر شب اتاق را از تو قفل می کنیم.

مامان که نمی خوابد، عین مرغ پرکنده تا صبح بال بال می زند سوره ناس و فلق می خواند و به طرف اتاق علی فوت می کند. فلک زده هر روز چادرش را می کشید سرش و می رفت به آن خراب شده پی التماس، اما مدیرشان آب پاکی را روی دستش ریخته بود و همه امیدش را بر باد داده بود و درآمده بود که: "خواهر من، می تونستم پاشو به خیلی جاها باز کنم و نکردم، خوابوندن تو گوشی معلم دینی کم چیزی نیست..."

علی لام تا کام حرف نزد. اما از همکلاسی هایش فهمیدیم وقتی معلم دینی روی تخته حدیث غدیر خم را نوشته، علی بلند شده و گفته: ولی ینی دوست! نه خلیفه!

معلم هم روی شانه اش زده و گفته: نمی خواد حرف بزنی با این ریش هات.

بقیه اش را هم که دیگر می دانستیم. انگار حالا اینطور بیشتر به او خوش می گذرد. از بچگی اش هیچ مهدکودکی زیر بارش نمی رفت، بقیه بچه ها را کتک می زد، از سرسره برعکس بالا می رفت و بقیه اشان را پرت می کرد، توپ به تلویزیون شوت می کرد، حتی نمی گذاشت کسی ببوسدش و اگر هم می بوسید لپش را با کف دست پاک می کرد. ننجون می گفت: "این به اذیت داره ننه، باید براش سر کتاب واکنین." مامان سگرمه هایش را می کشید تو هم و جواب  می داد: " رو بچم عیب نذارین، بچه پسر شیطونه دیگه."

در کابینت تاق می خورد بهم، گونه هایش را با پشت دست پاک می کند و می رود سراغ کابینت بعد. می دانم، ساعت نزدیک یازده است، وقتش رسیده!

 

علی وسط هال می رقصد. باز هم همان پیراهن خاکستری را پوشیده، همان که بعد از هر حمام می پوشد. اگر مادرم زود آن را بقاپد و بشورد، خدا بخواهد آن یکی پیراهن خاکستری را می پوشد. ترانه عربی می خواند و او تکرار می کند: "نَعم نَعم نَعم نَعم تاریخ ما یرحم". وقتی بار اول آن را دانلود کرد چه کسی فکر می کرد چه بلایی قرار است سر همه ما بیاید؟ نَعم نَعم. صدای انفجار و تیراندازی، نَعم نَعم، صدای گریه بچه، نَعم نَعم تاریخ ما یَرحم. طوری می خندد که تا ته دندان های آسیایش پیداست، بعید نیست یک روز با همین دندان ها گوشت و خون ما را به نیش بکشد؟ ریش هایش را از اول که سک زدند تا الان یکبار هم نتراشیده و آنوقت انتظار دارد به اندازه ریش برادرهای هم مسلکش جنگلی شود.

 

مامان ته مانده ای از خاکشیر پیدا می کند، با دندان هایش پلاستیک آن را پاره میکند، یک بار، دو، سه، چهاربار خاکشیرها را می شوید و بعد می ریزد در لیوان مخصوص علی. همان معجونی که من برای کم کردن زهر غصه مامان از این تکرار هر شبه اسمی به طنز برایش جور کرده ام که راز و رمزی هم باشد میان خودمان.

 

"علی ببین با قاشق خودت هم می زنم، بعد طلبکار نشی"

  • اسم من اُسامه است، اُسامه!

اُسامه وسط پذیرایی سرگشته می چرخد و سر من هم با او، ترانه دوباره از اول پخش می شود. با همین جثه لاجون بی خبر رفته بود که به قول خودش جهاد کند. از مرز که رد نشد هیچ شب اول از سرما در پارک های ارومیه یخ زد، همان شب شربت شهادت را تف کرد و برگشت به همین اصفهان. حالا از سنگر فعلی اش در سایت ها و قسمت نظرات جهاد می کند.

 

ساعت یازده شده، مامان می رود گوشه آشپزخانه، باهم در یکی از قوطی های نعنا مخفی اش کرده ایم، دکتر به من گفته: " مادرتو قانع کن، داداشت مریضه، باید بستری شه." مادرم قسمش داد: "تورو قرآن آقای دکتر، ما آبرو داریم تو در و همسایه، قرص بدین، شربت بدین، هرجور شده به خوردش میدم."

حالا به من نگاه می کند و لب خوانی می کند: "همون آبی ها؟!"

 

لب خوانی می کنم "هالوپریدول!" آخر طوری که فقط مامان بشنود اسم رزمان را گفتم.

ده قطره هالوپریدول را در شربت خاکشیر می چکاند. نمی دانم اگر رنگ و بو داشت و اُسامه می فهمید چه به خوردش می دهیم، تا الان چه بلایی سر ما آمده بود؟ خدا کاشفش را خیر بدهد، اگر مرده است نور به قبرش ببارد. اصلا شاید اسمش را هم از روی همین ساخته است، "ضدهالوهایی که هالو بودن خودشان را قبول ندارند."

سمت آشپزخانه می روم. می ترسم اشتباه کند، اُسامه روبرویم می ایستد، از پیشانی اش عرق می چکد، می گوید: دیدی گفتم حق این رافضی هارو میذارن کف دستشون؟ دیدی گفتم حلب رو می گیرن؟

  • آره، زیرنویس اخبار نوشته بود داعش ...

پشت سرم کوبیده می شود به دیوار، درد تیر می کشد تا وسط چشم هایم، صدایش می پیچد در گوشم که می گوید: داعش نه، داعش نه، بگو دولت اسلام.

کاش امشب مامان خاکوشریدول را غلیط تر درست کند.

 

غزل رحیمی

دانشگاه علوم پزشکی اصفهان

___________________________________________________________________________

نعیق

 

پرنده در تلاش رهایی خود از تخم است.

تخم همان دنیاست. کسی که میخواهد

قدم به دنیا بگذارد باید دنیایی را خراب

کند. پرنده به سوی خدا اوج می گیرد.

نام این خدا آبراکساس است.

-هرمان هسه-

 

به عباس رتبه دوست

 

به پشت سرم نگاه کردم که تاریکی هوای پیش از طلوع در حال کم رنگ شدن بود و نور کم رمق روز در امتداد

جاده در حال پرتو افکنی بود.

»؟ آقا ، چیزی دارید که یخ ها را در آن بریزم «: یخ فروش گفت

دم صبح که آمدم تا مغازه «: و لبخندی زد ». اصلن حواستان نیست «: با حالت تعجب به او نگاه کردم و او گفت

را باز کنم شما را دیدم که زیر کامیونتان خوابیده بودید اما فقط یک پتوی نازک روی خودتان انداخته بودید.

». بیشتر احتیاط کنید. هوای کویر متغیر است. خیلی نمی شود به آن اعتماد کرد. آن چیزی نیست که رو میکند

یخ فروش خم شد و مشغول خرد کردن یخ ها با میله ی آهنی زنگ زده ای شد. پوست صورتش تیره و پر

چروک بود و پیدا بود در آفتاب کویر سوخته است. ریش بلندی داشت که احتمالن به خاطر آفتاب آن را بلند

گذاشته بود. چهره اش پیر تر از چشمهایش بود. چشم ها، زنده و روشن به تکه های یخ دوخته شده بود.

دیشب ماه کامل بود. قرص درشتش آنقدر واضح و پر نور می تابید که هنوز احساس می کنم نورش در هوا باقی «

». مانده

یخ ها را گرفتم و به ماشینم بر گشتم، همه چیز را بررسی کردم و حرکت کردم. باید زود تر از آن راه می افتادم.

آفتاب کویری، همین که چند وجب از افق بالاتر بیاید آزاردهنده می تابد. گرمای هوا غیر قابل تحمل نیست، اما

باعث میشود چیزهای دیگر غیر قابل تحمل شوند.

جاده ی خلوت روبرو خط سیاهی کشیده بود در برهوت بیابان. پوست ترک خورده ی آسفالت جاده، آشکارا

نشان میداد چند دهه ای از زمان ساخت جاده گذشته است. دلم به حال کارگرانی که یک روز در چنین گرمای

حوصله سربری این جاده را ساخته بودند می سوخت. انگار که هنوز آن جا هستند و آسفالت داغ را می ریزند در

بیابان های تفتیده. شاید هنوز هم بودند. بعد به این فکر افتادم که لابد آن ها نیز برای کسانی که بعد ها قرار است

این جاده را طی طریق کنند دل سوزانده اند. کارگر ها برای من دست تکان دادند و من هم برایشان بوقی زدم.

دیروز پیرمرد یکی از کاغذ هایش را در ماشینم جا گذاشت. دسته ای کاغذ کاهی را با گیره به هم وصل کرده

بود و با خودش به این طرف و آن طرف می برد. در شهر کوچکی کنار جاده ی کمر بندی ایستاده بود و می

خواست بین راهی تا خراسان سوار ماشین ها شود. تا دو سه شهر بعد در همان جاده مسیرمان یکی بود و سوارش

کردم. به نحو مضحکی سعی کرده بود سر و وضعش مرتب به نظر بیاید. شلوار قهوه ای گشاد و کت کهنه ای به

تن داشت. اوایل حرفی نمی زد و خیلی جدی به دسته کاغذهایش نگاه میکرد. یکی یکی کاغذهایش را وارسی

میکرد روی هر برگه چند دقیقه ای می ماند. تمامش طراحی هایی بود با مداد سیاه و همه گی نقش پرنده بودند.

پرنده های یک شکل و یک جور در حالات مختلف. یکی شان نشسته روی زمین، یکی روی شاخه و دیگری در

»؟ نقاشی ها کار خودتان است «: پرواز. از پیرمرد پرسیدم

همه «: و بعد از چند لحظه توضیح داد ». بله، خودم کشیده ام «: با لبخند احمقانه ای سرش را بالا آورد و گفت

». اش طرح پرنده است که با مداد کشیده شده

»؟ چرا کاملش نکرده اید «: نگاه دیگری به کاغذ هایش انداختم و گفتم

-خب قرار نیست کامل شوند. همان طرح خام بمانند بهتر است. دو جور پرنده بیشتر نکشیده ام. بیشترشان

کلاغ هستند و چند تا طرح هم از طُرقه زده ام. میدانی چجور پرنده ایست؟

-طُرقه؟

-اسم یک نوع پرنده ی کوچک است. به اندازه ی گنجشک. در افسانه های قدیم خراسان آمده که طرقه سودای

پرواز و رسیدن به خورشید را داشت. برای رسیدن به خورشید، لازم بود هزار اسم اعظم خدا را از بر کند تا از

سوختن در گرمای خورشید در امان باشد. پس شروع می کند به پرواز و خواندن آن اسامی. اما افسانه می گوید

اسم هزارم را در نزدیکی خورشید از یاد می برد و می سوزد.

البته خیلی کم از طرقه کشیده ام. بیشترشان «: دوباره مشغول ورق زدن کاغذهایش شد و چند لحظه بعد گفت

در یکی از سفرهایم به خراسان به دیدن یکی از دوستان «: باز مکثی کرد و بعد ادامه داد ». همان کلاغ ها هستند

پدرم رفتم. پیرمرد عجیبی بود، سه روز در روستایشان مهمان خانه اش بودم. در غروب آخرین روزی که آنجا بودم،

مرا سوار ماشینش کرد و به یک جای دور از روستایشان برد. به جایی رسیدیم به دور از هر شهر و قریه و کلات و

رباطی. یک دسته ی خیلی بزرگ از کلاغ ها در پهنه ی دشت بودند، آنقدر بزرگ که نقطه نقطه ی سیاه سیاه

کلاغ ها از دور هم مشخص بود. توصیفشان مشکل است. هیچ کدام از آن کلاغ ها پرواز نمی کردند. همه شان

روی زمین راه می رفتند و در هم می لولیدند، انگار که دارند فکر می کنند. آخر کلاغ ها به طرز عجیبی مخلوقات

باهوشی هستند. تصویر آن کلاغ ها و حرف دوست پدرم که می گفت در یک روز بزرگ یکی از کلاغ ها پرواز

». خواهد کرد و به سمت آسمان اوج خواهد گرفت هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشود

-جالب است. من که تا به حال کلاغی در بیابان های این مملکت ندیده ام.

-کلاغ ها همه جا هستند. وقتی چشمهایت را باز کنی، کلاغی را نمی بینی. اما چشمهایت را که ببندی آنها را همه

جا میبینی. و می بینی که سیاهی پرهایشان همه جا را پوشانده اند.

پیرمرد گنگ و دور و پراکنده حرف می زد. شهر کوچکی را رد کردیم، به هر بعدی که رسیدیم پیاده شد.

مسیرمان جدا بود و نمی توانستم او را جلو تر ببرم. دیدن آن پیرمرد به طرز غریبی مرا به یاد آن بد کاره و تولد

فرزند مرده مان انداخت.

ضبط ماشینم از آن قدیمی ها بود که نوار کاست می خورد. نواری برداشتم و روی ضبط گذاشتم. ضبط نوار را

بلعید و شروع به خواندن آن کرد. موسیقی آرامی بود، از آنها که قبل تر زیاد گوش می دادم زمانی که هنوز در

جاده کار نمی کردم  . موسیق ی ملایم شروع شد. نواها انسجام سردی را خیال می کردند، صداهایی که آرام آرام

روی هم ریخته می شدند و در فضا شکل می گرفتند. هر نتی که نواخته می شد، به روی نت قبلی می نشست و

هیئت سیال و سردی را می ساخت. نت ها از بین نمی رفتند هنوز می توانستم نت های قبلی را بشنوم. چند

دقیقه گذشت و موسیقی اوج گرفت. قطعه ای سه تار بود که کیهان کلهر آن را می نواخت. خاطرم نبود آخرین

بار چه زمانی آن را گوش داده بودم اما تمامی ملودی در ذهنم مانده بود. هم زمان که نت های قبلی روی هم

که هر لحظه کلهر » می دانستم « انباشته می شدند، من نغمات بعدی را پیش بینی می کردم. پیش بینی نه...من

بودم و می شنیدم که کلهر کدام پرده ها را خواهد گرفت. » حاضر « چطور سه تار خواهد نواخت. در لحظات بعدی

می گرفت را در هم می آمیخت » اکنون « در نت های بعدی، لحظات نواهای قبلی و پرده هایی که کلهر » حضورم «

و من سرگیجه می گرفتم. نوار را قطع کردم. صدای حرکت ماشینم در جاده و موتور قدیمی آن، نواهایی که به جا

مانده بود را مثل دود زدود و کنار زد. سرگیجه ام داشت تشدید میشد. مثل همان وقتی که فرزندمان مرده به دنیا

آمد. آن بدکاره تا چند مدت در خودش فرو رفته بود اما من بشدت سرگیجه می گرفتم. طولانی مدت و غیر قابل

تحمل. آن وقتی هم که فهمیدم او معلوم الحال است، سرگیجه مدور تر و آزار دهنده تر می شد.زمانی بود که

مجبور شوم به جاده بیایم.

سعی کردم حواسم را به جاده جمع کنم تا سرگیجه برطرف شود. از آینه ی محدب کنار ماشینم تریلی سیاهی

را می دیدم که نزدیک تر می شد، ابتدا نقطه ی کوچکی در انتهای جاده بود اما سرعت گرفت و پیشتر آمد. آنقدر

جلو آمد که می توانستم جزئیات آن را ببینم، اما لحظاتی بعد کامیون سیاه عقب ماند و فاصله مان بیشتر شد.

چند مرتبه ای فاصله مان کم و زیاد شد، احساس کردم این دور و نزدیک شدن فقط در آینه ی محدب ماشینم

رخ می دهد و در بیرون فاصله ما تغییری نمی کند. آنقدر در آینه محدب نگاه کردم تا سرگیجه ام بیشتر شد.

پارکینگی پیدا کردم و ماشین را کنار گرفتم و لیوان آبی خوردم. کامیون سیاه پشت سرم آمد و رد شد. چند

لحظه مبهوت زمانی بودم که طی شده بود. همان مدتی که من ساکن بودم و کامیون سیاه در حرکت بود و به من

رسید. آن بدکاره زیاد به زمان فکر می کرد.می گفت مثلن امروز سه شنبه است. اگر سه شنبه وجود نداشت من

هم وجود نداشتم. میگفت ما گروگان زمانیم. این حرف هایش را بعد از این میزد که فرزندمان مرده متولد شد.

جرعه ی دیگری از آب خوردم و یخ هایی که یخ فروش خرد کرده بود را در دهانم نگه داشتم و سرم را روی فرمان

ماشین گذاشتم. چشمانم را بستم و سعی کردم به هیچ چیز فکر نکنم. می خواستم در ذهنم خلاء ایجاد شود.

بارها سعی کرده بودم این کار را بکنم اما هر بار خلاء ذهنم، حفره ی مکنده ای می شد که همه چیز را در خود

فرو می برد و بعد در ذهنم باز می نشاند. سرگیجه وقتی می آمد، ابتدا دور سرم می چرخید و بعد وارد سرم میشد

و بعد به مرور از من به اطراف سرایت می کرد. ابتدا چیز های نزدیک و بعد اشیاء دور تر. به جایی می رسید که

سرگیجه همه جا قرار می گرفت. آن را می دیدم که از تمام لحظات آویزان است و همه چیز را می چرخانَد و رنگ

خود را در فضا پخش می کرد. یک رنگ تند نارنجی رنگ. سرگیجه مثل همان حفره ی مکنده ی ذهنم، در همه

فکر می کردم، سرگیجه سریع تر می چرخید، متراکم » هیچ چیز « ی جهات دوار می چرخید و هر چه بیشتر به آن

فکر میکردم یا به هیچ چیز فکر نمی » هیچ چیز « و سپس مضاعف میشد و در همه جا پخش میشد. برای اینکه به

کردم؟

هوا ایستاده بود و صدای کلاغی در لا به لای حجم باقی مانده از موسیقی کلهر مانده بود اما نمی پیچید. ماشین

را روشن کردم و دوباره راه افتادم. یک مقدار جلوتر تابلو زده بود هشتاد کیلومتر به شهر بعدی مانده. تا چشم کار

میکرد بیابانِ صاف و تخت بود.

پژوی سفیدی از کنارم رد شد. آن را در آینه ندیده بودم. با سرعت زیادی میرفت، جلو زد و بعد از چند لحظه،

آن قدر پیش رفت که در پهنه ی دشت تبدیل به نقطه ای شد و بعد هیچ بود. دوباره تابلوی سبزی در کنار جاده

پیدا شد که فاصله شهر بعدی را زده بود. با تعجب دیدم مسافت همان شهر را این بار زده بود نود کیلومتر.

در آینه ی کناریم نقطه ای مشخص شد و جلوتر آمد.از دور دیدم که سیاهه ی همان پژوی سفید بود در انزوای

جاده. دوباره با سرعت نزدیکم شد و از ماشینم جلو زد. چند لحظه گیج و مبهوت به دور شدنش خیره بودم. تابلوی

دیگری در کنار جاده ظاهر شد که دوباره مسافت آن شهر را زده بود هشتاد کیلومتر. انگار در این چند دقیقه،

زمان مثل صفحه ی کاغذی تا شده باشد.

لیوان آب دیگری ریختم، چند تکه یخ  یخ هایی که یخ فروش برایم خرد کرده بود  به درون لیوان افتاد. آب

را سرکشیدم و نگاهم را به جاده دوختم. جاده همان طور ممتد می شد به انتهای کویر و به نظر نمی رسید به

شهری برسد.

جاده به طرز غریبی خلوت و یک نواخت بود. سعی کردم سرعت ماشینم را زیاد کنم تا سریع تر از این هجمه

ی غول پیکر رد شوم. جاده قدیمی و رویه ی آسفالت ترک برداشته بود و ماشین زیاد تکان می خورد. تریلی

دیگری در جلویم ظاهر شد که به نظر سرعت پایینی داشت. چند دقیقه طول کشد تا خودم را به آن برسانم،

سرعت جنون آمیزی گرفته بودم اما حس سکون داشتم. انگار من ثابت مانده بودم و دنیای اطراف در حال چرخیدن

بود. سر گیجه هم خودش را به لحظات چسبانده بود و از کنارم رد میشد. یا شاید سرگیجه چنبره زده بود روی

یک لحظه خاص و آن را ثابت نگه داشته بود.

به نزدیکی تریلی رسیدم. آشکارا سرعتم حداقل دو برابر آن بود. فرمان را به سمت چپ چرخاندم تا از آن تریلی

سبقت بگیرم. همین که به باند مقابل رفتم، سرعتم با تریلی جلویی یکی شد هر چه کردم نتوانستم از او جلو بزنم.

پدال گاز را بیشتر فشردم اما سرعتم به آن تریلی نرسید. با ترس سرعت را کم کردم و چند لحظه بعد مجددن

سرعت را زیاد کردم تا از آن تریلی سبقت بگیرم. این بار در کسری از ثانیه از تریلی جلو زدم. حین پیچیدن مدام

چهره ی آن بدکاره و فرزند مرده مان جلوی چشمم بود. یک مقدار که جلوتر رفتم ماشین را کنار گرفتم. خورشید

به بالای آسمان رسیده بود و هوا را می خراشید. سرگیجه در این هوا شکل سیال تر و بی شکل تری به خود می

گرفت و نمی توانستم خودم را در برابر آن حفظ کنم. چند تا از یخ ها را از کلمن برداشتم و روی سرم گذاشتم.

حس خنکی یخ چند ثانیه حسگر های پوستم را درگیر کرد و بعد از سوزش مختصری آن ها را از کار انداخت.

بیرون از ماشین سکوت و سرگیجه لحظات را قبضه کرده بود. بیرون آمدم و چند قدم راه رفتم. حس می کردم

یک چیز واقعی، کاملن واقعی از کنارم داشت می گذشت ». نسیمی می آمد اما دستی به سر و روی من نمی کشد «

ولی من نمی توانستم درک و ضبطش کنم.

امتداد جاده را گرفتم و جلوتر آمدم. جلو و جلو تر. از ماشین خودم فاصله گرفتم و از دور در باند آن طرف

ماشینی را دیدم که توقف کرده. نزدیک شدم. پراید سیاهی بود که انگار جاده ی ساکن، روحش را مکیده بود و به

حصارش کشیده بود. چیزی را در خود داشت. چیزی مثل اتفاقی که افتاده بود و باید می افتاد. مثل شک. به نظر،

راننده اش از جاده گریخته بود و ماشین را به همان حالت وا گذاشته بود.

صدای گریه ی فرزندِ مرده به دنیا آمده ی من و آن بدکاره در ذهنم پیچید. در آن گرما همه چیز عکس ثابت

و غیر متحرکی شده بود.

از دور صدای نعیق کلاغی زمان را شکافت. سایه اش از بالای سرم رد شد، یک لحظه جلوی نور خورشید را

گرفت و بعد روی سقف پراید نشست. گردنش را مثل چوب خشکی هر از چند لحظه به این سمت و آن سمت

تکان می داد و نگاهش به جای نا معلومی دوخته میشد.

بلند شد و خیلی با طمانینه و نرم پر کشید. ردش را گرفتم به سمتی که پرواز کرده بود رفتم. صدای چند کلاغ

در آن روز بزرگ که یکی از کلاغ ها «: می آمد. به آخرین حرف هایی که پیرمرد میزد فکر کردم » دیگر سو « از

پرواز خواهد کرد، به آسمان خواهد رفت و طرقه را باز خواهد گرداند. طرقه  زنده و سالم  از خورشید باز خواهد

گشت و به همه ی کلاغ ها خواهد گفت که چطور اسم آخر را در جایی گفته که نه خورشیدی بوده و نه آتشی. و

». کلاغ ها نعیق خواهند کشید

 

فاضل نوروزی نیا

دانشگاه علوم پزشکی فسا

___________________________________________________________________________

کارگر ساده

صدای ممتد ساعت در اتاق پیچید. نگاهی گیج به ساعت کنار بالشش انداخت و زنگش را قطع کرد. چند ساعت قبل، بعد از اذان صبح خوابیده بود و حالا مجبور بود علی رغم تمام خستگی ای که در بدنش حس می کرد لباس به تن کند و راهی محل کارش شود. برخاست، دست و رویی به آب زد و لباس کهنه ای به تن کرد. وقتی که از خانه بیرون زد مادر و برادر کوچکترش هنوز در خواب بودند.

سالهای قبل، ماه رمضان که میشد بیشتر عادت داشت تا وقت نماز ظهر در بستر بماند تا شاید گرسنگی را کمتر حس کند. اما امسال مجبور بود از صبح تا پاسی از شب کارگر ساده ی یک مبل فروشی کنار اتوبان باشد.

وقتی از کوچه میگذشت احساس کرد تمام غذایی که سحر خورده بود در معده اش می چرخد و دوباره شکل میگیرد. از زیر سایه ی دیوار کوچه ها که کم کم داشتند تسلیم آفتاب می شدند گذشت تا به خیابان اصلی رسید.

به فروشگاه که رسید کنار کرکره ای که دیشب خودش پایین کشیده بود نشست و به عبور اتومبیل ها از اتوبان چشم دوخت. طبق معمول از محراب که او هم کارگر فروشگاه بود و برخلاف خودش چند سالی سابقه ی کار در فروشگاه مبل را داشت خبری نبود. سر و کله ی محراب زمانی پیدا شد که چند دقیقه بیشتر به آمدن صاحب مغازه نمانده بود. از همان دور که می آمد به او دست تکان داد که سریع بلند شده و کرکره را قبل از رسیدن صاحب فروشگاه بالا بکشند.

محراب که رسید با یک سلام نصفه و نیمه به سمت کرکره خم شد و قفلش را باز کرد. یک سمت کرکره را با دستش گرفت و کرکره را بالا کشیدند.

کرکره که به نیمه رسید محراب دستش را با آهی جانسوز روی کمرش گذاشت و بعدتر تشر زد که: "آقا صدبار گفتم زور بزن. مگه نون خوردی. این کارا وظیفه توئه."

مجالی برای پاسخ نگذاشت و سریع خودش را روی قفل کرکره ی بعد انداخت. هر چهار کرکره را که بالا کشیدند نوبت رسید به بیرون کشیدن مبل ها. زمان کمی به آمدن صاحب فروشگاه نمانده بود و محراب مدام به زمین و زمان و مبل و میز و مغازه فحش نثار می کرد. یکی یکی مبل های چند نفره ای را که دیشب به روی هم خوابانیده بودند بلند کردند و در پیاده روی عریض مقابل مغازه چیدند. هربار که مبل سنگینی برای لحظه ای از دست کارگر ساده لیز میخورد صدای داد و قال محراب در تمام خیابان به گوش می رسید و چند باری هم دست به کمر زد و از درد کمر نالید. مبل و میزها که جابجا شد محراب گفت:

"آقا سریع بپر به مغازه برس تا طرف نرسیده، نمیخواد زیر همه شونو طی بکشی. فقط هرجا توی دید هست رو ماس مالی کن و خلاص."

اینها را گفت و خودش رفت سراغ گوشی همراهش که تازه خریده بود.

کارگر ساده نگاهی به ساعت فروشگاه انداخت. چند دقیقه بیشتر تا ده نمانده بود. در نگاهش ثانیه شمار با بی میلی زمان را به پیش میبرد. گویا هر ثانیه قرار بود آخرین حرکتش باشد و بعد از آن به کلی بایستد. در حالی که به سمت شیشه پاک کن کنج فروشگاه میرفت با انگشت های دستش زمان مانده به اذان مغرب را در ذهن میشمرد.

تازه کراهای فروشگاه راست و ریس شده بود که صاحب فروشگاه از راه رسید. با بی میلی به سلام کارگر ساده سری تکان داد و از کنارش گذشت. به محراب که رسید با رخوت دستش را از جیب خارج کرد و سویچ ماشینش را بدون کلامی به او سپرد. محراب سویچ را از دستش گرفت و رفت تا طبق روال همیشه ماشین را پارک کند.

کارگر ساده مثل هر روز که کارهای روزانه اش را انجام داد در حالی که تمام بدنش خیس از عرق بود گوشه ای نشست. یکی دو ساعت که گذشت تک و توک چند مشتری آمدند و محراب راهنماییشان کرد.

ستیغ آفتاب به نزدیکی کرکره که رسید دیگر پیاده رو خالی از عابر شده بود. وقت استراحت و نهار فرارسید و صاحب فروشگاه مثل همیشه گم و گور شد. ساعت دوازده و نیم بود که سر آخر محراب گوشی به دست در حالی که غرق در صفحه گوشی بود رو به کارگر ساده کرد و گفت: "تو دیگه برو، برو برو زود بیا، دو ساعت دیگه اینجا باشیا. سر ساعت دو اینجا باش."

کارگر ساده سریع پیراهن را درون شلوار پارچه ای اش کرد و به بیرون رفت.

از کنار پارک مقابل اتوبان گذشت و در تمام طول پارک مدام چشمش به دریاچه ی پارک بود. از پارک که گذشت لبه ی باریک سایه های کوچه را سر راست گرفت تا رسید به خانه. بی آنکه زمان را هدر دهد دوش آب سردی گرفت و نمازش را به جا آورد. بعد همانطور در وسط اتاق دراز کشید. یک ساعت که گذشت مادر با قربان صدقه بیدارش کرد.

سریع لباس به تن کرد و راهی شد. همان خواب یک ساعته خستگی را از تنش بیرون کو فشار گرسنگی اش را کم کرده بود. در را که باز کرد گرمای عصر بیداد میکرد. ناگزیر سوار تاکسی شد و جلوی فروشگاه پیاده شد. تنها فرد درون فروشگاه پیرمرد حسابداری بود که هر روز وقت نهار چند ساعتی می آمد و هم به حساب ها می رسید و هم حواسش به فروشگاه بود. دادن حقوق هفتگی کارگر ساده را نیز به عهده داشت. گاهی چنان در دادن حقوق خست میورزید که کارگر ساده گمان میداشت مالک اصلی فروشگاه همین پیرمرد از کار افتاده است.

کاگر ساده که وارد شد پیرمرد سلام علیک گرمی با او کرد. پیرمرد برخلاف جیبش چهره ای گشاده داشت. کارگر ساده که کاری برای انجام دادن نداشت سایه ای را در نهایت عمق فروشگاه طویل و کم عمق برای نشستن یافت. هرچه خورشید به عصرگاه نزدیک تر میشد شراره های گداخته اش بیشتر و بیشتر تا انتهای فروشگاه مینشست و کوچکترین سایه ای را برای در امان ماندن از کارگر ساده دریغ میکرد. چهار پنج عصر بود که کارگر ساده از زور گرما به کوچه باغ خنکی که درست در کنار مغازه بود خزید. در زیر اولین درخت تنومند طوذی نشست که اگر مشتری آمد و پیرمرد احضارش کرد متوجه شود.

باد خنکی از دریاچه ی پارک آنسوی اتوبان به درون کوچه میوزید و روح متلاطم کارگرساده را آرام میکرد. آفتاب که از رمق افتاد سر کله ی صاحب فروشگاه پیدا شد. کمی قبلش محراب نیز رسیده بود.

یک بار جدید باید به منزلی تحویل داده میشد. تمام مبل های مغازه را کنار زدند تا مبل تحویلی را بیرون بکشند و در کنار پیاده روی عریض جلو فروشگاه بچینند. کارگر ساده خدا خدا میکرد که روال کار سریع تر پیش رود تا قبل از افطار برگردند.

گردگیری و نظافت و لکه گیری مبل یک ساعتی زمان میبرد. در خلال کار محراب چندین و چند خوردگی و رنگ پریدگی را ماهرانه با خمیر و رنگ ناپیدا کرد. کار که خشک شد با سلیفون تمام مبل ها را پیچیدند و سوار وانت کردند.

راننده و محراب و کارگر ساده به سختی باهم جلوی وانت نشستند و به محل تحویل رفتند. یک ساعتی بیشتر به اذان نمانده بود و کم کم هوا خنک میشد. مبل ها را یکی یکی و کشان کشان تا طبقه ی چهارم بردند و در منزل چیدند.

وقتی کار تمام شد کارگر ساده به پایین ساختمان برگشت. چند دقیقه ای نگذشته بود که محراب هم پایین آمد و سوار وانت شدند. از بدن هردوی شان آب میچکید. از غروب گذشته بود که به فروشگاه رسیدند.

داخل مغازه صاحب مغازه و پیرمرد و یکی از مغازه داران مجاور نشسته بودند و چای مینوشیدند. محراب به جمعشان پیوستو کارگر ساده باز رفت زیر درخت تنومند آزاد نبش کوچه باغ نشست.

هوا خنک شده بود و کم کم مشتری ها درون مغازه میرفتند و قیمت می پرسیدند. اتوبان مقابل پر از اتومبیل هایی شده بود که با سرعت از جلوی فروشگاه و کوچه باغ میگذشتند.

از درون فروشگاه صدای خنده های محراب آمیخته با صدای تلویزیون به گوشم میرسید. همانطور که نشسته بودم به درخت آزاد تکیه کردم و به دریاچه ی آنسوی خیابان خیره شدم. صدای اذان از گلدسته های مسجدی دوردست به گوش می رسید.

دلم میخواست تمام آب های خنک دریاچه را بنوشم ...

 

مجتبی علیدوست

دانشگاه علوم پزشکی بابل

___________________________________________________________________________

مثل من... مثل شما...

 

مرد دهانش را بست، اسکناس را گذاشت روی دهانش و نفس عمیقی کشید. چشمانش را بست و دوباره اسکناس را بو

کرد. بوی همیشه را نمیداد.مرد قدمهایش را تند کرد.اگر زن با اسانسور می رفت الان باید کلید را می زد و پنجره

اپارتمانش روشن می شد وگرنه باید یک دقیقه دیگر صبر میکرد.چراغ روشن شد. زن اول می آمد سمت پنجره و از

پنجره بیرون را نگاهی می انداخت.بعد یک ربعی غیبش می زد و بعد با یک لیوان می آمد دم پنجره و آرام آرام لیوان را

تمام می کرد. باز یک ساعتی میرفت و بعد می آمد جلو پنجره و مسواک میزد.

یک ربع بعد نور می رفت و یک نور قرمز کمرنگ که بیرون می زد ، مرد راهش را می گرفت و می رفت.

صبح ها با همان لیوان می آمد جلوی پنجره و یک ربع غیبش میزد و باز با مسواکش می آمد جلوی پنجره :پنج دقیقه

بعد می آمد پایین. همیشه عجله داشت برای رسیدن به اتوبوس و همیشه راننده اتوبوس باید آینه را نگاهی می انداخت

تا ببیند زن با قدم های تند سمت اتوبوس می آید و راه نیفتد،تا زن برسد و زن نفس زنان سوار شود و بگویید:

_دستتون درد نکنه .

و آقای راننده لبخندی بزند و راه بیفتد.زن تا عقب اتوبوس می رفت و روی صندلی ای می نشست که بتواند پیاده رو را

ببیند. خیره به پیاده رو می ماند تا وقتی می رسیدند و زن پیاده می شد.همان بغل خیابان و کمی دورتر از ایستگاه

اتوبوس، درِ سبزِ مدرسه ای بود که زن را قورت می داد. مرد تا ظهر وقت داشت.

******

مردم دور چیزی جمع شده بودند. زن کیفش را دست به دست کرد و سرک کشید.دمی مانده بود به آمدن اتوبوس:

_شما می شناسیدش!؟

روزنامه فروش از دکه اش بیرون آمد و لیوان آب را داد دست آقایی که سرو پز مرتبی داشت:

_نه آقا ولی یه ماه،نه،بیشتره ،یک ماه بیشتره که می یاد دم ظهر همین جا وامیسته تا اتوبوس بیاد.

آمبولانس رسید. مرد را روی برانکارد گذاشتند. قدش کمی از برانکارد بزرگ تر بود. راننده آمبولانس سرش را بیرون

آورد:

_کس و کاری نداره؟ کسی نمیشناسدش؟

زن نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت.اتوبوس رسید.زن دستی تکان داد و سوار شد.

زن کنار تخت مرد نشسته بود و آقای دکتر چیزی را نوشت و داد دست پرستار و رو کرد به زن:

_پدرتونه؟

زن سرش را به چپ و راست تکان داد.

_دیگه نباید تو این هوا زیاد بیرون بیاد.

دکتر که بیرون رفت،مرد به زن لبخندی زد و گفت:

_خدا خیرت بده دخترم.

زن تلفنش را بیرون آورد:

_شماره تلفن بدید تا کسی رو خبر کنم.

اما یک باره تلفن را پایین آورد.

آخه پدر جان بیشتر از یک ماهه.....

زن حرفش را خورد و تلفن را بالا آورد اما این بار انگار بغض در گلو هم داشت :

_شما جای پدر من هستید. من به جای شما خجالت میکشم!

پیرمرد لبخندی بر لب داشت که زن معنایی برای آن نمی یافت. پیرمرد صدایش گرم بود و گیرا و مودب:

_من همسر دارم و فرزند. بله، شما هم جای دختر من.

زن نمی توانست راحت حرف بزند:

_من....من....اصلا.......فقط دلم به حالتون می سوخت. الانم چون کسی نبود.....

پیرمرد لحن پدر خدا بیامرز خودش را داشت:

_ بزرگواری کردی دخترم.

بعد اشاره ای به تلفن دست زن کرد:

_ نمی خواهی به کس و کارم زنگ بزنی؟!

زن انگار یادش رفته بود گوشی را چرا دستش گرفته. تلفن را بالا آورد. پیرمرد شماره داد و زن شماره را گرفت.

چند کلمه ای با آن طرف خط صحبت کرد:

_گفتن خودشون رو می رسونن

مرد نفس بلندی کشید:

_خیر ببینی.

زن به صفحه تلفنش را نگاه کرد:

_دیگه دیره.

زن دست برد که کیفش را بردارد که پیر مرد دست برد و کیف زن را گرفت:

_دم دیگه ای بمون،اومدن برو!

زن پنجره را نیمه باز کرد. باد،بوی باران را می داد و ماه نصفه در آسمان بود.زن به صدای در اتاق برگشت.زنی هم سن

مادر و یک دختر جوان به سن و سال خودش و یک مرد جوان به قد و قامت پیر مرد روی تخت.چقدر چشم و ابرو همه

شان به هم شبیه بود. مرد جوان خیره نگاهش می کرد اما نگاه پیر مرد را که دید، سرش را پایین انداخت. پیرمرد به

دخترش که گفت: آقا جون!

خندید. همسرش بغل تخت مرد نشست و مرد جوان دست مرد را گرفت.

مرد با چشم اشاره به زن کرد:

_بفرما شازده. اینم اون خانم معلمی که تعریفش رو برات می کردم.

حالا نوبت مادر ایشونه که کفش آهنی بپوشه و ببینه چند مرده حلاجی!

زن هاج و واج به حرف های مرد گوش می داد. نگاهش لحظه ای با نگاه مرد جوان گره خورد. با خودش گفت:

_ چه قد بلندی و چشم و ابروی قشنگی!

پیر مرد به نگاهشان لبخندی زد:

_ پسرمه. معلمه . مثل خودم . مثل خودت

 

 

محمدامین طبسی

دانشگاه علوم پزشکی بجنورد

___________________________________________________________________________

تیر

 

خوابیدم نبود ، بیدار که شدم دیدم هست !حتما شب که پنجره باز بوده  کسی این تیر را زده درست وسط پیشانی ام . یک تیر چوبی بیست سانتی ست که چند پر سرش دارد. ولی وقتی خوابیدم نبود.... بیدار که شدم دیدم هست

دو چسب زخم را ضربدری چسبانده ام  اطرافش .دکتر هم رفتم.. گفت اگر درش بیاری ، آن قسمت از مغزت که فرق طعم نعنایی و موزی را تشخیص می دهد هم همراهش در میآید و این اصلا خوب نبود. اگر هم آن را میشکستند یک ته کوچکش میماند که از دور مثل یک زگیل به نظر میرشید. نه، این هم اصلا  خوب نبود. اینکه بگویند:هی نگاه کن طرف روی پیشانی اش یک زگیل دارد!

از طرفی این تیر مزایاییهم برایم داشته مثل اینکه مجبورم فاصله استاندارد تا کتاب را موقع مطالعه رعایت کنم. یا اینکه دیگر موقع خواب نمیتوانم روی شکم بخوابم که می دانید ضرر دارد... تازه من کسانی را دیدم که وضعشان از من بدتر بود. من مردی را دیدم که یک گاو صندوق بزرگ از شکمش بیرون زده بود. یا دختری را که به جای دندان عقلش، یک کتابچه ی شعر در آمده بود! به هر حال این تیر، از هرکجا که آمده ، وقتی خوابیدم نبود، بیدار که شدم دیدم هست...

مهسا ذبیحی

دانشگاه علوم پزشکی لرستان

 

 

 

 

 

 

برچسب ها : []

اخبار برگزیده

پر بازدید ترین