داغ ترین ها:

نثر طنز

رتبه اول:

ننه موچول

 

آورده اند که ننه موچول را دختری بود که سالها ی بسیار در اداره ای جان کنده و پوست افکنده و از شدت زحمت بسیار و کار بی شمار ، دیده اش کم سوی گشته و کمر خمیده داشت و در جوانی ، پیران را می مانست ولیکن راضی بود که پای از دایره ی درست کاری برون ننهاده و از مسیر حلال به بی راهه ی ملال نفتاده است . قضا را چون برگه ی ارزش یابی به دستش دادند دخترک فریاد کشید و اشک ها بریخت از ناحقی که در مورد او رفته بود . چون ننه سبب پرسید شنید که :" نمره ی مرا از همگان کمتر داده اند و چشم بر زحمات من فرو بسته و پیوند مرا از انگیزه های مثبت گسسته و راه اشتیاق و عشق بر من بسته اند . "پس ننه موچول بدو پرخاش کرد که :" صد بار به تو گفتم که به دفتر رئیست برو و کار خود را از آنچه هست ، بیشتر بنمای و مشت همکاران را پیش او بگشای و در اموری که به تو مربوط نمی شود ، دخالت نمای و از کمالات نداشته ی وی مثنوی بسرای و تاریخ تولدش را به خاطر بسپار و نزد او تعریف خویشتن بسیار بکن که مدیرانی هستند که طبق همین دیده ها تصمیم می گیرند و از واقعیات اثر نمی پذیرند و اگر این ها نکنی و سرت از لاک خویشتن بیرون نیاید ، هر چه کار نیک کنی و از اخلاق شهره ی آفاق گردی ، ذره ای افاقه نکند که در این دوره این رفتار در محیط کار نشاید و دیگری  حق تو را برباید .

زبانت در دهان افتاده ، لالی                 نمی گردد بجز سالی به سالی

شود گر زیر و رو وضع اداره                 نمی باشد تو را هرگز خیالی

هیاهو را مدیران می پسندند                نه کار مثبت صاحب جمالی

چو خر زحمت کشیدی و چو آدم          نگشتی تا که گشتی پیر زالی

 

زهرا بیگی

دانشگاه علوم پزشکی کاشان

_________________________________________________________________________________________

رتبه دوم:

" آمپول "

 

.... و آمپول بر وزن بامبول ، آلتی ست طبی با تُکی بس تیز جهت توارد دواجاتِ مایع و غلیظ بر کالبد مریض

چونانکه بر عضله ی سُرینی فرود آید آه از نهاد فرد برآید و چون بر وَرید فرو کنند شفای عاجل .

اجانب این فعل را اَنژِکسیون ، شخصِ فاعل را اَنژِکسیونِر و مفعول را اَنژِکسیون شونده نامند .

در کتبِ مَکتبُ الحکما آمده است آمپول بر دو قِسم است :

قِسم اول دوایِ درد است ، هرچند درد فزاید

و قِسم دوم مرضِ ضعیف شده است که جهت پیشگیری از مرضِ قوی بر بدن نازل کنند . این قسم آمپول را

"مایه" و این عمل را "مایه کوبی" نامند.

اخیراً حُکما مرضی یافته اند که شخص از آمپول بِرَمَد و تن به آن ندهد.

اطِبّا این مرض را " آمپول الفوبیا " نامند و هنوز درمانی بر آن ندانند ، جز خواندنِ این منظوم با صوتی

مَغموم :

نیش آمپول نه از ره کین است " اقتضای طبیعتش این است "

در دم آن را فرو کنم چون جِت دردِ آن چون نبات شیرین است

در وجه تسمیه آمپول آورده اند : آمپول در اصل " آن پول " بوده است و حکایت آن چنین است که اول

مرتبه در مطب حکیمی واقع شده :

حکیم بر مریض عارض گشته که " آن پولِ " طبابتِ گذشته بر من ده که آن به . اگر غیرِ این کنی سوزنی

بس دردناک بر تو فرو خواهم کرد . و مریض بخت برگشته درجا و دو دستی آن پول را بر حکیم وارد کرد و

آن سوزن را " آنپول" نامید .

 

حمید اسکندری

دانشگاه علوم پزشکی تهران

___________________________________________________________________________________

رتبه سوم:

دمی با حافظ اندر حکایت لیلی و مجنون

 

که عشق آسان نمود اول ولی مشکل هایی افتاده که ذکرش شاید تذکری باشد بر متولیان امر ، متصدیان مناصب مربوطه و صد البته انجمن اولیا !

همانطوری که مستحضرید سلسله موی دوست حلقه دام بلا بوده و هست و جلوه گری خم زلف یار و تاب جعد مشکین وی به دور از چشم عزیزان خدوم گشت ارشاد هر بینوایی را هم مسحور می کند چه رسد به مجنون .

اینجاست که مجنون به فراست می افتد تا قبل از اینکه مژگان سیه رخنه ای در دینش ایجاد کند نیمه دیگر آن را با وصال یار به حد اکمل آن برساند . در ابتدا مقدمات کار را فراهم کرده و اگر شاه شمشاد قدان در محل تحصیل به مژگان قلب مجنون را نشانه گرفته باشد با همیاری جزوات درسی (که رسالتی جز آغاز این آشنایی ندارد ) و اگر در خارج از آن باشد با فنون پیشرفته و  با کمک تکنولوژی های جدید که همیشه در خدمت بشریت بوده و هست؛ با توجه به موازین شرعی به لیلی پیغام می دهد که آیا حاضر است با شکافتن فلک و در انداختن طرحی نو با وی گلی بیفشاند؟ لیلی هم با رعایت شئون اسلامی پاسخ می دهد که گرچه قصد ادامه تحصیل مسیر است لاکن به خاطر شما قصدم را به تعویق انداخته با این تبصره که در ره منزل ما شرط اول قدم این است که مجنون باشی زیرا خطر هایی در آن نهفته است .

 

مجنون هم جهت نشان دادن صدق ادعای خود اقرار می کند حاضر است سند مالکیت سمرقند و بخارا را در ازای خال هندوی وی در دفتر اسناد رسمی به نام بزند.

 

القصه بعد از توافق لایحه جهت علنی شدن در صحن مجلس به انجمن اولیا فرستاده می شود .در نهایت بنا بر آن می شود که انجمن اولیا در منزل آن مه عاشق کش، جهت رایزنی و ارائه شروط تشکیل شود .

 

در صحن علنی مجلس در ابتدا اولیای مجنون آغاز به کلام نموده که این مجنون ما زهر هجر چشیده و درد عشقی کشیده که مپرس؛ صلاح می دانید با گذر از هفت خوان ایشان را به غلامی بپذیرید .

 

اولیای لیلی خطاب می کنند که خون دل خورده که این گل حاصل شده و در صورتی این نو گل خندان را از دست حسود چمن به مجنون می سپارند که ملزومات اولیه زندگی را داشته باشد .

 

تا اینجا عشق آسان بود از این به بعد مشکل ها نازل می شوند؛ اینجاست که مجنون از متصدیان مناصب مربوطه کار و مسکن و... چشم یاری دارد اما یاری اندر کس نم یبند و مسئولین امری که خاک را به نظر کیمیا می کنند گوشه چشمی به وی نظر ندارند؛ از طرفی بنیاد های تحکیم خانواده مدام بر دست بر نداشتن از طلب تا وصول کام تاکید می کنند .

 

در نتیجه این نا هماهنگی ها خلوت دل مجنون جای صحبت اضداد می شود و با اوضاع پیش آمده هیچ ستاره درخشانی حاضر نمی شود با مهریه معلوم دل رمیده وی را انیس و مونس شود و کلبه احزان وی را گلستان کند .

حال دل می رود ز دستش صاحب منصبان خدا را ... .

 

زهرا شکری شیخی

دانشگاه علوم پزشکی لرستان

___________________________________________________________________________________

بلوغ بلاغت در مقوله

مقابله با مبالغه تبلیغاتی مبلغان

 

یکی از هنرهای مقاله نویسی انتخاب عنوان زیبا و مناسب است که همین چند ثانیه پیش ثابت شد ما از اساس فاقد چنین هنری هستیم. پس به سرعت برویم سر اصل مطلب به این شرح که...

 

آورده‌اند که تبلیغ کردن یعنی رساندن پیامی به قصد کشیدن کسی به راهی.

در واقع این را مرحوم دهخدا در فرهنگ لغاتش می‌گوید و احتمالا شاعر هم از همین جا الهام گرفته و گفته

رشته‌ای برگردنم افکنده دوست

می‌کشد هرجا که خاطرخواه اوست

یعنی خدابیامرزها متفق‌القول می‌گفته‌اند که وقتی شما تبلیغ می‌کنید مفهومش این است که چیزی می‌گویید یا کاری می‌کنید که سایرین را بکشانید به جایی که خاطرخواه شماست. حالا فرض کنید که این «جا» مطب شما باشد. آیا شرعا و عرفا و قانونا اشکالی دارد؟ خوب معلوم است که ندارد. البته به شرطها و شروطها. فی‌الواقع تا وقتی شما انسانی باشید معتقد به اصول جاریه و مقید به قوانین راقیه و متخلق به اخلاق عالیه، قطعا اشکالی ندارد. مشکل آنجا بروز می‌کند که شما سهوا و یا خدای نخواسته عمدا برای قوانین مترقی نظام پزشکی و یا اصول متقن اخلاق پزشکی تره خرد ننمایید. آن وقت است که هم از سازمان دوست و برادر نظام پزشکی کارت زرد می‌گیرید و هم دور از جان به عوام‌فریبی متهم می‌شوید.

هدف نوشتار حاضر آن است که، اگرچه با قلمی ضعیف و زبانی الکن، تلاش کند تا این اتفاقات نامیمون برای‌تان نیفتد. اینک توضیح مطلب را در دو بخش حضور انورتان ارائه می‌کنیم باشد که به یاری حق لنگان خرک خویش به مقصد برسانیم.

بخش اول؛ لزوم احترام به قوانین با چاشنی یک جوالدوز به دیگران

فرزندم! هرآینه آهنگ تبلیغ برای محل کسب و کار خود نمودی،  پند پدر آویزه گوش نما و استپ بای استپ عمل کن. پس قبل از رجوع به هرگونه بنگاه تبلیغاتی، بامدادی اول وقت در هیات یک دندان پزشک آراسته، جانب آن قبله آمال همان سازمان نظام پزشکی باحال روان شو. زنهار که در بدو ورود بدون مقدمه برای مقصودت اقدام نمایی که عملی است سخت ناپخته و براین تعجیل حاصلی جز ندامت مترتب نباشد. لذا برای آنکه گرامی وقت خود و کارمند شریف سازمان را تلف نکنی فی‌الفور چونان بچه‌های خوب برای پرداخت حق عضویتت اقدام کن (که آن از اهم واجبات است و یحتمل به زودی جهت تنفس در فضای سازمان و حومه نیز اجباری گردد). تو را یادآور می‌شوم که در این مرحله ملزمی به پرداخت حق عضویت عقب افتاده‌ات از سال‌های ماضی و ایضا سال جاری اگرچه تنها یک ماه از آن سپری شده و یازده ماه فرصت باقی باشد. و این خود از کرامات اکابر این سازمان است که از آن دم که سال نو حلول کند تو را مدیون خویش دانند و دست از کارت بشویند مگر با ارائه فیش حساب پاک خویش به ثبوت رسانی. حال اگر خواهی من باب عمل به تکلیف نهی از منکر، عریضه‌ای در کراهت این منوال به مقامات بالا بنگاری البته مختاری هرچند الکی وقت تلف می‌کنی، ما نوشتیم افاقه نکرد...

اینک، ای عزیز، هزار آفرین بر تو باد که یک عضو خوش حسابی و ماذون به داشتن تقاضا از صاحب‌منصبان و ولی‌نعمتان خویش. سرت بالا گیر و با افتخار پیش رو که اکنون  مجازی به درخواست صدور مجوز تبلیغات. آه! تو را به هرآنچه می‌پرستی قسمت می‌دهم اینگونه با دیدگان اگزوفتالمیک در من خیره منگر که دیگر مجوز چه صیغه‌ایست؟ نیک دانم که تو را پروانه دائم است و پروانه مطب است و کارت و شماره عضویت نظام پزشکی است. لیک هست که هست. مبارکت باشد. اینا دلیل نمیشه بری واسه خودت تبلیغات کنی که. چنین مقرر کرده‌اند بزرگان که در این امر مکلفی به گرفتن اجازه آنهم نه به شیوه ایام تحصیل که انگشت سبابه بالا می‌گرفتی و عرضه می‌داشتی «آقا! اجازه»، بلکه به این سیاق که بدوا مدارک لازم را تهیه و بر دست نبشته‌ات در باب آگهی مورد نظر منضم می‌نمایی و صدالبته همراه فیشی به مبلغ ناچیز شصت هزار چوق وجه رایج مملکت دو دستی تقدیم  حامیان منافعت در سازمان خودت می‌کنی. پس آنگاه به انتظار می‌نشینی تا اولیاء امور در صورت احراز صحت اسناد واصله و تطبیق متن درخواستی با قوانین مصوبه، تو را به درج  آگهی در تبلیغ نامه‌های رایج و نهایتا کشیدن خلایق به آنجا که خاطرخواه توست رخصت دهند (تازه آنهم برای مدت محدود).

فی الحال قول ظریفی مرا در یاد آمد که می‌گفت الحق که چنین محکم‌کاری به قصد بستن دست افراد نابکارغیر متخصص و سودجو برای دخالت در امور مهمه‌ای چون حوزه سلامت بسیار متفکرانه است و نیز بایسته مقدارعظیمی قدردانی. اما چه جای آن است وقتی نابکار سابق‌الذکر با مراجعه به اولین دکان مهر درست کنی بدون ارائه هیچگونه سند و مدرکی دال بر صحت ادعای خویش می‌تواند مهر و سربرگی منقش به نام و نشانی و تخصص و شماره‌ای مجعول سفارش دهد و البته به طرفه‌العینی تحویل بگیرد و کسی را کک نگزد؟ واحیرتا از آن همه سخت‌گیری از این سو و این مقدار تسامح از آن سو. استجیر بالله من هذه الپارادوکس.

ظریف معلوم‌الحال (قویا متذکر می‌شود هرگونه تشابه اسمی کاملا اتفاقی و خلط مباحث صنفی و سیاسی بالکل ممنوع است) چنین ادامه می‌داد که حالا نمی شد مثل اصل قانون طبابت در این مورد هم قوانین رو بگن و اگر کسی تخلف کرد جریمه‌اش کنن؟ لا اله الا الله. سوال بی‌ربط می‌پرسد نادان. هیهات از این همه سیاه‌دلی و کج‌فهمی . بیخود نیست که او را معلوم‌الحال خوانده‌اند. پ ن پ میشده و آنها نفهمیده‌اند و تو یکی فهمیده‌ای! اکنون اگر او را بیش از این رو بدهند مدعی می‌شود برای اخذ آن پشیز ناچیز بوده که داستان مجوز گرفتن علم کرده‌اند. دهانش پر خاک باد این ملعون... .

اینک دردانه بابا، حکایت ما در بخش اول به انجام رسیده‌است. تو را سفارش می‌کنم به گردن نهادن بی چون و چرا بر صلاحدید مسندنشینان که آن عین صواب است. اما اگربه عادت دیرینه‌ات از زمان نوزادی  کماکان سرتقی و در باب فلسفه حق‌التبلیغ سرگردان و طالب کشف رموز آن، بر تو باد اندیشیدن در این مقال در مکانی به غایت خلوت و عاری از هیاهوی جمع. و این را سبب آن است که خود در ایام شباب و از سر جوانی و جاهلی در میان جمع شلوغ خانواده در این امر غور می‌کردم که ناگاه صوت قوی مرحوم پدربزرگ که افسانه‌ای در باب رواج باج سبیل در اعصار گذشته برای طفلان نقل می‌نمود رشته افکارم از هم گسیخت، گسیختنی. چنان است که از آن زمان در جهل مرکب بمانده‌ام و دور نباشد که تا ابدالدهر نیز بمانم.

بخش دوم؛ وجوب تعهد به اخلاق پزشکی با طعم یک سوزن به خودمان

اینک در قسمت دوم بدون هیچ مقدمه‌ای می‌رویم سر اصل مطلب و توجه شما را به چند نمونه از تبلیغات مندرج در آگهی‌نامه‌های شهر تهران جلب می‌نماییم:

سفید کردن دندان به روش ماهواره. الان دکترجان شما دقیقا چکار می‌کنی؟ تری را در مدار دور سر بیمار قرار می‌دهی تا بالاخره جاذبه عواید حاصل از بلیچینگ آن را بکشاند داخل دهان بیمار؟ اشعه معجزه‌گرت از پایگاه شاتل به دندان مریض ساطع می‌شود؟ یا چون بعد از درمان صورت بیمار می‌شود عین ماه روشتون ماهواره‌ایه؟ نه دوستان، عملیات محیرالعقول همکارمان هیچکدام اینها نیست. زنگ زدم مطبشون خانم منشی در توضیح این روش گفتند این روشیه که در کانال‌های ماهواره تبلیغ میشه... یعنی الان خودمو... .

در مقابل پر کردن دو دندان، جرمگیری رایگان انجام می‌شود. ببخشید در جریان این دو تا بخر یکی ببر، اگر دو تا روت‌ کانال داشته‌باشیم چی جایزه میدین؟ جفت روت کانال‌ها هفت بالاست با اکسس دیستالی‌ها... جایزه‌اش توپ باشه لطفا. ما که پر کردنی نداریم و فقط می خواهیم جرمگیری کنیم چی؟ صبر کنیم دو تا خراب بشه بعد بیاییم یا الان پول جرمگیری رو خودمون بدیم و یک چیز دیگه جایزه بگیریم؟ مثلا آموزش بهداشتی، مشاوره‌ای چیزی... ای خدا فقط کمک کن کیفیت جرمگیری رایگان هم مثل اون پیتزایی که جایزه خریدن دو تا پیتزاست نباشه... .

درمان ریشه با دستگاه NSK. همکارجان حالا که داشتی پیشرفته بودن سیستمت را به خلق‌الله یادآور می‌شدی بهتر نبود حداقل می‌گفتی با دستگاه روتاری یا اندولیفت مثلا؟ اصلا می‌تونستی همین دو کلمه را هم به انگلیسی بنویسی که کلاسش بالاتر برود. یا اگه اصرار داشتی از اسم یک برند به جای یک تکنیک و روش استفاده کنی اقلا از کاوو و زیمنس و... ( البته حتما با فونت خارجکی) مایه میذاشتی که برای مردم  شناخته شده‌تر باشه و بیشتر ترغیب بشن.

آیا می‌دانید ایدز و هپاتیت درمان ندارد؟ در انتخاب دندان پزشک خود دقت کنید. الان شما (گذشته از اینکه یکهو هپاتیت لاعلاج شد) فقط دارید یک جمله خبری می‌گویید؟  شکرخدا احساس بدبینی هم که به سایر همکاران، بلانسبت شما که لابد همان دندان پزشک منتخب هستید، ایجاد نمی شود، نه؟

درج لیست قیمت‌های عجیب. حالا این قیمت‌ها به کنار اگه بخواهیم از توی اون جعبه‌های پشت پیشخوان برامون بذاری چی؟ اگه بخواهیم خودمون سوا کنیم چطور؟ ترمیم با آمالگام اضافه چند آب می‌خوره؟ اگه ته حفره یک کف‌بندی حیوانی اصل بذاری، چقدراضافه میشه؟ کامپوزیت گوسفندی با گوساله(ببخشید داخلی با خارجی) چندی اختلاف قیمت داره؟ خلاصه اگه هوامونو داری و حسابی خدمت‌مون نمی‌رسی، اشکال نداره ما هم به هوای همون لیست قیمت میاییم تو و مابه‌التفاوتش را هم میدیم. فقط بالا غیرتا برامون جنس خوب بذار.

آگهی با مضمون تضمین خدمات (به تصویر اصل متن ضمانت‌نامه مراجعه نمایید). همکار محترم! جسارتا می خواستم چند مورد دیگر از موارد باطل کننده ضمانت را که فراموش کرده‌اید بنویسید یا از سر لطف صرف نظر فرموده‌اید یادآور شوم تا خدای نخواسته متضرر نشوید: صرف غذای با دمای خارج از محدوده 5/83 تا 75/92 درجه فارنهایت، استفاده نامناسب از دندان از قبیل خوردن خورش بادمجان طبخ شده با بادمجانی غیر از بادمجان بم، استفاده خارج از عرف از مجلات روی میز اتاق انتظار قبل از رسیدن نوبت، سر نزدن به مادربزرگ و پدربزرگ بچه‌ها برای بیش از دو هفته، دنبال نکردن فصل دوم سریال «ستایش» و عدم رعایت موارد مهم و حیاتی دیگر از همین قبیل که حدس زدن آنها بر عهده بیماران محترم می‌باشد.... انصافا من بودم با این شرایط روم نمی‌شد کمتر از دویست سال گارانتی کنم.

نمونه‌ها را ملاحظه فرمودید؟ لطفا یکی الان به ما بگوید  چه باید بگوییم؟ هر چقدر در بخش اول مایه گذاشتیم و به مدد فنون فصاحت و صنایع بلاغت قلم‌فرسایی نمودیم، با یادآوری این نمونه‌ها در بخش دوم سنگ روی یخ شدیم. خدایی من نگارنده وقتی بخش دوم را نوشتم، و تازه اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران، با خودم فکر کردم بیخود نیست دوستان این همه برای درج آگهی سخت‌گیری می‌کنند (البته حالا بل نگیرند و به استناد این حرف اخذ وجوهات‌شان را توجیه نکنندها).

خوب دوستان، مجلس تمام گشت و به آخر رسید کار. دقایقی در خدمت‌تان بودیم و از هر دری سخن گفتیم و حالا هم آنچه باقی مانده جمع کردن مطلب است و خداحافظی. تعداد کلمات مقاله هم زیاد شده و بیم آن می‌رود در کنار سایر دلایل موجود، مزید بر علت شود برای عدم چاپ آن و ماندن این حرف‌ها روی دل‌مان. به همین دلیل برای ختم ماجرا به تاسی از برخی فیلمسازان سازنده آثار فاخر هنری که نمی‌دانند چطور فیلمشان را به پایان برسانند دست به دامان سبک تعلیق می‌شویم و همه چیز را می‌سپاریم به ذهن خلاق مخاطب تا خودش یک فکری به حال ته داستان و البته وقتی که بابت خواندن آن تلف کرده بکند.

قصه ما به سر رسید. با آرزوی رسیدن همه به خانه‌هایشان .....حتی کلاغ‌ها.

 

افشین قناد

 دانشگاه علوم پزشکی تهران

___________________________________________________________________________________

مریم و مراد

 

پیرمرد درحالی که دستش را بر ریش درازش می کشید خطاب به شاگردانش گفت : ((بله شاگردان عزیزم

شما هر حکایت و داستان آموزنده اي شنیدید باید آن را عملا در زندگی به کار ببرید و خود و دیگران را از علم

خود بهرمند سازید ....)) در این هنگام ناخداي کشتی به جمع آنها ملحق شد و گفت : (( جناب استاد دهر با

عرض معذرت که مزاحم شما شدم مشکلی براي ما پیش آمده است. )) استاد دهر دوباره دستی بر ریش بلندش

کشید و گفت : (( اشکالی ندارد ما در هرزمانی آماده کمک به دیگران هستیم بفرمائید مشکل را بگوئید. )) ناخدا

گفت : (( مسافري در کشتی است که از دریا می ترسد وصداي گریه و زاریش امان از ما بریده است نمی دانیم

چکار کنیم نصیحت و صحبت هیچ کس در او کارساز نیست جناب استاد می توانید ما را از این وضعیت نجات

دهید ؟)) استاد دهر کمی فکر کرد و به یاد حکایتی از گلستان سعدي به این شرح افتاد : ((پادشاهی با غلامی

عجمی در کشتی نشست و غلام دیگر دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده گریه و زاري در نهاد و لرزه بر

اندامش اوفتاد چندان که ملاطفت کردند آرام نمیگرفت و عیش ملک ازو منغص بود چاره ندانستند. حکیمی در

آن کشتی بود، ملک را گفت اگر فرمان دهی من او را به طریقی خامش گردانم گفت غایت لطف و کرم باشد

بفرمود تا غلام به دریا انداختند باري چند غوطه خورد مویش گرفتند و پیش کشتی آوردند بدو دست در سکان

کشتی آویخت چون بر آمد گفتا ز اول محنت غرقه شدن نچشیده بود و قدر سلامت کشتی نمیدانست همچنین

قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید:

اي سیر تو را نان جوین خوش ننماید

معشوق من است آن که به نزدیک تو زشت است

حوران بهشتی را دوزخ بود اعراف

از دوزخیان پرس که اعراف بهشتست

فرقست میان آن که یارش در بر

تا آن که دو چشم انتظارش بر در))

استاد دهر پیش خود گفت الان موقع آن است که به کار بردن معلومات در حل مشکلات را عملا به شاگردانم

آموزش دهم سپس به ناخداي کشتی گفت : (( من او را چنان ساکت کنم که تا انتهاي سفر صدائی از آن بلند

نشود به شرطی که بی چون و چرا حرفم را قبول کنید.)) ناخدا گفت : (( به چشم شما امر بفرمائید.)) استاد دهر

گفت: (( آن مرد را به دریا بیندازید!)) ناخدا گفت : (( ولی استاد ....)) استاد دهر گفت : (( مگر نگفتم بی چون و

چرا؟)) ناخدا گفت : (( بگذارید لااقل یک جمله بگویم. )) در این هنگام یکی از شاگردان استاد فریاد زد : ((مگر به

حکمت و دانش استاد شک داري؟ حتما حکمتی است که استاد چنان فرمودند.)) ناخدا دیگر چیزي نگفت و به

دو نفر از ملوانها گفت مرد را در دریا بیندازند همه به تماشا آمده بودند. استاد با تفاخر دستی بر ریشش می کشید

ناگهان کوسه هاي فراوانی در آب پیدا شدند و مرد بیچاره را تکه تکه کردند و خوردند همه با وحشت و تعجب به

این صحنه نگاه می کردند ناخدا گفت: (( من می خواستم بگویم که این منطقه پر از کوسه است ولی اجازه

نفرمودید جناب استاد ؛ حالا می توانید بگوئید حکمت این کار چه بود؟ )). استاد که حسابی غافلگیر شده بود

سرش را پائین انداخت و به گوشه کشتی رفت و تا آخر سفر به دریا زل زد نه غذائی خورد نه آبی نوشید و نه

قضاي حاجتی به جا آورد .ملوانان با نیشخند نگاهی به شاگردان استاد می کردند و با تمسخر می گفتند : ((عجب

استاد به وعده خود عمل کرد و کاري کرد که صدائی از آن مرد تا پایان سفر به گوش ما نرسد .))

مردم شهر به استاد دهر و شاگردانش اعتماد کردند و سرمایه هاي خود را به آنها دادند استاد همه سرمایه ها را

تبدیل به الماس کرد و همراه شاگردانش براي تجارت به سفر رفتند.

استاد و شاگردانش همراه کاروان به راه افتادند از قضا راهزنان به آنها حمله کردند استاد دهر به شاگردانش گفت

: ((ما که اهل علم و قلم هستیم و یاراي مبارزه با دزدان را نداریم بهتر است از کاروان جدا شویم و شانس خود را

بیازماییم. )) در بیابان مردي را دیدند که بیرون چادرش نشسته بود و در حال خوردن غذا بود استاد دهر گفت:

(( از قیافه اش مشخص است که فرد بافضیلتی است الماس ها را به او می سپاریم تا جایش امنتر باشد و به کاروان

بر می گردیم.)) استاد دهر و شاگردانش کیسه الماس را به آن مرد دادند و به کاروان برگشتند . وقتی حال زار

همراهان را دیدن خوشحال شدند که اموالشان را حفظ کردند سپس برگشتند تا الماس ها را از آن مرد بیابان گرد

بگیرند وقتی برگشتند دیدند آن مرد درحال تقسیم اموال غارت شده کاروان می باشد. حسن یکی از شاگردان

استاد گفت : (( بدبخت شدیم استاد با دست خودمان اموالمان را به رئیس دزد ها دادیم !)) استاد گفت: (( بیا

برویم و اموالمان را از دزدها بگیریم.)) همه شاگردان با تعجب گفتند: ((چه می گوئید استاد ؟ چگونه می توانیم

اموالمان را از آن دزد ها بگیریم؟)) استاد گفت: ((ساکت باشید و دنبال من بیاید.)) وقتی استاد و شاگردان به

سمت دزدها رفتند چند دزد شمشیر به دست جلوي آنها را گرفتند و گفتند : ((چکار دارید؟)) استاد گفت: (( با

رئیستان کار دارم او مرا می شناسد.)) دزدان تعجب کردند و استاد و شاگردانش را پیش رئیسشان بردند . رئیس

دزدان تا آنها را دید شروع به قهقهه زد و دزدان منتظر بودند علت را بفهمند تا بالاخره رئیس دزدان گفت : ((این

مرد خودش اموالش را به من تقدیم کرد بدون هیچ گونه زحمتی!)) و دوباره شرع به خندیدن کرد. استاد دهر

گفت: (( این اموال را من به امانت به شما دادم . آیا شما از دزدان معمولی هم کمتر هستی ؟)) رئیس راهزنان

قیافه اي جدي به خود گرفت و گفت : ((منظورت چیست ؟)) استاد دهر حکایتی به این شرح براي دزدان تعریف

کرد:

((روزي مردي به حمام میرفت هنگام ورود به حمام کیس ه زر خودش را به شخصی که کنار درب حمام نشسته

بود داد و از اونجایی که هوا تاریک بود فکر کرد که صاحب حمام آنجا نشسته است ..وقتی هوا روشن شد و آن

شخص هم از حمام بیرون آمد از مرد خواست که کیسه زر را پس دهد ...مرد هم این کار را کرد ..ولی به او

گفت: (( تو با این کارت منو از کاسبی امروز انداختی)) صاحب کیسه گفت : (( چرا؟)) مرد گفت: (( من طرارم

(دزد) و تو باسپردن این کیسه به من از رفتن به قرار دزدي که داشتم انداختی...رسم جوانمردي نبود در امانت تو

خیانت کنم))

سپس استاد دهر به رئیس دزدان گفت : (( آیا تو از آن دزد کمتر هستی ؟)) رئیس دزدان کمی فکر کرد وگفت :

((نه من از آن آفتابه دزد کمتر نیستم امانتان را به شما پس خواهم داد .)) سپس کیسه الماس را به آنها پس داد

. یکی از راهزنان گفت: (( قربان ما ده سال هم دزدي کنیم نمی توانیم اینقدر کاسب شویم .)) رئیس دزدان گفت:

((خاموش حیثیت من را با با پول مقایسه می کنی ابله ؟)) استاد دهر با تفاخر دستی به ریشش کشید و همراه

شاگردانش به راه افتاد . حسن شروع به تعریف از استاد کرد و گفت : ((استاد زبان شیوا و گفتار و معلومات شما

بی نظیر است باورمان نمی شد بتوانید اموالمان را حفظ کنید ما به شاگردي شما افتخار می کنیم )) بقیه

شاگردان هم حرف هاي او را تایید کردند . در همین موقع راهزنان بر گشتند و آنها را محاصره کردند. استاد دهر

به راهزنان گفت: ((چه شده است ؟ مگر رئیستان نگفت که درامانت خیانت نمی کند؟)) یکی از راهزنان گفت :

((آري رئیس ما هنوز هم سر حرف خود هست ولی وقتی شما رفتید بر سر ما فریا د کشید و گفت من در امانت

خیانت نکردم و اموال آنها را پس دادم و حیثیتم حفظ شد شما احمق ها چرا نشسته اید و به کار خود که

راهزنی است ادامه نمی دهید ؟ )) همه شاگردان چشم به لبان استاد دوخته بودند ولی لبان فرد عاقل و فرهیخته

اي همچون استاد همیشه در مقابل حرف منطقی بسته است ؛ استاد کیسه الماس را دودستی تقدیم راهزنان

کرد.

مراد شاگرد استاد در حالی که شکم خود را گرفته بود با ناراحتی و صداي خفه اي از حسن پرسید: ((حسن...

روغن کرچک داري ؟)) حسن با عصبانیت گفت : ((ما همه اموالمان را از دست داده ایم و ناراحتیم آنوقت تو

دنبال روغن کرچک می گردي ؟ نمی بینی استاد چقدر ناراحت است واي اگر تا آخر عمر شبانه روز هم کار

کنیم نمی توانیم این خسارت را جبران کنیم همه باید پشت میله هاي ز ندان برویم نمی دانم چرا فقط تو آرام

و بی خیال هستی ؟)) مراد گفت :(( نگران نباش اگر روغن کرچک به دستم برسد مشکل همه تان حل است . ))

حسن گفت ((حوصله شوخی ندارم . )) مراد گفت ((جدي می گویم تمام الماس ها در شکم من است. )) حسن با

تعجب به او نگاه کرد. مراد گفت : ((از وقتی قضیه انداختن آن مرد بیچاره جلوي کوسه پیش آمد من دیگر به

استاد اعتماد نداشتم بنابراین کیسه جواهرات استاد را با شیشه هاي رنگی به شکل الماس عوض کردم و الماس

ها را پیش خود نگه داشتم وقتی راهزنان حمله کردن جهت احتیاط تمام الماس ها را خوردم که به دست دزدها

نیفتد و براي دفع راحت آنها احتیاج به روغن کرچک دارم. )) حسن که انگار جان تازه گرفته بود بلند شد و

گفت: ((از زیر زمین هم شده برایت روغن گیر می آورم .)) مراد که از دل درد به خود می پیچید با صداي خفه

اي گفت : (( حسن زود باش می خواهم هر چه زودتر این بار امانت را بر زمین بگذارم و استاد را از غم و غصه

برهانم .)) پس از اینکه مراد بار امانت را بر زمین گذاشت رو به حسن کرد و گفت:(( نباید استاد و بقیه متوجه

قضیه ب شو ند و بفهمند من به استاد اعتماد ندارم باید بگوئیم که من وتو به چادر دزدان رفته ایم و اموالمان را از

آنها سرقت کرده ایم . )) حسن به مراد گفت : (( باشد همین را می گوئیم... ولی نمی دانم چرا ما شاگرد استادي

مثل استاد دهر شده ایم ؟!)) مراد گفت : (( درست است استاد عقل ندارد ولی اعتبار که دارد!)) حسن پوزخندي

زد و با تعجب گفت : (( اعتبار؟)) مراد گفت (( آري ؛ اگر اعتبار نداشت که ناخداي کشتی به گفته او آن مرد

بینوا را درون دریاي پر از کوسه نمی انداخت یا مردم شهر کل اندوخته خود را براي تجارت به او نمی دادند.))

حسن مکثی کرد و با تکان دادن سر حرف مراد را تایید کرد . با تجارت پرسودي که صورت پذیرفت استاد دهر

فرد ثروتمندي شد و در کنار علم ومعرفت از زندگی اشرافی هم بهرمند شد . خانه مجلل و بزرگی براي خود

ساخت و اسبان زیبا و گران قیمت زیادي خرید.

مراد به حسن گفت: ((می خواهم به نزد استاد برویم و از دخترش خواستگاري کنم .)) حسن خندید و گفت :((

مگر دیوانه اي فکر می کنی استاد حاضر می شود تنها فرزندش را به دست فرد بی پول و بی کس و کاري مثل

تو بدهد.)) مراد گفت: (( البته مادرش هم مخالف است و به دخترش گفته است با ازدواجش با فرد یک لا قبائی

مثل من مخالفت می کند.)) حسن گفت : ((از کجا می دانی ؟)) مراد گفت : ((من ومریم مدت هاست عاشق

یکدیگریم و او همه چیز را به من می گوید و الان هم تا مادرش به سفر رفته بهترین فرصت است تا به

خواستگاري بروم.)) حسن کمی خود را جم وجور کرد و متوجه شد صحبت هاي مراد جدي است . هردو پیش

استاد رفتند . مراد گفت :(( استاد عرضی خدمت شما داشتم من نه پدري و نه مادري دارم که به خواستگاري

بروم آیا شما در حق من پدري می کنید ؟))استاد در حالی که لبخندي بر دهان داشت گفت: (( حتما مایه

افتخار من است. )) مراد گفت : ((ولی استاد من نه کاري دارم و نه سرمایه ي. )) استاد گفت : ((این حرف را

نزن همین که شاگرد من هستی بزرگترین سرمایه است تو بهترین شاگرد من هستی نباید این چنین سخن

بگوئی.)) مراد گفت : ((ولی می ترسم قبولم نکنند . )) استاد گفت : (( از حماقتشون هست اگر قبولت نکنند بگو

ببینم آیا خانواده دختر را می شناسم ؟)) مراد گفت : ((بله استاد. )) استاد گفت : ((چه بهتر مطمئن باش روي

حرف من حرف نخواهند زد . خوب کی به خواستگاري برویم ؟))مراد گفت :((استاد همین الان در مجلس

خواستگاري هستیم ... من از دختر شما خواستگاري می کنم !)) استاد که شوکه شده بود کمی من من کرد و

گفت : ((چه افتخاري که بهترین شاگرد من دامادم هم باشد ولی رضایت دخترم هم شرط است .)) مراد که همه

چیز را با مریم هماهنگ کرده بود در غیاب همسر استاد دهر که مخالف ازدواج آنها بود به بهانه اینکه به مادر

فوت شده اش قول داده است تا قب ل از بیست سالگی ازدواج کند ..مراسم ازدواج را برگزار کردند . زمانی که

همسر استاد دهر برگشت و موضوع را فهمید با عصبانیت به استاد گفت: ((من در این مسافرت که همراه همسر

حاکم شهر بودم فهمیدم پسرحاکم قصدخواستگاري از دختر ما را دارد ضمنا دخترم موضوع ازدواج با مراد را به

من گفته بود و من به شدت با آن مخالفت کرده بودم. )) استاد دهر با لکنت گفت: ((پس س سر حاحاکم

خواستگار دخترمان بوده است. )) استاد دهر که متوجه شد شاگردش مراد خروارها هندوانه زیر بغل او گذاشته و

گوشش را به غایت توان کشیده است و دختر دسته گلش را به ثمن بخس به یغما برده است همانند برق گرفته

ها لحظاتی خشکش زد پس از مدتی که است اد به خود آمد همسرش را دید که با چشمان افروخته و گونه هاي

قرمز همانند لبو که از شدت خشم همچون خیزران می لرزید به او زل زده است تصور از دست دادن داماد ي

همچون پسر حاکم از یک طرف و از طرف دیگر تا آخر عمر سرکوفت و زخم زبان همسر را تحمل کردن همچون

پتکی بود که بر سر استاد می خورد . استاد جهنم را به چشم خویش دید بعد از کمی مکث استاد خود را جم و

جور کرد و گفت : (( تو را چه شده است زن ! مگر می خواهیم با دخترمان تجارت کنیم از شما که همسر فرد

فرهیخته اي چون من هستید بعید است چنین احساسی داشته باشی مراد بهترین شاگرد من و اهل علم و

معرفت است و جایگزین احتمالی من چه بهتر که جایگزین من داماد من هم باشد چگونه تو علم و معرفت مراد

را با موقعیت و ثروت پسر حاکم مقایسه می کنی؟ علم بهتر است یا ثروت ؟ .....)) زن که ظرفیت این همه

معنویت و سخنان گهربار را نداشت دسته هاونی از مط بخ برداشت و به غایت زور بر سر استاد فرود آورد .استاد

دهر براي همیشه خاموش شد و جهانی را از سخنان پرفیض خود محروم ساخت. مراد در سایه محرومیت از

مادرزن که به جرم قتل در زندان روزگار می گذراند توانست با مریم زندگی خوش و خرمی را تجربه کند . مشعل

علم و معرفت که با مرگ استاد دهر بر زمین افتاده بود بار دیگر توسط مراد از زمین بلند شد .شهرت و مقام

استاد مراد چنان در جهان پیچید که حاکم شهر نتوانست به درخواست خواستگاري استاد از دخترش که اتفاقا

نامش همانند همسر اول استاد مریم بود جواب رد دهد و با طیب خاطر دامادي او را پذیرفت . مراد سالیان دراز

با مریم دختر حاکم شهر به خوبی وخوشی زندگی کرد و حاکم شهر را صاحب نوه هاي بیشمار کرد. القصه مراد

با تلاش و کوشش و اقبال بلند خویش به مراد خود رسید.__

 

اکبر  شيريان حسين ابادي

دانشگاه علوم پزشکی اصفهان

___________________________________________________________________________________

خط دکتر!

Picture 3

(وقايع ذكر شده در اين داستان، همه بطور واقعي در جامعه رخ داده اند)

آقاي دكتر كه شش ماهي از فارغ التحصيل شدنش گذشته و از خدمت زير پرچم هم معاف شده بود از مدتی قبل در شهر كوچكي در حاشيه كوير مركزي، آپارتمانی را در طبقه بالاي يك مغازه اجاره کرده و بتدريج وسايل مطب دندانپزشكي را خريداري و محل کار خود را تجهيز كرده بود او بالاخره پس از سالها به آرزويش رسيده و اميدوار بود كه بتواند به زندگي خود سر و ساماني بدهد. دو ماه قبل ودر روزی كه بعد از گذشت و گذار در مركز شهر توانسته بود آپارتمان را ببيند و بپسندد، پيرمرد مالك آپارتمان و مالك مغازه زير آن كه فروشنده ظروف و وسايل نيكلي و ورشويي بود، قبول كرده بود كه تخفيفي در اجاره بها سال اول به دكتر بدهد و دكتر نيز به ازاي آن قول داده بود يك دست دندان مصنوعي خوب به قيمت نازل براي پيرمرد بي دندان بسازد پيرمرد همان روز اول براي دكتر تعريف كرده بود  چند سال قبل كه به اتفاق خانواده براي زيارت به مشهد رفته بودند  در آنجا به فردي دندانساز برخورد كرده كه  دندانهاي ساخته شده را در ويترين زير نور لامپ در پياده رو خيابان به نمايش گذاشته بود و دندانها  كه زير نور لامپ برق مي زدند توجه او را جلب کرده و او با پرداخت مبلغي طي مدت يكروز صاحب يكدست دندان شده بود! اما وقتي دندانها را در دهان گذاشته  و به مسافرخانه برگشته بود عيالش به او گفته بود صورتش شبيه بره شده! و خودش هم حس كرده بود گرچه دست دندان کذایی، خارج دهانش خيلي قشنگ است  اما داخل دهانش دندانهای بالا و پایین انگار حالت لنگه های كفشي را دارند كه ضمن نبودن اندازه پا ، چپ و راست هم پوشيده شده باشند بطوريكه نه پاها راحت هستند و نه لنگه کفشها با يكديگر هماهنگي دارند. در نتيجه همينكه به شهرشان برگشته بودند دندانهاي عاريه اي را دور انداخته بود و حالا که موجر دکتر شده بود چشم به دستهاي دكتر و علم او داشت كه برايش يكدست دندان يادگاري بسازد. آقاي دكتر هم راضي از قول و قرارش با پيرمرد بلافاصله  آماده كردن مطب را شروع نموده بود و براي تزئين اتاق انتظار چند تابلو هم به ديوار زده بود يكي از تابلوها ضمن نمايش دنداني سفيد و زيبا كه بر سر پيچي سوار بود با اين جمله آراسته شده بود " ديگر هيچ كس در اين شهر پير نخواهد شد چون با كاشتن دندان به روش ايمپلنت همه جوان خواهند ماند"! و روي تابلو ديگري با خط خوش نگاشته شده بود " مصرف شيرينيجات و مواد نشاسته اي براي سلامتي دندانها مضر و استفاده از مسواك براي دندانها واجب است" و در تابلو سوم  تصویر دندانهایی ردیف و منظم واین جمله بچشم می خورد "دنیای امروز دنیای شادی و خنده است  اهدا لبخندی زیبا به شما با ارتودنسی دندانها از وظایف ما است". و درست روبروی در ورودی هم این جمله را با خط درشت تابلو کرده بود: "طبابت یک هنر است نه یک پیشه، هنری که در ان روح به اندازه جسم نیز درگیر می شود".

  دكتر به تأثير نقطه  نظرات عامه در ارتقاء علم و عمل فرهيختگان جامعه اعتقاد زيادي داشت و معتقد بود كه چون دندانپزشكان با دندانهاي مردم نان مي خورند پس بايد از فكر مردم براي بهتر جويدن لقمه ناني كه از دهان مردم بيرون كشيده و به كام خود مي فرستند،استفاده كنند لذا يادداشتي هم به ديوار اتاق انتظار چسبانده و از مراجعين محترم خواسته بود نظرات خود را راجع به كار دندانپزشكي براي او در دفتري که به همين منظور گوشه ی اتاق انتظار گذاشته شده بود،ثبت كنند.

  •                 *                     *

 در يكي از روزهاي سومين هفته از شروع طبابت دكتر ، پيرمرد مغازه دار كه سواد درست و حسابي نداشت نزد دكتر آمد و از او خواست نامه اي از طرف او به يكي از تجار و بنکداران بازار اصفهان بنويسد و طي آن درخواست شود كه 140 كيلو كتري برايش بار نامه كرده و بفرستد آقاي دكتر كه مشغول تراش دندان بيمارش بود به شتاب و با خط  خوش دكتري! تقاضانامه را نوشت و از منشي مطب خواست آن را براي پيرمرد به آدرسی كه او داشت پست و یا فاکس نمايد.

ناگفته نماند كه او طي  مدت طبابتش در ان شهر همه جور بيماري را پذيرفته بود متقاضيان ترميم، جرم گيري ، عصب كشي و كشيدن دندانهاو ساختن دندان مصنوعی. اما با خودش شرط كرده بود كودكان زير 7 – 6 سال را نپذيرد زيرا اعتقاد داشت دهان بعضي از این کودکان مثل دهان سلطان جنگل، کفش آنها مثل سم رخش   رستم  و انگشتان آنها همانند پنجه هاي يوزپلنگ آسيايي است!در همان هفته سوم کارش  كودكي 4 ساله را با درد دندان پيش او آورده بودند كودك از بدو ورود با گريه و فرياد و نثار نمودن كلمه هایي همچون احمق و بيشعور با دكتر سلام و عليك كرده بود! و وقتي با زور والدين روي  صندلي دندانپزشكي نشانده شده بود هنگام معاينه چنان انگشت دست دكتر را  گاز گرفته بود كه فرياد درد آور دكتر منشي مطب را هراسان براي كمك رساني تحريك كرده بود و بعد هم کودک با پنجه هايش عينك آقاي دكتر را از چشمانش برداشته و پرت نموده بود و با يك لگد جانانه لوله ظريف شير آب ليوان پرکن يونيت دندانپزشکی را از جا كنده بود! و آقاي دكتر در مقابل اين قهرمان كوچولو كه مادرش از قدرت بدني او به وجد هم آمده بود!، تسليم شده و پذيرفته بود صرفاً مسكني براي كودك تجويز نمايد بشرطي كه والدين بدون پرداخت حق ويزيت هر چه زودتر كودك را از مطب خارج كنند! از آن سرفصل تاريخي دكتر به منشي اش سپرده بود كه كودكان زير سن مدرسه را فقط برای درمان زیر بیهوشی در بیمارستان پذيرش نمايد!!.

  •                 *                    *

از روزی كه دكتر طبابتش را  رسماً آغاز كرده بود روزانه 5 الي 6 بيمار را پذيرفته و درمانهايي برايشان انجام داده بود. طي همين مدت چند نفر از مراجعه كنندگان يادداشت هايي هم در دفتر يادداشت در اتاق انتظار نوشته بودند كه برخی از انها راهگشا هم براي ارتقاء خدمات آقاي دكتر نبودند در اولین یادداشت فردي نوشته بود: آقاي دكتر ضمن خیرمقدم، اميدوارم دندان طمع خود را كشيده باشيد و به ما مردم اين شهر هم كمك كنيد تا اين دندانمان كشيده شود!.

مراجعه کننده ديگري نوشته بود:

 لذت دنيا همسر و دندان بود      بي همسر و دندان جهان زندان بود.!

 و زير شعرش امضاء كرده بود پسر 49 ساله كه نه زن دارد و نه دندان.

يادداشت سوم اين طور بود:‌آقاي دكتر با تشكر از خدمات شما اما آيا مي دانيد مشكل اصلي بیشتر اين مردم انجام نشدن ارتودنسي و ايمپلنت برايشان نيست مشكل اصلي آنها اين است كه هر چند بلد هستند مسواك بزنند  اما بدليل نداشتن بنيه مالي كافي نمي توانند گوشت و لبنيات و ميوه به اندازه لازم بخورند و مجبورند با نان،مربا، چاي شيرين و سيب زميني ، نوشابه شكم خود را سير كنند و پوسيدگي دندانها را به جان بخرند.

اما فرد ديگري ابياتي از سعدي عليه الرحمه را در دفتر يادداشت نوشته بود:

يكي طفل دندان برآورده بود     پدر سر به فكرت فرو برده بود

كه من نان و برگ از كجا آرمش          مروت نباشدكه بگذارمش

چو بيچاره گفت اين سخن نزد جفت                نگر تا زن او چه مردانه گفت

 مخور هول ابليس تا جان دهد                      همان كس كه دندان دهد نان دهد

و امضاء نموده بود: زنی که دندان بچه یک و نیم ساله اش پوسیده شده و شوهرش هم بیکاراست.

و مراجعه كننده اي هم با امضاء " بي دندان بي نوا"  نوشته بود

توان نان خورد اگر دندان نباشد           مصيبت آن بود كه نان نباشد!.

یکی از بیماران هم ضمن تشکر از اخلاق و برخورد خوب دکتر هنگام معاینه وخوش دستی دکتر هنگام کشیدن دندان دردناکش، با خطی خوش چنین برایش نگاشته بود:

ای که درمان درد فارس و لر کنی

نان بدخواهان خود اجر کنی

کاش یک دندان  من خالی شود

تا تو با دست قشنگت پر کنی!

فردی هم با امضای دانش اموز 18 ساله، با خطی نه چندان خوب نوشته بود: جناب دکتر خوش دست هستی ولی خوش خط نیستی. چند روز قبل که دندان عقل منوعالی کشیدی وقتی دارو برام می نوشتی خواستم یک داروی ضد حساسیت هم تو نسخه اضافه بنویسی چون به باد کولر حساسیت دارم و باد کولر اذیتم می کنه اما شما جوری نوشته بودین که داروخانه بجای قرص ضد حساسیت لوراتادین بهم قرص ضد انگل لوامیزول داد و منهم نفهمیدم و تا چند روز اونا را مصرف کردم من هیچوقت واقعا کرم نداشتم درسته که قبلا بیشتر شیطنت می کردم و مدیر مدرسه بهم می گفت بچه مگه تو کرم داری  ولی حالا انطور نیستم بخصوص از وقتی دندان عقلم کشیده شد عاقلتر هم شده ام. منهم خوش خط نیستم ولی شما اگه می شه نسخه مریضا را خوش خط تر بنویسید.

اخرین یادداشت ثبت شده در دفتر هم چنین بود: اقای دکتر هر چند بنظرم هزینه عصب کشی دندانم را زیاد گرفتی ولی بهداشت را خوب رعایت می کنی و مهمتر اینکه خیلی بااخلاق هستی همانطوری که باید اخلاق یک طبیب باشد. کاش همه ی پزشکان اینطورمهربان و بااخلاق بودند و مصداق سخن حافظ می شدندکه "گر طبیبانه بیایی به سر بالینم      به دو عالم ندهم لذت بیماری را"!.

  •                    *                         *

مدت بیشتری از اغاز بکار دکتر گذشته بود و آنروز دقيقاً سي و چهارمين روز از شروع فعاليت رسمي مطبش بود اما او انروز از اول وقت احساس خوبي نداشت زيرا  روز پنج شنبه بود و او از هفته های گذشته يك طورايي اعتقاد پیدا کرده بود كه پنج شنبه ها برايش خوش يمن نیست و روز خوبي را پست سر نخواهد گذاشت. در یک پنج شنبه ریشه دندان یکی از بیماران شکسته و او هر چه تلاش کرده بود نتوانسته بود قسمتی از انرا خارج نماید و در پنج شنبه ای دیگر یکی از بیماران هنگام تزریق بیحسی از حال رفته بود.

 بهر حال انروز اولين بيمارش با دو همراه وارد مطب شد بيمار مرد ميانسالي با ظاهري نه چندان آراسته بود كه از شدت درد دندان بخود مي پيچيد بیمار وارد اتاق كار دكتر كه شد ناليد  آقاي دكتر بدادم برس از درد دارم هلاك مي شم اين دندان لعنتي را يك كاري بكن و راحتم كن هر چقدر كه بشه مي پردازم فقط زودتر از درد راحتم كن. دكتر بيمار را روي صندلي دندانپزشكي نشاند و دهانش را معاينه كرد دندان کرسی دوم او بشدت پوسيده بود و دندان کرسی اولش هم قبلاً كشيده شده بود. دكتر گفت ببين جانم اين دندان قابل نگهداري نيست دندان مجاورش را هم كه قبلاً كشيده اي من هم اين دندان را مي كشم و جاي هر دو، برايت دندان مي كارم. بيمار با جملاتي بريده بريده ناشي از درد گفت هر كاري مي خواهي بكن فقط حالا زودتر از درد خلاصم كن و دكتر دستهايش را بهم ماليد و دستكش پوشيد و محلول بيحسي را تزريق كرد با تزريق بيحسي بيمار کمی آرام شد و دكتر اجازه داد تا با گذشت چند دقيقه بيحسي كامل شود. طي اين چند دقيقه دکتر در خیالات فرو رفت که دندانهایی در دهان بیمار کاشته و این دندانها خیلی زود ثمر داده و او مشغول چیدن ثمرهای انها بصورت تراول چکهای نو است! اما صحبتهاي دو همراه بيمار كه در اتاق انتظار با يكديگر مشغول گفتگو بودند دکتر را از افكارش خارج كرد يكي از آن دو به ديگري مي گفت "من شنيده ام وقتي دندان درد مي شوي و به جايي هم دسترسي نداري اگر آب گيش برگ ( عصاره برگ گياه خرزه) را در چشم سمت مقابل  سمت دندان دردناك، بريزي درد دندان آرام مي شود!.  دكتر بلافاصله در ذهنش دنبال توجيه علمي و نحوه تاثير اين روش درماني گشت و متوجه شد كه بله عصاره برگ خرزه به عنوان يك ماده محرك و شايد سمي آنقدر باعث سوزش چشم مي شود كه بيمار درد دندان سمت ديگر صورتش را از ياد مي برد! و دكتر انديشيد كاش در كشور به جاي ساختن اينهمه دانشكده دندانپزشكي و پرورش دندانپزشك کمی بيشتربه ارتقاء فرهنگ و بهبود زير ساخت هاي اقتصادي جامعه توجه مي شد.

 آقاي دكتر با صداي بيمار كه خبر می داد دندانش بيحس شده از جا بلند شد و مشغول كشيدن دندان گرديد. خوشبختانه با چند حركت و مانور، دندان از دهان بيمار خارج شد و يك تكه باند استريل جاي آن قرار گرفت سپس دكتر رو به بيمار كرد و گفت برايت نوبت مي گذارم كه مدتي ديگر براي كاشتن دندانها بيايي. اما بيمار ضمن پرداخت چند اسكنان كهنه بعنوان حق الزحمه ی كشيدن دندان، با صدايي که به سبب وجود باند استريل در دهانش به سختي قابل فهم بود، گفت درختان باغ ميوه ام كه چند ساليه كاشته شدن هنوز ازكم آبي و خشکسالی  ثمر درست و حسابی نمیدن هر وقت كه اونا خوب ثمر دادن بر مي گردم و پول فروش ميوه ها را به شما مي دم تا شما هم تو دهنم دندون بكارین!.

بيمار بعدي دكتر در آن روز، پسر جواني بود كه با ابروهاي آرايش شده و قيافه اي شبیه دخترا و با تن پوشي كه تصوير اتومبيلي بر ان نقش بسته بود، وارد شد و خواست  دكتر يكي از دندان هاي او را كه گاهي درد مي گرفت، ترميم كند. دكتر مشغول كار و تزريق بيحسي شد اما هنگام خارج كردن سرنگ تزريق از دهان بیمار، نوك سوزن به انگشتش  فرو رفت. دكتر بلافاصله ياد امکان و احتمال آلوده شدن به ويروس ايدز در هنگام بروز چنين اتفاقي افتاد و  فكر كرد اگر اين جوانك الوده به ویروس  ايدز باشد و او  آلوده شده باشد، چه بكند؟. لذا براي اينكه به جوانك هم بر نخورد از او پرسيد ببينم شما HIV دارين؟ كه البته منظورش اين بود ایا شما آلوده به ويروس HIV عامل بيماري ايدز هستيد؟ بيمار كه منظور دكتر را نفهميده بود و تصور كرده بود HIV مدل اتومبيلي مي باشد، جواب داد من رنو PK هم ندارم چه برسد به HIV!. دكتر با حالي پريشان خيلي سريع دندان او را تراش داده و پانسمان كرد و مرخصش نمود تا بتواند فكر كند كه كي مي تواند به مركز استان يا تهران برود تا آزمايشات رديابي ويروس HIV را انجام دهد. هنوز از شوك  آلودگي احتمالی به HIV بيرون نيامده بود كه بيمار بعدي در حاليكه دستش روي گونه ورم كرده اش بود، وارد شد و گفت دكتر جان دندان پر شده ام درد مي كند كمك كن كه دو روزه امان منو بريده. دكتر او را روي صندلي نشاند و مشغول معاينه شد دندان كرسي كوچك بيمار  كه پر شده بود، بشدت عفونت كرده بود اما انگار رنگ ماده پر كردگي آن جور ديگري بود. دكتر پرسيد آقا جان اين دندان را چه كسي و كي برايت پر كرده؟ بيمار پاسخ داد  خودم! سه روز قبل آن را پر كردم!. دكتر كه از حرف بيمار يكه خورده بود فكر كرد عوضي شنيده لذا دوباره پرسيد چه كسي پر كرده؟ و بيمار دوباره گفت خودم. دكتر گفت مگر خودت دندانپزشكي؟ و بيمار جواب داد كه نه نيستم ولي مگر شما دكترا چطوري پر مي كنين؟ دو تا خمير چسب مانند را قاطي مي كنين و داخل دندان مي گذارين منهم چون پول زيادي نداشتم چسب دوقلو خريدم و با آن دندان خودمو پر كردم!. دكتر مات و مبهوت  به بيمار توضيح داد كه پر كردن دندان اصولي دارد و هر كسي با هر ماده اي نمي تواند دندان را پر كند چون مشکل ایجاد میشه. اما بيمار انگار نمي خواست قانع شود دندان سمت ديگرش را نشان داد و گفت پس چرا اين يكي دندانم را هم كه پر كرده ام چيزي نشده است؟. دكتر به دندان سمت ديگر بيمار نگاه كرد که با ماده اي نقره اي رنگ  شبيه آمالگام (ملقمه مخصوص پر كردن دندان) حفره ان پر شده بود اما ان ماده آمالگام نقره نبود. دكتر پرسيد خب اين دندانت را با چه پر كرده اي؟ بيمار جواب داد شما با سرب پر مي كنيد منهم با تكه اي از فويل ظريف و نازك آلومينيوم پر كردم! او هنرش را در ترميم دندانش اينطور تكميل كرد كه اول با سر يك سنجاق قفلي داخل سوراخ دندان را تميز كرده و بعد با سر يك ميخ كوچك تكيه هاي ريز فويل نازك را داخل حفره دندانم فشرده نمودم.  و ادامه داد شما دندانپزشكان دهان ما را باز مي كنيد و از داخل آن پول بيرون مي كشید و پارو می کنین حالا من خواستم نذارم شما اين کار را بكنين اما انگار خدا هم با شما است و مجبور شدم پيش شما بيام!.  دكتر كه از اين همه علم، هنر و فلسفه بافي بيمارش كلافه شده بود جواب  داد نه عزيز ما داخل دهان شما را جارو و پارو مي كنيم تا ميكروب ها و جرم ها را پاك كنيم و ديوارهاي فرو ريخته دندوناي شما را تعمير مي كنيم!. بعد هم نسخه اي شامل چند قلم آنتي بيوتيك و مسكن براي او نوشت و مرخصش كرد.

 مراجعه کننده بعدی پیرمردی بود که قیافه ایی شبیه معتادین داشت و برای کشیدن ریشه دندانش مراجعه کرده بود دکتر خیلی سریع او را روی صندلی یونیت نشاند و بلافاصله داروی بیحسی را تزریق کرد. بعد از چند دقیقه از او پرسید لبت بیحس شده ؟ بیمار جواب داد نه اصلا! دکتر پرسید اهل دود و دم هستی؟ پیرمرد جواب داد از خدا که پنهون نیست پس ،از شما چرا پنهون کنم حسابی گرفتارشم. دکتر گفت پس به همین خاطر داروی بیحسی خوب اثر نکرد و بلافاصله پشت سر هم دو کارپول بیحسی دیگه هم تزریق کرد و منتظر ماند در همین حین صدای منشی مطب بلند شد که جیغ میزد و می گفت مار  مار ! دکتر و بدنبالش پیرمرد بیمار به اتاق انتظار دویدند و ماری را دیدند که برای فرار از گرما جلو پنجره کولر چمباته زده و جا خوش کرده بود دکتر با اظطراب گفت اینو دیگه چکار کنم؟ اما بیمارش در جواب گفت من چند روز است که بی مارم اینو بسپار به من. و بلافاصله رفت به طرف مار. دکتر داد زد بهش نزدیک نشو نیشت میزنه . اما پیرمرد با یکدست کمر مار را گرفت و دست دیگرش را به دهان مار نزدیک کرد و دکتر و منشی اش دیدند فورا نیش مار بر انگشت پیرمرد فرو رفت منشی جیغ بلندی کشید و دکتر چشمانش را بست تا مرگ بیمارش را نبیند اما لحظه ای بعد با صدای پیرمرد که می گفت تموم شد! چشمانش را باز کرد و فکر کرد که عمر پیرمرد تموم شده اما وقتی مار بیجان را در دستان او دید از تعجب خشکش زد. پیرمرد گفت اقای دکتر سمی که در بدن من جمع شده قویتر از سم مارها شده و اونا را می کشه! اصلا بگم کشتن مارا با این روش شغل منه اینم سند و مدرکش. پیرمرد تکه کاغذی را که تا زده بود از جیبش بیرون اورد و به دکتر نشان داد روی کاغذ که از سایتی خبری پرینت گرفته شده بود این مطلب به چشم می خورد:

 در روستای بالانیج ….. آدرس پیرمرد 92 ساله گزارشمان را از هر کسی که می پرسیدیم لبخند برای لبانش جاری می شد و خانه حسن آقا را نشانمان می داد. در این حوالی کمتر کسی پیدا می شود که نام حسن زَهَر معروف را نشنیده باشد، شاید به القاب و عناوینی متفاوت.

مار که به مار بزند، شاه مار می شود و حسن آقای گزارش ما،شاه مار مردم این منطقه است. مردم روستا در مورد حسن، که 37 سالی می شود رفیق و همنشین پیک نیک است، می گویند: هر حیوانی که حسن زَهَر را نیش بزند یا گاز بگیرد چند ثانیه بعد دراز به دراز می افتند و زود میمیرد!

13920503000335_PhotoA


تا کنون حدود 16 مار و چندین عقرب خطرناک در اثر گزش حسن آقا کشته شده اند نه آنکه حسن آقا بخواهد مارها و عقرب ها را بکشد،بلکه خطرناک ترین موجودات گزنده با نیش زدن حسن سریعا از پا درآمده اند.

همسایه حسن در خصوص این شاخصه عجیب و غرب می گوید: همه اهالی روستا میدانند که دلیل اصلی این اتفاق استفاده بیش از حد حسن آقا از مواد مخدر است و سم بدن حسن به حدی رسیده است که هر موجودی بخواهد او را گاز بگیرد سریعا از پا در می آید.البته این اتفاق برای اهالی روستا خیلی هم بد نشده است.هر کجای روستا که مار دیده میشود سریعا «حسن زهر» را صدا میزنند و وی در مقابل دریافت مبلغی مار را گرفته و یا به روش خودش می کشد!

شاه مار منطقه بالانیج در گفت و گو با ندای …. از وضعیت پیش آمده اظهار ناراحتی کرده و می گوید: اینکه من با وجود این همه گزش و نیش سالم می مانم و در مقابل، حیوان متهاجم را می کشم، نشان از آن است که من به آخر خط رسیده ام. یعنی اینکه حسن، بدان این همه سال با بدنت چه کرده ای، حتی پشه ها و زنبور ها هم پس از گزش من میمیرند. مردم وقتی مرا میبینند میخندند و با انگشت نشانم می دهند.

وی در پاسخ به سئوالی، مبنی بر اینکه این نیش ها هیچ دردی برایت ندارد؟ اظهار داشت: چرا یادم هست سال 70 یک مار بسیار بزرگ نیشم زد که چند روزی نمیتوانستم راه بروم و تب شدید کردم، اما آن مار هر چقدر هم که بزرگ و سمی بود، من از آن افعی تر بودم و آن را هم از پا در آوردم.

نیش عقرب ها و زنبور ها دیگر برایم درد هم ندارد اما وقتی که مار نیشم میزند،در محل گزش احساس سوزش می کنم.

 پیرمرد پس از نشان دادن مطلب ادامه داد این دندون منم با  داروها ی شما بیشتر بیحس نمیشه من الان توپ توپم! تحمل می کنم زود ریشه را بکش ولی پولی ازم نگیر چون از شر مار خلاصتان کردم. و دکتر مثل مسخ شده ها به فرمایش و خواسته بیمارش عمل کرد!

 بيمار بعدي  كه وارد شد احساس بهتري پيدا نمود فكر كرد از نحسي روز پنج شنبه فارغ شده است. بيمارش دختر جواني با سر و وضع مرتب بود و دستمالي جلو دهانش نگه داشته بود و به محض اينكه روي صندلي نشست اشك از چشمانش سرازير شد و در همان حال گفت آقاي دكتر دهانم مثل آتش مي سوزه تو را خدا يه كاري بکن! دكتر مشغول معاينه شد دندانهاي دختر خانم سالم و منظم بودند اما لثه هاي او حالتي قرمز و بر افروخته داشتند و در بعضي نواحي زخم هاي ريزي هم روي لثه ها ديده مي شد اولين موضوع تشخيصي كه به ذهن دكتر رسيد ابتلا بيمارش به نوعي بيماري لثه ایی نسبتا نادر به نام ناگ بود با اين بيماري لثه ایي طی دوران دانشجويي در كتاب ها و در كلاس درس اساتيد آشنا شده بود ولي حالا آنرا از نزديك مي ديد! پس پرسيد خانم از كي به ناگ مبتلا شده ايد؟ دختر جوان پاسخ داد دكتر نمي دونم ناگ چيه ولي من مي خواستم دندونام سفيد تر بشه، نشستم جلو آينه و با يك تكه پنبه و مايع سفيد كننده وايتكس سعي كردم اونا را سفيد كنم اما انگار وايتكس لثه هامو داغون كرده! دكتر ديگه حسابي كلافه شده بود اين بيماران امروزش يكي بعد از ديگري برايش بي منفعت بودند. زود دهان شويه ملايمي براي آن خانم مبتكر شيوه نوين سفيد كردن دندان! نوشت و او را ترخيص نمود دخترك در حال بيرون رفتن از مطب پرسيد آقاي دكتر نوبت بعد اگر بيام نگين زيبايي روي دندوناي جلو دهنم مي چسباني؟ هر چقدر هم كه پولش بشه مي دم. ولي دكتر انگار اصلاً سوال او را نشنيده بود چون داشت فكر مي كرد كه ديگر شايد بهتر باشد با وجودیکه قسط دارد اما پنج شنبه ها كار نكند و انديشيد كه فردا روز جمعه را چطور بگذراند تا خستگي امروز از تنش بيرون برود در همین حال  ناگهان داد و فرياد پيرمرد مغازه دار را از راه پله ها شنيد و كمي بعد هم صداي افتادن چيزي شبيه يك كارتن را در اتاق انتظار!. پيرمرد نفس زنان خودش را به دكتر رساند و گفت آقاي دكتر انتظار نداشتم منو اينطور اذيت كني! ‌من از شما خواستم برام نامه اي بنويسي تا از اصفهون براي مغازه ام 140 كيلو كتر بفرستن اما تو نوشتي 140 كيلو گز بفرستين! من گز را مي خوام چكار اونم توي اين هواي گرم 50 درجه تابستون ، كي از من گز مي خره!.....

 پيرمرد همينطور يكريز حرف مي زد و دكتر هاج و واج مانده بود. آخرش كه پيرمرد از حرف زدن خسته شد تازه دكتر متوجه شد چه اتفاقي افتاده.  ظاهراً آن روز كه درخواست پيرمرد  را مي نوشته چون هم با عجله نوشته و هم به خط دكتري يعني بد خط نوشته بود كتر را جوري نوشته  بوده كه در اصفهان آنرا گز خوانده و 140 كيلو گز تخته اي نايلون پيچ در هفت كارتن بيست كيلويي براي پيرمرد ارسال كرده بودند! تا دكتر مشغول نگاه كردن محتويات كارتني كه پيرمرد با خودش آورده بود، شد كارگر باربري شش كارتن باقيمانده را هم گوشه اتاق انتظار روي هم چيد!. پيرمرد در حاليكه مطب را ترك مي كرد با صداي گرفته اي گفت: دكتر همه گز ها مال خودتان پولشان را قسطي روي كرايه سه ماه مطب از تان مي گيرم من مجبور شدم پولشان را يكجا به اصفهون حواله كنم.

  •              *                    *

دكتر با حالتي شكست خورده روي صندلي در اتاق انتظار نشسته و به كارتن ها خيره شده بود و فكر مي كرد كه با اين همه گز چه كار بكند. در همين حين بيمار ديگري وارد شد نگاهي به دكتر و نگاهي به كارتن هاي  كنار او كرد و يكي از كارتن ها را وارسي نمود و گفت: آقاي دكتر شما دیگه چرا؟ مواد غذایي هم مي فروشید؟ من مجبورم صبح ها كارمندباشم و عصرها و بعضي صبح ها مسافر كشي كنم شما...

دكتر به منشي اشاره اي كرد و منشي از بيمار خواست چون دكتر حالشان خوب نيست شنبه مراجعه كنند و بعد از رفتن بيمار درب مطب را بست .

 دكتر چند گزينه را براي  حل مشكل گز ها در ذهنش رديف كرده بود: 1 - با آنها از بيماران مطب پذيرايي كند. 2– آنها را به مغازه دارهاي غريبه در گوشه اي ديگر از شهر با قيمت كمتري بفروشد. 3- آنها را به مركز نگهداري كودكان بي سرپرست هديه نمايد. 4– آنها را در گوشه اي رها كند و معادل قيمت شان را روي قیمت دست دندان مصنوعی كه مي خواهد براي پيرمرد مغازه دار بسازد، كشيده و از او دريافت كند!. دكتر پس از كلي كلنجار با خودش راه حل هاي اول و سوم را رد نمود زيرا استدلال  كرد كه پذيرايي با گز از بيماران مطب و يا اهداء گز به كودكان بي سرپرست خلاف اخلاق پزشكي و آن چيزي است كه خودش به ديوار اتاق انتظار زده است. گز ماده شيرين و چسبناكي است كه باعث پوسيدگي دندانها می شود و پذيرايي با آن از بيماران مطب يعني به نوعي كمك به خراب شدن بيشتر دندانهاي آنها و اهداء گز به كودكان معصوم و بي سرپرست يعني افزايش پوسيدگي دندانهاي آنها و افزايش  عدد شاخص سلامتي دندانهاي آنها، آنهم در حالي كه  شاخص سلامتي دندانهاي  افراد جامعه به خصوص كودكان در كشور ما بيش از میانگین جهانی و نگران كننده است.

بالاخره دكتر تصميم گرفت فردا جمعه ابتدا راه حل دوم را پيگري كرده و در نهايت اگر نشد گزينه چهارم را عملي نمايد!

صبح جمعه دكتر به مطب آمد و خيلي سريع كارتن هاي گز را در صندوق عقب و روي صندلي هاي اتومبيل پرايد اش جاي داد و ساعت ده صبح به سمت خيابانهاي حاشيه شهر به راه افتاد. سر يكي از چهار راه ها پشت چراغ قرمز توقف كرد مردي كه بنظر معتاد مي آمد به سمتش آمد وبا پارچه ای کثیف مشغول پاك كردن شيشه اتومبيل شد و تقاضاي كمك مالي كرد دكتر گفت اتوبيل اش تميز است و نياز به تميز كردن ندارد اما مرد ول كن نبود آخرش دكتر گوشه اي توقف كرد و يكي از كارتن ها را به مرد داد. مرد معتاد نگاهي به محتويات كارتن كرد و آنرا پس داد و گفت اينا به چه درد من مي خورن دو سه تا هزاري به من بده خرج دوا! بكنم و دكتر متحير كارتن را پس گرفت و اسکناسی به مرد داد و حركت كرد. كمي بعد جلو سوپر ماركتي توقف كرد و مرد فروشنده را صدا كرد و ضمن نشان دادن كارتن ها گفت حاضر است آنها را زير قيمت بفروشد فروشنده نگاهي به كارتن ها و نگاهي به دكتر كرد و گفت: سرقتي اند؟! نه جانم من جنس سرقتي نمي خرم. دكتر ناراحت و خشمگين به راه افتاد و به يك خواروبار فروشي رسيد. توقف كرد و مرد فروشنده را صدا كرد و تقاضاي فروش را مطرح نمود. خواروبار فروش يكي از كارتن ها را باز كرد و تكه اي گز عرق کرده ی نرم و چسپناک داخل دهانش گذاشت و گفت: تازه كاري؟ حتما تازه كاري و گرنه مي دونستي تو اين فصل گز فروش نداره حداقل تخم شربتي و گلاب و عرق نعنا و آبليمو مي آوردي حالا هم اگر بخواهي نصف اينا را بر مي دارم ولي پول ندارم بهت بدم به  ازاء اونا مي تواني ازاين كيسه هاي نمك كه بيرون مغازه چيده ام برداري و آب معدني و نوشابه سرد هم بهت مي دم برو خروجي شهر دو ساعت وايستا جعبه ماشينو را بالا بزن بقیه گزها و آب معدني و نوشابه ها فروخته مي شن!. دكتر ديگه حسابي عصباني شده بود از گرما و زندگی کلافه بود  در صندوق عقب اتومبیل را محكم بست و راه افتاد تصمیم گرفت راه حل چهارم را اجرا کند دور زد به سمت خارج شهر و صدای پخش اتومبیلش را زیاد کرد خواننده ایی با صدای غمناکی می خواند: "زندگی ای زندگی خسته ام خسته  دیگه دل اون طاقتا رو نداره ........" ، به خارج شهر كه  رسيد بلافاصله ايستاد نگاهي به اطراف كرد و اولين كارتن را به بيرون پرت كرد اما ناگهان دو تا كارگر كه كمي دورتر مشغول كار ساختمانی بودند فرياد زنان به سمتش دويدند يكي از آنها فرياد مي زد كه تو اون كارتن چيه كه بيرون پرتابش كردي نكنه بچه ایی  مرده  داخلشه!. دكتر ديد اگر بايستد تا بخواهد توضيح دهد شايد كارگرا كمي مشت و مالش بدهند! پس سريع سوار شد و گاز داد چند كيلومتر دورتر به جاده اي خاكي پيچيد و پشت تپه اي از نخاله هاي ساختماني سريع كارتن ها را بيرون انداخت نفس راحتي كشيد،عرق صورتش را پاک کرد و سرمست از  موفقيت  در عملياتش! صداي پخش اتومبيل را زيادتر كرد خواننده ایی با اهنگی شاد شعری از سیاوش کسرایی را می خواند: "....اری اری زندگی زیباست زندگی اتشگهی دیرنده پا برجاست گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست ور خاموش است و خاموشی اش گناه ماست". احساس کرد حتی اگراز زمین و اسمون اتیش بباره و دمای هوا 50 درجه هم باشه زندگی چقدر زیباست! به طرف شهر گاز داد و در همان حال  تصميم گرفت پول گز ها را هم روي دست دندان پيرمرد نكشد واز ته دل آرزو كرد كه خدایا فقط کاری کن پيرمرد از ساختن دست دندان پشيمان نشود! و فکر کرد طبابت واقعا علم و هنر است نه یک پیشه،اندیشید که چه می شد اگر برای دانشجویان پزشکی و دندانپزشکی و فارغ التحصیلان این رشته ها در کنار اینهمه کلاسها و دوره های مختلف مثل دوره های کاشتن مو و دندان و...، دوره ای هم برای بهبود کیفیت خط انها می گذاشتند انوقت دیگر نه نسخه بیماران عوضی پیچیده میشد و نه کتر گز خوانده میشد! وبيماران هم همه از سر رضايت و ضمن شكر خداوند اين بيت شعر را مي خواندند:

از مژده حبيب دلم شاد و خندان است         وز نسخه طبيب دلم ايمن از بلا است

 

حمیدرضا پوراسلامی

دانشگاه علوم پزشکی کرمان

___________________________________________________________________________________

نثر طنز با عنوان رساله دکترای حکیم بوعلی سینا

مقدمه

از آنجاییکه بلدیه ی هگمتانه که کنون آنرا همدان نام نهاده اند تصمیم بر پاره ای اصلاحات در اطراف مقبره

ی این حقیر دارد فلذا روحمان که از همان سال 1333 که الباقی جسدمان را از منزل یار دیرینمان ابوسعید

گور به گور نمودند هنوز حیران و سرگردان است بر آن شد که گشت و تفرجی در شهر نموده و از اوضاع

سلامت مردمان در این زمان مطلع گردد .

این تفرج منتج به نتایجی ژرفناک و بعضا اسفناک گردید که مخلص آن در این رساله مرقوم میگردد

السلامه فی حوزه القرائه و المطالعه

در گام اول برآن شدیم که اوضاع تدریس و تدرس را در این قرن جویا شویم فلذا به عزم تفحص به مکتبه ی

مرکزیه مراجعه نمودیم و در آنجا کتب را دیدیم مسطور و مسطر بر جایگاههایی ستبر و استوار و هر یک به

تناسب حجم از مثقال تا چند من خاک بر آن آرمیده از مسئول مکتبه علت را جویا شدیم که فرمودند جانا

سخن از زبان ما میگویی این مکان در این زمان فقط به کار قرائت دروس قبل از کنکور مختص گردیده و

دیگر هیچ که جوانان این زمان رغبتی به مطالعه بجز مطالعات درسی ندارند که آنهم از سر اجبار والدین

است و جبر روزگار و تهدید آموزگار

*التوضیح فی باب الکنکور و هو یشتمل علی امتحان للصعود من مرحله الدبیرستان الی الدانشگاه

السلامه الجسمیه

بسیار کنجکاو گشته و بر آن شدیم که دریابیم که شباب در این زمانه برای مطالعه چه میکنند .

بسی جستیم تا عامل را یافتیم و آن عبارت بود از لوحه هایی که کارشان بر اساس کهرباء و مغناطیس بود و

آنرا موبایل و بزرگترش را تبلت مینامیدند.

طرز کارش را جویا شدیم که فراوان توضیح فرمودند اما در نیافتیم فقط سر تکان دادیم و خود را به فهمیدن

زدیم فقط چیز جالبش که نظرمان را جلب نموداین بود که آن جناب توضیح دهنده جهت تنویر افکارمان و

بعنوان مثال ناممان را بر آن لوح نوشت و دایره ای آبی رنگ را لمس نمود که چنین مرقوم شد که اینجانب

یکی از بزرگترین فیلسوفان و اطباء این دیار بوده ام و رسالاتم در باب طب تا همین چند وقت پیش در

مدارس عالیه دیار باختر تدریس میگردیده .پس آنرا شیئ جالب یافتیم و در آن مضراتی به شرح آتی یافتیم :

الف ( کم فروغ شدن نور دیده به سبب دخول بیش از حد نور به دیده

ب ( انحناء ستون فقرات به سبب انحنای بیش از حد رقبه در هنگام استفاده

ج ( فربه شدن بیش ازپیش بدن به سبب سکون زاید

د ( مضرات دیگر که در این مجال و مقال نگنجد

ه (مضرات دیگرهایی که در بخشهای آتی به آن بپردازیم

السلامه العقلیه :

در سیر وسلوکمان به وفور با انسانهایی برخورد نمودیم که علی الظاهر از سلامت عقلیه برخوردار بودند

ولی فی الواقع نه فقط عقل بلکه دیگر اعضا و جوارحشان هم مزاج درستی نداشت. من باب مثال کسانی

بودند که هنگام سوار شدن بر ارابه های آهنینی که بدان خودرو میگویند دائم از خود صداهای ناهنجار صاطع

مینمودند آنان را دچار مرض بیش بوقی یافتیم.دسته ای دیگر بوق زدگان بودندکه با شنیدن آن صداهای

ناهنجار سر بر آورده و با صدایی مهیب دشنام میگفتند. بجز این مرض عقلی امراض دیگری مشاهده گردید

که به سبب ادب از توصیف آنها شرمسارم و اجمالا فقط نام آنهارا متذکر میشوم :خود شیفتگان.دگرشیفتگان،

دائمالعشقان، موقشنگان، متفلسفان، مخرجان و.....

السلامه الا کلیه

بیشترین فاجعه ای که در میان مردم این عصر فجیع یافتم فجایع تغذیه ای بود .بدینگونه که چونان فیل

میخورند و چونان مورچه راه میروند برنج را چنان میخورند که گویی هر شب و روز عید است .عده ای دیگر

غذایشان را در دیگچه های سر بسته ای ابتیاع میکنند و بدان کنسرو میگویند ما که نفهمیدیم یعنی چه ولی

از این دیگچه ها همه نوع خوراکی بیرون میامد از ماهی گرفته تا انواع حبوبات و میوه های رنگارنگ حتی در

حجره ای کله پاچه یافتم که بدین سبک و سیاق آماده بود.به دعوت رفیقی به جایی رفتیم که آنرا رستوران

مینامیدند مارا نانی گرد دادند انباشته از صمغی سفید رنگ و تکه های شیئی مرموز که آنرا سوسیس

مینامیدند از حق نگذریم بسیار لذیذ بود سپس شرابی قیرگون عطا کردند که چونان تیزاب میجوشید گفتند

که تحفه ی باختر است نوشیدیم و بادی از گلویمان ساطع شد اما انگار که به مزاجمان سازگار نبود چون تا

صبح دائم الاجابت مزاج گردیدیم .

السلامه التفریحیه:

آنچه در مردمان این عصر بیش از حد موجب عجب و شگفت ما گردید تفریحات آنان بود.بدینسان که چون

از هوای ناپاک گریزان میشدند سر به کوه بیابن میگذاشتند و چون به هوای پاک میرسیدند قلیان چاق

مینمودند تا وفاداریشان را به هوای ناپاک به اثبات رسانند.

موسیقایشان از بقیه اش غریبتر و طربشان عجیبتر که مردانی گاها به هیبت زنان اجتماعی کنند با سازهایی

دلخراش جانخراش و گوش خراش از طرفی مینوازند و نفری باهیبتی عجیبتر و صدایی غریبتر و حرکاتی

مهیبتر کلامی را میخواند عاری از هر وزن خالی از هر طربی و الباق آدمها استغفر الله......پرسیدیم چه

میخواند فرمودند رپ پرسیدیم چیست فرمودند اعتراض پرسیدیم مگر با مقامات موسیقیایی خودمان نمیشود

معترض شد نگاهی انداختند به ما ورا تر از عاقل اندر سفیه ...

از تفریحات دیگرشان این است که ساعتها پای جهازی مینشینند بنام تلویزیون که آنرا صفحه ایست تصویر

نشان میدهد وداستانهایی را نشانشان میدهد که خودشان هم میدانند دروغ است لیک اصرار بر باور آن دارند

خودم به چشم خودم دیدم که داستان عریسی را نشان میداد که به دستور پدر عروسش بدنبال اینجانب

میگشت تا دوایی برای کچلیش بیابم و من هم در نقش علام الغیوب برایش سرشوری از سیر آماده کردم

نعوذا بالله... البته میگویند که سالیان پیش از زندگی ما داستانی مصور کرده اند ما که ندیدیم .اما میگن امین

تارخ نقشمو خیلی باحال بازی کرده دمش گرم قراره حامد هالیوود سی دی شو برام بیاره ببینم ،شرمنده

لهجه م برگشت آخه این مدت هر جا رفتم بهم خندیدن گفتن یارو رو لهجش عمل میخواد .مام گفتیم

همچین یه ذره برسونیم خودمونو به زبون معیار، چن روز پیش این رساله رو دادم یه استاد دانشگا یه نگا

بندازه گفتمش :من همونم که کتبم تاچندی پیش در دانشگاههای غرب تدریس میشد.یه نگایی انداخت بهم،

زنگ زد اومدن بردنم دیوونه خونه.

 

سیما نقدی

دانشگاه علوم پزشکی اهواز

___________________________________________________________________________________

مدیریت قوی

 

جلسه بسیار مهمی بود مدیر درخواست کرد که کارشناسش آمار و اسنادی را که قرار بود آماده کند را بیاورد .  کارشناس مربوطه با حالتی از احترام و دلواپسی آمد و ضمن عذر خواهی با استرس و اضطراب گفت که در دو روز گذشته برایش کار مهمی پیش آمده و نتوانسته آمار و مستندات مربوط به آن را آماده کند.

مدیر که در حضور مافوقش اصلاً انتظار چنین افتضاحی را نداشت بسیار عصبانی شد وبا داد و فریاد عذر کارشناس را نپذیرفت و او را مرخص کرد و از اعضای جلسه که اکثراً مافوق او بودند عذر خواهی کرد و قول داد که تا هفته آینده آمار و مستندات مربوطه را آماده و ارائه نماید.

بعد از جلسه با عصبانیت به اتاقش رفت و دستور داد که کارشناس متخلف را اخراج کنند .

چند ساعت بعد یکی از کارشناسان خبره خود را صدا زد  و به او گفت که کار آمار گیری و تهیه مستندات را انجام دهد. کارشناس گفت همکارمان همه آنها را آماده کرده اما چون آمار و نمودارها نشان می دهد که در شش ماه گذشته بدلیل سوء مدیریت کار ها به خوبی پیش نرفته است،  قبل از رفتن گفت آنها را محرمانه به شما بدهم تا در یک جلسه غیر علنی آنها را گزارش دهید.

مدیر تشکر کرد و گفت : آقای حسینی امروز را شما می توانید از مرخصی تشویقی استفاده کنید از همین جا می توانید به خانه بروید و امروز را در کنار خانواده باشید در مورد همکارتان هم ناراحت نباش خودم فکری به حالش می کنم.آقای حسینی هم تشکر کرد و رفت.

پس از رفتن او مدیر با خودش گفت : «بی شعورها آدم را به چه کارهایی وادار می کنند محبوبیت آدم به خطر می افته ولی خوب چه کار کنم کارمندی که مدیرش را بد و ضعیف بداند نه خوب حرف گوش می کند و نه خوب کار می کند و به ضرر سازمان است بنابراین اقضای یک مدیریت قوی این است که این کارمندان را اخراج شوند.» و بعد شماره مسئول دفترش را گرفت و گفت وصل کند به مدیر کارگزینی.

 

 

 

علی فصیحی

دانشگاه علوم پزشکی تهران

___________________________________________________________________________________

احساس مسئولیت

ساعت را نگاه کردم نیم ساعتی می شد که منتظر آمدن آقای مدیر بودم چون چند مسئولیت مهم داشت و وقتش خیلی پر بود برای همین فقط یکی دوبار در هفته سری به اداره می زد، آنهم فقط یکی دو ساعت برای امضاء نامه ها و اسناد.

بالاخره آمد و طبق معمول با خوشرویی سلام کرد . قبل از من مسئول دفترش به احترامش ایستاد و جواب سلام داد و احوال پرسی کرد ؛ من هم به ایشان سلام کردم با تواضع و خوشرویی پرسید با من کاری داشتید گفتم بله تعدادی نامه هست که نیاز به دستور و امضای جنابعالی دارد ترسیدم مثل دو هفته گذشته فرصت نشود و شما تشریف ببرید برای همین از اول وقت آمدم که حتماً شما را زیارت کنم.

آثار ناراحتی در صورتش پیدا شد ، ضمن عذر خواهی گفت به خاطر مشغله کاری و تعدد مسئولیت ها مجبور است به چند جا سر بزند و سفارش کرد که ما حواسمان باشد که حق مردم ضایع نشود تا انشاالله مدیون مردم و خون شهدا نباشیم و من که همیشه شیفته مردمداری او بودم در حالی که با سر حرف هایش را تایید می کردم گفتم چشم حاج آقا.

مسئول دفتر حاج آقا در اتاق را باز کرد و حاج آقا هم به من به فرما زد گفتم نه آقای دکتر من جسارت نمی کنم شما بفرمایید .داخل اتاق شد و سریع پشت میزش نشست با احترام ایستادم و نامه را به ایشان دادم . با دست اشاره کرد که بنشینم. صندلی های خیلی خوب و راحتی داشت ، همه وسایل اتاق شیک و عالی بود و با دقت هم نظافت و گرد گیری شده بود البته آقای دکتر مردی متواضع و ساده زیست بود و خودش بارها گفته بود که همه اینها برای حفظ آبروی سازمان و نظام است وگرنه این اتاق ها و میزها به هیچ کس وفا نکرده و نمی کند .

دو سه نامه اول را امضاء کرد؛  بعدی یک درخواست بود ، نگاهی به من کرد و گفت: این چیه؟ گفتم واحد مجاورمان ماشین نویسشان رفته مرخصی زایمان و گفته اند به یک ماشین نویس پاره وقت نیاز دارند برای همین ماشین نویس ما در خواست کرده که اگر شما اجازه بدهید کار آنها را کنار کارهای خودش انجام دهد و به این ترتیب مبلغی هم از آنها بگیرد که کمک خرجش باشد با ناراحتی گفت نه موافقت نمی شود، اگر یک روز کار هر دو واحد زیاد بود آن وقت چه کار می کند؟ باید فکر چنین روزی را هم کرد و بعد ادامه داد اصلاً مملکت ما همین طوری است هرکس یک کار را خوب انجام داد یا چند کار دیگر هم به او واگذار می کنند یا دنبال این است که کارهای دیگری را هم عهده دار شود آن وقت ممکن است کار دوم را هم خوب انجام دهد ولی وقتی مسئولیت سوم و چهارم آمد هر چهار تا کار ناقص و بی کیفیت و بد انجام می شود و مملکت می شود اینی که هست ؛ مگر با یک دست چند هندوانه می شود برداشت!؟ همین طور که با سر تایید می کردم با خودم فکر می کردم چقدر فکر روشن و بازی دارد کاش همه مسئولین ما همین طور بودند.

در همین حال تلفن همراه او زنگ زد . گوشی را برداشت و با خوش خلقی و متانت شروع به حرف زدن کرد حدود یک ربعی صحبت کرد بالاخره گفت: «ببین قبل از اینکه رأیش را بزنند صحبت کن که حکم را به اسم من بزند، نذار حکمو به اسم اون بابا بزنه، بگو همین الان 5 جا دارم مدیریت می کنم و کارها مثل ساعت داره دقیق انجام می شه من حتماً زحمت شما را هم تلافی می کنم... باشه ......باشه قول میدم، خداحافظ » گوشی را روی میز گذاشت و گفت : چه کار می شه کرد دلم می سوزه ، احساس مسئولیت می کنم.

 

علی فصیحی

دانشگاه علوم پزشکی تهران

___________________________________________________________________________________

طلای ناب

 

پس از موفقیت خیره کننده کیمیا علیزاده به سراغ تنی چند از مردم و کارشناسان حوزه های مختلف رفتیم تا نظر اونا رو جویا بشیم:

وزیر ورزش:

حد ورزش ما همین‌ چهار مداله.باید واقع بین باشیم.میانگین مدال هامون در ادوار المپیک ۴ بوده.

(ما:آقای وزیر!کیمیا علیزاده هم مدال گرفته.خبر ندارید؟!)

وزیر ادامه می دهد: بله همونطور که می گفتم با درخشش ورزشکاران ما در این دوره پنج مدال کسب شد که نتیجه بسیار عالی و خیره کننده بود.به ویژه همین مدال خانم کیمیا زاده!

(ما:علیزاده!)

تتلو:

آبجی کیمیا دمت گرم.ناز لگدت...تو یه تتلیتی واقعی هستی.به همه ضعیفه های دنیا نشون دادی که چقدر مردی.اصن برا همین بهت میگم داداش کیمیا!به خاطر مدالت رفتم اسمتو رو ساق پام خالکوبی کردم.

حالا همه تتلیتی ها با من تکرار کنن:

بق بقو...!

طبل شادانه:

بیا مردانه بکوب پشتم!ضمنا بعدش هم برخیز و پرچم را ببر بر سر در خانه بکوب!

 

مدیرعامل باشگاه استقلال:

با توجه به کسب این مدال با لباس آبی ما سومین ستاره رو هم روی پیرهنمون باید بزنیم!

حامد زمانی:

انتظار نداشته باشید به این مناسبت هم یه آهنگ بدم بیرون.من فقط روی تاریخ های مندرج در تقویم رسمی کار می کنم!

علم الهدی:

این لاابالی گری ها نتیجه تربیت تو شهراییه که کنسرت توش برگزار میشه.جوونی که تکواندو بازی کنه و مدال بگیره که دیگه رو مین نمیره!

وزیر بهداشت:

چندماه پیش پای خانم علیزاده مصدوم شده بود و من خودم بر بالینش حاضر شدم تا به جاش چشماش عمل کنم اما متاسفانه نذاشتن!

سعدی:

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند؟

 

کواکبیان(با صدایی زیبا و فریادهای غول آسا):

کیمیای خانواده ایرانی در فصل درو کردن طلا با کیمیای وجودش برنز را به طلا تبدیل کرد و مدالش را از خالق کیمیا گرفت!

رامبد جوان:

ما خییییییلی باحالیم...بخند خندوانه...بخند خندوانه

(در ادامه به خنده های بی دلیل خود ادامه می دهد تا در افق محو شود.)

رسایی:

من به عکس چاپ شده یه عروسک دختر روی بستنی معترضم بعد شما میاید ازم درباره مدال یه دختر سوال می کنید؟!

(پس از این جمله وی به نشانه اعتراض کفن پوش از دفترش خارج شد!)

اردوغان:

در حال تحقیقیم تا ببینیم ارتباط این دختر با کودتاچیان چی بوده تا زودتر دستگیرش کنیم.

سعید عبدولی:

جانم به این المپیک و هرچی که هست.

 

مسعود کیمیایی:

کیمیا!تو لجنزار سوت و کور زندگی ما ٬ یه برنز حکم طلای نابو داره.

(شایعات حاکی از این است که علیزاده در فیلم بعدی کیمیایی نقش دختر جوانی با چاقو و پنجه بوکس را بازی می کند که انتقام تمام زنان را از مردان عیاش هوس باز می گیرد و با مرام مردانه اش جاودانه می شود!)

 

محسن افشارنسب

دانشگاه علوم پزشکی کاشان

___________________________________________________________________________________

اخبار مفید

که حال بی‌خبران سخت زار خواهد بود

سعدی

کی فکرشو می‌کرد اخبار این قدر مفید باشه. آره اخبار رو میگم! همین اخباری که هر روز حرص می‌خوردم که چرا بابام دو دستی چسبیده بهش و ولش نمی‌کنه؛ ساعت 14 و 20 و 20:30 و 21 و 22 و و و. همیشه دلم می‌سوخت برای امثال بابام که که لذتی از زندگی نبردن و به جای دیدن فیلم و کارتون، عاشق اخبارن. غافل از اینکه ما مو می‌بینیمو و آن‌ها پیچش مو! واقعیتش اینه که اخبار همش درسه؛ درس زندگی. به خدا راست میگم باور نمی‌کنید بذارید تا براتون تشریح کنم. یه مدت که به خاطر انحصاری شدن کنترل تلویزیون برای پدر بازنشسته‌ی عزیز، توفیق اجباری داشتیم که تمام اخبارها رو دنبال کنیم، زندگیمون از این رو به اون رو شد. مثلا همین دیروز، جوگیر شدیمو و برای اینکه نشون بدیم چقد خفنیم یه ترقه انداختیم تو اتاق آقای مدیر. به خدا همین فقط! بقیشم که قابل حدسه! آقای مدیر که معلوم بود، حسابی زهره‌اش ترکیده، اومد و مارو به صف کرد و با عصبانیت گفت: کدوم نفهمی این کارو کرد. ماشاالله همه‌ی بچه‌ها فهمیده بودن، بنابراین کسی چیزی نگفت. مدیر عصبانی‌تر پرسید: مگه کرید؟ کی مسئولیت این خرابکاری رو قبول می‌کنه؟

تا مدیر گفت مسئولیت. گفتم خودشه! کلمه‌ی مسئولیت شاه کلید حل این مشکله. قبل از دیدن اخبار نمی‌دونستم مسئولیت یعنی چی؟ ولی به برکت یه گروه بسیار مسئولیت‌پذیر فهمیدم مسئولیت یعنی چی. این گروه برخلاف خیلی‌ها مسئولیت همه چی رو قبول می‌کردن؛ از بمب‌گذاری گرفته تا سیل و زلزله. بنابراین با اعتماد بنفس رفتم جلوی مدیر و صدامو صاف کردم و گفتم: آقا! تو اخبار می‌گفت داعش می‌خواد شخصیتای مهمو ترور کنه و چون شما هم از شخصیت‌های برجسته هستید...

آقای مدیر داشت باد می‌کرد. ادامه دادم: بنابراین اگر امروز اخبارو نگا کنین قطعا داعش مسئولیت این حمله به دفتر شما رو بر عهده خواهد گرفت!

بفرمایید. اینم از فواید اخبار. پس‌پری‌روزم بلا به دور، تو زنگ ورزش سر مسائل داوری فوتبال که فوتبال هم جزئی از آن است، دعوا شد و بسیار ناجوانمردانه یه کتک مفصل از یه بچه‌ی پیزوری خوردم. حسابی جلوی رفقا ضایع شده بودم. کامران گفت: خاک تو سرت! از این مفنگی که نسلش در حاله انقراضه کتک خوردی؟! بازم خاک تو سرت.

در این دیالوگ همین انقراض یه کلمه‌ی کلیدی بود. ژست عاقل اندر سفیه به خودم گرفتم و بادی به غبغب انداختم و شروع کردم به سخنرانی: اتفاقا برای حفاظت از این گونه‌ی کمیاب و در حال انقراض جلوش کوتاه اومدم. به هر حال ...

حرفمو قطع کردم و مثل یه سخنران حرفه‌ای نگاه کردم به شنوندگانم. دهن بچه‌ها تا نصفه باز شده بود. پس هنوز جا داشت. ادامه دادم: حفاظت از محیط زیست وظیفه‌ی همگانی ماست. دوران چوپان دروغگوها گذشت! حالا دوران چوپان‌هایی است که گله‌شون رو فدای گرگ‌ها و پلنگ‌های در حال انقراض می‌کنند.

بازم نگاه بچه‌ها کردم. دهناشون کامل باز شده بود. چون حسابی کیف کرده بودم، گفتم یه شعرم بزنم ته حرفام ولی فکر کنم خرابکاری کردم چون گفتم: به قول شاعر، ترحم بر پلنگ تیزدندان؛ ستمکاری بود بر گوسفندان!

کامران گفت: ولی این که شد بر عکس حرفات.

کم نیاوردم و گفتم: تو نفهمیدی چون من از اون لحاظ گفتم.

البته پیش خودمون بمونه شایدم من نفهمیده بودم. به هر حال بگذریم. در مَثَل که مناقشه نیست! غرض اینکه اینم یه فایده‌ی دیگه! راستی امروزو بگو! روم به دیوار داشتیم از امدادای غیبی که بعضی‌ افراد غرض‌ورز  بهش می‌گن تقلب بهره می‌بردیم که ناگهان جناب معاون مثل چی صاف اومد بالای سرمون و برگه‌ی امدادی رو گرفت. خدا رحم کرد سکته نکردم. اگر شما بودین و قیافه‌ی آقای معاونو میدیدن که شبیهِ شبیهِ... به خدا تشبیه ناپذیره و هر چی بگم حق مطلب ادا نمیشه. شبیه چیز دیگه! خلاصه مثل چیز گرفت برگه‌ی امدادی رو و گفت: خوب مچتو گرفتم. دیگه نمی‌تونی تکذیب کنی.

خدا پدر آقای معاونو بیامرزه که از کلمه‌ی کلیدی تکذیب استفاده کرد. عجب کلمه‌ی کاربردی‌ای هم هست. از تو اخبار یاد گرفتم اگر پرونده‌ی هزار، ده هزار و حتی بیشتر صفحه‌ای هم باشه بازم میشه تکذیب کرد. یه برگه‌ی امدادی که چیزی نیست. تازه بعضی از اشخاص هستن که یه حرفی می‌زنن، بعدش تو اخبار فیلمشونو نشون می‌دن و بعدش با وجود اون فیلما می‌گن ما تکذیب می‌کنیم. بنابراین با اعتماد به نفس پا شدم و جلوی آقای معاون ایستادم و صاف تو چشماش نگاه کردم و گلومو صاف کردم و گفتم: من تکذیب می‌کنم آقا. اون برگه رو هم لطفا به من پس بدید چون جزئی از برگه‌ی پاسخنامه‌ی اینجانب است.

خوب درسته که برگه‌ی امدادی رو بهم پس نداد ولی به هر حال شُبهه‌ی تقلب هم از ذهنش پاک شد.

البته اینم بگم هستن کسایی که خُبره باشنو و بیدی نباشن که با این بادا بلرزن. به هر حال بعضیا چندتا اخبار بیشتر از ما پاره کردن. مادرمو می‌گم. شیرزنیه برای خودش و معمولا با کاغذ اخبار شیشه‌ها رو پاک می‌کنه. مامانم عصری با جارو البته از نوع برقیش اومد اتاقمو گفت اگه تا یه ساعت دیگه اتاقمو مرتب نکنم از امکانات رفاهی خبری نیست. البته مامانم نگفت امکانات، گفت از شام خبری نیست. من در سخنانش دست کاری کردم تا مطلب جور دربیاد. خلاصه امکانات هم یک کلمه‌‌ی کلیدی دیگر بود برای فرار از تبدیل بازار شام به یک اتاق آدمیزاد. جارو را نگرفتم و گفتم: این چه وضعه امکاناته. اگر این طوریه من تا آخر هفته استعفا می‌دم یعنی از این خونه می‌رم.

مامانم هم گفت: لازم نیست تا آخر هفته صبر کنی! و من رو خیلی محترمانه به جلوی در راهنمایی کرد و باز هم خیلی محترمانه به بیرون از منزل هدایت!

والله من تو اخبار دیدم که بعضی از مربیان و ورزشکاران هی به خاطر کمبود امکانات ناز می‌کنند و رؤسا هم نیاز. ولی گویا خوب دقت نکردم. دفعه‌ی دیگر که اخبار رو دیدم باید مثل داورها خیلی خوب دقت کنم. حالا هم که تو کوچه هستمو و محروم از دیدن اخبار. همیشه آخر شاهنامه این جوری میشه دیگه. فواید اخبارم بگیر نگیر داره. شامو بگو راستی! خیلی گشنمه! به نظرتون الان چه گلی به سرم بگیرم؟

محمدحسین امانت

دانشگاه علوم پزشکی شیراز

 

 

 

 

 

برچسب ها : []

اخبار برگزیده

پر بازدید ترین