داغ ترین ها:

خاطره نویسی

رتبه اول:

دیزی

 

دقیقاً چهارشنبه مراسم عقد امیر بود که ما سه شنبه ، یعنی روز قبلش دست به آن کار فراموش نشدنی زدیم و عواقب آن روز عقد مشخص شد.کاری که  ممکن بود خیلی برای هردویمان رمانتیک تمام شود. مخصوصا برای من گردن شکسته ی بد شانس که واقعا مستحق ضرب المثل " خواستیم ثواب کنیم ، کباب شدیم" هستم. امیر، عموزاده ی من و بهترین دوست دوران کودکی ام است که از وقتی یادم می آید با هم همبازی بوده ایم و اصلا انگار با او بیشتر از حتی، مادرم بوده ام. بعد از این که امیر در چاله ی مخوف عاشقی گیر کرد و دُم به تله داد دیگر بیشتر وقتش را با منزل آینده میگذراند و مرا نیز غرق در منجلابِ خاطرات گذاشت و رفت . واقعا حقش بود فیلم جدایی امیر از من کلید بخورد تا همه بفهمند دوستان قدیمی مانند علفی نیستند که به معده ی آن حیوان نجیب بروند تا او  هر وقت خواست آن را به دهانش بازگردانده و دوباره نشخوار کند. البته هر چه از نظر گذشت از هجویات موجود در ذهن این بنده ی حقیر بود .

القصه شب حادثه به امیر خبر دادم که به یاد دوران مجردی و قبل از آن که دستگاه ورود و خروج را در خانه نصب کنند اوقاتی را باهم بگذرانیم . منتظر بودم تا جواب "نهِ " قاطع این سست عنصر را بشنوم .  هنوز پیشنهادم به اتمام نرسیده و به قول ادبا کلامم منعقد نشده بود که چنان با هیجان گفت " باشه ، حتما و کجا و کی " که باور کنید فکر کردم من شاهزاده ای هستم که پیشنهاد ازدواج را به یک دختر کریه المنظر داده ام. به هر حال گفتم قرارمان همان جای همیشگی . طفلک باز چنان گفت ایول که ..... بپذیرید من عاشق سینه چاک تاهل هستم.

شب بعد با پیکان جوانان مشکی ام ( گوجه ای اش را پیدا نکردم ) که شاسی اش را خوابانده و یک باند بیمارِ قلبی کش روی آن کار گذاشته بودم به خانه ی امیر رسیدم . یک تک زنگ به امیر زدم و ایشان هم بدون فوت وقت که نشان از آمادگی اش برای لذت بردن  از لحظات آتی بود وارد پیکانم شد. البته درب را هم محکم کوبید که با تذکر لسانی اینجانب روبه رو شد.

بعد از سلام و احوال پرسی به سمت مقصد رفتیم. مقصد ما یک کافه ی زیبا بود که در ان انواع
نوشیدنی ها که البته ما فقط مجازش را استفاده می کردیم ، با انواع قلیان جات با طعم های مختلف و شاید بعضی مواد دیگر سرو می شد.

البته مجددا متذکر می شوم ما افراد پاکی بودیم و همواره برای خوردن دیزی به آن مکان مقدس
می رفتیم.امیر که چتربازیش زبانزد خاص و عام بود ، هنوز به کافه نرسیده بودیم گفت " دیشب گفتی مهمون توایم دیگه. نه؟ اگر هم نه خوب من پولی تو جیبم ندارم"

من که هم می دانستم این بشر به عنوان چتر باز در نیروی هوایی آمریکا دوره دیده و هم
نمی خواستم آن شب را از دست بدهم راضی شدم.

خلاصه وارد کافه شدیم و سفارش دو دیزی را دادیم .که بعد از ثبت سفارشات توسط گارسون و رفتن او امیر گفت : آقا یکی برای من کمه.میدونی که من عاشق دیزی ام و بعدشم خانوممو میشناسی که ...

بله میشناختم . همسر این آقا دانشجوی تغذیه بود و اجازه ی تناول هر غذایی را با توجه به سیستم گوارش عجیب الخلقه ی او نمی داد که البته قبل از همسرش وظیفه ی صیانت از او بر عهده ی مادرش بود و
منِ فلک زده هم همیشه مثل پاسبان باشی ها بوده ام. و رژیم غذایی اش را هر چند دقیقه یکبار به او گوشزد
می کردم که البته با هزار مکافات و توسل به سیستم های بازدارنده ی افراد مونث مثل " من دیگه دوستت باقی نمی مونم و دیگه با تو حرف نمی زنم و الان از اینجا میرم" افاقه می کرد.

خلاصه من مثل ضبط صوتی که کم کم داشت نوارش در هم می پیچید ، هر دو دقیقه یکبار تذکرات جامع خود را به این عموزاده ی لجباز و یکدنده می دادم. اما انگار که آن شب بخواهد به دیدار ملائک برود و چشمش به جمال حوریان روشن گردد ، یک نفس ، کلک سه تا دیزی را کند.سومالیایی های بینوا هم
نمی توانستند کمبود غذای یک عمر خود را آنگونه جبران کنند .خدا می دانست برای هضم آن مواد بدنش از کدام نیروهای غیبی و از کدام سلول های زاپاس استفاده می کند و معده اش چند رفت و برگشت درثانیه برای تحویل گوشت و پیاز و سیب زمینی های له شده به واحد بیچاره ی بعدی خواهد داشت . به هر حال بعد از اینکه انگشت سبابه اش را مانند کارگران زحمتکش زمان قاجار که صبح تا شب را در مزارع کار کرده باشند ، به ته ظرف دیزی رساند و آخرین محتویات آن را که گویی از دستش فراری باشند به چنگ آورده و خورد گفت :" آخیش ، چند وقت بود با هم نیومده بودیم بیرون ؟ بدنم انگار رفته بود تو آب بندی. "که البته بعد از آن فکر کنم بدنش برای کورس هاس بالای دویست کیلومتر به بالا آماده باشد.

عموزاده ی عزیز ادامه داد : "قلیانو هستی ؟ یکبار برای همیشه." این جا بود که مانند آدمهای عصبانی از شنیدن فحش ناموسی گفتم : "اصلا ، عجب اشتباهی کردم ......." که یکهو پرید وسط حرفم و گفت : "داغ نکن ، شوخی کردم" .

خوب شد شوخی کرده بود وگرنه ....... البته نمی دانم وگرنه چه می شد چون دارای اراده ای مستحکم هستم احتمالا دعوتش را لبیک می گفتم و فکر می کنم بعد از آن کار از قلیان هم می گذشت. حال فارغ از این ماجرا ، دلم مثل سیر و سرکه می جوشید که نکند بلایی بر سر این شاه داماد بیاید واِلا از خانواده ی من بعید نبود مرا به عنوان قاتل معرفی کرده و قصاصم کنند. قطعا هیچ کسی نمی گفت من با زور چیزی را وارد حلقوم این شازده نکردم که هیچ ، متناوباً به او برای رعایت متریال وارده از سیستم بلع به سیستم هضم تذکر داده ام . خلاصه چند باری جویای حالش شدم که مبادا روی دستم بماند و من به خاطر آن دعوت نابجا تا همیشه بر سرم بکوبم که گفت : " دمت گرم داداش ، توپ توپم . دیگه فکر کنم ازاین فرصتا گیرمون نیاد . این شبو برای همیشه به خاطر داشته باش. دیگه تموم شد"

راستش را بخواهید این کلام پایانیش که" دیگه تموم شد" ، خوشحالم کرد . چون واقعا دیگر اعصاب این که او را کنترل کنم را نداشتم اما چون بلاخره رفیق فابریکم بود ، هر دفعه گذشته را فراموش کرده و به او پیشنهاد رفتن به کافه را میدادم . و تا آن زمان هم عواقب خاصی در پی نداشت . اما......

ساعت از نیمه شب گذشته بود که امیر را به خانه رسانده و به دار خود بازگشتم. ظهر فردای آن شب به درخواست خانواده ی عروس مراسم عقد امیر بود . هنوز ساعت از هفت نگذشته و صبح رسمی انسان
های تن پرور شروع نشده بود که با چشمان نیمه باز که مثل چشمان افراد دائم الخمر بود نام امیر را روی گوشیم که آن را به رقص در آورده بود ، دیدم . در دل گفتم از او بعید نیست از من بخواهد امروز به جای او در سفره ی عقد بنشینم. گوشی را برداشتم و گفتم:" چطوری شادوماد ، اصلا استرس نداشته باش ......" که حرفم را قطع و با صدایی که گویی از عمق بیست متری چاه در می آمد گفت :" دلم درد می کنه ، اسهال شدم. دو متر از مستراح فاصله نگرفته دوباره برمی گردم داخلش .. همین جوری پیش بره تا فردا صبح دست به آبم."

این جا بود که شروع کردم به سرزنش او، ولی چون دیدم بدبخت چیزی نمی گوید، از ترس اینکه به جای دل درد از خجالت بمیرد گفتم : "امروز که روز تعطیل نیست ، بریم دکتر .." که ناگهان چنان پرید وسط حرفم که ترسیدم : "عقلت کجا رفته ، شکون نداره روز عقد بریم دکتر . بعد نمی گن دومادمون مریض احوال بوده به ما انداختن.؟!"

در آن لحظه فقط دراین فکر بودم که اگر کسی که این شگون های من دَر آوردی و قوانین ماورایی از ما بهتران را اختراع کرده است جلو رویم باشد، فقط خدا می تواند به دادش برسد . در ضمن معمولا دختر را
می اندازند و معمولا به حالات ظاهری دختر گیر می دهند . الا ایُ الحال بدون گفتن چیز اضافه ای به امیر با علم به این که می دانستم در آن لحظه تیری است که به سنگی برخورد کند گفتم :" دارویی ، چیزی داری؟" گفت : "نه "  گفتم :" باشه . تا نیم ساعت دیگه یه چیزی برات میارم ."

پریدم سر وقت یخچال و قوطی داروی ضد اسهال را برداشتم و تکانی دادم . خدا را شکر هنوز محتویاتش کامل خالی نشده بود.

به یک چشم بر هم زدن ، بدون شستن دست و رویم لباس پوشیدم و خود را به خانه ی عمو رساندم . زنگ زدم. خود امیر درب را باز کرد . دیدم هیچ کسی جز داماد در خانه نیست . همه برای مراسم به تالار عقد رفته بودند و امیر هم که دردش از صبح علی الطلوع گرفته بود به بهانه ی راست و ریس کردن بعضی کارها در خانه مانده بود. به جای امیر مرا هول گرفت که نکند عروس را به عقد کس دیگری در بیاورند و سر این بیچاره بی کلاه بماند.

غیرتی شدم و به جای یک قرص ، دو قرص از داخل قوطی در آورده و بدو بدو به امیر که در حال مسابقه با محتویات شکمش برای رسیدن به مستراح بود ، رساندم.چند دقیقه بعد همراه با صدای سیفون، امیر از پشت درب مستراح فریاد زد : "بدو کت و شلوارمو آماده کن .تا یک ساعت دیگه باید برم آرایشگاه دنبال عروس" .من هم همین کار را کردم .بعد از آماده شدن امیر ، با هم سوار خودروی پژو پارس او که از روز قبل گل کاری شده بود ، شدیم  و به سمت تالار رفتیم تا فیلمبردار را هم با خود همراه  کرده و به آرایشگاه برویم.

هنوز ده دقیقه از حرکت ما نگذشته بود که یکهو بدون هیچ مقدمه ای ، طوری که قلبم را در دهانم احساس کردم امیر فریاد زد: "کجا مستراح داره؟"

تعجب کردم و با صدای بریده انگار که مسئول مستراح های شهر باشم و کارم را به خوبی انجام نداده باشم با دست اشاره کرده و گفتم : "بغل این مغازه نگه دار."

امیر مثل جت در حالی که در طول مسیر داشت کمربند و زیپ شلوارش را باز می کرد ، وارد یکی از
دستشویی های تعبیه شده در سطح شهر شد . خدا را شکر کار خرابی نکرد چون اصلا با کت و شلوار سفیدش جور در نمی آمد. اما چرا دارو موثر نبود؟

فورا دستم را وارد جیب کتم کرده و قوطی داروها را در آوردم . با کمی دقت و موشکافی نوشته ای دستنویس و ریز که برای دیدنش نیاز به میکروسکوپ الکترونی بود را دیدم که با خواندن آن آسمان دور سرم چرخید . دارو اثر کرده بود . آن هم چه اثری . "داروی ضد یبوست."

خواستم از ماشین فرار کنم و راه بیابان پیش گیرم ، اما دیدم با این کارم چیزی حل نمی شود پس مانند شیر شرزه ای که آماده ی نبرد باشد منتظر برگشت امیر ماندم.

بعد از چند دقیقه امیر مثل کسی که از زندان گوانتانامو آزاد شده باشد ، بازگشت و سوار ماشین شد. و من قبل از آنکه چیزی بگوید با متانت خاصی همه ی شیرین کاریم را برایش بازگو کردم.امیر مثل
بهروز وثوقی دستش را روی سرش گذاشت و خواست چیزی بگوید که من همانند انسان های حق به جانب گفتم : "چیزی نگو ، فقط برو ، حلش می کنیم. "

بیچاره مثل طفلی که آبنبات چوبی اش را از او گرفته باشند گفت :" چی رو حل می کنی ؟ "گفتم : "فقط برو . "

مسیر بیست دقیقه ای تا تالار را یک ساعته و یک ساعته تا آرایشگاه را دو ساعته طی کردیم.و البته کل مستراح های مسیر از سطح شهری تا داخل مغازه ای را حفظ شدیم. عروس هم بیست بار با امیر تماس گرفت و فیلمبردار هم انگار که صحنه ی رفتن به مستراح امیر ، صحنه ی گذر سیاره ی زهره از مقابل خورشید باشد با وجود همه ی توصیه های ما ، از آن فیلم گرفت. خلاصه با وجود همه ی کمبود مستراح ها در مسیر، به آرایشگاه رسیدیم . امیر به صاحب آرایشگاه که مشت و لوق می خواست بدون چانه زدن دویست هزار تومان داد و البته دستشویی اش را هم فتح کرد.

 

 عروس، متعجب سوار ماشین شد و من هم مثل سر جهازی امیر در پشت ماشین نشستم.امیر همه ی موضوع را به عروس خانم گفت و او هم خیلی با متانت و به طور خارق العاده ای، البته از نظر من با آن کنار آمد.

این رفتار درس بزرگی بود برای من ، که بعد از همه ی این اتفاقات چشم مادرم را به دیدن عروسش روشن کنم . با همه ی مصائب موجود به تالار رسیدیم . شور و ولوله ای برپا بود . همه
می خواستند با داماد یعنی امیر روبوسی کنند  . اما امیر که چهره اش طوری نشان می داد که گویی افراد مقابلش مبتلا به جذام هستند و او با فداکاری می خواهد با آن ها رو بوسی کند ، خیلی سریع بعد از دیده بوسی با بزرگان فامیل از بقیه فاکتور گرفت و با یک حرکت متبحرانه ، انگار که به سمت جایگاه بانوان
می رود ، به مستراح رفت. من هم شده بودم مامور مستراح تا مبادا کسی بفهمد شاه داماد در این مکان سراسر آرامش حضور دارد  آن هم چند بار در هر ده دقیقه. هر وقت هم سراغ امیر را می گرفتند می گفتم " یکی از دوستان قدیمی اش در قسمت دیگر تالار است و او برای دیدنش به آن جا رفته است."

خلاصه طوری با امیر هماهنگ کرده بودیم که به محض رسیدن عاقد ، امیربه گونه ای  خودش را تنظیم کند که بیرون باشد تا در بازه زمانی  بین دو مستراح کار تمام شود.

طفلک عروس ، در کل این مدت تنها و بدون داماد بود. عاقد آمد . امیر را صدا زدم . فورا دستش را شسته و بیرون آمد و دور از چشم همه ، مثل بازیگران فیلم های سینمایی ، گویی که واقعا از دیدن
دوست قدیمی اش مشعوف شده است کنار عروس نشست. با عروس هم که از خودمان بود هماهنگ کرده بودیم که در همان بار اول "بله" را بگوید.

عاقد شروع کرد : النِّکَاحُ سُنَّتِی فَمَنْ رَغِبَ عَنْ سُنَّتِی فَلَیْسَ مِنِّی‏ ....... عروس خانوم وکیلم؟ که ناگهان یکی از دختران ترشیده ی فامیل که امیر باید اورا می گرفت و الان من کاندیدای عروسی با او بودم ، طوری که انگار همه چیز را می دانست گفت: عروس رفته گل بچینه.

فکر این جایش را نکرده بودیم .صورت امیر نشان می داد فشارزیادی  به او وارد می شود .انگار که زیر یک دستگاه پرسِ  باشد و مثل هرکول در مقابل آن مقاومت کند . همه فکر می کردند از استرس است . اما من که می دانستم ناشی از چیست.عاقد برای بار دوم تکرار کرد : عروس خانم وکیلم؟

عروس بینوا که آماده بود زودتر از آن دختر بله را بگوید ناگهان با این جمله آن دخترِ فامیلِ
دوست داشتنی روبه رو شد: "عروس رفته گلاب بیاره." من با پوزخندی به لب، فقط دوست داشتم کله مبارک آن دختر را بکنم. اما امیر چنان قرمز شده بود که احساس کردم همین الان است که رها کند. کمرش زیر بار فشار خم شده بود . هیچ گاه او را این گونه ندیده بودم. خیلی دلم به حالش می سوخت. در دل گفتم "آفرین مرد . صبر کن."

عاقد برای بار سوم : "عروس خانم وکیلم؟"

هنوز "میم" جمله ی عاقد از دهانش بیرون نیامده بود که عروس بدون هیچ ناز و عشوه ای و بدون تامل گفت : "بله". همه دست زدند و کِر کشیدند .

حال نوبت بله گرفتن از امیر بود. اما هنوز جملات عاقد که مثنوی هزار من بود و به نظر، خودش هم نمی  دانست چگونه باید کلامش را پایان دهد، تمام نشده بود که امیر از جایش بلند شد و مثل
"یوسین بولت" که یوزپلنگی دنبالش کرده باشد ، در حالی که شکمش را گرفته بود و به سمت مستراح
می دوید با صدایی عجیب ، خفه و البته از ته دل فریاد زد: "بله"

همه ی حضار با بهت ، سکوت کرده بودند.و فقط من از این که دوست عزیز و عموزاده ام از این آزمون سربلند بیرون آمده بود ، در حالی که اشک می ریختم و با نگاهم او را تا مستراح بدرقه می کردم با تمام وجود برایش دست زدم.

من از آن اتفاقات دروس بسیاری آموختم که حقش است در دانشگاه ها واحدی برای آن در نظر گرفته شود که البته مهم ترین آنها این بود:

"این است عاقبت مصرف خود سرانه ی دارو و مشورت نکردن با پزشک."

 

خشایار سبحانی

دانشگاه علوم پزشکی بجنورد

____________________________________________________________________________

رتبه دوم:

  برف

 

ساعت چینی سفید و خردلی رنگ روی دیوار که بی شباهت به یک چشم بزرگ نبود با صدای تیک تاک منظم خود موسیقی زیبایی رو در سکوت سرد خانه ما می ریخت سرم را اززیر لحاف روی کرسی که ما پنج خواهر و برادر دور آن خوابیده بودیم بیرون آوردم  . آقا پالتو ماهوت طوسی رنگش رو پوشیده بود و میرفت که برف پشت بام رو پارو کنه ،بچه ها کنجکاوانه با چشمای خواب آلود سراشونو بالا آوردن و نیم خیز شدن .مادر با چراغ گرد سوزی که دستش بود دنبال آقا بود تا راه رو براش روشن کنه . سایه آقا که با نور چراغ روی دیوار افتاده بود خیلی بزرگ بنظر می آمد و برخلاف جهت را ه رفتن خودش رو به عقب رفت  تا ناپدید شد . بارش برف که از سرشب شروع شده بود هنوز هم ادامه داشت ،الان که ساعت چهارونیم صبح بود دومین باری بود که در طول شب مردم برف روبی  پشت بام رو انجام میدادند.برف سنگینی بود صدای گنگ همسایه ها بهمراه کشیده شدن پارو روی پشت بام و بعد صدای پرت شدن برف احساس سرما رودر من القا میکرد. صدای همسایه ها می آمد که با هم صحبت می کردند غاز های مهاجر روی آسمان آمده بودند .همسایه حیاط بغلی که پسر جوانی  با مادر پیرش بود مثل اکثر مردم که در چنین مواقعی برای پایین آوردن و در دام انداختن غاز های مهاجر آتش روشن میکردند در حال آتیش روشن کردن روی برفهای حیاط بود .آسمان قرمز رنگ بود و دانه های سفید و درشت برف در آسمان می چرخید و نرم روی برفها می نشست .با اصرار مادر چون لباس تنمان کم بود زیر لحاف کرسی رفتیم واز گرمای مطبوع آن چشمانمان گرم و سنگین شد ، داشتم صدای پاروی برف هایی که به حیاط پرتاب میشد را میشمردم : پنج ، شش، هفت .......

.صبح با صدای لبو فروش که لبوی داغ رو با طبق رو سرش حمل میکرد و تو کوچه های سرد و پر از برف فریاد میزد بیا لبو داغ از خواب بلند شدیم ، مادر صدا میکرد :بچه ها پاشین لبوی داغ بخورین . ما بچه ها دور همون کرسی که زیرش خوابیده بودیم نشستیم ،سفره رو کرسی پهن بود ،مادر سماور ذغالی رو آتیش کرده بود .سماور میجوشید و بخار از سوراخ کوچیکی که روی در سماور بود به هوا بلند میشد.قوری چینی کوچیک و بند زده روی سماور بود و بوی عطر چای تازه دم خواب رو از سرآدم می پروند.مادر با نگاهی مهربان ما بچه ها رو نگاه میکرد نمیدونم چرا بازم چشمای همیشه مهربونش خیس بود . پشت پنجره رفتم و پارچه پشت دری پنجره رو که از جنس چلوار بود و با کشی که از لیفه بالا و پائین آن رد شده بود با میخ پشت شیشه های پنجره و در چوبی اطاق وصل شده بود کنار زدم بخار اطاق که هوای آن از هوای بیرون گرمتر بود و اکنون با سرمای بیرون  روی شیشه یخ زده بود تصاویر مشجر زیبا یی را  روی شیشه بوجود آورده بود و دید بیرون را گرفته بود. سعی کردم با دستهایم مقداری از یخ رو پاک کنم و برف بیرون روتماشا کنم اما دستهایم به شیشه چسبید و من دستهای یخزده ام رو جلو دهانم گرفتم تا با حرارت دهانم آن را گرم کنم. مادر استکانها را تو نعلبکی میخوابوند آبجوش را روش باز میکرد ومیچرخوند تا گرم بشه و با ریختن چای نشکنه . صدای چرخوندن قاشق چایخوری تو استکان از اطراف سفره بلندمی شد و مادرلبوی داغ رو که پای کرسی گذاشته بود تا گرم بمونه بیرون می آورد و وسط سفره میگذاشت و ما با ولع میخوردیم . باعجله صبحانه را تموم میکردیم ، چکمه های پلاستیکی رنگی ملی مونو میپوشیدیم میدویدیم تو حیاط .آنقدر برف باریده بود که به راحتی تا بالای زانوی هیکل کودکانه مان در برف فرو می رفتیم. آفتاب که در آسمان بالا می آمد و هوا گرمتر میشد ، آب از قندیلهای بلند یخی که از لبه های جلو آمده پشت بامها و شاخه های درختان آویزان بود چکه میکرد وبعضی روز ها که دمای هوا بالاتر میرفت این قندیلها کنده شده و به زمین می افتاد . ما با دستهای بدون دستکش آدم برفی میساختیم و برفهای تلنبار شده در حیاط را سرسره میکردیم ، گلوله برفی درست می کردیم و همدیگررا  هدف قرار میدادیم .با اینکه بضاعت خانواده درحدی نبود که لباس گرم مثل پالتو و کفش گرم  داشته باشیم همه بچه های مقاومی در مقابل سرما بار آمده بودیم .البته این مختص خانواده ما نبود و اکثر غریب به اتفاق خانواده ها همین وضع را  داشتند. با دست و پاهای قرمز شده از شدت سرما زیر کرسی فرو میرفتیم و تا مدتی دست وپاهایمان زوق زوق میکرد. وقتی یخ شیشه ها آب می شد وآن  تصاویر مشجر که بنظر من مانند جنگلی از درختان کاج در هم رفته بود از بین میرفت زیر کرسی می خوابیدیم و از شیشه به آسمان  که دونه های درشت برف با رقص آرامی از آن پیدا بود خیره میشدیم وبنظرم میرسیدرو به آسمون بالا میرم .وقتی مادر میخواست جارو بزنه لحاف چهار طرف کرسی رو بالا میزدو روی کرسی میذاشت مابچه ها هم بازی مون میگرفت از کرسی بالا میکشیدیم و از اون بالا میپریدیم ،مادرخاکستر رو از روآتیش منقل گلی که در واقع چاله ای وسط چاله کرسی بود کنار میزدمقداری ذغال روی آتیش می ریخت یا گلوله ای که از خاکه ذغالهای شسته شده درست شده و خشک شده بود رو تو آتیش میذاشت و روی اونو با آتیش بیز مقداری خاکستر میریخت و با کفکیر محکم و صافش میکرد.روزهایی که غذا آبگوشت بود مواد اونو تو دیزی گلی میریخت و به چنگک آویزان بالای منقل می انداخت .کناره های اطاق رو که با جارو دستی شیرازی جارو میزدتشکچه های پای کرسی و لحاف کرسی رو مجددا پهن میکرد. عصر ها مادر چراغ طوری رو که با یه زنجیر به تیر چوبی سقف وصل بود و بالای کرسی آویزان  بود پایین می آورد ،نفتش میکرد ، الکل تو مخزن کوچیک آن میریخت و وقتی الکل اون کاملا می سوخت و توری چراغ رو نیمه مشتعل میکرد تلمبه میزد تا جایی که توری کاملا مشتعل و نورانی میشد بعد اونو یا وسط کرسی میذاشت یا به همان زنجیر سقف آویزون میکرد. بچه ها هم هرکدوم مدرسه ای بودن مشقاشونو زیر نور اون می نوشتند . شبا که آقا از مغازه برمیگشت غذا رو روی سفره ایکه  روی همون کرسی پهن میشد میخوردیم ، جای کوچکترین عضو خانواده هم روی کرسی بود تا براحتی دسترسی به غذا داشته باشه .بعد از غذا معمولا"شب چره ای بود مشتمل بر برگه زرد آلو یا قیصی ، مویز و سنجد ، که مادر مشت مشت تقسیم میکرد ودردستهای کوچیک ما میریخت .اولین سهم هم مال پدر بود که او معمولا" نگهمیداشت و آخرسر بین ما بچه هاتقسیم میکرد. روزهای برفی با پاهای یخزده از سرما از کوچه پشت خانه که مدرسه در آن واقع بود وشیب تندی داشت نشسته سر میخوردیم ، کف چکمه های پلاستیکی آنقدر لیز بود که از آن کوچه شیبدار  یخزده طور دیگری نمیشد عبور کرد.در طول زمستان هرچه برف می بارید در حیاطها و کوچه های باریک تلنبار میشد و حتی تا روز ها بعد از عید و آمدن بهار مقداری از یخ و برف گل آلود در کوچه ها باقی بود و با گرمتر شدن هوا به تدریج آب میشد.

مردم معتقد بودنداولین برف زمستان آلوده است و بقول خودشان زنگ آسمان را درخود دارد ولی دفعه های بعد بعضی از مردم مقداری برف را با شیره خرما مخلوط کرده و میخوردند. 

 

نسرین کزازی

دانشگاه علوم پزشکی شهیدبهشتی

_________________________________________________________________________

رتبه سوم:

میهمانی امام رضا    

 

علی کمربند قهوه ای اش را محکم کرد واز وانت بیرون پرید، شلوار مخمل کبریتی اش را بالا کشید و سبد را کشان کشان برد نزدیک بقیه لوازم گذاشت.

پدرم گوشه ی فرش مسافرتی آبی رنگ طرح  لیلی ومجنون راگرفت وبا کمک آقا تقی زیر درختان آقاقیا پهن کرد.

 سایه دلنشین درختان کوهسنگی آقا ومامان را قانع کرده بود که لوازم را پیاده کنند. آقا تقی خربزه های مشهدی را در جوی آب کوچک نزدیک فرش گذاشت تا خنک شوند. آقا تقی از دوستان قدیمی پدرم بودکه معمولا با هم مسافرت می رفتیم. بچه ها با ریخت وپاش بقیه ی لوازم را روی فرش گذاشتند و زن آقا تقی همه را مرتب کرده، پتو ها و تشک ها را هم کناری روی هم چید تا مردها تکیه دهند. آخرین سبد توی ماشین را هم علی آورد و پیش دست مامان گذاشت.

 هنگام غروب بود که به مشهد رسیدیم. اول از طرف در "بالاخیابان" به سمت حرم رفتیم. مادرم همیشه اصرار می کرد که از در ساعت باید وارد حرم شویم تا زودتر به صحن اصلی برسیم؛همان صحنی که حوض اسماعیل طلایی وسطش بود.گویا از آنجا راه بلد تر بود یا حاجت رواتر...

مامان و ماهرخ جلوتر از بقیه به طرف حرم رفتند، بقیه هم پشت سرشان. از کنار آشپز خانه که رد شدند ماهرخ از بوی غذا دلش ضعف رفت و زیر لب چیزی گفت.مهری گفت: " با خودت چه میگی؟ " علی پرید وسط حرفشان " این کفترا رو نگاه کنید  انگار دنبال ما میان". بچه ها برگشتند و بیه بیه کردند. کفترا انگار ترسیدند و به طرف گنبد طلایی پروازکردند.

  آقا تقی ، به خاطراسباب واثاثیه ها ی پشت وانت، کنار ماشینش ماند وپدرم رفت دنبال حسین آقا- دوست وفامیل مشهدی مان-. قبلا که به مشهد می آمدیم، به خانه ی آنها می رفتیم اما از وقتی گرانی شده بود، مامانم ملاحظه می کرد و از آنها می خواست که این دو سه روزی که ما مشهدیم، بیایند پیش ما هر کجا بودیم. کوهسنگی یا پارک ملت.

 قرار شد ما با وانت آقا تقی برویم فلکه ی تقی آباد صبر کنیم تا آنها بیایند. حسین آقا که مرد خوش اخلاقی بود، خواهش آقام را قبول کرده، یکی دو پتو برداشته بود وبا خانم بچه هایش آمده بود پیش ما .

چراغ های مغازه ها کم کم روشن می شدند. پدرم به رختخواب ها تکیه کرد؛ سیگاری آتش زد و به حوض زیبای وسط پارک خیره شد. آقا تقی تسمه ی کمرش را شل کرد وکنارش نشست وگفت: نکش سید! نکش ضرر داره. پدرم پک محکمی به سیگار زد و آن را به طرف جوی آب پرت کرد  و قندان را کشید طرف خودشان.

مامان همان طور که چای می ریخت  نگاهی به مهری کرد  وگفت:" ننه همون سبد آذوقه ها را از پشت سرت بیار این طرف" وسینی چایی را سر داد طرف آقا و استکانی هم برای خودش ریخت. از سبد پاکتی که گوجه و بادمجان داشت، بیرون آورد. توی آبکشی ریخت وبه ماهرخ داد که بشوید. ماهرخ به اطراف نگاه کرد آقا گفت:" اونجاس آقا جان...." ماهرخ جلدی بلند شد وبه سمت شیر آب رفت.

 ازدحام خانمها برای شستن ظرف ها و لباس هایشان، همهمه ای به راه انداخته بود.خانمی که به لهجه ی شمالی حرف می زد، دستهای دخترش را که گل آلود بود می شست. دو سه تا پسر بچه هم  با تفنگ هایشان این طرف آن طرف می دویدند. خانم دیگری هم سبد استکانهای کف دارش را به دست داشت ومنتظر نوبت بود. ماهرخ به او نگاه کرد وخواست تا اجازه بدهد او زودتر بادمجانهایش را بشوید خانم سبد به دست آقایی کرد وبه ماهرخ اجازه داد.

ممد آقا دامادمان که تازه دوربین کانن خریده بود، پرید ویک فیلم 24 تایی از عکاسی آن طرف خیابان خرید تا  بتواند با دوربین فلاش دارش در غروب هم عکس بگیرد.الان هم خوشحال همه را به خط کرده بود تا عکس دسته جمعی بگیرد، ماهرخ داد زد:" صبر کنید من هم آمدم... " و به سرعت کنار علی نشست.

چراغهای روشن و لوازم زیبا ودیدنی مغازه ها، مسافران را به رفتن ودیدن و خرید وامی داشت. زن آقا تقی که قبلا گشتی زده بود گفت:" ایران خانم! دیگ های سنگی آن مغازه را دیده ای؟" وبا دست به مغازه ی بزرگ سمت پایین پارک اشاره کرد،"جون میده برای آبگوشت چرب و چیلی" و دست هایش را به شوخی لیس زد . مامان قاچ خربزه ای را گاز زد؛ خندید و گفت:" نه نرفتم". گلستان خانم زن حسین آقا چادرش را راست و ریس کرد، کفش هایش را پوشید ومنتظر ماند. مامان بقیه ی خربزه اش را خورد دستش را با آب پارچ شست و  شعله ی گاز پیک نیک را تنظیم کرد و قابلمه بادمجانهای سرخ شده با گوجه فرنگی و پیاز داغ  را روی آن گذاشت وبه حسین آقا که دستی هم در آشپزی داشت سپرد. حسین آقا که مسئول چای هم شده بود، سیگار بر لب یا علی گفت و بلند شد وکناربساط آشپزی نشست.

شام که تمام شد، آقا تقی تشک شان را کشان کشان به پشت وانت برد و گفت: ما که همین عقب ماشین می خوابیم. هرخانواده روی فرش خودش لحاف و تشکش را پهن کرد. بچه ها به زیر پشه بندی که ممد آقا  بسته بود، رفتند و داد و قالشان به هوا رفت...

...از سرو صدای مسافران بغلی که آماده رفتن می شدند کم کم از خواب بیدار شدیم. حسین آقا چایی را دم کرده بود مامان که خیار و گوجه ها را شسته و سبد به دست نشست بود، چاقویی برداشت و شروع به پوست کردن خیارها کرد. پدرم وآقا تقی نان به دست وارد شدند. بوی نان تازه همه را به اشتها آورد. سفره پهن شد مامان بچه ها را صدا کرد. پدرم گفت:" من و حسین آقا همین جا مراقب لوازم می مانیم، هرکس جایی می خواهد برود".

پسر بچه ای لاغر وکوتاه قد، وزنه به دست دور و بر فرش مسافران دور می زد وهی داد می زد:" وزنه ایه وزنه ای...  "زن آقا تقی داد زد:" ایران خانم! آهای ایران!... چند کیلویی ؟"مامانم گفت:" بیست وسه چهارمن.زن" آقا تقی صدازد:" آهای پسرجان! بیا اینجا" پسرک  باخوشحالی ترازویش را گذاشت و نشست. "پسرجان نفری چند می گیری ؟ " گفت:" نفری 5 ریال، اگرتعداد بیشتری باشید، کمتر می گیرم".

  ما به صف شدیم؛ اول ماهرخ پرید روی ترازو بعدشم مهری . سرآخر زن آقا تقی وایستاد جلو ترازو. تا سایه اش روی ترازو افتاد، پسرک سریع ترازویش را برداشت وزیر بغلش گرفت"خراب میشه! ". همه خندیدیم زن آقا تقی گفت:" مگه من چند کیلو هستم؟ بیست و پنج من بیشتر یا کمتر...". پسرک گفت: "هرچه باشی 70 به بالا ترازو خراب می شه". پدرم، حسین آقا و آقا تقی از پیاده روی دورکوهسنگی برگشتند. پدرم پولش را داد و گفت:" برو پسر جان، برو...".

  مامان برنج خشک را تو سینی پاک کرد ودر ظرفی ریخت وداد دست مهری که ببرد سر شیر آب وسفارش کرد تمیز بشوید. گوشت را هم از یخچال چوب پنبه ای که مخصوص مسافرت بود، در آورد و رو به پدرم کرد وگفت:" یخش داره آب می شه تا آب نشده یخ بگیر که گوشتها خراب نشه. حسین آقا گفت: یه ظرف بده آن طرف خیابان یخ فروشیه، الان می گیرم. مامان گوجه های سبد پلاستیکی قرمز رنگ را خالی کرد و داد دست حسین آقا وگفت: دستتون درد نکنه.

پدرم خربزه ها را از جوی کنار فرش برداشت، گذاشت توی سینی و شروع به قاچ زدن کرد. یک خربزه را شتری برش برش کرد و هر کدام را داد دست یکی از بچه ها و خربزه دیگر را برش زد و گذاشت پیش بزرگترها  و به حسین آقا گفت:" بیا خربزه بخور با هم می ریم".مامان همان طور که خربزه می خورد گوشت را شست، گذاشت توی قابلمه و روغن ریخت پیاز را هم با آب کتری شست و خرد کرد ریخت روی گوشت و به زن آقا تقی گفت:" امروز خورشت قیمه درست کنیم".

بچه ها مشغول بازی شدند، ماهرخ چادری رویش کشید ودراز شد. مهری استکانها را برد برای شستن و ممدآقا با خانم شمالی که کنار حوض نشسته بود، حرف می زد دومرد جوان کیف به دست که پیراهن های فرم حرم امام رضا تنشان بود، از پشت پرچین پشت سرشان صدا زدند: "شما مسافرین یا اهل مشهد؟ "تقریبا همه با هم گفتند:" مسافر!".  پرسیدند:" چند نفرید ؟"پدرم گفت: "هفت هشت نفر غیر از بچه ها". چند تا کاغذ از کیفی در آوردند و گفتند:" این ژتونها سفارشیه، شما میهمان امام رضایید؛ از ساعت 11 به بعد بروید از مهمان سرای حرم غذا بگیرید ...و رفتند".

 مهری که از استکان شستن برگشت، دید آقا و ممد آقا دارند حساب می کنند که چند نفرند، دید که آقا، حسین آقایشان را از قلم انداخته است. مهری دوید دنبال آن دو مرد تانزدیکی شیر آب دنبال آنها رفت. همین که خواست صدایشان کند، سوزش دستش نگذاشت، زنبور را به طرفی پرت وشروع به مکیدن دستش کرد. سوزش دست و شلوغی خیابان باعث شد، آنها را گم کند. "می رفت که به آنها بگوید تعدادمان بیشتر است اما پشیمان شده بود. قدمهایش سست شد  و به طرف فرش برگشت".

ماهرخ که چرتش گرفته بود از سر و صدا بیدار شد. ژتون ها را که دید گفت:" دیشب که از کنار آشپزخانه ی آقا رد می شدیم  بهش گفتم چه فایده؟ آقا! ما همیشه باید فقط بوی غذایتان را بچشیم..."

 

مجتبی فتاحی عبدی زاده

دانشگاه علوم پزشکی سبزوار

_________________________________________________________________________

 آخرین بار

 

راننده تاکسی  خاطره ای را برای دوستش تعریف میکرد و من ناخواسته شنونده آن بودم :(( پس از اینکه مسافرم پیاده شد ماشین را کنار خیابون پارک کردم تا هم خستگی در کنم وهم سیگاری بکشم وقتی پاکت سیگار را از کتم در آوردم  و تکونش دادم چند تا آدامس و شکلات از توش  بیرون ریخت خیلی  تعجب کردم ولی بعدش شروع کردم به خندیدن  به خونه  برگشتم عیالم   با تعجب گفت : (( اتفاقی افتاده ؟ )) گفتم : ((  نه ! )) سپس  درب سطل آشغال را برداشتم حدسم درست بود سیگارها را توی آن ریخته بودند . عیالم گفت : (( چرا سیگارهات را دور ریختی ؟ )) گفتم : (( کار من نیست کار محبوبه است ! دیشب تلویزیون برنامه ای در مورد مضرات سیگار و اینکه سیگار عمر را کم می کنه و موجب بیماری و  اینها  میشه پخش می کرد محبوبه هم  نوشتن مشقاشو را رها کرده بود و زل زده بود به تلویزیون ؛ فکر نمی کردم  این قدر تاثیر روش گذاشته , سیگارهای من را توی سطل آشغال ریخته و به جاش شکلات و آدامس توی پاکت سیگار گذاشته ! )) و این آخرین باری بود که به فکر سیگار کشیدن افتادم.))

 

اکبر  شيريان حسين ابادي

دانشگاه علوم پزشکی اصفهان

_________________________________________________________________________

آن سوی نگاه

 

درب باز شد و خانمی جوان در حالیکه با یک دست انگشت دست دیگرش را گرفته بود و گریه

میکرد به همراه همسرش وارد اورژانس شدند.همسر زن جوان با فریادگفت: دکتر،دکتر، وخطاب به

همکاران در ایستگاه پرستاری ادامه داد ،دکتر کجاست، تو را خدا یکم سریعتر،خانمم دستش را

بریده وخون زیادی از دستش رفته است.زن جوان رنگ از رخسارش پریده بود ،در حالیکه با دستمال

روی دستش را گرفته بود گریه میکرد و تند تند به همسرش میگفت :علی دستم ،آخ دستم، وای،

وااااااااااااااای دستم.!!

خانم احمدی مسئول اورژانس با اشاره به من گفت به سراغشان بروم. به سمت آنها رفتم و پرسیدم

چی شده؟شوهرش هول کرده بود ،باهمان پیجامه منزل به اورژانس آمده بود گفت:خسته نباشید

خانم دکتر!، خانمم مشغول کار در آشپزخانه بود که با چاقو دستش را برید!خیلی از انگشتش خون

رفته.کمکش کنید!.

دستمال را از روی انگشتش برداشتم،خونریزی نداشت اما زخمش بخیه میخواست.

علی در حالیکه قربان صدقه همسرش میرفت روسری اش را که داشت از سرش می افتاد روس

سرش صاف کرد ، گره زدو ادامه داد نگران نباش مینا جان ، الان خانم دکتر پانسمانش میکند.آرام

باش عزیزم!اما مینا بیشتر آه و ناله میکرد!

دستمال را روی انگشت دستش گذاشتم.علی با نگرانی پرسید خوب میشه خانم دکتر؟

در حالیکه به آرامی صحبت میکردم گفتم: بله که خوب میشه، فقط باید دکتر ایشان را ویزیت کنند و

بعد دستور بدهند که چکار کنیم. من پرستار بخش هستم.لطفا خانم را به اتاق معاینه ببرید، برروی

تخت دراز بکشند تا دکتر بیایند.

مینا شروع کرد گریه کردن و علی در حالیکه با عزیزم جانم مینا را آرام میکرد او را به اتاق معاینه

برد!.

تمام همکاران با سرو صدای علی و مینا متوجه آنها شدندو بیشتر آنها پیدا و پنهان حواسشان به این

زوج جوان بود.

دکتر بعد از معاینه تشخیص داد که باید انگشت دستش بخیه شود.در تمام طول بخیه زدن دستِ مینا

،علی همسر جوانش را تنها نگذاشت، با او صحبت میکرد و نازش را میکشید.کنار تختش ایستاده

بود،دست دیگرش را گرفته بود واشک هایش را پاک میکرد.

وقتی از اورژانس رفتند،هر کسی چیزی گفت . بحث آقایان همکارمان جور شده بود،با خنده

میگفتند چقدر یارو زن ذلیل بود!.دیگری میگفت رفتارشان چندش آور بود وبرخی همکاران باهم،

هم نظر بودند که حالشان از این رفتارها بهم میخورد.من اینها را میشنیدم اما بروی خودم

نمی آوردم.در طرف دیگر اورژانس همکاران خانم در گوشی صحبت میکردند.یکی میگفت خانمه

چقدر لوس بود . دیگری میگفت خدا شانس بدهد شوهر من رو به قبله هم بشوم حواسش به من

نیست!

ناگهان حادثه هفته قبل در ذهنم تداعی شد.زنی که با دست شکسته به اورژانس آمده بود.

هر چه قدر از او پرسیدم دستت چطوری شکسته، فقط گریه کردو مردی که در چند قدمی ما بود

باترس نگاهمان میکرد و سراپا گوش ایستاده بود تا بفهمد همسرش چه جوابی میدهد!

وقتی میخواستم دستش را آتل بندی کنم ترسیده بود .از درد به خودش میپیچید.انگار دلش

میخواست همسرش دستش را بگیرداما دریغ از نگاه محبت آمیزی چه برسد به همدردی!.

بعد از اینکه دستش را آتل بندی کردم، مسکنی به او دادم، دردش کمتر شده بود.

شوهرش که دیگر خیالش را حت شده بودهمسرش چیزی نمیگوید برای گرفتن دارو از اتاق بیرون

رفت.زن که متوجه شد همسرش آنجا نیست شروع کرد به گریستن..

من در کنارش نشستم.پتو را روی بدنش کشیدم، دست دیگرش را گرفتم و گفتم:آرام باش،من

فهمیدم ماجرا چیست.آفرین به اینهمه خویشن داری و صبرت!.

دستم را محکم گرفت و های های گریه کرد!!

یادم هست با اینکه همه متوجه شده بودند که چطور دست زن شکسته شده، اماوقتی آنها رفتند،

کسی چیزی نگفت!هیچکس حالش بهم نخورد!هیچکس چندشش نشد!همه چیز عادی بود و من به

این فکر میکردم که آیا دیدن عشق و علاقه چندش آور است یا ندیدن آن!! ویا شاید

ما به ندیدن زندگی های عاشقانه بیشتر عادت کرده ایم .!!!

 

رضوان اشنافر

دانشگاه علوم پزشکی اصفهان

_________________________________________________________________________

پوکه

 

آقا سلیمان خدمتگزاربخش اورژانس در حالیکه فریاد میزد گرافی پرتابل، با لگد درب اتاق گرافی شماره یک را

باز کرد و داخل اتاق رفت.

از جا پریدم. با صدای چرخ های دستگاه پرتابل سکوت بخش در هم شکست.از پنجره پذیرش سرم را بیرون

بردم ، سلیمان با تمام توان دستگاه را به بیرون از اتاق کشید.

سلام کردم و ادامه دادم آقا سلیمان، چی شده؟! چرا اینقدر داد وبیداد میکنی؟!

سلیمان با تمام زوری که داشت دستگاه را کشید و نفس زنان گفت :سلام خانم آذری، زود یه فیلم بزرگ بردار

و بیا که فکر کنم دست همه ما تا صبح بند باشد!به جراح هم تلفن زدند، خانم دکتر رحمتی هم توراهه،گفتند تا

خانم دکتر میرسه گرافی آماده باشه!

چی شده ؟آقا سلیمان، مواظب این دستگاه باشید. اگراین دستگاه خراب بشه بیمارستان لَنگ میشه!

سلیمان با تمام توانش به دستگاه فشار داد و گفت :نترس خواهر.این نره غول تا جان من وشما را نگیره هیچ

مشکلی برایش پیش نمیاد!زود بیا.این مریض گلوله بهش شلیک شده دکتر گفته زود عکسش را بگیرید!!

-گلوله !!سلیمان شوخی نکن!

سلیمان که نفسش به شماره افتاده بود دستهاش را محکم بر دستگاه قفل کرد و ادامه داد نه به جان خودم،

شوخی برای چی ؟آقای باقری فرمودند سریع بیایید و عکس را بگیرید!.

-با دلخوری گفتم لعنت به شانس من!لابد امشب هم تا صبح باید اتاق عمل دنبال گلوله باشیم!!خدا کنه حداقل

مریض سرپایی نداشته باشم وگرنه تنهایی باید بین اتاق عمل و بخش سرگردان باشم!

صدای گوش خراش چرخ های دستگاه پرتابل ذهنم را بهم ریخت. سلیمان در حالیکه نفس هایش به شماره

افتاده بود فریاد زدخدایا امشب را بخیر بگذران !!

آقای محمودی نگهبان اورژانس در را باز کرد.سلام کردم وگفتم خسته نباشید قضیه چیه؟نگاهی به پشت سرش

کرد .یه نفر روی تخت دراز کشیده بود .پنج نفر با لباس نیروی انتظامی کنار تخت ایستاده بودند.صدای بی

سیمی که به همراه یکی از آنها بود شنیده می شد.آقای باقری سوپروایزر از اتاق پزشک بیرون آمد.بچه های تیم

احیا آماده باش ایستاده بودند.آقای محمودی آرام وزیرلب در حالیکه پشت به آقای باقری ایستاده بود گفت:هیچ،

شاه پسر رفته بودند دزدی، برادران پلیس هم با یه گلوله ازشون پذیرایی کردند!!

آقای باقری که متوجه حضورم شد باصدای بلند گفت خسته نباشی خانم آذری،درخواست، قفسه صدری جسم

خارجی!لطفا سریع تر انجام بشه!

رضوان آشنافر

آقای محمودی سکوت کرد.نزدیکتر رفتم به همه سلام کردم و گفتم خسته نباشید آقای باقری ،درخواست

گرافی را گرفتم.پسرک بر روی تخت میلرزید صدای بهم خوردن دندانهایش دلم را ریش ریش میکرد.رنگ به

رخسار نداشت ،نگاهش به سقف خیره مانده بود.ضامن دستگاه را کشیدم و مشغول تنظیمات شدم. سلیمان

سریع خودش را رساند.خدا خیرش بدهد، همیشه برای انجام گرافی پرتابل به بچه ها کمک میکرد.دو شاخه

دستگاه را به برق زد.پسرک از شدت ترس میلرزید.شاید از خونریزی شدید بود اما خونی ی بر روی تخت نبود !!

آنطرف تخت یکی از سربازها نگرانتر از همه به نظر می رسید.دستبندی در دست داشت که مشخص بود از

دستان مجرم باز کرده است! کنار تخت ایستاده بود روی زمین را نگاه میکرد. انگار در جستجوی چیزی

بود.نگاهی کردم و پرسیدم گلوله کجا اصابت کرده؟سرش راا بالا آورد.اب دهانش را قورت دادو در حالیکه به

لکنت افتاده بود با صدایی لرزان گفت از پشت سرش شلیک کردم، نمیخاستم بزنم ،ایست می دادم اما لعنتی

فرار میکرد.خیابان به خیابان دنبالش دویدم ،ایست دادم باز هم می دوید،تا دستم درشدو ماشه را کشیدم،گلوله

به پشت کتفش )در حالیکه دستش را بروی کتفش می بردتا مکان اصابت را نشانم دهد(خورد. از بی سیم

صدایی بلند شد؛ قربان همه جا را گشتیم پوکه پیدا نشد !صاحب بی سیم که از درجه هایی که بر دوش داشت

مشخص بود ارشد آنهاست ،دکمه بی سیم را زد و ادامه داد:خسته نباشید ؛ماموریت تمام ،برگردید پاسگاه!. چهره

سرباز شلیک کننده گلوله به سرخی رفت.دو انگشت شصت دستهایش را بین دیگر انگشتانش می فشرد .عرق

سردی برپیشانی اش نشست ، پشت دستش را به پیشانی اش کشید.با صدای من به خودش آمد لطفا کمک

کنید تا فیلم را زیر کمرش بگذارم.

پسرک روی تخت دندانهایش بهم میخورد و همچنان به سقف خیره شده بود .خودش را محکم گرفته بود انگار

خشکش زده بود بدنش مثل یک تکه چوب خشک شده بودوفقط دو تا فکش تند تند بهم میخورد.سرعتم را

بالابردم، با خودم میگفتم خدا کند کد نخوره، تا سریع عکس را بگیرم!اگر چه بچه های کد احیا آماده بودند!.

از آنجایی که احتمال میدادم مریض بر اثر اصابت گلوله خونریزی داشته باشد کاست فیلم را درون نایلون

قراردادم.سلیمان یکطرف تخت به کمک سربازی که طرف دیگر تخت ایستاده بود ،دست در دو کتفش

بیمارانداختند وبه حالت نشسته بالا آوردند و من به سرعت فیلم را زیر شانه هایش قراردادم و تنطیم کردم

تانقطه اصابت گلوله را پوشش دهد.

همه چیز آماده عکس گرفتن بود.شرایط دستگاه را تنظیم کردم.کناربیمار رفتم و آرام گفتم لطفا تکان نخور!اما

پسرک هیچ عکس العملی نشان نداد و همچنان دندانهایش بهم میخورد. روپوش سربی را پوشیدم و دسته ای را

که دکمه اکسپوز)با فشردن آن دستگاه اشعه میدهد(را برداشتم و تا جایی که سیم اش باز میشد آنرا کشیدم تا

بتوانم مسافت بیشتری را از دستگاه فاصله بگیرم و کمتر اشعه دریافت کنم.

رضوان آشنافر

نگاهی به اطرافم انداختم و خطاب به ماموران نیروی انتظامی گفتم: میخواهم اشعه بدهم ،لطفا سالن را ترک

کنید.ارشد آنها با تعجب نگاهی به من کرد و به سرعت سرش را چرخاند و به سربازی که شلیک کننده گلوله بود

گفت رسولی،لطفا تو کنار مجرم بمون. چشم ازش برنداری ،حواست باشه!!

من فریاد کشیدم اشعه!. اشعه! .اشعه!

طولی نکشید که تمام بچه های اورژانس به اطراف فرار کردند!!بچه های نیروی انتظامی به بیرون از اورژانس

رفتند.و سکوت اورژانس را فرا گرفت.

مردد مانده بودم ،حالا باید تا جایی که سیم دستگاه اجازه میداد از دستگاه دور میشدم تا کمترین اشعه را

دریافت کنم ،اما گناه این سرباز بیچاره چیه؟

از رفتن منصرف شدم یکبار دیگه روپوش سربی سنگین را که بندهایش از روی شانه هایم افتاده بود بالاتر

آوردم .دکتر احمدی که صدای مرا شنیده بود سراسیمه درب اتاق پزشک کشیک را باز کرد و بیرون آمدو گفت

چطوری خانم آذری؟هنوز که اشعه ندادی؟!خیلی امشب سرمون شلوغه!نمیدونم چرا شیفت هتی من اینقدر

شلوغه!

از ترس دکتر احمدی خنده ام گرفته بود.گفتم سلام آقای دکتر ،خسته نباشید،نه هنوز اکسپوز نکردم!

دکتر پشت سر من ایستاد.او بهتر از همه می دانست که پشت سر کسی که روپوش سربی را پوشیده امن ترین

مکان برای جلوگیری از دریافت اشعه است.من آماده شدم و از سرباز رسولی هم خواستم تا پشت سردکتر

بایستد.سلیمان هم آخرین نفر در صف اضافه شد و من دکمه اشعه را فشار دادم.

سلیمان فیلم را با کمک سرباز از زیر بدن بیمار خارج کردند.و به من دادند. دکتر احمدی به سمت اتاق پزشک

دوید!.

به سرعت وارد بخش شدم.چند نفر مریض سرپایی نشسته بودند.درب بخش را باز کردم وپشت سرم بستم.وارد

تاریکخانه شدم و سریع در آن تاریکی، بطوریکه چشمم عادت داشت، فیلم را درون دستگاه قراردادم تاظاهر

شود.محفظه فیلم را با یک فیلم خام پر کردم .چند دقیقه تا ظاهر شدن فیلم طول میکشید.سریع به قسمت

پذیرش آمدم.میدانستم که اگر سریع و بادقت کار نکنم بخش شلوغ شده وبیماران سرپایی معطل میشوند..

پنجره پذیرش را باز کردم .چند نفر به سرعت خودشان را با پنجره رساندند.

رضوان آشنافر

خطاب به آنها گفتم: لطف کید به نوبت دفترچه هایتان را بدهید و از شما خواهش میکنم که بنشینید. بخاطر

اینکه مریض اورژانسی در اورژانس هست و شاید لازم باشه من دوباره به اورژانس برگردم .پس از شما خواهش

میکنم که با صبوری منتظر باشید.

همراهان بیماران نگاهی به هم کردند .اما انگار با توضیح من و شاید اینکه می دیدند یک نفر هستم قانع شدند!

سریع اسامی بیماران را درون سیستم وارد کردم و عکس مورد نظررا قیمت زدم و آنها را به صندوق فرستادم.

پنجره پذیرش را بستم و به سرعت به سمت تاریکخانه رفتم .نصف فیلم از دستگاه خارج شده بود، منتظر ماندم

و با خودم تکرار میکردم کاش کیفیت عکس خوب شده باشد!!

سریع فیلم را داخل نگاتوسکوپ گذاشتم.کیفیت عکس عالی بود از لحاظ تشخیص هم خیلی خوب تمام

ارگانهای ناحیه قفسه صدری نمایان بود.اما خبری از جسم خارجی نبود!!!چند بار به قسمت مورد نظرکه محل

اصابت گلوله بود نگاه کردم!!اماچیزی مشخص نبود!!

برای احتیاط یک فیلم برداشتم و با عکس ظاهر شده به اورژانس رفتم.

آقای باقری منتظر ایستاده بود. عکس را از دستم گرفت و با غرور فراوان داخل نگاتوسکوب گذاشت.و فیلم را

نگاه کرد سپس با ناراحتی و ظاهری طلبکارانه رو به من کرد و گفت: خانم آذری چیزی داخل این عکس

نیست!!!

من که از برخورد آقای باقری یکه خورده بودم گفتم: بله چیزی نیست ،بنظرم گلوله ای در این ناحیه نیست. یا

شاید در ناحیه قفسه صدری نباشد.

آقای باقری بازدمش را محکم از بینی بیرون داد ونگاهش را از من برگرداند!سرنسخه های درخواست را برداشت

و دوباره نوشت رادیولوژی محترم درخواست شکم وقفسه صدری پرتابل!! برگه را از بقیه برگه ها جدا کردوبه

سمت اتاق پزشک رفت تا دکتراحمدی آنرا مهر کند!

درب اورژانس باز شد و دکتر رحمتی وارد شد.من با خوشحالی به سمت خانم دکتر رحمتی رفتم.سلیمان به

همراه چند مامور نیروی انتظامی به سمت خانم دکتر آمدندو سلیمان به عادت همیشه کل ماجرا را برای خانم

دکتر تعریف کرد.خانم صابری پرستار اوژانس با پرونده بیمار ره جمع ما اضافه شد و همه با هم به سمت بیمار

رفتیم .پسرک همچنان میلرزید ،رنگ به رخسار نداشت.خانم دکترنگاهی به من کرد،من که از نگاهش متوجه

سوالش شدم گفتم خانم دکتر چیزی در گرافی ندیدم وبه نگاتوسکوب اشاره کردم،اما آقای باقری اصرار دارند که

گرافی تکرار بشه!!

رضوان آشنافر

دکتر رحمتی لبخندی زد، به عکس که هنوز به نگاتوسکوب بود نگاه کرد و با آرامش تمام رو به پسرک کردو

گفت لطفا کمک کنید تا بشینه!!

همه با تعجب به خانم دکتر نگاه کرند.سلیمان با کمک سرباز رسولی که همچنان مضطرب بود زیر کتف های

پسر جوان را گرفتند و او را از تخت بالا آوردند و به حالت نشسته نگه داشتند.ناگهان یک شی فلزی از لباس

پسرک جدا شد و برزمین افتاد و غلط زنان جلوی درب اتاق پزشک اورژانس متوقف شد.سرباز رسولی با

خوشحالی فریاد زد جناب سروان پوکه پوکه.!!یکی از ماموران سریع پوکه را برداشت و به جناب سروان نشان داد

.جاب سروان خطاب به یکی از ماموران گفت صورتجلسه را تکمیل کنید وبرگردید.

دکتر رحمتی جلو رفت تا جای گلوله را بررسی کند.بعد از معاینه لبخندی زد و گفت خدا را شکر به خیر گذشت

.گلوله وارد بدن نشده بلکه بصورت مماس اثرگذاشته.فقط ترسیده و شوکه شده. و خطاب به حانم صابری ادامه

داد از ایشان مراقبت های لازم را بعمل بیاوریدسپس رو به من کرد و گفت تشکر خانم آذری و من هم به پاس

تشکر ایشان لبخندی زدم و با دلگرمی تمام گفتم خواهش میکنم.

آقای باقری که با درخواست مهر شده از اتاق پزشک اورژانس بیرون آمد،برگه درخواست گرافی را به من داد و

گفت: ایندفعه سعی کن بهتر بگیری!! ناگهان متوجه حضور دکتر رحمتی شد.بالبخند به سمت خانم دکتر رفت

وسلام و احوالپرسی کرد .دکتر رحمتی درحالیکه گزارش پرونده را تکمیل می کرد، خطاب به آقای باقری گفت:

گرافی لازم نیست!! آقای باقری در حالیکه بر تشخیص خود اصرار داشتند وارد صحبت با خانم دکتر شدند!!

من که دیگر لزومی نمیدیدم در اورژانس بمانم با خوشحالی خسته نباشید گفتم و به سمت بخش رادیولوژی به

راه افتادم . باخودم فکر میکردم چقدر خانم دکتر به موقع رسید و گرنه مشخص نبود تا کی باید به عکس گرفتن

ادامه میدادم تا شاید آقای باقری به این نتیجه برسد که کیفیت عکس خوبه و در واقع گلوله ای در کار نیست!!

با صدای خانمی که به شوهرش میگفت:" خانمی که عکس میگیرن دارن میان"از تفکراتم بیرون آمدم و به یاری

بیماران سرپایی شتافتم.

 

 رضوان اشنافر

دانشگاه علوم پزشکی اصفهان

_________________________________________________________________________

         یا ضامن آهو

از اتاق فرمان به ما علام شده بود که به خیابان جابر انصاری بریم برای یکه مورد تصادف.

ساعت شلوغی بود. ساعتی که عبور و مرور مردم توي اين خيابون بسیار زیاد بود. به هر زحمتی بود خودمون رو به محل تصادف رسوندیم. توی مسیر یه ماشین پژو راه آمبولانس رو باز نمی کرد و اصلا توجهی به صدای آژیر و برق آمبولانس نداشت اما خب چیکار میشه کرد. اینم یه نوع مردم آزاریه

بالاخره به محل رسیدیم

جریان از این قرار بود که اتومبیل پیکانی با یک موتورسيكلت تصادف کرده بود. ظاهراً به پشت موتور برخورد کرده بود و سرنشین موتورسیکلت که یک زن بود به شدت زمین خورده بود و علت تماس با اورژانس هم مصدوميت همین خانم بود.

سریع شرایط اطراف صحنه حادثه و خود مصدوم رو بررسی کردیم. خوشبختانه شکستگی و خونریزی نداشت اما به شدت شوکه شده بود و وسط بلوار نشسته بود. سریع تخته پشتی بلند آوردیم تا اونو بصورت ایمن منتقل کنیم اما متأسفانه محل استقرار ما بسیار بد بود، مردم دور ما جمع شده بودند و کار ما سخت شده بود در همین حین صدای فریادی از میون جمعیت بلند شد. یکی از آشناهای موتور سوار که خیلی تحت تأثیر این حادثه قرار گرفته بود ناگهان کمربندش رو از کمر کشید و افتاد به جون راننده پیکان که آخه این چه طرز رانندگی زن مردم رو کُشتی!!

مونده بودیم چه کاری می شه کرد که دیدیم وای. یه عده از مردم هم ریختن سرِ مردِ شاکی و دارن اونو می زنند که چیکارش داري بدبخت پيره مرده حالا اتفاقیه که افتاده. نمی تونین تصور کنید که چه اوضاعی شده بود وسط چهارراه .

تو همین حین و بین ماشین پلیس هم سر رسید، ظاهراً به خاطر تماس مردم و برای کشیدن کروکی تصادف در محل حاضر شده بودند .

ناگهان نگاهم خشک شد. وای. همین که مأمور پلیس 110 داشت از خودرو پیاده می شد یک اتومبیل که با سرعت از چهارراه رد می شد و احتمالاً حواسش هم پرت تصادف و شلوغی شده بود، با مأمور پليس برخورد کرد و اون مامور رو نقش زمین کرد. دیگه از این بدتر نمی شد چون راننده از ترس پاشو گذاشت روی گاز و فرار کرد. اما راننده خودرو پلیس راه افتاد و تعقیبش کرد تا اونو متوقف کنه که البته موفق هم شد .

این خاطره شیرین نبود. تلخ بود. در واقع ما 4 مصدوم داشتیم نه یک مصدوم و علتش کاملاً واضح بود شلوغی صحنه ، احساساتی شدن مردم و عدم همکاری با نیروهای امدادی.

حالا این حادثه که خوشبختانه به خیر گذشت و غیر از مصدوم صحنه تصادف بقیه، مشکلشان سرپایی بود ولی همیشه ما در صحنه حادثه این مشکل را با مردم داریم که تجمعشون توی صحنه دچار حادثه و بی دقتی بر مورد شرایط خطرناک صحنه باعث میشه که خودشون هم دچار مصدومیت بشن و ضمن اینکه مختل کننده کار اورژانس میشوند به تعداد مصدومین حادثه اضافه بشه .

 

محسن افتخاری

دانشگاه علوم پزشکی اصفهان

_________________________________________________________________________

مصائب یک استاد

حافظ ار خــصم خطا گفت، نگیریم بر او

ور به حق گفت، جدل با سخن حق نکنیم

حافظ شیرازی

نشسته بود رو صندلی من یعنی صندلی استاد. هیکلش آدمو یاد دیو سپید مینداخت. طوری خودشو رو صندلی ولو کرده بود که پاش دو سه متر این ورتر از میز دیده میشد و دستاشم از دو طرف صندلی آویزون بود. پشت سر همم صندلی چرخان رو به چپ و راست تاب میداد. این کارش به حدی اعصاب‌خردکن بود که یکی از بچه‌های ته کلاس داد زد: محمد! نشکونی صندلی رو! اینشم خیلی مهم نبود. حرفاش بیشتر اعصاب خردکن بود. نشسته بودم میون دانشجوها و آقای محمد زارع هم داشت ارائه می‌داد. مسئولان دانشگاه خواسته بودن که تو کلاس فارسی عمومی همه‌ی دانشجوها ارائه بدن حالا هر موضوعی که دلشون خواست. البته منم موافق این برنامه بودم تا حدودی. مخصوصا از این جنبه‌اش که باعث میشد ترس بچه‌ها از صحبت در برابر جمع ریخته بشه. آقای زارعم که صندلی مفت گیر اورده بود، ول کن معامله نبود. صداش یه کم میلرزید و گاهیم نفس کم می‌آورد ولی با پِر دادن صندلی این ضعفشو پنهان میکرد. اینارو تو برگم یادداشت کردم؛ برای ارزیابی فن سخنوری آقای زارع. همش از حماسه‌هایی که در پیچوندن کلاساش و استاداش آفریده بود، حرف میزد. البته کاش فقط قضیه به همین جا ختم به خیر میشد. وسط حرفاش یهو مسیرش رو کج کرد سمت کلاس فارسی عمومی. گفت: حالا میخوام یه کم انتقاد کنم از کلاس فارسی عمومی. خب البته نفهمیدم منظورش از یه کم کیفی بود یا کمی. هر چی بود و هر چی که گفت مثل زلزله افتاد به جونم از همون لحظه‌ی اول. دانشجویی که کنارم نشسته بود، چون دیگه، یه ربع ساعتم از وقت گذشته بود بی‌تابی میکرد. رو کرد به من: استاد بهش نمیگید تمومش کنه؟ منم که سعی میکردم آرامشم رو حفظ کنم، یه لبخند مصنوعی بهش زدم و گفتم: چون داره انتقاد میکنه بذار راحت باشه و تا آخرش حرفشو بزنه.

تنها کاری که تونستم بکنم سکوت بود و بس. بعد از اینکه حرفای آقای زارع تموم شد، بچه‌ها حسابی تشویقش کردن یا شایدم چون حالم خوب نبود، این‌طوری به نظرم رسید! ناخودآگاه این شعر حافظ اومد تو ذهنم:

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
 

 

یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت!
 

 

همیشه ادعای انتقادپذیری داشتم. ولی انصافا تا به حال خودم رو این‌طور در معرض هجوم انتقاد تخریبی و خشن و نامنصفانه ندیده بودم. نمیتونم چطور احساسمو بیان کنم. اگه بتونم تو یه جمله بیانش کنم فقط باید بگم دلم شکست!

سریع حضوروغیاب کردم و مثل همیشه بر اساس روحیاتی که از بچه‌ها دستم اومده بود، از چندتاشون خواستم که بمونن بعد کلاس تا باهاشون صحبت کنم. بر اساس تمرین نوشتنایی که دانشجوها مینوشتن و رفتارشون سر کلاس، مشکلاتشون دستم اومده بود و تمام تلاشم این بود که تا میتونم مشکلات شخصیتی یا بقیه‌ی مشکلاتشون رو حل کنم. باورم این بود که وظیفه‌ی یه استاد هم آموزشه و هم پرورش و این صحبت‌های بعد از کلاس با دانشجویان رو مربوط به وظیفه‌ی پرورشی خودم میدونستم. تمرین نوشتنم مصوبه‌ی گروه ادبیات فارسی بود. البته طبق معمول به شکل رفع تکلیف. یادم نمی‌ره که تو جلسه‌ی هماهنگی اساتید، گفتن یکی دو تا از برگه‌های بچه‌ها رو فقط بخونید کافیه. دو تا ایرادم همون موقع بگیرید دیگه مشکل نوشتن بچه‌ها حله. موضوعم چی باشه توصیف دار و درخت و از این چیزای به درد نخور. من موافق این بخشش نبودم. موضوع تمرینا رو جوری کردم که مفید باشه. حالا که قرار بود بچه‌ها یه چیز بنویسن و یه زحمتی بکشن، چرا چیزی ننویسن که به دردشون بخوره؟! موضوعاتی که یه حکمت و هدفی پشتش باشه. شعار منم همین بود: در کلاس هر کاری انجام میدیم یه حکمتی پشتشه! قرار بود ترس بچه‌ها از نوشتن ریخته بشه و با نوشتن خودشونو بهتر بشناسن. مثلا از شخصیتشون بگن و از بزرگ‌ترین و مفیدترین کارایی که تا حالا تو زندگیشون انجام دادن. همین موضوع یه تمرین نوشتن بود: حماسی‌ترین کار زندگی من!

قصدم این بود که بچه‌ها تو خلوت خودشون بشینن و فکر کنن تا به حال چه کار مفیدی برای مردمشون، خانوادشون یا حتی خودشون انجام دادن. اگه هم تا حالا کار مفیدی نکردن یه کم به فکر بیفتن و دست بجنبونن و از این به بعد برای جامعه مفیدتر باشن. بعدشم من خودمو موظف کرده بودم تک تک تمرینای بچه‌ها رو با دقت بخونم و دربارش باهاشون صحبت کنم. بازخورد این طرحم میشه گفت عالی بود. باور نمی‌کنید، خودتون حرفای بچه‌ها رو بخونید:

"سعیدی: یه کلاس متفاوت حتما یه استاد متفاوت هم داره. استادی که با تک تک دانشجوهاش آشنا بود. از نظر روانی و شخصیتی دانشجوهاشو می‌شناخت. اینو می‌شد از همون جلسه‌ی اول که پرسش‌نامه‌ی علاقه به ادبیات رو به بچه‌ها داد فهمید. نوشته‌های همه رو با دقت می‌خوند و بعد کلاس وقتشو به حرف زدن با دانشجو اختصاص می‌داد. تا جایی که می‌تونست سعی می‌کرد واسه مشکلاتشون راهنمایی ارایه بده و کمکشون کنه..."

"اسلام‌پناه: در تمام دوران تحصیلم، استاد و معلم زمانی نوشته‌هایم را می‌خواند که آن را بر برگ امتحان می‌نوشتم. استاد و معلم که هیچ، اصلا کسی را سراغ ندارم که مشتاق خواندن نوشته‌هایم باشد. ممنون که حرف‌های ما را خواندید."

"دهقان: تا به الان با نوشتن حرف‌هایم را می‌زدم ولی کسی آن را نمی‌خواند ولی در این کلاس شما هر چی را که می‌نوشتم می‌خواندید و به ما مشاوره‌های مفید و البته دلسوزانه می‌دادید."

" شاهچراغیان: موضوع تمرین‌های نگارش به طرز عجیبی چالش‌برانگیز بود؛ هر چند در نگاه اول بسیار ساده می‌آمد. به هر حال این تمرین‌های نگارش باعث آشتی من با قلم شد. باعث شد کم کم شروع کنم به نوشتن هر چند هفته‌ای یک بار اما تبدیل شدن نوشتن به عادتی خوش، خودش خیلی مهم است."

" بونگی‌نژاد: واقعا پیشنهاد خوبی است این تمرین نوشتن و دلیل اینکه من در تحویل دادن این برگه تاخیر داشتم اینکه من اولش نمیدونستم چی بنویسم و چطور بنویسم و الان نه اینکه خوب مینویسم ولی جرات نوشتن را دارم."

"فانی: استاد! این کلاس این امکان را به من داد تا بنویسم و از نوشتن نترسم."

طبق روال صحبت و مشاوره با بچه‌های کلاس، امروز نوبت آقای قلمی و آقای عباس‌زاده بود. آقای قلمی خیلی کم حرف بود و آقای عباس‌زاده خیلی کم نویس. باید باهاشون صحبت می‌کردم ولی کلاس بعدی داشت شروع میشد و باید کلاس رو تخلیه میکردیم. بعدشم حالم واقعا بعد از حرفای آقای زارع اصلا خوب نبود. آقای جاجرمی‌زاده‌ام ول کنم نبود. میخواست بهش یه داستان معرفی کنم. خیلی علاقه داشت به نویسندگی. با اینکه با این حال، اصلا ذهنم یاری نمیکرد، یه داستان از آل‌احمد بهش معرفی کردم و ازش خواستم جلسه‌ی بعد باهم دربارش صحبت کنیم. رفتم تو حیاط دانشکده‌ی پیراپزشکی. رو یه نیمکت نشستم. اشتیاق بچه‌ها یه کوچولو بهم انرژی داد. از آقای قلمی خواستم بیشتر سر کلاس حرف بزنه و جای یه ارائه دوتا ارائه بده. نسخه‌ای که برای یکی دیگه از بچه‌ها هم که یه کم لکنت زبون داشت پیچیده بودم. آقای قلمی، بچه‌ی درس‌خون و با استعدادی بود بهش گفتم که حیفه به خاطر کم حرفی استعدادش نمایان نشه. آقای عباس‌زاده هم ترک‌زبان بود. هم تو حرف زدن و هم تو نوشتن مشکل داشت به نوعی. متنایی که مینوشت جوری بود که انگار یه آدم آهنی نوشته: بسیار کوتاه و سرد و بی‌احساس. برای ارائه هم وقتی خواست شعر ترکی "حیدربابایه سلام" شهریار رو بخونه همه‌ی بچه‌های کلاس ازش خندیدن. اصلا دوست نداشتم کسی به خاطر زبان یا فرهنگ متفاوتش مورد تمسخر قرار بگیره و یه خاطره‌ی بد تو ذهنش شکل بگیره. به خاطر همین بود که از تمام بچه‌های کلاس خواستم بعد از اون خنده‌ی نابجاشون، از آقای عباس‌زاده عذرخواهی کنند. به هرحال رو اون نیمکت آهنی سرد نشسته بودم و دور و برم هم پر از برگای زرد و نارنجی پاییزی. فضا خیلی رمانتیک بود ولی تو دلم به خاطر حرفای آقای زارع، آشوب بود. آقای عباس زاده هم بالای سرم وایساده بود و منتظر بود که باهاش چیکار دارم. ازش خواستم یه خاطره بنویسه و سعی کنه تا اونجایی که میتونه تمام احساساتش رو توش بروز بده و خیلی هم خلاصه نباشه. با این روحیه‌ای که داشت، مطمئنا اگر به فکر چاره نمی‌افتاد، در آینده تو ابراز احساسات دچار مشکل میشد. دیگه کارم تو دانشکده تموم شده بود و سنگینی حرفایی تلخی رو که امروز شنیده بودم؛ بیشتر احساس میکردم؛ حرفایی که اصلا انتظارشو نداشتم. همش چهره‌ی حق به جانب آقای زارع جلوی چشام بود. هرگز فکرشو نمیکردم، این حرفا رو از اون بشنوم. آقای زارع همیشه تهِ تهِ گوشه‌ی کلاس مینشست، یعنی نقطه‌ی کرنر! همیشه هم تو چُرت بود. حواسم بهش بود. به خاطر همین یه بار خواستم بیاد پای تابلو علائم نگارشی یه جمله رو بذاره. تا جنب و جوشش بیشتر بشه. فقط نقطه‌ی آخر جمله را گذاشت و هرچی بقیه‌ی بچه‌ها بهش تقلب رسوندن هیچی ننوشت. گفت: فقط همینو خودم بلدم. بقیشم به من ربط نداره.

از مرامش خوشم اومد. حتی تشویقش کردم و به بچه‌ها به شوخی گفتم باید الگوتون آقای زارع باشه. ولی همین آقای ابوالگو امروز حسابی از خجالت من در اومده بود. مخصوصا یه جمله گفته بود که خیلی دلمو سوزوند. لابد خیلی کنجکاو شدید که مگه آقای زارع چی گفته بود؟! فعلا دوست ندارم به زبون بیارمشون. تو همین فکرا بودم که یهو دیدم رسیدم به بازارچه‌ی انقلاب کنار دانشکده و ناخودآگاه وایسادم کنار مغازه‌ی سفال‌فروشی سر نبش بازارچه، درست کنار قفسه‌ی آهنی پر از گِل سفال‌گری. گِل سفال‌گری هم ماجرایی داره برای خودش. یه روز از همینجا گل سفال‌گری خریده بودم برای یه کلاس دیگم، برده بودم سر کلاس. قشنگ یادمه که گل رو گرفتم دستم. رو به بچه‌ها و گفتم: این چیه؟ اینقد حدسای پرت زدن بچه‌ها از شکلات و کیک و غیره، تا آخرش فهمیدن گِل سفال‌گریه! بعدش پرسیدم: این شما رو یاد چی میندازه؟ باورم نمیشد. بازم آنچنان حدسای جالبی زدن که بیا و ببین. یکی گفت: معلومه دیگه گِلی که خداوند انسانو باهاش آفرید! یکی دیگه گفت: کوزه‌ی خیام! دیدم اوضاع خیلی پرته و باید حتما راهنمایی کنم وگرنه با این وضعیت تا شبم به سر منزل مقصود نخواهیم رسید. گفتم: از عرش بیاید به فرش. یه مثله! یه کنایه است که به گِل مربوط میشه!

قضیه این بود که این کلاسم ساعت 8 صبح شروع میشد. بچه‌ها هم که تا آخر شب بیدار بودن معمولا، خیلی دیر میومدن سر کلاس. خب باید یه راه چاره پیدا میکردم. خودمم معمولا به زود بیدار شدن عادت نداشتم ولی چاره چی بود، باید یه کاری میکردم! به قول بزرگان باید فرهنگ‌سازی میکردم. پس، از خودم شروع کردم. باور نمیکنید کلاسی که ساعت 8 باید شروع میشد، من از ساعت 7:30 سر کلاس نشسته بودم. علاوه بر این برای اونایی که سر موقع میومدن یه نمره‌ی تشویقی قائل میشدم. نمیدونم چقدر مفید بود این کارا. چون بازم خیلیا با تاخیر میومدن. ولی به هر حال بی‌تاثیرم نبود و فک کنم یه فرهنگ مثبت تو ذهن بچه‌ها موند:

"فانی: یکی از چیزهایی که به نظر من خیلی عالی و قابل احترام بود، این بود که استاد ادبیات جزء اولین کسانی بود که پیش از ساعت مقرر وارد کلاس میشد و این کار استاد در نظر من به معنای این بود که استاد برای این درس، این کلاس، بچه‌های کلاس و ادبیات احترام قائل است و من هم وقتی این حرکت استاد را می‌دیدم، با خود میگفتم اگر او برای تمام این چیزها احترام قائل است، پس من هم باید برای تمامی این چیزها و از همه مهم‌تر استاد، ارزش و احترام قائل باشم."

" رخشنده: حضور استاد زودتر از ساعت شروع کلاس نوعی اهمیت برایم محسوب می‌شد. از اینکه همیشه استادهایمان با یک ربع تاخیر سر کلاس حاضر می‌شدند و همیشه از شلوغ بودن سرشان، ترافیک و کمبود وقت و ... شکایت می‌کردند، ناراحت می‌شدم اما استاد کلاس فارسی با همه‌ی آن‌ها فرق داشت."

شاید با تنبیه، اوضاع، سریع و بی دردسر سروته‌اش بهم میومد. مثلا اگه دو تا منفی میدادم یا چهار نفرو اخراج میکردم یا یه بار داد میزدم. ولی خب چنین روشی شاید تو کوتاه مدت موثر باشه ولی تو بلند مدت هیچ تاثیر مثبتی که نداره مخربم هست. میدونم که برای کنترل و مدیریت یه کلاس استاد به دو تا دست نیاز داره: تشویق و تنبیه! ولی به دلایل مختلف من دست تنبیه رو حالا به هر شکلش، برای خودم قطع کردم و صد البته کار رو دوچندان برای خودم سخت کردم. همین‌طوریشم بچه‌ها از ادبیات و فرهنگ خودشون به خاطر شیوه‌های غلط آموزشی و کنکور تو دبیرستانا بیزار شدن. نباید کاری کرد که با یه رفتار بد و نسنجیده، این آخرین پیوند بچه‌ها با ادبیاتم، ذهنیتشون رو بدتر کنه. تنها کاری که میکنم خودمو میزارم جای بچه‌ها و درکشون میکنم. همینو تو مصاحبه‌ی شغلیمم گفتم. وقتی یکی از اساتید پرسید: با این سن کم چطور بچه‌ها رو کنترل میکنی؟ گفتم: درکشون میکنم!

به هر حال چندتا از بچه‌ها بودن که ساعت 8:15 میومدن سر کلاس و ساعت 8:45 باتریشون تموم میشد و شروع میکردند به گفتن: خسته نباشید! که در حقیقت "خسته نباشید" بیان مودبانه‌ای بود از این جمله: استاد گرامی بسه دیگه! دهنتو ببند! میخوایم بریم!

یه روز درست وسط حرفام وقتی داشتم با حرارت درس می‌دادم یکی از بچه‌ها گفت خسته نباشید. ساعتو نگاه کردم دیدم پنج دقیقه مونده به 9 و کلاس حداقلش باید 9:15 تموم شه. اینجا بود که فهمیدم هر چی تا به حال درباره‌ی نظم و وقت‌شناسی و احترام به دیگران به صورت عملی برای بچه‌ها انجام دادم، کلا بی‌فایده بوده! از این مساله با این سادگی نمی شد گذشت و باید یه کاری میکردم. این بود که جلسه‌ی بعدش با گِل اومدم سر کلاس. شما هم هنوز حدس نزدید، گل چه ربطی به این موضوع داره. درسته؟ پس خودم میگم: گل لگد کردن. کنایه از کار بیهوده کردن. کنایه از بیهوده زحمت کشیدن. کنایه از بیخودی تلاش کردن.

همینو گفتم به بچه‌ها. گفتم جلسه‌ی پیش با خسته نباشید گفتن کاری کردید که احساس کنم دارم گل لگد میکنم. گفتم تنبلی شما، استادا رو هم تنبل میکنه. گفتم اگه بعضی از استادا همون درسایی رو میدن که سی سال پیش دوران دانشجوییشون خوندن و بعد از اون دیگه هیچ مطالعه‌ی جدیدی نمی‌کنن، البته که مقصرن ولی اونا تنها مقصرای این مساله نیستن شما هم با اونا تو این کم‌کاری، شریک جرمید. وقتی دانشجو فکر و ذکرش شده نمره و اینکه سر و ته کلاس بهم بیاد و زود کلاس تموم شه بره، معلومه که استادم بی‌خیال تلاش میشه چون شما ازش تلاشی نمی‌خواید! برای اولین بار حسابی براشون سخنرانی کردم.

نمیدونم قضیه‌ی گل سفالگری چقد مفید بود. حداقلش این بود که دیگه کسی زودتر از پایان کلاس خسته نباشید نگفت.

الانم باز گِل لازم شده بودم. پس باز یه بسته‌ی گِل خریدم. البته این بار ربطی به لگد نداشت بلکه باید گِل رو به سرم میگرفتم بعد از حرفای آقای زارع. فاصله‌ی بازارچه تا سر خیاباون یه پیاده رو هست در راستای پارک آزادی. کیسه‌ی گِل به دست، آروم داشتم قدم میزدم وکم کم داشت اشکامم سرازیر میشد. تو همین پیاده‌رو یه پیرمرد با دختر معلولش بساط پهن کرده و خرت و پرت میفروشه. وقتی رسیدم جلوش خیلی نگام کرد. دودل بود چیزی بگه. بساطشو تقریبا جمع کرده بود تو یه گونی. وایسادم و نگاش کردم. تردیدشو گذاشت کنار و گفت: کمکم میکنی این گونیمو بزارم رو کولم. خیلی خوشحال شدم ازم کمک میخواد. عاشق کمک کردنم. اصلا دلیل اصلی علاقمندی من به استادی هم همینه. وقتی برای اولین بار با اصرار یکی از استادام مجبور شدم تدریس فارسی عمومی رو قبول کنم به چند دلیل اصلا راضی نبودم. همیشه فکر میکردم استادا نه خیر دنیا رو میبینند نه آخرتو. تو دنیا که در حال اذیت کردن دانشجوها و اذیت شدن از طرف دانشجوها هستن، تو آخرتم که نفرین هزار هزار دانشجو پشت سرشونه. ولی وقتی چند جلسه رفتم سر کلاسو و دیدم که نه بابا! برعکس، یه فرصت عالی برای کمک کردن به بچه‌هاست. کاری که عاشقشم یعنی کمک به دیگران. از همون اول سعی کردم هر بدی و سختی دیدم بر عکسشو عمل کنم. به قول سعدی ادب رو از بی ادبان آموختم و برای دانشجوهام جای یه حاکم زورگو یه دوست و یه برادر یا یه پدر مهربون شدم:

"عابدی: یکی از خصوصیاتی که شما داشتین که شاید خیلی از استادهای دیگر نداشتند این بود که شما با دانشجویان خیلی راحت صحبت میکردید و با دانشجویان خوب بودید. به قول خودمونی پایه و راحت بودید. دانشجویان هم این راحتی را واقعا حس میکردند و با شما راحت بودند. من واقعا از شما سپاس‌گزارم که ما را تحمل کردید."

"حسنی‌فرد: کلاس ادبیات را نسبت به بقیه‌ی دروس عمومی کمتر غیبت کردم. شاید یکی از دلایلش رفاقت شما استاد گرامی با دانشجویان بود که کلاس را از خستگی در می‌آورد."

"مقیمی: از نقاط قوت درس دادنتون اینه که دوست بچه‌هایین نه استادی که فقط میاد درس میده و بچه‌ها جرات ندارن نفس بکشن. امیدوارم تا هر زمان که دانشجو دارین دوست بچه‌ها باشین چون استادایی مثل شما کم هستند."

"جهانی: ایشان زمانی از وقت خود را نیز صرف گفتگو با بچه‌ها می‌کنند و به آن‌ها در زندگی شخصیشان مثل یک برادر دلسوز و مهربان مشاوره می‌دهند و آن‌ها را راهنمایی می‌کنند که کمتر استادی، آن هم استاد یک درس عمومی این کار را انجام می‌دهد."

"بختیاری: اینکه شما این قدر به دانشجوهای خود اهمیت می‌دادید و برای آن‌ها ارزش قائل بودید و برای پیشرفت آن‌ها با آن‌ها صحبت می‌کردید، برایم عجیب بود."

کیسه‌ی گل سفال رو چپوندم تو جیبم. گونی رو نذاشتم رو دوش پیرمرد. خودم جابه‌جاش کردم. پیرمرد خیلی خوشحال شد. گفت که هیچ کس محلشم نذاشته و حاضر نشده کمکش کنه. باهاش خداحافظی کردم. یه کم ناراحتیمو فراموش کردم چون تونسته بودم کمکش کنم. شاید به جای کلاس‌داری بهتر بود دوره بیفتم تو خیابونا و اینجوری به مردم کمک کنم. یعنی واقعا هر چی از اول ترم تا الان زحمت کشیده بودم، گل لگد کردن بوده؟؟؟ شاید باید کتابو و درسو واقعا گذاشت لب کوزه و آبشو خورد. آخه یه بار از بچه‌ها خواسته بودم تصورشون از ادبیات رو به تصویر بکشن. یکی از بچه‌ها یه کوزه کشیده بود و کتاب فارسی رو گذاشته بود روش. حق با اون بود آیا؟ یا من که فکر میکردم ادبیات و ادب‌آموزی و فرهنگ‌سازی از هر چیز مهمی، مهمتره؟ نمیدونم چی بگم والله! دست کردم تو جیبم و گِل سفال رو فشار دادم. حداقل از گل لگد کردن که بهتر بود!

چون دلم گرفته بود، مستقیم برنگشتم خونه. رفتم باغ ارم. شاید یه کم آروم شم. عاشق برکه‌ی ماهی ته باغ ارمم. با اون لاک‌پشتا و ماهیای ریز و درشتش. انعکاس تصویر درختا تو آب جوریه که انگار ماهیا، گُلای این درختان. نشستم رو یه سنگ کنار برکه. باید فکر میکردم. یه سوال داشت واقعا اذیتم میکرد: واقعا از اول ترم تا حالا گل لگد کرده بودم آیا؟ یادم افتاد به تمرین نوشتن یکی از بچه‌ها درباره‌ی‌ کلاس:

"جاجرمی‌زاده: چند وقت پیش با بچه‌ها داشتیم در مورد نظام آموزشی و کلاس و درس و دانشجو صحبت می‌کردیم. یکی از مطالبی که مطرح شد این بود که کاش کلاسی بود که توی اون درس زندگی داده می شد. درسی انسانی، درسی که نقطه‌ای روشن توی دنیای تاریک این نظام آموزشی باشد. بعد از به گوش رسیدن این جمله هم آه کشیدند و ای کاش ها گفتند و  بعد از آن یکی گفت: استاد امانت خیلی سعی می‌کنه کلاسش اینطوری باشه. . . راست می گفت.  کدوم کلاسه که توی اون چند ده پند عملی و چند پند زبانی داده بشه؟ توی کدوم کلاس آنقدر به احوالات و روحیات دانشجو توجه می شه؟! ولی . . . ولی به قول اون شعر خانم یدملت «اما چه حیف».  چه حیف که مسئولین  با قراردادن کتابی 380 صفحه‌ای، در برابر ما، باعث می‌شوند ما همه چیز را فراموش کنیم. پندهای عملی را فراموش کنیم.  فراموش کنیم که ناراحتی دیگران برایمان مهم باشد. از آن‌ها حالشان را بپرسیم و از آقای فلانی دلجویی و از خانم فلانی معذرت‌خواهی کنیم. فراموش کنیم که شجاع باشیم. شجاع در برابر معذرت خواهی و قبول اشتباه . . . چقدر خوب بود و چقدر یاد گرفتیم . . .  چه جویش هایی،  چه مفرح سازی‌هایی . . .  به دور از هرگونه اغراق  چقدر آینده نگرانه . . . اما چه حیف . . . "

چندتا چیز تو این تمرین نوشتن شاید براتون ناآشنا باشه. مثل مفرح‌سازی و جویش! صبور باشید به وقتش میگم براتون.

به هر حال، با همه‌ی رضایت‌هایی که وجود داشت، تو بهترین حالتش، یه نفر از کلاس راضی نبود. یه نفرم یه نفره. اینو از پیامبرم یاد گرفتم. حریصم به آموزش و پرورش دانشجوهام. یه نفرم نباید رها بشه. همینه که خودمو دارم به خاطر این هدف، هلاک میکنم. یکی از دانشجوها بود که همیشه سر کلاس میخوابید. هیچ جوره نمیشد توجهش رو به کلاس جلب کرد. حتی یه بار بهش گفتم که دوتا سوال دارم ازش. اول اینکه سر بقیه‌ی کلاساشم میخوابه آیا؟ قاطعانه گفت: بله! دیگه هیچی نگفتم. منتظر سوال دومم بود. گفت: سوال دومتون چی بود؟ گفتم: دیگه نیازی نیست. من کاملا توجیه شدم. کلاس ساعت 13 ظهر بود. بعد از ناهار و وقت خواب. بچه‌ها هم که خسته و کوفته از یه روز کامل درسی. به جز این دانشجو، بقیه هم به نوعی سر حال نبودن. برای رفع این مشکل بود که طرح مفرح‌سازی رو راه انداختم. طرح مفرح‌سازی یعنی یه ربع ساعت، وسط کلاس رو اختصاص دادم به چیستان، حدس جاهای خالی بعضی از اشعار پنددار سعدی و حافظ، کشیدن نقاشی برای یه بیت شعر و از این قبیل کارایی که هم به ادبیات ربط داشت و هم جذاب بود و بچه‌ها رو به تکاپو وامی‌داشت و خواب از سرشون می‌پروند و باعث میشد که یک ساعت و 45 دقیقه‌ی تمام سر کلاس بشینن.

"رخشنده: با اینکه کلاس فارسی ما بر خلاف دیگر کلاسا ساعت 13 شروع میشد و تا 14:45 دقیقه ادامه داشت، اما بیشتر اوقات سپری شدن آن را متوجه نمی‌شدم."

 "افضلی: آنچه که استاد «مفرح‌سازی کلاس» می‌نامد کارش را خوب انجام می‌دهد و حتی گاهی اوقات بار علمی و تاثیر آن از کل کلاس بیشتراست. دانشجویان هم که از خداخواسته منتظر یک زنگ تفریح کوتاه هستند تا به گنجینه تفکراتشان کمی استراحت بدهند. راحت می‌توان فهمید که یک بحث آزاد، معما یا حتی مرتب کردن کلمات یک بیت شعر، آن‌ها را به شور و شوق آورده و خواب را از سرشان می‌پراند و من و شاید همه‌ی دانشجوها دوست دارند، زمان بیشتری به آن‌ها اختصاص یابد."

به هر حال تمام این برنامه‌ها تاثیر چندانی روی این دانشجوی خاص نداشت و به هیچ عنوان هم نمی‌تونستم خودمو قانع کنم که یه نفر سر کلاسم بخوابه. اهل اخراج و داد و بیدادم که نبودم. نمیدونستم خداییش چیکار باید کرد. تا اینکه یه بار سر کلاس یکی از دانشجوها که دوست همین دانشجوی خواب‌آلود بود، ناخواسته یه راه گذاشت جلو پام. سر توضیح یکی از درسا گفت نقاشی دوستش عالیه. منم که از خدا خواسته منتظر چنین مواردی بودم، پرسیدم: جدی؟ گفت: آره! تابلو میکشه! به خاطر همین یه بار مجبورش کردم، بیاد و درباره‌ی یکی از درسا چیزی پای تابلو بکشه ولی این کارم چندان موفقیت‌آمیز نبود. باید کاری میکردم که به کل کلاس توجه کنه. دینگ دینگ! یهو مثل ای کیو سان یه فکری رسید به ذهنم و جلسه‌ی بعدش چند تا کاغذ سفید بردم سر کلاس و اول جلسه، خواستمش و بهش گفتم که هر چی که از اول کلاس تا آخر کلاس درس داده میشه و بحث میشه رو روی این برگه‌ها بکشه. واقعا معجزه کرد. برگشو که آخر کلاس تحویل داد، هر چی رو که گفته بودم، یه تصویری ازش کشیده بود. جلسه‌ی بعد هم باز اول کلاس گفتم: کاغذ میخواید یا میخواید بخوابید؟ گفت: دیگه نیازی به کاغذ نیست! و خداییش هم دیگه سر کلاس نخوابید. دانشجویی که هم‌کلاسیاش می‌گفتن سر همه‌ی کلاسا می‌خوابه، دیگه سر کلاس من نخوابید!

و حالا یه نفر به نام آقای زارع به عنوان یک شاکی و منتقد ظهور کرده بود. به عنوان یک منتقد. اصلا از انتقاد فراری نبودم و نیستم. چند تا انتقاد ساده هم تو همین کلاس ازم شده بود. مثلا اینکه برای جلب توجه دانشجوها با ته ماژیک رو میز میزدم اونم معمولا اول کلاس فقط که گویا اعصاب بچه‌ها رو خرد میکرد.

"محمدی: استاد طبق عادت، برای ساکت کردن همهمه‌ی دانشجویان و شروع کلاس، با ماژیک روی میز کوبید. یادم هست که روز اول از این عادت ماژیک روی میز کوبیدن استاد، عصبی شده بودم."

منم سریع این عادتو ترکش کردم، به خدا! یکی دیگه از دانشجوها هم از اون آدمای همیشه شاکی بود. حتی شاکی بود از اینکه چرا اسمش آخر لیسته. میگفت: حیفه اسم شخصیتی مثل من ته لیست باشه! منم این مشکلش رو به راحتی حل کردم. یه "و" بزرگ قبل از اسمش گذاشتم و گفتم: دیدید که بازیگرای مشهور که اسمشون اول تیتراژ نمیاد، اسمشون رو میزارن آخر بعد از یه "و" بزرگ. اینم دقیقا قضیه‌اش همینه! خندید. جدای ازاین شاکی بود که چرا از رو هر درسی دوبار خونده میشه چون اینطوری حوصلش سر میره. البته این کارم یه حکمتی داشت. یادتونه که شعارم چی بود: تو این کلاس هر کاری حکمتی داره! از روی هر درس یکی از دانشجوها میخوند تا ترسش از خوانش جلوی جمع ریخته بشه. ایراداشم نمیگرفتم. حتی مانع بچه‌هایی میشدم که سعی میکردن، ایراد اون رو بگیرن. چون با این کارشون فقط استرس خواننده رو میبردن بالا و بنده‌ی خدا نه تنها چیزی یاد نمیگرفت بلکه ترسش از روخوانی بیشتر و بیشتر میشد. ولی تو دور دوم خودم درست متن رو میخوندم تا کم کمک بچه‌ها درست‌خوانی رو هم یاد بگیرن. ولی دیدم تا حدودی هم حرف این دانشجو حقه. دوبار از یه متن خوندن سر کلاس واقعا زیاده‌رویه. بنابراین بعد از اون انتقاد، تو خوانش از روی متن‌ها، یه تعادل برقرار کردم.

"شعرا: به نظر من یکی از نقاط قوت استاد امانت، احترام گذاشتن به انتقادات و پیشنهادهای دانشجویان می‌باشد. اینکه استاد انتقادپذیر می‌باشند و از انتقادات دانشجویان در مورد وضعیت کلاس در راستای بهبود بخشیدن به شیوه کلاس‌داری خود استفاده می‌کنند، بسیار تحسین برانگیز است."

 این عین حرفای همین دانشجو، درباره‌ی من بود که تو تمرین نوشتنش نوشته بود.

شب وقتی رسیدم خونه، سرم از درد داشت می‌ترکید. حالت تهوع داشتم و کل بدنم می‌لرزید. تا صبح نتونستم بخوابم. فرداش سر کلاسی که با دانشجویان خارجی داشتم، اونقدر حالم بد بود و سرگیجه داشتم که برای اولین بار از یکی از دانشجوها خواستم، بیاد برام تخته رو پاک کنه چون دستم اصلا جون نداشت. این کلاس خارجیا هم داستانی داره. بد نیست که داستانشو اول از زبان خود همین بچه‌ها بشنوید:

"المشورب: وقت که آمدیم دانشگاه شیراز، درس زبان فارسی گرفتیم. رفتیم کلاس ولی چیزی نفهمیدیم خیلی سخت بود. بچه‌ها شعر می‌خونند ولی برای ما سخت بود چون ما زیاد مسلط نیستیم. رفتیم کلاس فقط آنجا می‌نشستیم ولی چیزی یاد نمی‌گیریم. استاد این درس استاد امانت بود. به حالت ما یک راه حل ایجاد کرد و گفت که می‌تواند کمکمون می‌کند تا به فرهنگ ایرانی آشنا بشویم و هم نمره خوب بگیریم. بنابراین به کلاس خصوصی رفتیم. به شاعران مانند حافظ و فردوسی و سعدی و ... آشنا شدیم و از این کلاس چیزهای زیاد یاد گرفتیم و به علت اینکه استاد خیلی خوش اخلاق بود و چیزها که به ما یاد داد از دل بود سریع یاد گرفتیم. خیلی خوشحال بودیم که این کلاس با استاد امانت گرفتیم و خیلی خوشحالیم چیزهای زیاد یاد گرفتیم. و این کلاس نقاط قوت زیاد داشت. همیشه با استاد مثل دوست بودیم و با هم صحبت می‌کنیم و هم استاد به ما تکلیف می‌داد و این که کمکمون کرد که در خانه یاد بگیریم."

"البزال: فارسی یک زبان شیرین است ولی اینقدر شیرین اینقدر سخته. سخته از لحاظ جمله‌بندی که کجا فاعل توی جمله و کجا مفعولش باید باشه. سختی این زبان کم کم داره آسان‌تر میشه. چون استادمون خیلی خوب درس میده هم خیلی زحمت میکشه. یه کلاس مخصوص پسرهای خارجی میذاره خارج از ساعت کار هم روزهای چهارشنبه."

"الحسن: من این ترم درس فارسی گرفتم و چون من خارجیم با استاد مشاورت کردیم تا بالاخره به یک چیزی رسیدیم و اتفاق کردیم و این استاد خیلی خوب و مهربان و با اخلاق بود که او می‌خواست ما نمره خوب بگیریم و یک چیزی یاد بگیریم. کلاس خصوصی خیلی خوب بود و هم ازش خیلی چیزها یاد گرفتیم و ما خیلی خوشحال در کلاس بودیم و ما خیلی شاد بودیم و استاد خیلی به ما نزدیک بود حتی او مثل برادرم بود."

متاسفانه تو دانشگاه شیراز بر خلاف دانشگاه علوم پزشکی خارجیا کلاس جدا ندارن. چندین ترمم هر چی پیگری کردم که یه کتاب 380 صفحه‌ای که حتی برای ایرانیا هم سخته و نشستن این بچه‌ها میون ایرانیا که سطحشون بالاتره به هر حال، سر یه کلاس، منطقیه آیا؟ یا درس رو میافتادن یا 10 میگرفتن یا استادا الکی بهشون نمره میدادن. بهانه‌ی دانشگاه هم این بود که بودجه برای کلاس جدا نداریم! پناه بر خدا! بگذریم. منم این ترم پنج تا دانشجوی لبنانی داشتم و طبق روال معمول از من توقع داشتن بهشون نمره‌ی الکی بدم. منم گفتم نمره‌ی الکی بده نیستم. اگه مردید براتون جداگونه کلاس میذارم اونم مجانی تا مشکل بودجه هم پیش نیاد. یه چیز یاد بگیرید و مطمئنا نمره‌ی خوبی هم خواهید گرفت. باورتون نمیشه چقد با اینا کلنجار رفتم تا راضی شدن به یه کلاس جداگونه و قید نمره‌ی الکی گرفتن رو زدن و زحمت کشیدن، ولی خداییش وقتی اومدن با تمام وجود اومدن به میدون و منم کم نذاشتم براشون. یه چیزی یاد گرفتن و نمره‌ خوبی نیز هم.

"فرحات: استاد امانت داستان‌های و شعرهای فارسی را برای ما توضیح می‌دادند. اگر چیزی را نفهمیدیم دوباره باز توضیح می‌دادند. وقتی که در سر کلاس بودیم احساس می‌کردیم که انگار برادر بزرگ ما به ما یاد دهند. زیرا همیشه لبخند می‌زد و بعضی وقت‌ها یک کم با ما جوک می‌کردند. توضیح دادن‌شان خیلی خوب بود. اصطلاحات و معنی کلمه‌های جدید را یاد گرفته‌ایم. تکالیف این درس سخت نبود. الان من اطلاعات خوب درباره‌ی شعرای و نویسندگان هم داستان‌های ایرانی دارم. بالاخره درس فارسی من به خاطر استاد امانت خیلی آسان شده است. روش یاد دادن‌شان خیلی خوب و تقسیم نمرات خیلی خوب بود و ازش خوشم آمد. واقعا استاد باحال بودند."

بعد از کلاس با دانشجویان خارجی، یه قرار داشتم با یکی از دوستان قدیمیم. از دوران راهنمایی با هم همکلاس بودیم و رفیق. حالم خوب نبود ولی اونم داشت میرفت یه سفر طولانی و دعوتم کرده بود به شام. حتما باید میرفتم. با تاکسی خودمو رسوندم به سر قرار. تاکسیه پول خرد نداشت. اسکناس ده تومنی منو گرفته بود و داشت میرفت. کرایم میشد دو تومن. بهش گفتم: کجا میری آقا؟ گفت: پول خرد ندارم! گفتم میرم خرد میکنم ولی جالبه جای اسکناس من یه اسکناس پنج تومنی داد. گفت برو اینو خرد کن. منم که یکی از شعارام تو کلاس احترام و اعتماد به همه است، چیزی نگفتم و رفتم داخل یه دکه‌ی گل فروشی تا پول رو خرد کنم. وقت رفتن احساس کردم چشمای راننده یه جور خاصیه ولی اعتنا نکردم. گل‌فروش دخلشو به سمت من باز کرد و گفت: اصلا خرد ندارم. اومدم بیرون و گفتم به راننده میگم بره ولی وقتی برگشتم دیدم نیازی به گفتن من نیست. جا تره و بچه نیست و اصلا ماشینی در کار نیست! به خاطر سه تومن روزیشو حروم کرده بود بنده‌ی خدا! خیلی خورد تو ذوقم. همیشه به دانشجوها اعتماد میکردم و هر دلیلی برای غیبتشون میاوردن زیروروش نمیکردم و کاری نمیکردم که دروغ بگن. چون باورم این بود با اعتماد کردن و شخصیت دادن به دانشجوهاست که باعث میشه بوی بهبود ز اوضاع جهان شنید. ولی با این رفتار راننده، اینم به نظر میرسید خیلی آرمانگرایانه است. با اعصابی داغون‌تر از داغون رفتم پیش دوستم. گفت: چی شده؟ تو همی؟ قضیه‌ی آقای زارع رو براش گفتم. گفت: مگه چه انتقادی کرد؟

گفتم که گفت کتاب بده. کلاس خسته کننده است و بدتر از همه گفت که این کلاس باعث شد که دیدم به ادبیات از قبلم بدتر بشه. و همین جمله از همه جیز دردناکتره. چرا که تمام تلاشم اینه که یه کاری کنم که دید بد بچه‌ها نسبت به فرهنگ و ادبیاتشون که به خاطر کنکور و این چیزا شکل گرفته از بین ببرم و اصلا برام قابل قبول نیست که خودم باعث بدتر شدن اوضاع بشم.

محسن گفت: چیز خاصی که نگفته!

همیشه همین طور بود وقتی یه مساله‌ی ریاضی رو پیش محسن، دوستم، حل میکردم بدون اینکه توضیحی بده تمام مشکلاتم حل میشد. آدما همین جورین. گاهی فقط نیاز به یه گوشِ شنوا دارن. همون کاری رو که من برای دانشجوهام انجام میدادم، الان محسن برام انجام داد.

دنیا تا بوده همین بوده. نیش با نوش. خار با گل. پیتزا یا کباب؟ البته ببخشید این ربطی نداشت به بقیه. اینو محسن پرسید که قراره شام چی بخوریم!

باید به تک تک جمله‌های آقای زارع باز فکر میکردم. به هر حال اینم مساله‌ی قابل توجهی بود. یاد گرفتم از رو هیچ موضوعی به راحتی نگذرم و اصلا به کلاس به عنوان رفع تکلیف نگاه نکنم. مثلا وقتی چند جلسه سر و صدای بچه‌ها موقع درس دادن زیاد بود حسابی به فکر افتادم که چاره‌ی کار چیه. جلسه‌ی بعدش وقتی به بچه‌ها گفتم که چقد رو این موضوع فکر کردم و چاره رو پیدا کردم، یکی گفت: استاد مگه کار دیگه‌ای نداری؟ هر چند حرفش خیلی تلخ بود ولی واقعا وقتی استادی یه کلاس رو میپذیرم تمام هم و غمم میشه اون کلاس و با تک تک دانشجوهام زندگی میکنم. رفتم پای تخته و تصویر یه گربه رو کشیدم توی قفس!

مربوط بود به داستان درس گربه در معبد در کتاب فارسی عمومی. تو یه معبد تو چین یه گربه همیشه باعث حواس‌پرتی دانشجوهای یه استاد میشده. استادم اونو میکنه تو قفس تا بچه‌ها حواسشون جمع شه. نسلای بعدی بدون که علت این کار رو بدونن قبل از هر کلاسی یه گربه‌ی بیچاره رو میکردن تو قفس تا دانشجوها تمرکز داشته باشن. داستان در واقع نقد تقلید کورکورانه است ولی من به پیام داستان کاری نداشتم. گربه رو رو تابلو، کردم تو قفس و به بچه‌ها گفتم: حالا ببینم دیگه چه بهانه‌ای برای حواس پرتی دارید؟!

نمیگم این کار معجزه کرد ولی انصافا دیگه بچه‌ها موقع درس دادن خیلی آروم شدن. البته بماند که سر یکی دیگه از کلاسام مجبور شدم فیل کنم تو قفس! چون با گربه آروم نمیشدن!

به اینا میگن نقاشی‌های جادویی. برای ساده کردن بعضی از مطالب کلاس هم از نقاشی استفاده میکردم که البته بسیار طرفدار هم داشت.

"قانع: درباره‌ی روش تدریستان هم که باید بگویم عالی بود. اوایل از اینکه نقاشی می‌کشیدید خیلی خنده‌مان میگرفت ولی مطالب مربوط به آن‌ها خیلی خوب در ذهنمان مانده است. در ضمن نقاشی شما هم خیلی خوب است."

نارضایتی دانشجو رو هم از رو چهرش متوجه میشم و به راحتی هم از این موضوع نمیگذرم. حتی آقای حسنی دوست آقای زارع رو هم که به نظر از اوضاع کلاس تو همون جلسات اول ناراضی بود یه بار بعد از کلاس نگه داشتم و نیم ساعت باهاش حرف زدم. دستم اومد که سطحش بالاتر از بچه‌هاست و دوست داره مطالب کلی‌تر درباره‌ی ادبیات بشنوه که صد البته تونستم با مطرح کردن بعضی از مطالب که از تحمل بقیه‌ی بچه‌ها هم خارج نباشه، رضایتش رو جلب کنم. حتی طرح جویش رو راه انداختم که بچه‌ها مجبور بشن برن کتابخونه و کتابای مهم ادبی رو حتی برای یک بار هم که شده از نزدیک ببینن و به سوالی که من مطرح کرده بودم پاسخ بدن. جویش‌های که همه هدفی رو دنبال میکردن:

"صادقی: جویش‌های شما بسیار عالی بودند. چون من را با کتاب‌هایی که شاید هیچگاه به دنبال آن‌ها نمی‌رفتم، آشنا کرد و پشت هر کدام حکمتی بود. زمانی که شما هدف هر کدام از جویش‌ها را گفتید، من به شخصه خیلی تعجب کردم چون فکر نمی‌کردم که این همه فکر و هدف پشت این کار باشد و این برای من بسیار با ارزش بود که شما آن‌قدر برای ما ارزش قائل بودید که وقت زیادی را گذاشته و جویش‌هایی را برای ما انتخاب کرده بودید که یا پندی در آن‌ها باشد و یا به دانایی و اطلاعات ما بیفزاید."

مثلا دیدم بچه‌ها خیلی نمره‌ای هستن. یعنی در واقع وسیله رو جای هدف گرفتن. وقتی داستانی قرآنی مربوط به یه بیت رو میگفتم یکی پرسید: تو امتحانم میاد؟ منم گفتم: مثلا ما مسلمان هستیم و کتاب آسمونیمون هم قرآنه. پس باید قرآن رو بلد باشید چه تو امتحان بیاد چه نیاد. از اون به بعد مجبورشون کردم هر داستان یا آیه‌ی قرآنی مربوط به اشعار کتاب رو سر کلاس همه از رو قرآنای گوشیشون پیدا کنن و حداقل ترجمشو بخونن.

یه جویشم در زمینه‌ی گم شدن هدف و یکی شدنش با وسیله مطرح کردم. مولوی در "فیه ما فیه" یه حکایت داره. یه پادشاه پسرشو میفرسته دانشگاه. موقع فارغ‌التحصیلیش میخواسته امتحانش کنه ببینه اوضاع علمیش چطوره! پس یه انگشتر طلا رو میکنه تو مشتش و مشتش رو میگیره سمت پسرش و میپرسه: توش چیه؟...

خُب حالا برید کتاب "فیه ما فیه" رو از کتابخونه بگیرید تا ببینید پسره چی جواب میده. وقتی داستان رو پیدا کردید، حکمتشو بهتون میگم! یاالله دیگه. جویشه ناسلامتی! شما هم برید دنبالش ضرر نمی‌کنید!

آقای زارع رو دیده بودم که چند بار سر کلاس از سر خستگی، خمیازه‌های بلند میکشه و تو فکرش بودم. حتی در مورد نوشته‌هاش تشویقش کردم ولی متاسفانه دو سه جلسه به خاطر سفر، غیبت کرد و از فلسفه‌ی جویش‌ها و مفرح‌سازی‌ها و هزار و یک فعالیت کلاسی دیگه بی اطلاع موند.

اینکه آقای زارع گفته بود کتاب بده، تا حدودیم حق داشت. البته خودم جلسه‌ی اولم کتاب رو نقد میکنم. درسته کتاب میتونست از این دنیای گسترده‌ی ادبیات فارسی، انتخابای بهتری داشته باشه ولی انتخاب کتاب برای تدریس دست شورای ادبیاته و هیچ ربطی به من نداره و من تمام تلاشم اینه که بتونم با همین کتاب تقریبا بد، کارای عالی کرد.

"سعیدی: داستان‌های طولانی و نچسب کتاب رو با نقاشی‌های ساده ولی پر از خلاقیت، با مشخص کردن عناصر داستان قابل فهم می‌کرد. تمام تلاششو می‌کرد نچسبی کتاب رو جبران کنه."

"غزیعلی: از استادم شدیدا خوشم می‌آمد چرا که خودش هم واقف است که درسی که مجبور است بدهد و کتابی که به او دادند تدریس کند چیز جالبی نیست و ابدا به دل نمی‌نشیند. پذیرش چنین چیزی توسط استاد برای من استاد را دوست‌داشتنی کرده. از طرفی حس همدلی که به دانشجوها می‌دهد هم در نوع خود درخور توجه است و اینکه درس به این نچسبی را استاد سمش را بیرون میکشد، کار هر استادی نیست و این ما بودیم که سوسول بار آمدیم که نچسبی آن را تحمل نکردیم."

خیلی فکر کردم که اولین جلسه بعد از این ماجرا، یعنی یک‌شنبه چکار کنم. به هر حال شیوه‌ی بیان آقای زارع در انتقاداتش چندان احترام‌آمیز نبود ولی خیلی خوشحال بودم که آن روز با وجود ناراحت شدن هیچ عکس‌العمل بدی نداشتم:

"قانع: صبر شما بیش از حد زیاد است. من همیشه تعجب میکردم از اینکه با وجود بی ادبی بچه‌ها چیزی به آنها نمی‌گفتید. آنروز که یکی از بچه‌های پرستاری آمد و آن حرف‌ها را زد، همه ناراحت شدیم در حدی که میخواستیم جلسه‌ی بعدش بیاییم و از شما معذرت خواهی کنیم."

چرا که همیشه اعتقاد داشتم و دارم که مهمترین چیز در دنیا انسان‌ها هستند و مهم‌ترین چیز برای انسان شخصیت انسانه که باید حفظ بشه. این وسط اگه من متهم به مدارای بیش از حدم بشم مهم نیست. مهم اینه که احترام و شخصیت دانشجوهام حفظ بشه و مطمئنا این رفتار در بلند مدت تاثیر خودشو نشون میده نه کوتاه مدت:

"صادقی: به نظر من شما فردی هستید که بسیار به مسائل اخلاقی پایبند هستید و سر کلاس‌ها بسیار تلاش می‌کنید که نه دانشجویان از هم ناراحت شوند و نه کسی از شما ناراحت شود. با اینکه گاهی از ما بسیار ناراحت می‌شدید، اما چیزی نمی‌گفتید. اگر احساس می‌کردید که کسی از شما ناراحت شده، تلاش می‌کردید تا آن ناراحتی را از بین ببرید. کاری که خیلی از استادها حاضر به انجام آن نیستند و این رفتار شما بسیار ارزشمند است."

با این تفاسیر بازم پیش خودم، حق رو به آقای زارع دادم و تصمیم گرفتم باهاش صحبت کنم. اتفاقات جلسه‌ی بعد به طرز غیر قابل باوری شبیه فیلم‌های هندی بود. باورتون نمیشه. اول از همه این که اول کلاس رفتم و درست روی نقطه‌ی کرنر یعنی صندلی آقای زارع نشستم و تا وسطای کلاس از اونجا کلاس رو گردوندم. می‌خواستم ببینم از چشمای آقای زارع کلاس چطور به نظر میرسه. عجیب بود که شیطنت‌ها و بی‌توجهی‌های بچه‌ها از پشت سرشون بیشتر تو ذوق میزد. آخر کلاسم چندتا از دانشجوها اومدن و به خاطر حرفای آقای زارع که البته ربطی به اونا نداشت، عذرخواهی کردن. کم کمک داشت معلومم میشد که نه بابا انگاری تو این ترم گِل لگد نکردم! با خود آقای زارعم صحبت کردم مفصل. بنده‌ی خدا میگفت بس که استرس داشته نتونسته درست منظورش رو برسونه. در واقع بیشتر انتقادش به همون کسایی بود که کتاب رو انتخاب کردن برای این درس و شورای ادبیاته نه من. اخلاق و مرام اقای زارع رو که قبل بهتون گفته بودم. پس جای برای شک کردن به صحت این ادعاش باقی نمیمونه. منم گفتم البته اونا هم از رو خیرخواهی این کار رو کردن ولی سلایق به هر حال متفاوته. بعدشم از آقای زارع عذرخواهی کردم اگر نتونستم کلاس رو باب طبعش ارائه بدم. الان فقط فک کنم که یه آهنگ سوزناک هندی لازمه که اشکایی که تو چشماتون جمع شده، سرازیر شه. ولی خداییش قصه نبافتم. آخه مدارکشم موجوده! بعد از همه‌ی اینا هم به قولی که به آقای جاجرمی‌زاده داده بودم عمل کردم یعنی درباره‌ی داستان‌ها و شخصیت جلا‌ل آل‌احمد باهم حرف زدیم. صحبت‌های بعد از کلاس علاوه بر بُعد تربیتی، بُعد آموزشیم داشت اونم در زمینه‌ی هدایت استعدادای ادبی بچه‌ها که سر کلاس وقتش نبود.  فکر کرده بودید قولی که به آقای جاجرمی‌زاده داده بودم، یادم میره؟ نه بابا! از این خبرا نیست. دست کم گرفتید ما رو انگار! به هر حال انتقادا وجود دارن چه منصفانه چه غیر منصفانه. منم به قول حافظ، چنینم که نمودم، دگر ایشان دانند!

"اسلام‌پناه: بعضی از کلاس‌ها مثل بالش و پتوست. بعضی دیگر مثل چراگاه و ما گوسفندان بی زبان آن. بعضی هم مثل پادگان و ما سربازان آن. کلاس فارسی ما نه رخت‌خواب بود و نه چراگاه و نه پادگان."

 

محمدحسین امانت

دانشگاه علوم پزشکی شیراز

_________________________________________________________________________

برف آن سال

غروب یک روز پاییزی بود که بالاخره پدر به آرزوی کودکی من و علی رنگ واقعیت بخشید. چند روزی بیشتر از باز شدن مدرسه ها نمی گذشت و من آن سال کلاس دوم بودم .   

مادر پشت دار قالی مشغول بافتن بود و صدای یکنواخت بریدن نخها با آن چاقوی دسته بلند انگار لالایی بود برای احمد که آن روزها سنش به یک سال هم نمی رسید و توی گهواره ی زوار در رفته خوابیده بود. من و علی که چند سالی از من بزرگتر بود با توپ پارچه ای توی حیاط کوچک خانه مشغول بازی بودیم که پدر آرام در حیاط را که روی هم گذاشته شده بود باز کرد. چشمهایش برق می زد و با گوشه ی لب می خندید .

پدر مهربان بود اما کارکردن در نانوایی سنگکی و اینکه بعضی روزها مجبور بود بیشتر از ده ساعت سرپا بایستد او را آنقدر خسته می کرد که هیچوقت نای لبخند زدن نداشت. بعضی وقتها سنگهای داغ موقع بیرون آوردن نانها از داخل تنور لای انگشتهاش گیر می کرد و دستهایش را می سوزاند. خیلی وقتها سوختگی طوری بود که مادر انگشت پدر را با پارچه ی تمیزی می بست. شبها که بر می گشت  از خستگی توی اتاق دراز می کشید و یکی از دستهایش را سایه بان چشمهایش می کرد و تا آماده شدن شام کمی می خوابید. من این موقعها همیشه به دستهای پدر نگاه می کردم تا ببینم سوختگی جدیدی دارد یا همان زخمهای قدیمی است.

اما آن روز  روی چهره اش لبخند بود .آن روز سه شنبه بود ، روز تعطیلی هفتگی پدر. چشمهای من وعلی برای لحظه ای روی دستهای پدر ساکن ماند ، بعد لحظه ای به یکدیگر نگاه کردیم و خنده کنان خود را در آغوشش انداختیم. ضبط صوتی که دست پدر بود بوی تازه ای می داد. بوی پلاستیک نویی که تازه از جلد مقوایی اش بیرون آمده بود . پدر که از خوشحالی ما ذوق زده شده بود ضبط را بالای سرش گرفت و دور حیاط چرخید . من وعلی  خنده کنان  دنبالش می کردیم و می خواستیم هر طور شده ضبط را از دستش بیرون بیاوریم .

مادر، احمد را که از سرو صدای ما بیدار شده بود  و داشت چشمهایش را می مالید بغل کرد ، کنار در اتاق ایستاد و از خوشحالی ما لبخندی بر چهره اش نشست . بالاخره من و علی ضبط صوت را از پدر گرفتیم و داخل اتاق شدیم . با شادی مشغول تماشا و دست به دست کردن آن بودیم . پدر جواب سلام مادر را داد ، لپهای  احمد را به مهربانی کشید و آمد کنار ما نشست . سیم ضبط را به پریز وصل کرد ،نوار کاستی از داخل جیبش بیرون آورد آن را داخل ضبط گذاشت و دکمه اش را فشار داد .  چراغهای ریز و قرمز چشمک زن دور بلندگو  شروع به رقصیدن کرد و صدای بنان در داخل خانه طنین افکند . چشمهای علی خوشحال و متعجب  گاهی به من و گاهی به ضبط  خیره می شد . گل از گل پدر هم شکفت .خوشحالی ما باعث شد لبخند از ته دلی روی چهره اش بنشیند.

مادر در حالیکه احمد را در بغلش تکان می داد  آمد و روی سر ما ایستاد. رو به پدر کرد و گفت: چقدر؟

با گفتن این کلمه لبخند به آرامی از روی صورت پدر محو شد. بلند شد و در کنار مادر ایستاد. ابروهایش را بالا انداخت و با نوک انگشت زمختش چانه اش را خاراند. مادر با همان لحن ادامه داد: فکر چهار روز دیگه نیستی؟

مادر این را گفت ، احمد را  بغل پدر داد ، رفت پشت دار قالی نشست و مشغول بافتن شد.  پدر اندکی ساکت ماند بعد چشمها و دهانش را رو به احمد کج کرد . احمد ذوق زده با دست به صورت پدر کوبید. پدر گفت : خدا بزرگه .. و رفت کنار مادر نشست.  صدای ضبط که من وعلی  کنار آن نشسته بودیم اجازه نمی داد باقی حرفهای  آنها را بشنوم اما معلوم بود پدر با خوشزبانی می خواست متقاعدش کند که خریدن ضبط صوت به خوشحالی ما می ارزد. علی مشغول چراغهای چشمک زن بود ولی من زیر چشمی آنها را می پاییدم. بالاخره مادر برای لحظه ای دست از کار کشید نگاه مهربانی به پدر انداخت و بازهم مشغول بافتن شد . پدر احمد را بوسید و او را روی دستهایش بلند کرد . من هم نفس راحتی کشیدم و محو صدای ضبط شدم.

فردای آن روز توپ پارچه ای جای خودش را به ضبط صوت داد. مادر بعد از اینکه مطمئن می شد تکالیف مدرسه را انجام داده ایم به من و علی اجازه می داد ضبط را روشن کنیم . اگر احمد خواب بود با صدای کمتری گوش می دادیم ولی وقتی بیدار بود مشکلی برای بلند بودن صدا وجود نداشت. پدر هم که بر می گشت صدای ضبط کمتر می شد و او باز هم توی اتاق دراز می کشید ،یک دستش را روی پیشانی اش می گذاشت و آرام برای چند دقیقه هم که شده به خواب می رفت.

بعد از چند روز امیر که همسایه ی دیوار به دیوار ما بود و توی مدرسه هم کنار علی روی یک نیمکت می نشست و بعضی وقتها می آمد و با هم بنان گوش می دادیم پیشنهاد داد یک نوار جدید بخریم امیر گفت زیر بازارچه یک مغازه ی کتابفروشی هست که خودش با چشمهای خودش دیده که لابلای کتابها چند ردیف نوار ضبط صوت هم چیده شده است.

صدای بنان داشت تکراری می شد و ما خیلی دلمان می خواست به یک صدای تازه گوش بدهم . ولی شرم اجازه نمی داد  به پدر بگوییم برایمان نوار بخرد. به قول مادر دست و بالش بسته اس بنده ی خدا ! راست می گفت پدر به سختی از پس مخارج سه تا بچه و اجاره خانه بر می آمد. قالیچه های بافت مادر هم خیلی دیر به دیر برای فروش آماده می شد. ما هم اینها را درک می کردیم . شاید به خاطر اخلاق ملایم مادر بود که چهره ی پدر را آنقدر زحمتکش و مظلوم در ذهن ما ترسیم کرده بود  که هیچوقت حتی اگر وسیله ای هم می خواستیم خجالت می کشیدیم به پدر بگوییم.

آن روزعصر بعد ازتعطیل شدن مدرسه به اتفاق داداش علی برای پیدا کردن مغازه کتابفروشی که امیر با چشمهای خودش دیده بود چند ردیف نوارپشت ویترینش قرار دارد ،به بازارکه سردرش مابین مسیر خانه و مدرسه بود رفتیم. مغازه را پیدا کردیم . چشمهای امیر درست دیده بود . یک ردیف نوار با عکس خواننده های آن موقع پشت ویترین چیده شده بود . همه ی نوارها را ورانداز کردیم و آرام داخل مغازه شدیم. فروشنده که پسر جوانی بود کمی دستپاچه شد .  پسر دیگر هم که گرمکن ورزشی پوشیده بود به آرامی کاغذهایی را زیر کاپشنش قایم کرد. مثل اینکه بی موقع آمده بودم ولی وقتی متوجه شدند که ما دوتا  بچه ایم، انگار آرام شدند . لابلای حرفهایشان شنیدم که مغازه دار گفت : باقیش پیشم میمونه، یک ساعت دیگه می برم تحویل می دم .

پسر با فروشنده دست داد و بیرون رفت . علی که خودش را به دیدن کتابها مشعول کرده بود رو به پسر کرد و گفت : آقا نوار چنده؟

فروشنده که ریش تنکی داشت لبخندی زد و گفت: نوارها خالیه... فقط جلده...

فروشنده که چشمهای پرسان مارا دید ، خم شد ، دستی روی شانه ی علی  گذاشت و گفت: ولی کتاب خوب دارم ...

همین لحظه بود که انگار همهمه ای بازار را در گرفت. از پشت شیشه های مغازه می دیدم که هر کسی به طرفی می رفت و  فریادهای ایست! از ته بازار به گوش می رسید. فروشنده با عجله از کنار من رد شد و با اضطراب نگاهی به بیرون انداخت. با عجله پشت دخل رفت و از داخل کشو میز یک دسته کاغذ تا شده بیرون آورد نفس زنان کنار علی آمد روی پاهایش چمباتمه زد و کاغذها را زیر کاپشن علی گذاشت . با تشویش گفت:

اینها رو ببر مسجد بازار ... یه پسر تا یک ساعت دیگه می رسه اونجا ...کفش کتونی پاشه ، بلند قد ...اسمش رحیمه ... اینها رو بهش بده ... برین...

فروشنده دست مارا گرفت و از مغازه به بیرون هل داد . ما که ترسیده بودیم شروع کردیم به دویدن . پشت تیر چراغ برق ایستادیم تا نفسی تازه کنیم .علی دستی به کاغذهای زیر کاپشنش کشید. چهره اش عرق کرده بود و نفس نفس می زد.  چند درجه دار پلیس را دیدیم که با مردی کراواتی وارد مغازه کتابفروشی شدند. کمی آنطرفتر پسرگرمکن پوشی که چند دقیقه پیش او را  داخل کتابفروشی دیده بودم  با صورتی خونین در حالیکه دو سرباز  دستهایش را از پشت می بستند قرار داشت . دهانم از ترس خشک شده بود . به سختی آب دهانم را قورت دادم . بعد از چند لحظه پسر فروشنده در حالیکه دستبند به دست داشت و پاسبانها دو طرفش را گرفته بودند  از مغازه خارج شد.

عرق سردی به تنم نشسته بود . توان دویدن نداشتیم . به طرف مسجد به راه افتادیم. بین راه هیچ حرفی با هم نزدیم .  ولی هرچند لحظه یک بار بر می گشتیم و پشت سرمان را نگاه می کردیم . علی گاهی هم کاغذها را از روی کاپشنش فشار می داد که از  بودنشان مطمئن شود . به مسجد که رسیدیم انگار نسیم خنکی بدن گر گرفته ام را خنک کرد . کاشیهای فیروزه ای و حوض پر آب مسجد نفسم را جا آورد . احساس اطمینان می کردم . نگاهی به اطراف کردم و نزدیک حوض شدیم . دستم را داخل آب سرد و  زلال حوض فرو کردم . منتظر بودم . وقت نماز نبود به همین دلیل به جز یکی دو نفر کسی در حیاط مسجد رفت و آمد نمی کرد. چند دقیقه ای نگذشته بود که پسری بلند قد وارد حیاط شد . کنار حوض در چند قدمی ما ایستاد و به اطرافش نگاه کرد . علی به پسر نزدیک شد . انگار هنوز آثار ترس و خستگی  از صورتش محو نشده بود . سوال کرد: آقا رحیم شمایید؟ او هم با تعجب گفت: آره... خودمم..

تا آن موقع از اعلامیه چیزی نشنیده بودیم ولی احساس می کردیم که آن کاغذها باعث دستگیری و کتک خوردن کتابفروش و دوستش شده بود . برای همین علی  نمی توانست یا جراتش را نداشتکه آنها را به رحیم تحویل دهد علی گفت : ما ...ما رفته بودیم قیمت نوارها رو بپرسم... اون آقا کاغذها رو زیر کاپشنم قایم کرد گفت بدم به شما ...اون آقا رو گرفتن ، اونا روکتک زدن ...

اینها را که گفت نمی دانم چرا بغضم ترکید.

رحیم  هاج و واج روی یک زانویش نشست . دستی به سر من کشید و آرام اعلامیه ها را از زیر کاپشن علی به زیر کاپشن خودش کشاند . بعد گفت: شما بچه های خوبی هستین...خونه تون نزدیکه؟

من سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم .

رحیم با همان لحن جدی گفت : برید خونه بچه ها...کار مهمی  کردید.

بطرف در مسجد رفتیم . رحیم برایمان دستی تکان داد و ما از کوچه پس کوچه های باریک محله  بطرف خانه رفتیم . علی ساکت بود . من هم . هم سبکبار بودیم و هم غمگین و هم مغرور از کار مهمی که  انجام داده بودیم  و نمی دانستم چه بود.

به خانه که رسیدیم مادر با نگرانی فقط پرسید : کجا بودین؟

من جواب دادم: مسجد!

انگار کلمه ی مسجد آتش بسی بود برای دعوای مفصلی که آغاز نشد. مادر به آرامی نگاهم کرد. شب مثل همیشه پدر از مغازه برگشت. مثل همیشه توی اتاق دراز کشید و مثل همیشه دست سوخته و پینه بسته اش را سایه بان چشمهایش کرد .  می دانستم مادر از دیر کردن ما چیزی به پدر نمی گوید . مادر سواد نداشت اما خوب می فهمید که می تواند بدون آنکه دردسرهای ما را به پدر منتقل کند و به بار خستگیهایش بیفزاید ، خود از پس مشکلات ما بر آید . با تدبیری که داشت نمی خواست با شکایتهای گاه و بیگاهش فضای خانه را متشنج کند .  دردسرهای بچه ها را یک تنه به دوش می کشید که یک وقت مرد خسته ی تازه از را رسیده با پرخاشش موجب دردسری تازه نگردد . حالا که فکر میکنم میبینم مادر با وجود بی سوادیش روانشناس درجه ی یکی بود.

روزهای بعد و بعد از تعطیلی مدرسه ، همیشه همان حس غریب مارا به طرف مسجد می کشاند . حسی که توام بود با نوعی آرامش که انگار از بلندای ایوان مسجد به قلبم می رسید .

روز پنجم یا ششم بود که رحیم را دیدیم . انگار منتظر آمدنمان بود . سلام کرد و باز هم تکرار کرد: شما بچه های خوبی هستین . بعد نگاهی به اطراف انداخت و ادامه داد: چند روز پیش صادق رو دیدم ... همون دوست کتابفروشمون ...توی زندان ... رفتم ملاقاتش...حالش بد نبود ...یه چیزی هم برات آوردم...

رحیم دستش را داخل جیب پیراهنش کرد نوار کاستی را بیرون آورد وآن را به من داد ، بعد لبخندی زد و ادامه داد: نوار قصه اس ... مخصوص بچه هایی که دیگه بزرگ شدن ... درباره ی آدمهای خوب و آدمهای بد .

علی  خوشحال نوار را  گرفت. شروع کردیم به دویدن .دانه های برف حالا دیگر روی زمین را کاملا پوشانده بودند . امروز سه شنبه بود و می توانستینم همه با هم نوار قصه را گوش کنیم. با عجله می دویدم و گاهی عمدا لیز می خوردم تا کمی روی برفهای تازه سرسره بازی کنم . برای گرفتن یک دانه ی درشت برف به هوا پریدم که چشممان به پدر افتاد که از تقاطع کوچه باریک در حالیکه چیزی را زیر بغلش زده بود عبورمی کرد . سرش را به قدری پایین انداخته بود که اصلا متوجه ما نشد .آرام آرام به سر کوچه رسیدیم . رد پای پدر روی برفهای کوچه باریک افتاده بود  . ضبط را زیر بغلش زده بود و به طرف بازار می رفت.

خواستم صدایش کنم اما نشد ... نتوانستم ...سردم شد ...صدای به هم خوردن دندانهایم را می شنیدم ...علی نوار کاست قصه را زیر کاپشنش قایم کرد.

 

مریم جعفری

دانشگاه علوم پزشکی کرمانشاه

_________________________________________________________________________

سیگار و سه کتاب

مدتی بود کارم زیاد شده بود و تا دیروقت سر کار میموندم؛ اما این چند روزه هروقت در رو باز میکردم که برم

خونه، میدیدم یه آقایی بساطش رو پشت در پهن کرده و خوابیده . با دیدن اون صحنه هم ناراحت میشدم، هم

راستشو بخواین میترسیدم.

این آقا هر شب ذهنم رو م شغول می کرد؛ مخ صو صاً که هوا یوا شیواش دا ش ت سرد می شد و اون تنها و سیلۀ

گرمایشش یه بنر بود که خدا میدونه قبلش روی کدوم دیوار یا سردر کدوم خونه یا سالن همایش بوده...

چند روز گذ شت تا یه شب یهو یاد آق ای حیدری، مؤ سس گروه پایان کارتنخوابی افتادم. قبلاً چند بار با همکارا

برای کارتنخوابهای تحت پوشش این مؤسسه غذا و لباس فرستاده بودیم، برای همین هم شماره ش رو داشتم.

بهش پیام دادم و ماجرای اون آقا رو براش گفتم. گفت شماره تماسم رو بهش بده، بگو باهام تماس بگیره.

امشببب که کارم تموم شببد، وقتی داشببتم وسببایلم رو جم می کردم که برم خونه، همش تو این فکر بودم که

چهجوری این پیام رو بهش برسونم.

روی یه تیکه کاغذ نوشتم:

سلام. لطفاً درصورتیکه در تهیۀ لباس یا غذا مشکل دارید، با این شماره بگیرید « :

٠١٩١٩٠۵١٠۶١

» علی حیدری

سعی کردم پیام رو به سادهترین نحو ممکن بنویسم تا براش مفهوم باشه. اصلاً از کجا معلوم سواد داشته باشه؟

با همین افکار، دا شتم از پلهها پایین میومدم که صدای پهنکردن ب ساطش رو از پ شت در شنیدم . تو ذهنم با

خودم مرور میکردم که وقتی در رو قفل کردم، از اونجا دور شم و بعد بهعنوان یه رهگذر از کنارش رد شم و

کاغذ رو بهش بدم که ندونه از این ساختمون اومدم بیرون و بعداً نیاد مزاحمت ایجاد کنه و برامون دردسر بشه ...

تو همین فکر و خیالها بودم که در رو باز کردم و دیدم پشت در نشسته، سیگارش رو روشن کرده و سه تا کتاب

رو میخوند و دو کتاب هم در صف انتظار » بیست مقالۀ قزوینی « جلوش گذاشته. داشت کتاب تاریخی ادبی کهن

داشت!

متأ سفانه عنوانهای دو کتاب بعدی رو ندیدم؛ ولی بهتزده، طبق سناریو دور شدم و کمی بعد، برگ شتم و با

احترام بهش سلام کردم و گفتم یه آقایی ازم خواست این برگه رو بدم خدمتتون تا اگه به چیزی احتیاج دارید،

باهاشون تماس بگیرید.

تشکر کرد و پرسید از همین ساختمون هستن؟ گفتم نه .

بعد پرسیدم پتو لازم دارید؟ گفت نه.

این بار نگران بودم اون حرفی نزنه که برای من مفهوم نباشه!

خداحافظی کردم و همچنان که به کتابهاش فکر میکردم، دور شدم...

 

مژگان فرشادی

دانشگاه علوم پزشکی تهران

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برچسب ها : []

اخبار برگزیده

پر بازدید ترین