داغ ترین ها:

داستان نویسی

رتبه اول:

سایه ی سنگین اسمان

 

چشم هایم را باز نکردم. نگاهم به تاریکی بود. به این فضای مطلق بی شکل که خیلی اوقات بهش فکر میکردم. البته فرقی نمیکرد چه کنم؛ نفسم راحت است. اکسیژن کم نیاورده ام که لازم باشد درجه اش را زیاد کنم فقط بعد از شش ساعت خوابیدن گرسنه هستم و هنوز صبحانه را نیاورده اند . سعی میکنم بی آنکه به ریه ی مریضم فشار بیاورم به سمت راست غلت بزنم . تماشای تاریکی از این طرف. این تمرین را زیاد انجام میدهم . چند وقت پیش وقتی دست هایم باد کرده بود و برای کاهش ورم آنها فیزیوتراپی میکردم به شوخی به پرستار گفتم که من دیگر به فیزیوتراپی زندگی نیاز دارم. پرستار غش غش خندید؛ خودم هم خنده ام گرفته بود.

به این بیمارستان عادت کرده ام روی تخت ها راحت میخوابم . صدای خشک تشک برایم آشناست.دکترها را میشناسم. رزیدنت ها را میشناسم. بعضی از دانشجویان مرتب عوض میشوند. فوجی از دانشجویان هم همیشه برای ویزیت سر میزنند . این فوج معمولا میتوانند اطلاعات و حرفهای تخصصی را که از انها سردر نمیاورم؛ با زبان نگاهشان ترجمه کنند . به مرور فهمیده ام از توانایی کنترل صورت و نگاه میتوان تشخیص داد در چه مقطعی هستند . در این بین آقای موسوی خیلی خوب است. صبحانه میاورد مادرم را دلداری میدهد مسئله ای داشته باشم با سرپرستار در میان میگذارد هر از گاهی مینشیند کنار تختم با هم فوتبال می بینیم. پرستارها راهم خیلی دوست دارم . میدانم وقتی خانم سلیمانی شیفت باشد میتوانم شب را راحت بخوابم چون به من سر میزند و حواسش هست . وقتی خانم واحد شیفت باشد انقدر در راهروها بلند صحبت میکند صبح خیلی پیش از موعد باید از خواب بلند شوم .خانم جعفری عالی است. یادم می آید عطا می گفت یک بار در دوره ای که بستری بود نام خانم جعفری را در تمام کشیک های شب وارد کرده بود. عطا تالاسمی ماژور داشت . از کودکی به این بیماستان می امده. این بیمارستان را بلد است .روزهایی که او هم بستری بود خیلی خوش میگذشت از خاطرات خنده دارش میگفت از پرستارها تعریف میکرد وقتی او کنارم بود همه چیز خیلی راحت بود شاید چون عادت کرده بود .دوستانش یک به یک به دسته ی تاریکی ملحق شوند و بی اینکه تلاش کند با خنده هایش، با مهربانی اش، با نگاه گرمش دستاوردهای بیماری اش را به من انتقال میداد. چشم هایم را باز کردم انترن بالای سرم بود. حالم را پرسید و نبضم را گرفت. این انترن وقتی اولین بار جواب پاتولوژی آمد و من در بخش دیگری بستری بودم؛ از دسته ی فوج ها بود . ان موقع ها بلند می خندید. فشارسنج را جا میگذاشت. سعی میکرد پیش استاد جدی بایستد. به من زیاد سر میزد. شوخی میکرد و سعی میکرد حالم را بهتر کند . وقتی جواب پاتولوژی امد از او راه حلی بی دردبرای ملحق شدن به تاریکی خواستم . با خنده گفت «سیانور خیلی خوب است سریع و بی درد.» بهش گفتم از کجا میتوانم این دارو را پیدا کنم. ناگهان جدی و با نگاهی نافذ سرش را بالا اورد: «خودت را لوس نکن اصلا وقت لوس کردن نداری.» نمیدانم شاید اگر او هم یک قدم به تاریکی نزدیک تر بود میفهمید ادم به لوس شدن نیاز دارد. مثل فیزیوتراپی برای زندگی میماند. تمرین است دیگر. تمرین اینکه بفهمی اگر بمانی هنوز هم کسانی هستند که مثل اولین دیدارت با نور خورشید نازت را بکشند.به هر حال در صف هستم خوشحال میشوم اطرافم از اینکه مرا در صف می بینند ناراحت شوند.

 اما حالا او انترن شده است. جدی تر است. خسته است. سعی میکند با لبخند و مهربانی صبح بخیر بگویید اما شب نخوابیده است و معمولا بی حوصله است. سرسری نگاهی به پرونده میاندازد و می رود. سر ویزیت فهمیده ام چرا دیگر پیش من نمی نشیند تا راجع به تاریکی و نور صحبت کنیم . یک نفر همیشه منتظرش است. از نظر من او از صف تاریکی یک قدم عقب رفته است.

 میدانم نیم ساعت بعد قرار است همه به اتاق من بیایند و رژیم های درمانی را بشمارند و وضعیتم را بررسی کنند. از چهره ی دانشجویان فوج فهمیده ام تمام درمان های لازم برای من انجام شده است و مثل اینکه به درمان جواب نمیدهم. در این زمینه کنجکاوی نمیکنم. سر در نمیاورم واگر بیاورم هم نمیتوانم جای بهتر از این بروم. در عوض سعی میکنم تمرین تاریکی کنم. از لحظه های باقی مانده استفاده کنم تا مادرم را بیش تر ببینم و دست های پدرم را بگیرم. کم کم اماده شوم تا در لحظه ی موعود در تاریکی پرتاب نشوم و به ارامی درون ان شیرجه بزنم .                               

قبل ترها این ویزیت های طولانی و کشدار وحشت بار بودند یادم می اید در هر گروه از پزشکان که بالا سرم می امدند صادق ترین چهره را انتخاب میکردم و هنگام صحبتشان به اینده نامعلوم خودم خیره میشدم. اگر محکم نگاه میکردند میفهمیدم علم طب هنوز خدماتی برای ارایه کردن دارد. اگر هم نگاهشان شبیه به کودکی بود که بهش گفته اند خانواده استطاعت مالی برای خریدن دوچرخه ندارد که سعی میکند قوی باشند و خودشان را نبازند؛ میفهمیدم داروهای جدید کارساز نبوده است . اوایل در هر ویزیت با غره با خود فکر میکردم در عصر تکنولوژی به دنیا امده ام انسان ها امده اند و رفته اند و علم اندوزی کرده اند تامن چنین روزی از عصاره ی علم استفاده کنم. در خطوط پاک پزشکی قدم به قدم جلو برم و درمان شوم بعدتر این تصورات خراب شد وقتی با ناشناخته ها و ندانسته های پزشکی اشنا شدم . بعدتر هر ویزیت مانند تخت نردی بود که گویی برای سرنوشت من تاس می انداختند. ممکن است هردو یک بیاید یا هردوشش . شاید خوش اقبال باشم وبدنم از علم کنونی بهره ببرد وشاید هم باید همچنان انسان ها به دنیا بیایند و بمیرند و علم اندوزی کنند تا بعدترها که من هم مرده ام  بدنی مثل بدن من بتواند از علم استفاده کند. اضطراب ویزیت ها حالم را بد میکرد. ضعیف تر می شدم. سرفه هایم شروع می شد و تب می کردم.دیگر ویزیت ها اذیتم نمی کنند.شاید دلیلش روزی بود که به داروی ضد تهوع حساسیت نشان دادم. یا روزی که اب در ریه هایم جمع شد و من گمان کردم که مرده ام.هر لحظه انتظار داشتم دردها بدای همیشه تمام شوند.بعدا فکر کردم شاید تاریکی خیلی هم بد نباشد. حداقل درد ندارد. اضطراب ندارد. هیچی ندارد. بعد از ان سعی کردم تاریکی را بشناسم و تمرین صبحگاهی و شبانگاهی انجام دهم. این تمرین ها خیلی کمکم کرد. در حیاط به خورشید نگاه میکردم و سعی میکردم نبودش را تصور کنم شاید چرخه ی اب مختل شود. گیاهان از بین بروند و حیات نابود شود اما دیگر کسی از گرمازدگی و در رنج و عذاب نمی میرد. قبل ترها که هنوز مثل مردم عادی بودم خیاطی میکردم و زندگی ام را میگذارندم فکر نمیکردم روزی برسد که بود و نبود خورشید برایم فرقی نکند.

ویزیت کردند تمام شد و هرکدام از اتاق بیرون رفتند تا فردا دوباره باز گردند و بگویند درمان ناموفق بوده است و بهتر است دست نگه داریم تا بدن وضعیت فعلی اش را تثبیت کند.

بعد از ظهر بود. از ان بعد از ظهرهایی که سایه سنگین اسمان نقاب افتاب میشود.کنار پنجره نشسته بودم و به پسربچه ی کوچکی که به تازگی موهایش را زده بود و در حیاط بیمارستان با دوستش مستانه می خندید نگاه میکردم. هفت هشت سال بیش تر نداشت. معصومانه با شکوه بود .با پرستار منچ بازی میکرد. برای پزشکش کاردستی درست میکرد. خودش را برای مادرش لوس میکرد تا برای ناهارش ساندویچ درست کند. با دوستش مهدی به اتاق ها سر میزدند خیلی از عصرها با صدای او بیدار میشدم که میگفت «عموجان اب جوش اورده اند».دو پسر در بخش میگشتند. از خوراکی هایشان تعارف میکردند وپیرمردها را به شوق می اوردند از داستان های جوانی شان بگویند. پسری که در اتاق بغلی بستری بود میزبان همیشگی این دو پسر بود. پسر جوانی بود. ارام بود. نگاهش عمیق بود. نماز میخواند. زمانی که سردرد نداشت کتاب می خواند. پسرهای کوچک را خیلی دوست داشت. وقتی به اتاقش می رفتند مهمان نوازی میکرد .حتی اگر درد داشت بهشان لبخند میزد و صحبت میکرد. پرستارها، پزشک ها، بهیارها عاشقش بودند. دانشجو بود. میگفتند نخبه است. اما؛ او هم سود چندانی از تکنولوژی نبرده بود. این را فهمیده بود و کم کمک خودش را اماده میکرد. با پدر و مادرش شوخی می کرد. سعی میکرد بهشان کمک کند تا روزی که نیست را راحت بگذرانند. نگاهش عطر خاصی داشت. گاهی فکر میکردم داخل چشمانش شمعی روشن است که این قدر میدرخشد.

نشسته بودم که انترن داخل اتاق امد لبخند میزد. اثار هیجان سرزدن به اتاق قبلی روی چهره اش نمایان بود. نگاهی به من کرد:

-حالت خوب است؟

-مرسی خانم دکتر.

-حالت تهوع داری ؟

-نه فعلا. خوبم.

دقیق تر نگاهم کرد:

-من تو را به یاد دارم اکسترن بخش ریه بودم که به خاطر پنومونی بستری شده بودی

لبخند زدم:

-بله خانم دکتر فشار سنج را جا می گذاشتید

خندید.

-بله همانم (مکثی کرد) خنده های قشنگی داشتی جایی جا گذاشتیشان ؟

سکوت کردم چطور نمی توانست بفهمد؟ چطور این سوال را می پرسید؟نمی فهمید که من در صف تاریکی ام ؟

ارام گفتم:

نه خانم دکتر. سعی میکنم بیش تر شبیه مرده ها باشم. بالاخره چند قدمی بیش تر فاصله ندارم

دقیق تر به من نگاه کرد. روی تخت بغلی که خالی بود نشست و موبایلش را در اورد. انگار دنبال چیزی میگشت. رو به من کرد و در همان حال اهنگی ملایم که با پیانو نواخته شده بود گذاشت.

-از کجا می دانی انها که می میرند ساکت اند نمی خندند؟

-مرده ای دیده ای که  حرف بزند ؟

-بی شمار. حافظ ،مولانا، ابن سینا. باز هم بگم؟

خنده ام گرفت:

-من را با انها مقایسه میکنی ؟

-خب هر کسی صدای خودش را دارد. شاید اواز نخوانی اما خب زمزمه که حداقل می ماند.

(خندید) پس این همه هیاهو از کجا می اید ؟

چه موسیقی زیبا و ارامش بخشی بود. ملایم بود. انگار درون دلم چیزی نرم میشد.

-این موسیقی را میشناسی ؟قشنگ است.

-نه. نمی شناسم.

میخواستم حرفی نزند تا به نوای موسیقی گوش دهم. اما ادامه داد.

این موسیقی برای فیلمی به نام ((چشمه )) ساخته شده است. نامش هم هست (ما با هم تا ابدیت زندگی خواهیم کرد.) فیلم جالبی است. در مورد زنی که مبتلا به سرطان است و همسرش که دانشمندی ست که سعی میکند درمانی برای مرگ پیدا کند. اما زن در مسیر خودش کامل میشود. او ستارگانی را میشناسد که می میرند و صحنه ی با شکوهی هنگام مرگ خود ایجاد میکنند. نوری خیره کننده که به خیلی از ستاره ها و سیاره ها با مرگ خودشان اجازه حیات میدهند. با مفهوم درخت زندگی اشنا میشود. می فهمد که زندگی یک چرخه است. مانند تمام ستارگان. مانند تمام درختان .مانند چرخه ی کرپس که در درون تمام سلولهای بدن ما فعال است و به حیات میدهد. این چرخه باید حرکت کند زندگی و مرگ هم یک چرخه هستند مرگ  زندگی می افریند و زندگی مرگ می زاید...

(( مرگ زندگی می افریند و زندگی مرگ می زاید. )) او همچنان حرف میزد و از فیلمی که دیده بود میگفت اما من از او دور می شدم و به موسیقی نزدیک تر میشدم . موسیقی ریتمی تکراری  داشت .با روحیه من سازگار بود. اوج وفرود نداشت. به من نزدیک تر میشد. فضا را پر میکرد و مرا در بر میگرفت. درونم؛ داخل قلبم؛ گویی ستاره ای می مرد. بزرگ میشد. می درخشید.

به اسمان نگاه کردم. خورشید می تابید. پر نور پر نور!

 

آوا محمدزاده عباچی

دانشگاه علوم پزشکی تبریز

 

رتبه دوم:

 

 

افسردگی

 

1

همیشه آمدنش مثلِ توفان همه‌چیز را به هم می‌ریخت. وقتی می‌رفت، فاصله‌ی رفتنش تا آمدنِ بعدی، آرامشِ قبل از توفان بود. می‌آمد، حرف می‌زد، حرف می‌زد، حرف می‌زد، و من فقط نگاهش می‌کردم. می‌نشستم یک گوشه‌ای...، زانوهایم را بغل می‌گرفتم و می‌نشستم یک گوشه‌ای کنجِ اتاق، و او روی کاناپه می‌نشست و همان‌طور که آرنج‌هایش را روی دو زانویش می‌گذاشت و خیار پوست می‌کَند، یا بازویش را صاف روی لبه‌ی کاناپه دراز می‌کرد و با دستِ دیگرش سیگار را تا لبش می‌آورد و می‌بُرد، همین‌طور یکریز حرف می‌زد. یک بار برایم داستانِ زنی را گفت که پس از انقراضِ انسان‌ها در جایی از زمین زنده مانده بود و حالا تلاش می‌کرد شراب بسازد؛ زنی که پیش از نابود شدنِ نسلِ آدم‌ها، پیش از آن اتّفاقِ بزرگ، شراب را فقط خورده بود؛ نساخته بود. زنِ داستان که از مُردن ترسیده بود و نمی‌دانست چقدرِ دیگر زنده خواهد ماند، از بینِ آن‌همه دستاوردِ بشری، دوست داشت فقط این‌یکی را بازآفرینی کند. یادم نیست آخرِ داستانش چه شد. فقط به حرکتِ چشم‌ها و لب‌هایش نگاه می‌کردم و او حرف می‌زد. داستان را همین دیشب نوشته بود. نگاهش بینِ کاغذ و صورتِ من در رفت و آمد بود. بیشتر به من نگاه می‌کرد تا به کاغذ. شاید می‌خواست از صورتِ سردِ من، از چشم‌های بی‌روحِ من، عکس‌العملی ببیند. آرزو به دلش ماند که یک بار لبخند بزنم یا اخم کنم یا حتّی سَرسَری هم که شده، تکّه‌ای را، نکته‌ای را تأیید یا رَد کنم. آرزوی جرّوبحث با من به دلش ماند. فیلترِ نیم‌سوخته‌ی سیگارش را که توی زیرسیگاری خاموش کرد، فهمیدم داستانش تمام شده. پلک نزدم. شاید خواستم دلداری‌اش بدهم؛ خواستم فکر کند داستانش من را به فکر فرو بُرده. آهی کشید و یکباره پا شد و فِرز رفت سمتِ آشپزخانه. فقط وقتی که روی کاناپه می‌نشست، آرام و قرار داشت. طوری راه می‌رفت که خیال می‌کردی کلّی کارِ نکرده دارد و، دارد می‌رود تا همه را به ترتیب، رَتق و فَتق کند. با آن پا‌های نازکش، وقتی راه می‌رفت، انگار بُرش‌هایی از اوجِ یک رقص را تماشا می‌کردی؛ یک لحظه‌ی بی‌پایان را، که تا ابد روی مقوّا ثبت شده باشد. وقتی از روی کاناپه پا شد و رفت، وقتی لحظات تند رفتنش را با همه‌ی جزئیات دید زدم و خیالم راحت شد که دیگر می‌توانم پلک بزنم، چشم‌هایم را آرام بستم. انگار هرکدام از مژه‌هایم پای نازکی بود که روی پای نازکِ دیگری سوار می‌شد. انگار یک گروه از رقّاصگان آماده می‌شدند تا در لحظه‌ی مناسبی از آهنگ، دسته‌جمعی مکث کنند و هرکدام همان‌جایی که هستند بِایستند. چشم‌هایم خشک بود و می‌سوخت. شاید خوابم برد که از رفتنش فقط صدای دَر یادم ماند.

 

 

2

چه کسی باور می‌کرد که آن انگشت‌های ظریف، آن انگشت‌هایی که نمی‌توانستند بدون لرزش، سیگاری را به لب برسانند، توانسته باشند آن کلماتِ مهیب را بنویسند؟ من با لرزشِ آن انگشت‌ها می‌لرزیدم. پلک نمی‌زدم امّا دلم از شنیدنِ حرف‌هایش می‌لرزید. شاید برای همین بود که اغلب به داستان‌هایش گوش نمی‌دادم. «Leitmotiv»ِ داستان‌پردازی‌اش را تحسین می‌کردم ولی راستش نمی‌دانم چرا دوست نداشتم به داستان‌هایش گوش بدهم. حواسم را به لب تر کردن‌های گهگاهش پرت می‌کردم، به این‌که این‌بار بعد از چند بار به هم خوردنِ لب‌هایش مکث کرد، به شمردنِ ثانیه‌هایی که به چشم‌های من چشم می‌دوخت، و به کاغذ. کاغذ هم می‌لرزید؛ حتّی کاغذ هم در دست‌هایش می‌لرزید. دفعه‌ی قبل که کلید انداخت توی قفلِ در و آمد تو، عرق کرده بود. نشسته و ننشسته، آهی کشید و مقنعه‌اش را درآورد و انداخت روی کاناپه. بعد، خم شد و انگشت‌های دو دستش را فروبرد توی موهای ابلقش. ندیدم که گریه کرد یا نه؛ چشم‌هایش را ندیدم. ولی دیدم که شانه‌هایش می‌لرزید. خواستم بلند شوم پنجره را باز کنم تا هوایی بخورد. امّا مهره‌های کمرم تیر کشید و همان‌جا خشکم زد. زیپِ کیفش را باز کرد و چند برگه کاغذِ کاهی درآورد و خواند؛ «اندوه، اندوه، اندوه». این بار با دقّت گوش دادم؛ در سه صفحه، بیست و شش بار «اندوه»... نمی‌‌دانم اشکم را دید یا نه. نمی‌دانم اصلاً گریه کردم یا نه. نمی‌دانم چه خواستم بپرسم که صدایم درنیامد. این بار کم‌تر نگاهم کرد، بیشتر بینِ واژه‌ها مکث کرد، آرام‌تر به سمتِ در رفت، و یواش‌تر در را بست. شاید خواب دیدم که آمد و مقنعه‌اش را که روی کاناپه جا گذاشته بود برداشت و بی‌سروصداتر رفت...

 

 

3

«خانه‌ی ارواح» یا «خانه‌ی اشباح» یا یک همچین چیزی؛ این آخرین متلکی بود که به من انداخت. بعد از آن، همیشه موقّر، شاید بااحتیاط، و شاید بی‌تفاوت با من حرف می­زد. مثلِ آن اوایل، «شما» خطابم نمی‌کرد، امّا همان «تو»یَش هم دیگر آن «تو»یِ صمیمیِ سابق نبود. لجَم می‌گرفت از جملاتِ لفظِ قلمش. مثل این بود که با این لحن، همه‌ی آن خاطراتِ مشترک را دارد انکار می‌کند. شاید برای همین بود که نمی‌خواستم یک کلمه از نوشته‌هایش را هم بشنوم. شاید دوست داشتم به جای داستان‌خواندن، با من حرف بزند... که نمی‌زد! انگار آدم‌های داستان‌هایش استعاره‌هایی از «ما» بودند؛ خودش و من! و من دلم نمی‌خواست برای او اسبِ مسابقه‌ای باشم که پایَش پیچ می‌خورَد و سوارکارش به جای تمرین با اسبی دیگر، هر عصر به استبل می‌آید و نوازشش می‌کند. یا زنی که یک روز، عروسکِ دست‌دوزِ کودکی‌اش را ـ که روزگاری گُمَش کرده بوده ـ بینِ اثاثیه‌ی به‌جامانده از هم‌بازیِ فقیدِ قدیمی‌اش پیدا می‌کند. یا لذّتِ مستیِ دوباره‌ای که تنهاانسانِ بازمانده‌ی زمین دنبالش می‌گردد. من ترجیح می‌دادم برای او همان «خانه‌ی مُردگان» باشم؛ همان آدمِ کِسل و منزوی‌یی که او پذیرفته بودش، همانی که او با آن چالاکی و پُرحرفی، مکمّلش بود. شاید او هر بار که کلید را توی در می‌چرخاند و می‌آمد تو و روی کاناپه می‌نشست و خیار پوست می‌گرفت و حرف می‌زد و اشک می‌ریخت و سیگار دود می‌کرد و کاغذ درمی‌آورد و می‌خواند و آه می‌کشید و قهوه می‌خورد و می‌رفت، گمان می‌کرد که تا دیدارِ بعدی، همه‌ی آن کلمات، آن‌همه کلمه‌ی مهیب و پُرطنین، در گوشِ من بارها و بارها تکرار خواهند شد. امّا حقیقت این بود که در غیبتِ او، در آرامش توفانیِ من، ذهنِ من مثل یک ساعتِ شنی، فقط از دو کلمه پُر و خالی می‌شد؛ «خانه‌ی متروکه»، یا «گورستانِ ویران» یا یک همچین چیزی. متلکی که حالا دیگر واقعیت داشت.

 

 

4

ـ «...وقتی آخرین شعاعِ آفتاب در افقِ غربیِ اقیانوس خاموش شد، چند ساعت بود که ماهی‌گیر، بزرگ‌ترین قلّابِ جهان را با وسواس و احتیاط انداخته بود لای درزِ پنجره‌ی شرقیِ خانه‌ی اجنّه؛ تنها خانه‌ی جزیره. بعد، آن سرِ طنابِ ضخیم را با عجله و به سختی به دُمِ قایقش گره زده بود و بدون آن‌که پشت سرش را نگاه کند، فرسنگ‌ها از جزیره‌ی «Ailleurs» دور شده بود. او مطمئن بود که فردا چند ساعت پیش از بازگشتش، اوّلین شعاعِ آفتاب از پنجره به درون تابیده و آن طلسمِ قدیمی را باطل کرده است...»

[می‌دانم که مثلِ همیشه آن گوشه‌ی اتاق، چُمباتمه زده‌ای و داری وانمود می‌کنی که حواسَت به من است. محال است که یک کلمه به جز همین قصّه‌ها از من بشنوی. می‌دانم که اعصابت کم‌کم دارد از کم‌محلی‌های من خُرد می‌شود. بگذار بشود. مگر تو دلت برای من سوخت؟ تقصیرِ من چه بود که مثلِ همه من را تنها رها کردی و رفتی؟ تا وقتی هم که بودی، همیشه توی خودت بودی. هیچ وقت نخواستی پیله‌ی سکوتت را بشکنی. همیشه خواستی وانمود کنی که من برایت مهمّم. امّا نبودم. برایت مهم نبودم واقعاً، وگرنه نمی‌رفتی. همیشه طوری نگاهم کردی که انگار یک آتنی به معبدِ دلفی. امّا هیچ‌وقت نخواستی آن شُکوه و غرورِ لعنتی‌ات را، آن سکوتِ لعنتی‌ات را بشکنی. لابد می‌خواستی با سکوتت آب بریزی روی آتشِ دلِ من. امّا چرا آتش نتواند از پسِ آب بربیاید؟ گاهی آتش، آب را ذرّه‌ذرّه بخار می‌کند و می‌چِزانَد عزیز دلم! هرچه تو حرف نزدی، من حالا حرف می‌زنم؛ امّا نه آن حرف‌هایی را که تو می‌خواهی بشنوی. من حرف می‌زنم، امّا با خودم حرف می‌زنم. اگر شلوغ می‌کنم، راستش بیشتر می‌خواهم خلوتِ تو را به هم بزنم. حالا تو هی بنشین آن گوشه و باز ادای شیفته‌های پَخمه را دربیاور. تظاهر کن که رفتارِ من برایت مهم نیست. قهوه‌ام را که بخورم، می‌روم و فردا دوباره برمی‌گردم. معلوم است که کم نمی‌آورم... بچرخ تا بچرخیم. من می‌خواهم هزار بار تو را رها کنم و تنها بگذارم تا حالِ مرا بفهمی. شاید بالأخره خسته شوی و برگردی. شاید بالأخره خسته شوی و چیزی بگویی. نمی‌دانم آن روز دیگر می‌توانم ببخشمت یا نه؟]

 

 

5

او فردا دوباره بَرخواهد گشت. بَرخواهد گشت و داستانِ تازه‌ای را که سرِ هَم کرده، با طُمأنینه، شمرده‌شمرده و بلندبلند خواهد خواند. و کماکان گمان خواهد کرد که من در آن گوشه، در آن گوشه‌ی دنجِ اتاق، که می‌تواند به جای من قابِ عکسی از من در آن‌جا باشد، بُق‌کرده نشسته‌ام. او بَرخواهد گشت و شاید این بار بخواهد مرا در آن‌جا نبیند. شاید فردا به صرافتِ این بیفتد که دکوراسیونِ اتاق را عوض کند و آن‌جا، جایی که من کِز کرده‌ام، کاناپه‌اش را بگذارد. یا شاید تلویزیون را. حتّی خودِ او هم، همین حالا که در را بسته و در شیبِ راه‌پلّه روی پلّه‌ی سوم نشسته، مطمئن نیست که فردا دیگر به این خانه‌ی جنّی برخواهد گشت یا نه. امّا این احتمال را می‌دهد که فردا اگر برگردد، اگر همین الآن نرود و کلیدِ این خانه را برای فروش، به بنگاه نسپارد و فردا دوباره به این‌جا برگردد، جای همه‌چیز را عوض خواهد کرد؛ ساعتِ دیواری ـ یا دستِ کم باتری‌اش را ـ را در سطلِ زباله خواهد انداخت، جای کاناپه و تلویزیون را عوض خواهد کرد، و شاید پیش از آمدن، سَری به راسته‌ی پرنده‌فروش‌ها بزند و یک کاسکو بخرد ـ هم‌رنگِ دیوارها ـ تا همین که کلید را چرخاند و واردِ اتاق شد، بی‌توجّه به من، یکراست بیاید سمتِ گوشه‌ی اتاق و همان‌طور که وانمود می‌کند که من دیگر در آن‌جا نیستم، قفس را بگذارد گوشه‌ی اتاق. تا لااقل کسی، چیزی، آن‌جا باشد که دستِ کم یک کلمه حرف بزند! شاید او همین الآن از پلّه‌ها پایین برود و به یک اتومبیل‌فروشی سر بزند؛ فروشگاهی که با نرم‌افزارِ تحلیلِ آمارِ خریدارانِ قبلی، می‌داند که به زنی با فلان‌قدر قَد، و با این تیپِ شخصیتی، به زنی که رنگِ توسی را دوست دارد، و مختصاتِ قرار گرفتنِ چشم‌ها و ابروها و بینی و لبش در چهره، این‌چنین و آن‌چنان است، چه ماشینی باید پیشنهاد بدهد که طرف بپسندد. شاید او با تتمّه‌ی اعتبارِ کارتِ بانکی‌اش، یک تویوتای پریوسِ نقره‌ای‌رنگِ دسته‌دوم ـ ولی یک مدل بالاتر از قبلی ـ بخرد و پایین تا بالای شهر را به‌گاز گَز کند و بعد، بی‌توقّف تا دریا برانَد. تا دریا براند و در تمامِ طولِ راه، به آن شبی فکر کند که من با چشمانِ بسته در این جاده می‌راندم و او می‌گفت کجا بپیچم، کجا گاز بدهم و کجا ترمز کنم. شاید او امشب تا دریا یک‌نفس برانَد؛ تا جایی که جاده به ساحلی صخره‌ای می‌رسد و می‌شود به حرفِ من گوش نداد و ترمز نگرفت...

 

محمدجواد شاهمرادی

دانشگاه تهران

 

رتبه سوم:

1

مرگ دست من است

پسر را که روی کاشی های سفید بیمارستان می کشند، فریاد زنان از من خواهش می کند بکشمش. دستم

در جیب روپوش سفید، روی سرنگ مانده و خشکم زده. یعنی آنقدر اوضاعشان خراب است که از منِ

ناشناس، آن هم یک پرستار، می خواهد که این کار را بکنم؟ آنقدر که خودش حاضر شده جلوی همه، یک

نفر را بکشد؟ او واقعاً می خواست خودش را فدا کند. با اینکه دور می شود بیشتر صدایش در سرم می پیچد:

داداشم، عموم، نصفه جوونای روستامونو می کشه. نذار مرخص شه. تورو خدا بکشش. -

نگاهم را روی زمین سر می دهم تا جایی که چند نقطه روی بند های خاکستری کاشی ها برق می زند.

نگاهش درست شبیه برادر بیچاره ام بود. آنقدر این چند روز حواسم پی کار این مردم بوده که اصلاً یادم

رفته بروم کمپ ترک اعتیاد و حالش را بپرسم. آن بیچاره که کسی را جز من ندارد.

جلوی در پسر را دیدم. نگهبان ها نمی گذاشتند بیاید داخل. دلم رحم آمد، کمکش کردم. گفتم نوجوان

است کاری نمی کند. امّا تا دم در اتاق رسید، از جیب شلوار پلنگی اش چاقوی ضامن دار بیرون کشید و

رفت سمت در. سرباز با او درگیر شد، نگهبان ها هم رسیدند. عمراً دوباره بگذارند کسی از آن ها این سمت

بیاید.

بیمار ها در سالن جمع شده اند. مردهایی با لباس های آبی نخی گشاد. باز چند نفر چند نفر، دور هم جمع

شده اند و دارند در مورد قضیه ای اصلاً در مورد آن خبر ندارند نظر می دهند. آنها هیچ چیزی را نمی

فهمند. هیچ کدامشان با هیچ یک از آن زن هایی که به خاطر شوهر ها و بچّه هایشان جلوی فرمانداری

جمع شده بودند صحبت نکرده اند. پس چرا حرف می زنند؟ تا حالا کسی از آنها خواسته که یک نفر را

بکشند؟ تا حالا چند بار مجبور بوده اند که از یک جانی مراقبت بکنند؟ یعنی این همه درس را برای مراقبت

از جان یک همچین آدمی خوانده ام؟

باید به اتاق هایشان بروند. روی تخت هایشان دراز بکشند و هیچ چیز نگویند. فشار نفس ها، پره های بینی

ام را باز می کند. همین موقع، چشمم به پیرمردی که با فرو شدن یک سوزن در دستش، هفت جدّ آدم را به

فحش می کشد، می خورد. دستش را که در آن سرم است به کمر گرفته و رو به بقیه می گوید:

هُن دِگه. مشکلی هِنِنداره. پسره زِمینا خودشو هُمخوادَ. -

اشکالی ندارد؟ زمین های خودش را می خواهد، آن هم بعد این همه مدّت؟ پس آن باغبان ها که این همه

زحمت کشیده اند چه؟ اصلاً او چقدر در زندگی اش مشکل داشته که حال درباره ی بقیه نظر می دهد؟ نمی

را بر سرش فریاد می کشم که روی زمین » ساکت شو « توانم احمقیّت او را تحمّل کنم. به سمتش می روم و

می افتد. لوله ی سرم زیرش گیر می کند و کنده می شود. خون آرام روی سرامیک ها پخش می شود.

طوری ناله می کند که انگار دارد می میرد. چه اشتباهی کردم. در همین موقع صدای فریاد های حسن آقا

سرایدار را می شنوم که نزدیک می شود:

اِ آقای بیاری... آقای بیاری چیکار می کنی؟ -

2

بدن لاغرش را بالای سر بیمار می رساند. کمی بعد خانم عرب احمدی با پنبه در دستش از راه می رسد.

آن را روی رگ ملتهب پیرمرد می گذارد و نگاهی به من می اندازد که بفهماند چه کار کرده ام. بعد رو به

حسن آقا می کند:

بیمارا رو بفرست اتاقاشون. -

بلند می شود و با همان طِی در دستش، بیمار ها را متفرّق می کند. من همچنان نگاهم به پیرمرد است که

دارد با کمک خانم عرب احمدی بلند می شود. حسن آقا سرایدار حواسش به من جمع می شود. سمتم می

آید و کف پهن دستش را پشتم می گذارد:

اشکال نداره. اتّفاقه دیگه. برو... برو یه آبی به سر و صورتت بزن. -

به سمت دستشویی سالن می روم. آب را باز می کنم و دو سه مشت روی صورتم می ریزم. به چهره ی

رنگ پریده ی خودم داخل آیینه خیره می شوم. به چهار شب قبل از آن بر می گردم. برانکاری را می بینم

که مردی میانسال را در سالن های بیمارستان به سرعت منتقل می کند، در حالی که سرفه هایش، به

صورت و روپوشم رنگ سرخ می پاشد. آن شب جوان های روستا تصمیم گرفتند کارش را بسازند. معلوم بود

جای دیگری گیرش نمی آوردند که همانجا جلوی مامور ها ریختند داخل ماشینش و به قصد کشت او را

زدند. امّا زنده ماند و جوان ها هم گیر افتادند. معلوم نیست الآن در زندان فرمانداری، ناراحت اند از اینکه چرا

تصمیم گرفتند به او حمله کنند، یا اینکه چرا نتوانستند همان جا کارش را یکسره کنند.

آبی دیگر روی صورتم می ریزم و این فکرها را می شویم. صندل هایم، با کفی زخیم و سنگینشان، نا

خودآگاه روی زمین کشیده می شوند. از دستشویی بیرون می روم. کسی در سالن نیست و زمین هم جلوی

اتاق پیرمرد پاک شده. حوصله ندارم به او سر بزنم. الآن ظرفیت اینکه لیچار های کسی را تحمّل کنم ندارم.

در هر صورت بعداً باید به مسئولش جواب پس بدهم.

صدای تلویزیون از اتاق ها می آید. در عرض یک دقیقه، همه شان بی خیال قضیه شده اند. مشکلات

دیگران تا وقتی دغدغه ی آن مردم است که بتوانند با آن سرشان را گرم کنند. در راه سرباز هم از کنارم رد

می شود و جلوی اتاق ایزوله، تفنگش را به دیوار تکّیه می دهد. لباس یونیفرم را که داخل شلوارش جا می

زند، دوباره تفنگ را روی دوش می اندازد، که سنگینی آن شانه اش را خم می کند. همان طور که زیر لب بد

و بیراه می گوید، سر کچلش را هم که از چند نقطه تاس است، می خاراند و کلاه خود را سر جایش می

گذارد. به سمت سکّوی پرستاری خودمان می روم. دستم را از روی سنگ سرد پیشخوان می گذرانم و بدنم

را روی یکی از صندلی های خشک شده می اندازم. خانم عرب احمدی برای یکی از دانشجو های پزشکی

جلسه ی توجیهی اتّفاقات این چند روز را گذاشته. به من فقط نگاهی می اندازد و داستانش را ادامه می

دهد:

بهش میگن اصغر کاردی... -

همین که الآن تو اتاق ایزوله ست؟ -

آره همون. این نماینده ی اینانلوئه. -

همون پیرمرده که تو تلویزیون میره از طبیعت فیلم میسازه؟ -

آره دیگه. اینانلو هم نماینده ی تام الاختیارِ خانم عضدیه. -

3

خانم عضدی کیه؟ -

خانم عضدی قبل انقلاب ملّاک و ارباب بوده. نمی دونم چی هکتار زمین جنوب شاهرود مال اون بوده. -

اندازه چندتا روستا. بعدش مرده و ورثه هاشم که رفتن خارج، دیگه این زمیناام رسیده به همون باغبونای

خانم عضدی که توش زندگی و کار می کنن. حالا اصغر کاردی به عنوان نماینده اومده زمیناشو می خواد.

اصغر کاردی، اصغر کاردی. حالم از این اسم بهم می خورد. دستانم را به گوش هایم می گیرم و به عکس

بچّه ی روی دیوار که می گوید هیس خیره می شوم. دوست دارم به همه ی این حرف ها یک هیس بلند

بگویم. نمی دانم این زن ها خسته نمی شوند از بس این داستان را تکرار می کنند؟ که چطور آن اصغر

کاردی شروع کرد به بستن آب چاه هاشان و آتش زدن باغ ها، و آن ها هم تصمیم گرفتند کاری را که نمی

توانستند قانونی حل کنند با زور پیش ببرند.

به ساعت نگاه می کنم. چهار و بیست دقیقه. این ساعت روز، بعدِ ملاقاتی ها، خودش یک هیس بزرگ در

بیمارستان است. تکّیه ام را به صندلی می دهم و دست هایم را پشت سر قلّاب می کنم. از پیشانی تا فرق

سرم درد می کند. دوست دارم روی یکی از تخت ها دراز بکشم و یک سرم قندی به خودم وصل کنم. یک

دانه که دیگر حلال حرام ندارد. همین موقع چشمم به سرمی که کنار دست خانم عرب احمدی است می

خورد. بی دلیل از او می پرسم:

خانم احمدی... اون سرم چیه؟ -

سرش را سمت من بر می گرداند. بعد نگاهش را به سرم می اندازد و لب پایینی اش را گاز می گیرد:

آخ... سرم همین مَرده ست... اصغر کاردی. یادم رفت بزنمش. حوصله ی دیدن ریختشم ندارم. -

کمی فکر می کنم. چه خوب می شود بروم به هوای سرم زدن، یک تف غلیظ بیاندازم توی صورتش.

حداقل دلم خنک می شود. برای او هم ضرری ندارد. تازه طراوتش هم بیشتر می شود. بلند می شوم و سرم

را بر می دارم:

من می زنمش. -

چی؟ شما؟ مطمنّین حالتون خوبه؟ آخه اون موقع.... -

نه. الآن خوبم. اون چیزی نبود. خودتون که فشار شغلیمونو بهتر میدونین. یک دفعه به سرم زد. -

اون که آره. می فهمم. پس شما می زنین دیگه؟ -

بله. -

مرسی. -

به توضیح داستانش ادامه می دهد. خودم این همه مشکل دارم که نمی توانم به هیچ کس چیزی بگویم و

باز به فکر بقیه ام. چند قدمی بر می دارم که ناگهان چند کلمه ی آخر صحبت هایش مرا خشک می کند:

طرف خیلی خطرناکه. می گن قاچاقچیه. فقط شصت میلیارد پول خشک تو حسابش داره. میگن چند نفرم -

کشته و بعدش از پایین تا بالای مسئولای رسیدگی به پروندشو خریده.

بر می گردم و به چشمان ریز او خیره می شوم:

گفتین قاچاقچیه؟ -

آره. نمی دونستین؟ -

4

قاچاقچیه مواد مخدّر؟ -

آره دیگه. آدم که قاچاق نمی کنه. -

چیزی نمی گویم. نه! یک تف ساده برای او کم است. دستم را روی جیبم می گذارم. هنوز سرنگ داخلش

است. بر می گردم و به سمت انتهای سالن راه می افتم. با هر قدم بیشتر صدای زجّه زدن های برادرم و آن

زن ها را می شنوم. دوباره بوی الکل تمام حفره ی بینی ام را پر می کند. سَرم را تکان می دهم. هیچ وقت به

این بوی لعنتی عادت نمی کنم. جلوی در می رسم. سرباز را نگاهم می کنم:

می خوام سرمشو عوض کنم. -

سرش را تکانی می دهد و روبرو را نگاه می کند. فقط زیر لبی می گوید:

اگه می تونستم خودم این بی پدرو می کشتم همه رو راحت می کردم. بچّهه رو ول کردیم، ولی معلوم -

نیست کِی گیر نوچّه هاش بیفته.

دیروز که بهوش آمد و به بخش منتقلش کردند، به نوچّه هایش گفته بود کاری نکنند، تا خودش مرخص

شود. دیگر احتمالی باقی نمی ماند. او آن ها را می کشد. ولی من که از آینده مطمئن نیستم. او یک یا دو

نفر را می تواند بکشد. نه آن همه آدم. آن هم وقتی دعوایشان آنقدر علنی شده است. ولی به خاطر کارهایی

که تا الآن کرده چه؟ به خاطر آنها هم حقّی ندارم؟ آن هم فقط چون قانون می گوید؟ پس قانون نقص دارد.

بی یک کلمه وارد اتاق می شوم و در را می بندم. کلید لامپ مهتابی را می زنم که شروع می کند به روشن

و خاموش شدن. همان خاموش باشد بهتر است. ناراحتم از اینکه چرا باید این یک سرم را هم حرامش کنم.

امّا باید عادی جلوه کنم. نباید کسی بفهمد کار من بوده. آنها می توانند خیلی راحت من را هم بکشند.

سرم را با دست های لرزان وصل می کنم. به صورت او خیره می شوم. پوستش قلوه قلوه و پر از خراش

است. نصف سرش هم باند پیچی کرده اند. نمی گذارند هیچ کس همراهش بایستد. ممکن است هر لحظه از

خواب بیدار شود. نه! نباید بترسم. امّا چه کسی به من اجازه ی تصمیم گرفتن درباره ی زندگی او را می

دهد. من یک پرستارم نه آدم کش. صدای پیرمرد در سرم می پیچد که می گفت زمین های خودش هستند.

من هنوز حرف های خودش را نشنیده ام... امّا دیگر چه حرفی؟ همه چیز مشخّص است. اگر الآن کاری

نکنم، ممکن است بعداً خودم حسرتش را بخورم.

سرنگ را در می آورم. پوسته اش را باز می کنم و سوزن را سرش می زنم. پاهایم شل شده اند. دلم ضعف

می رود و عرق تمام بدنم را گرفته. آن را بالا می آورم و پر از هوا می کنم. دیگر نفس کشیدن هم دست

خودم نیست. هزاران صدا مثل پتک بر سرم کوبیده می شوند. سوزن را روی پوستش، در رد سیاهرگ می

گذارم. شستم پشت پیستون سرنگ می لرزد.

 

 

محمد میرزایی

دانشگاه علوم پزشکی شهیدبهشتی

 

تداوم یک پایان

(با نگاهی آسیب‌شناسانه به برخی اختلالات روانی)

  باریکه‌های نور بی‌رمق ساعت شش صبح اواسط آبان ماه‍‍، تمدید زندگی را حداقل به مدت بیست و چهار ساعت دیگر برای چهار نفر کلید می‌زند. چهار نفری که ماه‌هاست از زندان کوچک‌تری به نام دنیا به زندان بزرگ‌تری تحت عنوان اتاق شماره‌ی شانزده بیمارستان امید مهاجرت کرده‌اند. بیمارستانی که در انتهای خیابانی طویل،‍‍‍‍ پرسایه و ساکت واقع شده. این سکوت مثال‌زدنی به‌ ندرت شاید با جر و بحث دو گربه یا فریاد برگ‌های خشک زیر پای یک عابر، اندکی خدشه‌دار شود. اتاق شماره‌ی شانزده در طبقه‌ی اول بیمارستان قرار دارد. اتاقی حدودا چهار در پنج متر با دو پنجره‌ی بزرگ که به لطف حفاظ‌ها می‌توان حیاط را به شکل نوارهای موازی نگاه کرد. چهار تخت به فاصله‌ی تقریبا یکسان، شاید اتاق را به چهار جهان فکری متفاوت تقسیم می‌کند؛ از این‌رو، یک اتاق بیست متری با دنیایی از ناخودآگاه‌های دست‌نخورده، وسعت عجیبی در خود جای داده است.

   امروز هم مطابق روزهای قبل، خورشید اواسط پاییز، چهره‌ی احمد را زودتر از سه نفر دیگر روشن می‌کند. اصرار زیادی به کنار پنجره بودن دارد. به بیان خودش اگر روزی امید وافرش را به زندگی از دست بدهد، فاصله‌اش تا پنجره کمتر باشد بهتر است؛ چرا که این‌گونه مهلت انصراف از تصمیم سقوط در اختیار ذهن چهل و پنج ساله‌اش قرار نمی‌گیرد. احمد بیست و هشت ساله است ولی تمایل عجیبی به محاسبه‌ی سن ذهنی حس می‌کند و ظاهرا در این چند ماه، چند سال مسن‌تر شده. معمولا اولین کاری که پس از بیدار شدن انجام می‌دهد، ایستادن کنار پنجره و تخمین فاصله‌ی لبه‌ی پایینی آن تا زمین است. گاهی پیش آمده اندازه‌گیری را از بیرون با یک متر فرضی انجام دهد تا به بیان خودش، راز این تغییر ارتفاع مشکوک را که شاید به‌وسیله‌ی مسئولین بیمارستان صورت می‌گیرد تا او را متقاعد کنند که هرروز دارد مأیوس‌تر می‌شود، کشف کند.

   روبه روی احمد، بهرام روی تختش نشسته و مثل اکثر صبح‌ها، مشغول لذت بردن از بیرون دادن دود سیگار ناشتایش، دستی برای احمد تکان می‌دهد. لب‌هایش را مدام می‌جود و صبح، کاملا پرانرژی و شوخ‌طبع جلوه می‌کند. به هرحال مرد سی و یکی دو ساله‌ای که معمولا شب‌ها نمی‌خوابد و به خاطر اشتباهات گذشته‌اش به پیشانی می‌کوبد، ساعت شش صبح انرژی فوق‌العاده‌ای خواهد داشت.

   در نقطه‌ی مقابل این انرژی صبحگاهی بهرام، بهروز چهل و چهار ساله، این ساعت درحال انجام لذت‌بخش‌ترین فعالیت زندگی‌اش، پتو را تا نیمه‌ی صورت خود کشیده و جهان ایده‌آلش را آن‌گونه که می‌خواهد، می سازد. عقیده دارد وقتی آدم می‌تواند در خواب به هر چیزی دست پیدا کند، پس بهتر است وقتش را به بیداری تلف نکند.

   و اما... نزدیک‌ترین چهارمین نفر به درِ خروجی اتاق... پیرمردی بلندقد و رنگ‌پریده با موهای پرپشت، ریش‌های جوگندمی نامرتب، سبیل‌های خشن، چشم‌های خاکستری و صدایی گرفته... قدمت حضورش در این‌جا بیش از سه نفر دیگر است. امروز یک اسم و فردا چند مقام دارد. روزی سرهنگ بازنشسته و روزی معلم. روزی سیاست‌مدار و شبش درجستجوی معجزه‌ای جدید...

***

   بوم..بوم..بوم... «صداهای سوت‌ کشیدن مغزم نمی‌ذاره بخوابم. دیشب باز اون موش لعنتی زیر تختم داشت ارتفاع تختو محاسبه می‌کرد. مطمئنم دستی که بهرام الان واسم تکون داد، بی‌دلیل نیست؛ باز دیشب نخوابیده و اومده جیبای منو گشته. اه... می‌دونم هنوز فکر می‌کنه علت مرخص نشدنش منم.. مهم نیست! دیگه ازش سیگار نمی‌گیرم. اصن از کجا معلوم تو سیگاراش، سمی چیزی نریخته باشه که بخواد دخل منو بیاره. بهتره دیگه هیچی از کسی نخوام؛ از لیلا خواستم کنارم بمونه.. ولی خودش خراب کرد. ولش کن.. مهم نیست که بندای کفشش هرشب یه جور خاص بسته شده بود؛ فکر می‌کرد نمی‌فهمم هرشب یه نفر واسش می‌بنده... ولش کن...»

   احمد پاسخ دست تکان دادن بهرام را با حرکت سر پاسخ می‌دهد و کنار پنجره می‌ایستد... «سه متر و چهل و چهار سانت! باز کمش کردن.. بی‌خیال! دیگه از سن من گذشته بخوام خودمو واسه این مسائل عصبی کنم...»  به نقطه ای دوردست خیره شده... خط نگاهش در فضایی نامحدود محو می‌شود... «شب خوبی بود لیلا؛ از این نظر که نه من حرفی برای عرض کردن خدمت تو دارم نه تو جوابی واسه تقدیم فرمودن به من.. هم من می‌دونم که وقتی روبه روم نشستی، غیر از جسمت همه چیزت پیش یه آشغال عوضی دیگه اس و هم تو مطمئنی وقتی دارم دروغای مثلا حرفه‌ای تحویلت می‌دم، ذهنم درگیر یک یا دو یا هزار نفره.. آره مجبوریم با یه قاشق غذا خوردنو برای اثبات علاقه امتحان کنیم و هم‌زمان به خودمون فحش بدیم که چرا حاضریم بزاق هم‌دیگه رو تحمل کنیم.. باید اعتراف کنم اونجا که گفتم خوشحالم کنارم نشستی، هیچی ولش کن! ولی تو باید اعتراف کنی لحظه‌شماری می‌کردی از پیش من بری پیش اون بی‌شرف بی‌ناموس.. شب بدی بود لیلا!»

   «یک..دو..سه..چهار..پنج..شیش... خب اینم از هفتمین پوک.. یازده پوک دیگه مونده تموم شه؛ اگه هرکدوم با قبل و بعدش ده ثانیه طول بکشه، تا قبل ساعت شیش و ده دقیقه تموم می‌شه.. البته پنج ثانیه‌ام سلام کردن به احمد طول کشید. اینا واقعا بدون سیگار چه لذتی از زندگی می‌برن؟! وای... پنج لغت امروز زبانو باید بخونم.. ناخونامو بگیرم.. حموم نرفتم.. وای چقد کارای امروزم سخت و زیاده... کاش الان ده سال پیش بود.. یه رشته‌ی دیگه انتخاب می کردم.. یه دانشگاه دیگه.. روزای اول دانشگاه چقد ذوق و شوق داشتم.. هنوزم دیر نشده.. نه! یه ساعت دیگه راجبش فکر می‌کنم.. اصن نشدم فردا فکر می‌کنم.. فعلا کارامو انجام بدم بهتره...»

   عقربه‌های بی‌حوصله، ساعت هفت را نشان می‌دهند. باز شدن در و ورود پرستار، لحظه‌ای بهروز را دچار هبوط از جهان ایده‌آلش به دنیای به قول خودش پیش پا افتاده و دم دستی می‌کند؛ ولی بلافاصله خود را به خواب می‌زند و حالتی به چهره‌اش می‌گیرد که انگار صد سال مداوم از شروع خوابش می‌گذرد. پرستار صدا می‌زند: «آقای تیموری.. بیدار شو باید قرصاتو بخوری.»  بهروز عکس العملی نشان نمی‌دهد ولی با شنیدن واژه‌ی قرص، ذهنش به اندازه‌ی یک روزِ کاریِ سخت، فعالیت می کند...

    «می‌دونم این قرصا حالمو خوب می‌کنه. می‌دونم یه مدت اینجا باشم شاید دوباره به زندگی عادیم برگردم... می‌دونم! می‌دونم! ولی خب به فرض که حالم خوب شد.. به زنده بودن عادی برگشتم.. بعدش چی؟؟!! برگردم که چی بشه؟! یه آدم سالم با یه زندگی بیمار؟! که بازم همکارم بگه: «تو مریضی.. تو مشکل داری..» و من ساعت‌ها به این حرفش فکر کنم.. با هیشکی حرف نزنم و فقط و فقط تو این حرفش غرق بشم.. آخرشم برای انتقام ازش توی چای خوش‌رنگی که براش ریختم، از بین اون همه دارو که تو قفسه‌ها چیده شده، یکیشو تو چاییش حل کنم و بشینم و لذت ببرم...»   چشمانش را که باز می‌کند، نور آزارش می‌دهد

- « احمد! اون پرده ها رو بکش.»

- «ولش کن بابا!! حالا اول صبی نکته‌ی مهم‌تری نبود اشاره کنی؟؟!!»

بهرام یک خنده‌ی قطاری سر می‌دهد و سرخوشی‌اش را به رخ بهروز می‌کشد. پرستار دو عدد قرص _ یکی کامل و دیگری یک چهارم _ کنار تخت بهروز گذاشته... می‌بیند و زانوهایش را بغل می کند... با وجود آزاردهنده بودن، شبی را تجسم می‌کند که همراه دوستش در رستوران نزدیک داروخانه، منتظر شام بودند. لحظه‌ای که یک ورق قرص روی میز گذاشت... «رفیق! من حواسم بهت هست.. تو فقط یکی دو ساعت توی روز حرف بقیه رو می‌فهمی! همون یکی دو ساعت بعد خوردن اینا! به خودت بیا بهروز! اون بچه همش هشت سالشه...»

   بهرام بعد از این که با دقت تمام، ناخن آخرش را سوهان می‌کشد و آب دهانش را قورت می‌دهد، رو به احمد می‌پرسد: «هنوز اونجاست؟»  احمد که مشغول پودر‌ کردن قرص‌هایش بود، توجهی به حرف بهرام نکرد.. معمولا هر روز قرص‌هایی را که پرستار برایش می‌آورد، پودر می‌کند و زیر تختش می‌ریزد.. «دیگه دخلت اومده موش کثیف.. اون پرستار عوضی فکر می‌کنه اینجوری می‌تونه منو از بین ببره.. ولی من از اون زرنگ‌ترم.» بهرام سؤالش را دوباره می‌پرسد. احمد نگاهش می‌کند و بعد نگاهی به بیرون می‌اندازد: «پیرمرد از صب هشتاد بار دور حیاط چرخیده.»

   ظهر فرا رسیده... پیرمرد نگاهی به پنجره اتاق می‌اندازد و خنده‌ی طولانی بهرام را می‌بیند. به آسمان نگاه می‌کند و چشمانش را می‌بندد: «از میان کسانی که برای دعای باران به تپه‌ها می‌روند، تنها آن‌هایی به کار خود ایمان دارند که همراه خود چتری می‌برند. آنتوان پائولوویچ چخوف» یک صلیب می‌کشد و ادامه می‌دهد.. یکی از سنگریزه‌های زمین را خطاب قرار می‌دهد: «نوح بدقولی نمی‌کنه.. مطمئنم میاد.. دیشب که بهم زنگ زد، لحنش فرق داشت.. خیلی مصمم بود.. ولی انگار نباید خیلی امیدوار باشم... هر چهار قلبم اینو تأیید میکنه؛ دو تا قلبِ تو سرم میگن تو نمیتونی سوار کشتی نوح بشی؛ چون اون سال‌هاست مرده! ولی سه تا قلبِ تو سینه‌ام دلیلشون فرق می‌کنه.. میگن تو نمیتونی سوار کشتی نوح بشی؛ چون تنهایی!»

   بوم..بوم..بوم.. در اتاق باز می‌شود. نگاه سه نفر به سمت در برمی‌گرد  …پیرمرد با حالتی مغموم سرش را تکان می‌دهد و دستی در ریش‌های انبوهش فرو می‌برد.. «یه خبر بد دارم. استالین هنوز ازدواج نکرده. نمی‌تونه فردا باهامون سوار کشتی شه.. ولی خبر خوب اینه که هیتلر قول داده فعلا سربازاشو از استالینگراد ببره بیرون تا استالین بیچاره بتونه با دختری که یه هفته پیش رفتیم خواستگاریش، عقد کنه.»  با شروع صحبت احمد، قهقهه‌های بهرام تبدیل به خنده‌های آرام شد... «بابا ولش کن.. اینا همش بازیای سیاسیه. همه‌ی این جنگا فقط یه توطئه بوده که جمعیت جهان کمتر شه تا یه عده رفاه بیشتری داشته باشن.» بهروز با حالت بی‌روح همیشگی، به چهره‌ها خیره می‌شود و فقط تأیید یا رد می‌کند. پیرمرد آه می‌کشد: «از همون شیش هزار سال پیش یادم میاد.. همیشه یه جای کار می‌لنگیده.. خودم اون موقع‌ها بودم که می‌گم.!»

   هنوز هیچ‌کس اسمش را نمی‌داند. وقتی قبل از این سه نفر به این‌جا آمد، خود را با یک جمله معرفی کرد: «کشتن گنجشک‌ها، کرکس‌ها را ادب نمی‌کند. آبراهام لینکلن»

  معمولا صبح‌ها در هوای گرگ و میش از اتاق بیرون می‌رود و در جلسه‌ای محرمانه شرکت می‌کند؛ «از تابلوی امروز داوینچی خوشم نیومد.. اصن خودشم آدم همیشگی نبود.. نمی‌شد بفهمی غم تو چهرشه یا شادی یا هیچ‌کدوم!»

  مدتی سنگریزه‌ها را که سربازان سرسپرده‌اش می‌دانست، به صف می‌کرد و به آنها فرمان می‌داد.. حالا یک هفته‌ای است هر روز ظهر به اتاق برمی‌گردد و نیامدن نوح را توجیه می‌کند: «یه شتر ماده سل گرفته و مرده.. حالا مجبور شدیم سفر رو به تعویق بندازیم. کشتی یکم تعمیرات لازم داره. منتظر یه بارون هجده روزه‌ایم و الا همه چی رو‌به‌راهه!»

***

   نخستین برف زمستانی مصادف شد با سه نفره شدن اتاق... دو پرستار، تخت بهروز را به سمت بیرون هدایت می‌کنند. بهروز برای همیشه زیر آن پارچه سفید گم شده بود.. احمد که مشغول سنجش مدت زمان رسیدن دانه‌های برف به زمین، مسیر حرکت کلاغی را دنبال می‌کرد، برگشت و زیر لب گفت: «بالاخره کشتنش.. همون قرصای لعنتی!»ترس عجیبی بهرام را به تختش میخکوب کرده بود. پیرمرد که تخت بهروز را مشایعت می‌کرد، صلیب کشید و به سمت دو نفر دیگر یک قدم برداشت: «حیف شد نتونست باهامون بیاد.. برف سنگینه! باید از راه لهستان بریم.»

   یک هفته پیش، شیرین هشت ساله فکرش را هم نمی‌کرد برای آخرین بار روبه‌روی پدرش نشسته. معمولا هر هفته یا هر دو هفته با خاله‌اش به دیدن پدر می‌آمد..

-«بابا.. کی برمیگردی خونه؟»

-«دخترم.. اون نقاشی رو که بهم قول داده بودی بده ببینم.»

وقت رفتن، خاله‌ی شیرین چیزی به بهروز گفته بود... یک هفته‌ی آخر عمرش نه چیزی خورد، نه چیزی گفت، نه چیزی شنید...

   حال و هوای اتاق با رفتن بهروز، تغییر به‌خصوصی نکرد؛ ولی سوء ظن احمد به محیط، ترس بهرام از مرگ، عطش پیرمرد برای آزادی، بیشتر و نظارت دکتر روی بیمارانش جدی‌تر شد؛ حالا همراه پرستار می‌آمد و منتظر می‌شد احمد قرصش را با یک لیوان آب پایین بفرستد و وقتی دهانش را چک می‌کرد و مطمئن می‌شد، به سمت بهرام می‌رفت...

-«سیگار کشیدنت چقد طول می‌کشه؟»

-«طول کشیدن مهم نیست! با لذت کشیدن مهمه!»

 لبخند رضایت دکتر، حضور بهرام را ناپایدار جلوه می‌دهد. پیرمرد قبلا به دکتر گفته بود: «تو زندگی تلخی داری.. کدوم بیشتر زجرت میده؟ نجات یه آدم خطرناک یا کشتن یه آدم خوب؟!»

   «یک..دو..سه..چهار..پنج..شیش... خب اینم از هفتمیش.. نمی‌خوام آخرین سیگاری که این‌جا می‌کشم،از پنج دقیقه بیشتر طول بکشه..»  دکتر توصیه‌های لازم را برای پدر بهرام شرح می‌دهد. بهرام سرخوش‌تر از همیشه به احمد دست می‌دهد... «اون موش احمقو اگه کشتی، مراسم ختمش خبرم کن.» یک پاکت سیگار هم کنار تختش می‌گذارد... «یادم افتادی، روشن کن!» و به سمت پیرمرد می‌آید. با دستی که به نشانه‌ی خداحافظی تکان می‌دهد، بهرام فقط با یک نیش‌خند به اتفاق پدرش اتاق را ترک می‌کند.

***

   باریکه‌های نور بی‌رمق ساعت شش صبح روزهای آخر سال، تمدید زندگی را شاید برای یک سال دیگر رقم می‌زند.. احمد کنار پنجره ایستاده. خبر ازدواج لیلا وجودش را منجمد کرده. نفرت کم‌نظیری، حس انتقامش را تحریک می‌کند. خبر را یکی از دوستانش که به ملاقاتش آمده بود، توضیح داده بود. با اصرار زیاد از او خواست آدرس خانه ی لیلا و شوهرش را برایش پیدا کند.. حالا آدرس را در دست داشت. فقط انتظار می‌کشید دوره‌ی درمان خودش و پیرمرد که از پایین به او خیره شده بود به اتمام برسد. نقشه‌هایی کشیده بود. می‌دانست خودش به هیچ‌وجه نمی‌تواند وارد خانه‌ی لیلا شود. قطعا در را برایش باز نمی‌کرد.. و این‌که انتقام او، بیشتر ترکیبی از رفع دلتنگی، پرسیدن علت حاضر نشدن برای دیدار آخر و نهایتا یک سیلی زیر گوشش زدن خواهد بود؛ پس نیاز داشت لیلا را در شرایطی ببیند که بتواند حرف‌هایش را برای بار آخر، تمام و کمال بازگو کند و این حالت، مستلزم عملی شدن نقشه بود. احمد روز و شب فکر می‌کرد. گزینه‌های مختلفی را می‌سنجید. نهایتا به این نتیجه رسید که بهتر است به نحوی در ساعتی که شوهر لیلا در خانه نیست، با یک معشوقه‌ی دست و پا بسته با چسبی بر دهان روبه‌رو شود تا هم حرف‌هایش را بدون جیغ و سروصدا بتواند کامل بزند و هم خود لیلا را..

   پیرمرد وارد اتاق می‌شود و سلام نظامی می‌دهد و تعظیم می‌کند: «جناب مستشار! امر، امر شماست!»

جرقه‌ای لحظه‌ای ذهن احمد را درمی‌نوردد: «واقعا ابهت عجیبی داری! من می‌دونم تو شیش هزار ساله زنده‌ای.. خیلیا حرفتو نمی‌فهمن! ولی حق کاملا با توئه..» 

پیرمرد با شنیدن این حرف‌ها، مثل گلادیاتوری که پیروز از صحنه‌ی نبرد، سپرش را بالا می‌آورد، سینه را جلو انداخت و حالتی مغرور به خود گرفت: « از اول می‌دونستم شما لیاقت ورود به کشتی رو دارید..»

احمد با چهره ای مصمم دو قدم به سمت پیرمرد برمی دارد:  « ببین سرهنگ! یه نفری هست که نمی‌خواد ما سوار کشتی بشیم. فکر کردی چرا این همه سفرمون به تعویق افتاده؟! کشتی سوراخه؟ یه شتر ماده مرده؟ نه.. نه.. یه نفری هست! یه زن! که نوح رو عاشق خودش کرده!»

ابروهای پیرمرد در هم رفت: «دهنت رو ببند! اینا یه مشت مزخرفه..»

- « انتظار نداشته باش بیاد و بهت بگه! من اون زنو می‌شناسم!» 

پیرمرد با دست، احمد را پس زد و دوباره به سمت حیاط رفت.. روزهای پی‌در‌پی احمد با حرف‌های جدید سعی داشت در ذهن پیرمرد رسوخ کند و به هدفش برسد؛ ولی بی‌فایده بود...

   تا این‌که جلسه‌ی صبحگاهی با چند نفر از مسافرین کشتی، همه‌چیز را به نفع احمد رقم زد... پیرمرد سراسیمه وارد اتاق شد و گفت: «حق با تو بود! پای یه زن وسطه..!!»

***

   بوم..بوم..بوم... دو نفر خیابان خروجی بیمارستان را قدم می زنند... «ببین تزار.. قرار شد تو خودتو لوله‌کش معرفی کنی.. تا چند دقیقه دیگه، یه نفر لوله‌ی حیاط خونه‌ش رو می‌شکنه.. یادت باشه نباید هیچ بویی ببره که چرا اون‌جایی.. تا اینجاش دیدی که حرفای من همش درست بود. پس اگه می‌خوای به سلامت وارد کشتی شیم، هر کاری من می‌گم بکن. نباید آسیبی به زنه برسونیم.. باید سالم ببریمش و سؤالامونو در حضور نوح ازش بپرسیم! پس اگه بلایی سرش بیاری، دیگه باید سفر رو فراموش کنیم. همون‌طور که برات توضیح دادم.. بیا این طنابو بگیر.. دست و پاشو می‌بندی و این چسبم رو دهنش می‌زنی... بعدشم برگرد تا بگم باید چیکار کنیم..»

   احمد به درختی تکیه می‌دهد و یکی از سیگارهای پاکتی که بهرام به او داده بود، روشن می‌کند. زمان زیادی نمی‌گذرد از لحظه‌ی در زدن پیرمرد و معرفی خودش به عنوان لوله‌کش تا ایستادن بالای سر لیلای دست و پا بسته و دهان‌چسب‌زده.. لیلا آرام و قرار ندارد و مدام سعی دارد فریاد بزند. پیرمرد در خانه قدم می‌زند.. کارش تمام شده و حالا باید برگردد! اما... قسمت کوچکی از نقشه، مطابق میل احمد نیست! پیرمرد برمی‌گردد سمت لیلا... «به سراغ زن‌ها می روی، شلاق را فراموش نکن! فردریش نیچه» 

چسب را از روی دهانش می‌کند... رو به رویش می‌ایستد : «تو عاشقشی؟»

چند بار تند تند نفس می‌کشد:  «عاشق کی؟»

-«همون مردی که عاشق توئه!»

-« واسه من دیگه اهمیت نداره..»

-«چطور می‌تونه مهم نباشه اون آدم بزرگ؟؟!! می‌فهمی داری چی می‌گی؟!»

-« آدم بزرگ!!! اون مردتیکه، یه روانیِ عوضیِ احمق بیشتر نیست..»

   تصمیمی که در آخرین جلسه‌ی صبحگاهی محرمانه پس از بحث و کشمکش‌های طولانی گرفته شده بود و احمد از آن خبر نداشت، نظر جغد پیر بود که همه با آن موافق بودند: «اگه اون زن کشته بشه، همه نجات خواهیم یافت..» به علاوه پیرمرد از توهین لیلا به منجی‌اش، سراپا خشم شده بود... روبه‌روی لیلا ایستاد.. لیلا می‌لرزید.. لرزشی مثل روز آخری که احمد را دید.. خودش می‌دانست دیدار آخر است ولی مردی که روبه‌رویش نشسته بود، نمی‌دانست... حس نمی‌کرد حرف خیلی بدی زده باشد و مطمئن بود احمد آدم بزرگی نیست.. به زمین خیره شده بود و از ذهنش گذشت که چرا این آدم، انقدر متعصبانه سنگ آدمی مثل مرد سابقش را به سینه می‌زند..

   احمد هم‌چنان منتظر بود و از شدت اضطراب، سیگار روشن می‌کرد... «ولش کن بابا.. بهرام هر چیزی‌ام ریخته باشه تو اینا تا حالا که اثر نکرده.. بیا دیگه.. عوضیِ توهمی..»

   دومین ضربه را با قدرت بیشتر به پشت سر لیلا می‌زند.. لیلا به زمین می‌افتد.. قطرات خون روی زمین می‌ریزد.. با بی‌حالی و گریه التماس می‌کند دیگر آن لوله‌ی فلزی را بر سرش نکوبد...

- «حرفت رو پس می‌گیری؟؟»

- «پس می‌گیرم...»

- «با زندگی خدافظی کن!»

 و ضربه‌ی آخر، انتقام غیر منتظره‌ای از لیلا می‌گیرد..

   احمد که انتظارش به سر‌ رسیده، با دیدن پیرمرد از دور، آرامش زیادی پیدا می‌کند.. پیرمرد نزدیک  می‌شود.. صدای کلاغ‌ها سرسام‌آور شده..

 - «خب.. چی شد؟!»

- «بیا.. اینم کلید.. زود برو که منتظر شنیدن حرفاته..»

   احمد با عجله و هیجان به سمت خانه‌ی لیلا راه می‌افتد... پیرمرد می‌نشیند و به درخت تکیه می‌دهد.. پاکت سیگار کنار پایش افتاده.. برمی‌دارد و تنها نخ باقی‌مانده‌اش را روشن می‌کند. یک..دو..سه..چهار..پنج..شش... هفتمین حجم دود که وارد ریه‌اش می‌شود، احساس کرختی شدیدی به او دست می‌دهد. با چشمان نیمه‌بسته تلوتلوخوران شروع به حرکت می‌کند... سرگیجه امانش را بریده... در گوشش زمزمه‌هایی‌ست. صداهایی شبیه فریاد یا ناله.. پشت سرش حجم عظیمی از نازی‌ها را می‌بیند که به سمتش هجوم می‌آورند.. سرعتش را زیاد می‌کند. چند باری زمین می‌خورد ولی ادامه می‌دهد.. چند سرباز خیلی به او نزدیک شده‌اند.. صدای نفس‌هایشان را می‌شنود.. به دنبال راه فرار می‌گردد.. از روبه‌رو هم سربازهای روس دارند می‌آیند.. یگ گودال در چند قدمی می‌بیند و خود را درونش می‌اندازد؛ با عمقی بیش از سه متر!

   در تاریکیِ مطلقِ گودال، سردی و رطوبت را نفس می‌کشد.. موریانه‌ها را در هیبت گربه‌هایی می‌بیند که به سمتش می‌آیند.. صدای خنده‌های قطاری بهرام در گوشش می‌پیچد... بهروز با آن حالت سرد، نگاهش می‌کند.. چشمانش را می‌بندد.. احمد را می‌بیند که مشغول باز کردن درِ خانه‌ی لیلاست.. هیچ عضوی از بدنش را نمی‌تواند حرکت دهد.. چشم‌هایش را به زحمت باز می‌کند؛ پلک‌های بی‌رمق به سنگینی کشتی نوح شده‌اند...  هم‌زمان با پایین افتادن پلک‌ها، در گوشش سمفونی‌وار تکرار می‌شود :

برگرد.برگرد..برگرد... برگرد....برگرد.....

***

   میز شام باشکوهی ترتیب داده شده.. نور غلیظی دور تا دور میز را روشن کرده.. احمد نگاه‌هایی به زیر میز می‌اندازد. کنارش لیلا نشسته و با هیجان تمام، قضیه‌ای را برایش تعریف می‌کند.. با یک قاشق غذا می‌خورند.. «لیلا.. بندای کفشت یه جور خاص بسته شده!»

   بهرام برای خودش نوشیدنی می‌ریزد.. «بهروز! قبول داری سیگار تنها نمی چسبه؟! واقعا بعضیا چجوری از سیگار کشیدن تنها لذت می‌برن؟!»

   بهروز با لبخند تایید می‌کند و یک قرص به همکارش که کنارش نشسته می‌دهد.. دوست بهروز، قرص را با یک لیوان چای می‌خورد: «رفیق.. امیدوارم شام یکی دو ساعت طول بکشه!»

   پرستار مدام دور میز می‌چرخد و هر چیزی که کم شده را اضافه می‌کند... چشمکی به بهروز می‌زند.. بهروز لیوانش را بالا می‌آورد و یک‌چهارم لیوانش را پر می‌کند...

   استالین با صدای بلند داستان ازدواجش را تعریف می‌کند.. لیلا به بازوی احمد چسبیده و می‌شنود... هیتلر حرفش را قطع می‌کند: «اگه من سربازامو برنمی‌گردوندم که تا آخر عمرت بدون زن یخ می‌زدی!!»  همه می‌خندند و لیوان‌ها را بالا می‌آورند: «به سلامتی نوح بزرگ!!!»

   دکتر که با ظاهری آراسته بین این دو نشسته، متوجه دسر ریخته شده روی کت سفیدش می‌شود. دستمالی از احمد می‌گیرد و به بشقاب بهروز خیره می‌شود.. «کشتن یه آدم خوب یا نجات دادن یه آدم خطرناک؟!»

   آبراهام لینکلن به میز می‌کوبد و قهقهه می‌زند. به حالت سخنرانی فریاد می‌زند: «کشتن گنجشک‌ها، کرکس‌ها را ادب نمی‌کند..»

   بهرام خنده‌های قطاری سر می‌دهد و به هیتلر اشاره می‌کند سبیلش را تمیز کند.. پدر بهرام زیرچشمی لیلا را نگاه می‌کند و به بهرام می‌گوید: «کاش ناخناتو کوتاه کرده بودی!»

   نیچه که تا خرخره نوشیدنی سر کشیده، کمربندش را شل می‌کند و کلاهش را برای پرستار برمی‌دارد..

   احمد با چنگالش مقداری گوشت در دهان لیلا می‌گذارد: «تا حالا گوشت شتر ماده خورده بودی؟!»

   بوم..بوم..بوم... خنده ها و صداها به سکوتی مطلق تبدیل می‌شود.. نگاه همه به سمت در می‌چرخد.. تابلوی روی دیوار که شیرین از بهروز پرسیده بود: «بابا.. این داره می‌خنده یا می‌خواد گریه کنه یا هیچ‌کدوم؟!!» به زمین می افتد و شیشه‌های خرد شده‌اش مثل سربازانی به صف شده، روی زمین می‌درخشند... در تا نیمه باز می‌شود.. ابتدا عصایی وارد می‌شود و بعد... پیرمردی بلندقد با ریش‌های از ته تراشیده شده و سبیل‌های مرتب  با چهره‌ای شاداب و مصمم به میز نزدیک می‌شود.. همه به احترامش می‌ایستند.. صدای رعد و برق، دستان لرزان لیلا را در دستان احمد قفل می‌کند.. پرستار به آرامی بطری نوشیدنی را روی میز می‌گذارد.. هیتلر سلام نظامی می‌دهد.. استالین تعظیم می‌کند.. نیچه کلاه برمی‌دارد... بهرام پاکت سیگار را در جیبش می‌گذارد و به دوستش نگاه می‌کند... شیرین پدرش را در آغوش کشیده...

 

   باران به وحشیانه‌ترین حالت ممکن شروع به باریدن کرده است.. پیرمرد صلیب می‌کشد و صدایش را صاف می‌کند: «این بارون هجده روز طول می‌کشه! کشتی پایین منتظره.. همه برید سوار شید.. من نمیتونم باهاتون بیام!»

   بهرام و بهروز و پرستار زمزمه می‌کنند: «چون نوح سالهاست مرده!»

   احمد و لیلا فریاد می‌زنند: «چون تنهایی!» 

                                             

پایان

* این داستان بر اساس بیماران واقعی نگاشته شده و با دیدی آسیب‌شناسانه، به بررسی افرادی با اختلالات روانی مثل: اختلال هویت، پارانویا، افسردگی، اسکیزوفرنی و شخصیت دوقطبی می‌پردازد و مسائل و مشکلاتی را بررسی می‌کند که ممکن است برای این بیماران و اطرافیانشان پیش بیاید و تهدیدکننده آرامش و امنیتشان باشد.  به امید ارتقای هر چه بیشتر سلامت روان جامعه و برخورد درست بخصوص خانواده‌ها با این بیماران.

 

 

حسن کنی

دانشگاه علوم پزشکی مشهد

 

کبوتر سفید

 

داداش حسن با چهره رنگ پریده و چشمان گشاده از درخانه پرید توی حال و شروع کرد به نعره زدن.

  • باز جغد نشسته رو پشت بوم

پدرم شترق با کف دستش کوبید، روی صحن پیشانی اش و مادم آرام جیغ زد و من باز دوباره می دیدم،سکوت مادر را و چهره وحشت زده بابارا که عزا می گرفتو زانوهایش را می انداخت تو بغلش و کنج خانه ماتش می برد.

ساعت آونگی که زد، شب کاملا جا افتاده بود. پدر پا شد و جانماز را بلند کرد، برد توی اتاق آخری و صدای تلفظ غلیظش بگوش رسید:

  • الله اکبر

و بعد مثل همه شبهایی که جغد می دیدم یا احیانا گربه سیاهی از روی دیوار رد می شد، یا پدرم تو کوچه می دید، نمازش بیشتر طول می کشید و طلب استغفارو ....بعد مادرم پا     می شد آش و حلوا می پخت و مدام زیر لب ورد می گفت و بعد هم دود کردن اسفند.

سر صبح ب صدای اذان از خواب بیدار شدم. خانه شلوغ شده و پدرم داد و قال راه انداخته بود  . "گه " به این زندگی،پشت سر هم بدشانسی، این از جغد دیشب این هم از خواب مار و عقرب.عجب گیری کردیم مگر چه کردیم با خلقت خدا!

مادر باصدای خواب زده اش باز دستور داد:

  • پاشو برو حاجی،بلکه فالی بگیره و دعایی ، چیزی بخونه اوضاع درست شه،پاشو یالا برویه تعبیری ازش بخواه، بلکه یه چیزی دیده باشه،معنی خوابت را چپه کنه.یالا،پاشو برو.

مادر وقتی یکریز صحبت می کرد، غیر قابل تحمل بود.

بلند شدم که کمی زودتر بروم مدرسه ، ناخن هایم را با قیچی گرفتم. صدای مادرم باز بلند شد

  • بچه این قیچی را نزن بهم، حال ئ حوصله دعوا نداریم.

و من پاشدم و رفتم مدرسه

ظهر که از مدرسه برگشتم،درخانه را که بازکردم، گربه ریقوی همسایه بغلی مان پرید جلویم. خنده ام گرفت. یادم رفت به سه روز پیش که داشت توی حیاطمان جفتگیری می کرد و صدای جیغش بلند شده بود.

مادرم می گفت شگون نداردو آمد با پلاستیک دمش را گرفت وکه پرتش کند بیرون،بعد هم که ... کف حیاط و خلاصه خانه شده بود بازار مکاره و باز هم  دعوا با در و همسایه و فیلمی که داشتیم.

وارد هال شدم که بحث سرخواب دیشب بابا بود،حاجی فالگیری که دوستش بود به او گفته بود که خونی که دیده خوابش را باطل کرده و پدر کمی خیالش راحت تر شده بود، مادرم تعریف می کردکه چطور عروسی دختر همسایه سابقمان با آمدن یک گربه سیاه به عزا کشیده شد.

اخرشب که شد پدرم از چشم شور این و آن تعریف کرد و مادرم تصدیق کرد و بعد هزار تا مثال یک غاز که کی کی را چشم زد و بعد چه شد و بعد مثلا فلانی که از گدایی رو دست زخمی نمی شاشید،حاضر شد، خدات تومان بدهد به فقیر که چشم شورش اثر نکند و من که حالم از این مکرر گویی ها بهم می خورد . برادرم با ساک سبز روی دوشش می رفت که اولین روز خدمت نظامش را بگذراند. مادرم با سینی قرآن و تنگ آب آمد و آب را ریخت پشت سرش و می گفت که آب روشنایی است داداش که رفت انگار خانه بی رمق شده بود.

کبوتر سپیدی که دور پاهایش هم پر بود آمد پایین و نشست کف موزائیکهای حیاط. مادرم ذوق زده شده و برگشت به اتاق که به بابا خبر بدهد.

از کنارم رد شد و گفت:

  • در خوشبختی هم باز می شه، همه اش که نحس نیست، همین "بی بی منیر " بود که تا کفتر سفید نشست تو خونه اش،پسرش از خدمت معاف شد. وضع مالی اش هم که خوب شد و یک شش دنگ کامل خریدن.

بعد شنگول و خوشحال رفت توی هال که به بابا خبر دهد، اما لحظه ای بعد صدای جیغ کوتاه و بریده مادرم را شنیدم،رفتم داخل.

بابا افتاده بودکف اتاق روی سجاده اش و از دهانش کف سفیدی می زد بیرون.چشمانش روی سقف کلید شده بود.

نیم ساعت بعد کبوتر سفید که نشانه خوشبختی بود، هنوز توی حیاط نشسته بود و چشمان بق زده اش را دوخته بود به نعش بابا که ازتوی حیاط بیرون می بردند.

 

حسین دهقانی

دانشگاه علوم پزشکی تبریز

 

اميد مهلا

 

بيست خزان و بهار رفته و برگشته از خدا عمر گرفته، هنوز خط روي پيشانياش جا خوش كرده، جوان است

و خوشگل، خاطر خواه زياد دارد. صورتش سفيد و ابروانش مشكي ذاغ، لبانش غنچه و سرخ، گيسوانش مجعد

و چشمانش سبز يشمي، قدش رشيد و اندامش متوازن، نجابتش سر زبان اهل محل هست، چادر و روسرياش

هميشه مرتب و تميز، درست است پدرش كارگر منازل مردم است و به كار نظافت خانهها و راه پلههاي

صدا نكرده است. » مهلا جان « ساختمانها مشغول است، اما تا به حال دخترش را غير

مهلا بيست ساله است و پارسال در رشته تجربي ديپلم گرفته است. اما كنكور تجربي همان سال را نتوانست

شركت كند.

مهلا چون نخواست پدرش را به زحمت بياندازد، قيد شركت در كنكور آن سال را زد؛ بهانه آورد كه امسال

آمادگياش را ندارم، با اينكه همه ازجمله پدر مهلا ميدانست درسهاي مهلا عالي است.

مهلا آن سال را درخانه جعبه كادويي درست ميكرد تا كمك خرج پدرش باشد.

مادر مهلا سرطان ريه دارد و هرهفته شيمي درماني ميشود. مهلا دختري زيبا اما دلخسته است. رنجهاي

كودكي و امكانات كم از او دختري به كمال مقاوم و استوار خلق كرده. روزگار مهلا را شير دختري ساخته.

مهلا آن سال را كار كرد. روزها تا ظهر درس ميخواند و از ظهر تا شب جعبههاي كادويي درست ميكرد و

براي فروش همان 3 تاي روزانه را كه درست كرده بود به حسن آقا ميداد. حسن آقا درست سر بازار محلهي

مهلا مغازه فروش لوازم التحرير داشت.

مهلا آن سال را با سختي گذراند. تابستانش سپري شد. پاييزش رفت و زمستان هم از راه رسيد. زمستان سال

68 سردي هوا سخت شده بود و كار را براي پدر مهلا كسادتر. مهلا مجبور بود روزها جعبههاي كادويي بيشتري

درست كند. تا جبران مافات كرده باشد. تا شايد به اميد خريدهاي كادوي روز مادر در بهمن ماه، جعبههاي

بيشتري بتواند بفروشد.

عيد آمد و رنج ها مهلا را رها نكردند. تنها دلخوشي مهلا در آن روزهاي نااميدي و رنج، اميد به بهبودي مادر

مهلا بود كه پزشكاش مهلا را خوشحال كرده بود.

2

مهلا كنكور سال جديد را با پس انداز خودش ثبت نام كرده بود. حالا بعد از شنيدن خبر بهبودي مادر، نيرويي

تازه در درون قلب مهلا جوشيدن گرفته بود. او نور اميد به قبولي را در چشمان پدرش ميديد. اين بار مهلا

تصميم گرفت اين چهار ماه باقيمانده را حسابي درس بخواند. دفتر برنامه ريزياش را كه تا آن روز در گوشهي

اتاقش خاك ميخورد؛ برداشت، تكاني داد و بازش كرد.

آري آن روز 21 فروردين بود و مهلا تا تيرماه فرصت خوبي داشت. آن روز دخترك جوان تا نيمه شب بيدار

ماند و مطالعه كرد. پدرش ميگفت مهلا جان دخترم بخواب. فردا هم روز خداست. اما مهلا گوشش بدهكار اين

حرف ها نبود؛ فقط به پزشكي فكر مي كرد.

خاطرات تلخ مادر، مهلا را مصمم كرده بود. رنجي كه از مادرش و ديگر بيماران ديده بود، او را نيرويي دو

چندان ميداد. پدرش از مهلا خاست كه ديگر جعبه كادويي درست نكند و فقط اين 4 ماه باقيمانده را درس

بخواند. مهلا هم قبول كرد، گرچه ديدن مشقت پدر برايش سخت تر بود، اما چاره اي جز پذيرش نداشت. از

يك سو هدفش را ميديد و از سوي ديگر چشمان اميدوار مادر و پدرش را. اين براي مهلا در عين سختي لذت

بخش بود.

روزها و شب ها از پي هم ميآمدند و مهلا عزمش را جزم كرده بود. قطار آرزوهايش توقفي نداشت. صداي

لرزان مادرش در گوش مهلا مرتب دعا ميخواند. دستان ارزان پدرش مدام شانهها و گيسوان زيبايش را نوازش

ميداد.

شب كنكور فرا رسيد؛ مادر مهلا آن شب را تا صبح نخوابيد و مدام دعا ميخواند. قلب مهلا پر شده بود از

هراس. از استرس آياها... از استرس اگرها... و ..شايدها...

ساعت 6 شب رسيد و پدر مهلا از راه رسيد با يك پلاستيك پر از اغذيه و تخمه و آجيل. چشمان مهلا برق

زد... محبت پدر برايش دل نشين بود... اينكه پدر به يادش بوده ..اين برايش اميدبخش بود... مهلا سراغ مادرش

را مي گيرد، به دنبال او در خانه روان ميشود و به ناگاه صدايي و نجوايي توجه مهلا را به خود جلب ميكند.

آري اين صداي مادر مهلا بود و آن نجوا، زمزمه دعاهاي هميشگي اما با لحني خاضعانهتر و ملتمسانهتر...

3

مهلا حيفش آمد مادر را از اين حال در آورد و مزاحم راز و نيازش شود..او ميدانست مادر هميشه با اين دعاها

دردش را تسكين ميدهد... اما اين بار از سر درد نبود..بلكه اين بار موضوع مهم تر از يك تحمل درد هميشگي

براي مادر مهلا بود... .

مهلا آن شب را از ياد نبرد و روزي كه سالها بعد دفتر خاطراتش را ورق ميزد.. به اين جملهها كه ميرسيد.

ناخودآگاه اشك در چشمانش حلقه ميزد...

روز كنكور فرا رسيد؛ او از صبح زود بلند شده بود؛ وسايلش را آماده كرد... صبحانه هم خورد... و با پدر و مادر

رو به سوي مدرسه... با آن چادر زيباي رنگ و رو رفته اما مرتبش كه نشان از وقار او داشت... راه افتادند.

كنكور آن روز تا ساعت دوازده و چهل و پنج دقيقه به طول انجاميد. تا مهلا از جلسه بيرون آمد؛ برق خوشحالي

را در چشمان پدر و مادر مشاهده كرد. پدرش ناخاسته فرياد زد مهلا چه شد؟ كنكور خوب بود؟ مادر مهلا اما

با آرامشي مثال زدني با لبخندي حاكي از رضايت و اميد سخنان پدر مهلا را تعقيب ميكرد. مهلا سكوتي كرد

و گفت: پدر جان من تلاش خودم رو كردم..اميدوارم شما رو سرافراز كنم.

تابستان آن سال مهلا با تابستان هاي ديگرش متفاوت بود.. مهلا اين تابستان را با اميد سپري ميكرد برعكس

تابستانهاي قبل كه روزهايش در هاله اي از نااميدي فرو رفته بود. آري مهلا اميد داشت.. اميد..

روز اعلام نتايج شد و مهلا دوان دوان به سوي پدرش آمد كه پدر نتايج را امروز زدند. دوستم فريده اينو گفته.

پدر مهلا سريع آماده شد و دوان دوان آمد بيرون توي حياط... جايي كه مهلا منتظر و مصمم و نگران ايستاده

بود..

مهلا و پدر به سمت كافينت بازار محله شان به راه افتادند. مهلا با متانت هميشگياش وارد شد و سلام كرد...

و مداركش را تحويل پسر جوان داد. پسر همينطور كه مشخصات مهلا را براي ديدن نتيجهاش در رايانه وارد

ميكرد... مهلا و پدرش از كنار ميز، سرك ميكشيدند و چشمان پسر جوان را تعقيب ميكردند.

آري به يك لحظه پسر جوان گفت.. قبول شدهايد؛ اما اول شيريني منو بديد... بعد ميگم چي و كجا

پسر جوان، شوخ طبع بود و كمي بازيگوش. اين روزها روز كاسبي او بود... بازارش داغ بود... مشتلق جمع

ميكرد... پدر مهلا گفت.. به روي چشم ... شما بگو.. ما كه جون به لب شديم!!

4

پسر گفت شما خانم پزشكي قبول شديد... ؟؟؟؟!!!!!

اوووو عجب خبري!! مهلا نميدانست با شنيدن اين جمله بايد چكار كند... فقط يه لحظه چشمان پدرش را

ديد كه خيس شده از اشك... او هم تاب نياورد و خودش را در آغوش پدر انداخت و با گوشه چادرش اشك

پدر را پاك ميكرد... با وجود اينكه اشكهاي خودش بر روي گونههاي سرخ و زيبايش سرازير شده بود و

غلطان غلطان فرو ميريخت.

پدر به اتفاق مهلا وارد خانه شدند.. اما نميدانستند اين خبر را چطور به گوش مادر برسانند... مهلا و پدر مادر

را توي خال و پذيرايي نديدند... نجوايي از اتاق به گوش ميرسيد. آري صداي مادر بود.. كه اين چنين زيبا

نجوا ميكند... مهلا و پدر به سمت اتاق آهسته حركت كردند و مادر را در حال نماز ديدند... هر دو نظارهگر و

منتظر با دلي لرزان و اميدوار. مادر نمازش تمام شد و سريع دستانش را به سوي آسمان بلند كرد... و دعايي

براي دخترش كرد... مادر مهلا هنوز متوجه حضور همسر و يگانه دخترش نشده بود... به يك باره مهلا كنترل

خودش ر از دست داد... بغضاش تركيد و دست پدر را رها كرد و به سوي مادر دويد... دست مادر را گرفت و

با دست ديگر او را در بغل فشرد... مادر مهلا كه از اين صحنه حيران مانده بود.. نگاهي به پشت سرش كرد و

همسر را ديد كه اشك در چشمانش حلقه زده...

انگار موضوع را فهميده بود؛ اما به روي خودش نياورد! دخترش مهلا را در آغوش مادرانه خودش گرفت و با

دست مهربان اش صورت مهلا را نوازش مي داد... گفت: دخترم حتما قبول شدي.. من اطمينان دارم... چون

اينو از خدا برا خاستم عزيزم.

مهلا سرش را از سينه مادر جدا كرد و به چشمان مادر نگريست و گفت: مادر جون من پزشكي قبول شدم...

ميدوني؟! پزشكي!!

آري اين بار نوبت مادر مهلا بود كه اشكهايش را به رخ همسر و دخترش بكشد... مادر فقط پشت سر هم

ميگفت: الحمدا... الحمدا... و از خدا تشكر ميكرد. ديگر زبانش به كلمه ديگري باز نميشد چه رسد به جمله...

.

5

پدر مهلا كه تمام اين صحنهها را از دم ردب اتاق تا الان نظاره گر بود.. با چشماني پر از اميد و اشك وارد اتاق

شد.. كنار سجاده مادر نشست... با دستان غر پينهاش كه نشان از زحمت فراوان و روزي حلال داشت... دست

همسر و دخترش راگرفت؛ و به چشمانشان زل زد و به همسرش گفت... ديدي خانم جان گفتم دخترم قبول

ميشه، ماشاا... زرنگه...

و لبخند رضايت بر لبان مادر و مهلا نشست و همه يكديگر را در آغوش كشيدند... .

 

رضا پارسا

دانشگاه علوم پزشکی مشهد

 

" مالک گلدان شمعدانی "

 

تماس را قطع کرد. با فشار کتف و بازویش در را هل داد. قفلش هرز شده بود. پله ها را ». رسیدم، دم درم «

دو تا یکی بالا رفت. بوی سبزی تازه خردشده و سرکه برای ترشی بار گذاشتن به راه بود. با صدای قژقژ در

مادرش که با اسفنج و سطل آب در کنج دیوار نشسته بود، سرش را برگرداند. تلفن را کمی آن طرف تر

دِ آخه مگه نگفتی یاد گرفته بره دستشویی؟بردمش زل زد به کاسه ی توالت، برگشتم « : گذاشت و گفت

سرم گرم شد به کار. چند دقیقه بعد دیدم نشسته پای پازلش. نزدیکش شدم یه بویی این ور شنفتم، دیدم

» ... بله

سر تکان می دهد و اسفنج کف آلود را روی زمین می کشد. سارا لبه روسری اش را روی بینی اش گرفت و

چند قدم جلو آمد. غصه ی عالم در دلش جمع شد که پسرک 5 ساله اش حصاری بین خود و دنیای

اطرافش کشیده است. بق کرد. در این مدت گرم و سرد را به سهم خود لمس کرده بود، مثل یک ظرف بلور

هر آن در معرض ترک خوردن بود. حضور صدرا جایی بین خیال و جاودانگی، در اوج واقعیت برایش معنا

شده بود. نرم نرمک در پس پوسته نازک شده ی شکمش رشد کرده بود و پا به دنیا گذاشته بود که تا سه

سال اتفاق قشنگ بی نظیر زندگی سارا و علی شود اما زندگی هرگز در یک چارچوب خاص نمی گنجد.

صدرا آرام آرام نسبت به محیط اطرافش بی تفاوت شده بود و دیگر زل نمی زد به چشمان آدم. کلمات

زیادی را یاد گرفته بود اما رفته رفته کمتر حرف می زد و می خندید. دربرابر صداهای بلند اطرافش بی قرار

می شد و وقتی از زمین بلندش می کردند مضطرب. سارا حتی متوجه روی پنجه راه رفتنش شده بود. دست

هایش را مدام در هوا تکان می داد انگار که پرنده ای باشد و بخواهد بال بزند و رها شود از هرگونه محصور

شدن و درآغوش گرفتن، فراری از تغییر، حتی لباس جدید.

اون موقع که باید بیشتر «: مادر هیکل گوشت آلودش را تکانی داد، بلند شد سطل را برداشت و شمرده گفت

حواستون به این بچه می بود، سرتون گرم شده بود به کار. این بچه محبت می خواسته. اون از علی که ماه

به ماه از جنوب میاد مرخصی، اینم از تو که له له می زدی برا پول. این بچه حتی بغل من نمیاد. آدم به دور

». شده، صداش می کنم توجهی نمی کنه اصلا انگار نه انگار

مامان! من حواسم بوده به غذایی که « : سارا در جایش کمی چرخید، با چشمانش مادر را دنبال کرد و گفت

می خوره، لباسی که می پوشه، می دونم چقدر روزانه باید شیر بخوره، می دونم بدنش به پروتئین، کلسیم و

ویتامین نیاز داره، می دونم باید براش شعر و داستان بخونم و باهاش بازی کنم. به ولله منم مثل همه ی

مادرا خوشحال میشم غذاش رو تا ته بخوره و بتونه یاد بگیره خودش کارهاش رو تنهایی انجام بده. ولی این

». بچه فرق داره! تفاوتش هم نه به خاطر کمبود عاطفه از طرف من و باباش بوده نه تربیتش

آخه دلم می سوزه « : مادرش شلوار صدرا را از روی بخاری برداشت و تا کرد، صدایش را پایین آورد و گفت

» ! می شنوم میگن ما فکر می کردیم بچه ی سارا نابغه س ولی انگار اوتیسمه

» ! اوتیسم «: سارا زد زیر خنده

همین یک سال پیش بعد از کلی ارزیابی پرونده ی پزشکی پسرکش را جلوی رویش گذاشتند. در قسمت

تشخیص بیماری یک لغت به زندگی اش اضافه شده بود؛ " اوتیسم " و حالا این کلمه شده بود لقلقه ی زبان

اطرافیانش، با آن ترجمه ی مسخره ی "درخودمانده" .

سارا به پهلو خم شد، سرش را کج کرد تا به اتاق دید پیدا کند. صدرا را دید که سرگرم درست کردن پازلش

بود، کیف می کرد از دیدن ساعت ها سرگرم شدنش با چیدن آنها.

ساعاتی دیگر علی می رسید، عزم رفتن کرد. بلند شد همان طور که به طرف صدرا می رفت با خنده گفت:

» ! مادر من! اوتیسم اسم بیماریشه، این حرف بقیه مثل اینه که بگیم فلانی سرماخوردگی ست «

***

سه بار تکرار کرد بدون وقفه. سارا کش و قوسی به خودش داد، پتو را کنار زد روی مبل .» صدرا تشنه شه «

غلتی زد و پهلو به پهلو شد. بدنش زمان را گم کرده بود. صدای علی را شنید که با حوصله جمله ی صدرا را

فقط همین صداها برایش لحظه ی ناب بود، لحظه ی نابی .» تشنه شه نه! بگو تشنمه، بگو « . اصلاح می کرد

که کش می آید و پهن می شود کف ذهن آدم در بین تمام آشفتگی ها. بدن کرختش را به سختی از مبل

جدا کرد و سمت آشپزخانه رفت. چشمش به قوری گل سرخی بزرگ افتاد که فقط ماهی یک بار از کابینت

بیرون می آمد آن هم به خاطر علی.

باز بوی هل و دارچین راه انداختی. چایی اگه برا سیرشدن بود که توی قابلمه دم می کردن و با پارچ می «

». خوردن

». والا برای من لذت روحه این « : علی لیوان شربت زعفران را دست صدرا داد و گفت

صدرا صورتش را مچاله کرد و لب و لوچه اش آویزان شد، لیوان را زمین گذاشت و دست هایش را بالا گرفت.

بعد ». دور لیوان رو تمیز می کردی، دستش نوچ و کثیف بشه بدش میاد « : سارا رو کرد به علی و گفت

دست های صدرا را زیر شیر آب گرفت.

»! خب همه بدشون میاد « : علی لب گزید و شانه هایش را بالا داد

». این بچه فرق داره « : سارا زیر لب گفت

صدرا جلوی ماشین لباس شویی چمباتمه زد و به تماشای چرخش آن نشست. سارا از گوشه ی چشم

حواسش به جزئیات حرکات او بود، حرکات و رفتارهای غیرعادی که آزارش می داد و مدام این نگرانی با او

بود که نکند در همه ی عمر این گونه منزوی، حساس و وابسته بماند. با هجمه ی این افکار منفی و مشوش

روزهایش را شب می کرد. هر چه پسرک آرام تر می شد، او بی قرارتر جلوه می کرد. تحملش کم شده بود تا

آن که طاقتش طاق شد، شبی، لحظه ای، آنی. صدرا تمایل زیادی به چرخاندن صندلی چرخ دار نشان می

داد همان طور دسته چرخ خیاطی. بال بال زدن و اصوات تکراری. چرخاندن و حرکات تکراری، تا اینکه

سرگیجه اش او را به کناری انداخت و صندلی هم به گوشه ای پرتاب شد. سارا با شتاب دو قدم به جلو

برداشت، از کوره دررفت و سرش داد کشید. کلمه ها را بریده بریده می گفت و جمله ی آخر را بلندتر گفت:

». زود پاشو برو اتاقت ببینم، پاشو زود «

صدرا حتی رویش را برنگرداند و در همان حین که بازوی راستش را فشار می داد، آرام به اتاقش رفت. علی

نگاه متعجبش رو به سارا بود. عضلات صورتش منقبض شده بود. آرواره هایش از پس صورت استخوانی اش

نمایان بود. سارا که نامنظم و از هم گسیخته پلک می زد و گوشه ی لبش را می جوید، دستان لرزانش را به

میز تکیه داد، محکم فشردش و متوجه نگاه مبهوت علی شد. این نگاه از درون منهدمش می کرد. خواست از

خودش دفاع کند، بگوید این همه وقت در نبودش مسئولیت پسرک شان با او بوده است، تمام انرژی اش را

برای این بچه می گذارد او کجاست؟! مشغول کارش. اما انگار کلمات از ذهنش لیز می خوردند و کف زمین

پخش می شدند. قضاوت علی برایش مهم بود آن هم با این پایان بندیِ آخرین روز مرخصی اش. می دانست

و یادش بود این شرایط از همان شروع زندگی شان برقرار بوده است و حالا فشار مالیِ درمان و آموزش صدرا

هم روی دوش علی بود. دلش از حس غرق شدن در فضای سنگین آن نگاه، درهم فشرد، بغضِ بیخ گلویش

را قورت داد. یک جایی آدمی از نظر روانی کم می آورد و آنجاست که تابع وضعیت پیش رو می شود.

پذیرش واقعیت شاید در ظاهر راحت باشد ولی رهایی از حرف تا عمل عرق ریزان روح می طلبد و این تنها

لحظه ی ضعف نشان دادن او بود. انگار صاعقه ای بود که ورِ تاریکِ ذهنش را روشن می کرد. سوز سرمایی

بود که خوابش را می پراند. یک جور شهود بود. به جانش شیطان را لعنت کرد و با خودش خط و نشان

کشید که آن قدر علائم را در اینترنت کنکاش نکند طوری که انگار بخواهد نمونه ی نقضی در برابر این

واقعیت پیش آمده برای پسرکش بیاید.

دوست داشتن منطق دارد ولی نوعی از دوست داشتن است که همیشه دیگری محق است، همیشه اوست که

باید دنیا به کامش باشد، همیشه اوست که فرزند است در برابر مادر عاشقش. اوست که هر جایی برود مادر

دل نگران است. دل نگران سنگ پیش پایش، دل نگران خشکی دست هایش به هنگام سرما، دل نگران باب

طبع نبودن غذایی که می خورد، دل نگران ...

حال سارا دل نگران روزهایی بود که از دست رفت و صدرا مدام پس رفت کرد. نباید به حال خود رهایش می

کرد. باید برای هر روزش برنامه می ریخت، از شباهت و تفاوت اجسام برایش می گفت و کمکش می کرد تا

نیت و قصد آدم ها را تشخیص دهد.

از فردای آن روز دست پسرکش را گرفت، با هم در خانه راه رفتند و اشاره کردن به اشیا را تمرین کردند.

ازش می خواست تا نام اشیا را بگوید. در آشپزخانه سبد پر از گوجه، هویج و پیاز را جلوی صدرا گذاشت و از

او خواست تا آنها را جدا کند. لباس ها را از لباسشویی بیرون آورد، جوراب های لنگه به لنگه را روبرویش

گذاشت تا جفت ها را پیدا کند و کنار بگذارد. آب پاش را دستش داد و توصیه کرد باید به هر گلدان فقط

مقداری آب دهد و همه را خالی نکند. صدرا را مالکِ گلدانِ شمعدانی کرد تا خشک شدن و دوباره روییدنش

را ببیند. کتاب داستانی برایش خواند و سعی کرد او را مجاب به گفت و گو کند تا نظرش را درباره ی علت

گریه ی سنجاب داستان بداند. سارا با ذهن متفاوت او کنار آمده بود، ترکیبات زبانی اش منحصر به خودش

توصیف می کرد. در کلمات نوساخته اش یقین و » ! سوزن پاشه « بود. پای خواب رفته اش را با اصطلاح

باوری بود که چارچوب رسمی زبان را می شکست.

آن روز قدری از او کار کشید که دیگر جانی برایش نمانده بود. سرش را روی پای سارا گذاشت، بدن ظریف و

لاغرش را جمع کرد و چشم های کشیده ی کمی غمگینش را بست. سارا دلش می خواست این صحنه را

همین جا نگه دارد و هیچ چیز در جهان حرکت نکند. هیچ جغرافیایی امن تر از اینجا نبود. چقدر در این

مدت از او دور مانده بود. یادش رفته بود که چه چیزهای خوبی برای لذت بردن دارد. همه ی روزهایی که

را تکرار کرده بود. » !؟ چرا تو؟! چرا من « کنارش خوابیده بود به جای بوییدنش

». اینجا آخر قصه نیست، اول راهِ ما ست « : این بار نزدیک گوشش زمزمه کرد

 

سحر حیدری

دانشگاه تنکابن

 

دخترك فال فروش

 

سكوت عجيبي در سالن حكمفرما بود. از شدت استرس و التهاب فضا، كه بالأخره چهكسي برنده مسابقات شده

است، بعضيها نفسهايشان را درون سينه حبس كرده و لبانشان را محكم به هم دوخته بودند و بعضي ديگر

ناخنهايشان را ديوانهوار ميجويدند. من اما، چشمانم دوخته به تكه كاغذ فالي بود كه امروز از آن دخترك فال -

فروش خريده بودم ...

ظهر بود و از مراسم ختم استادم برميگشتم. هوا به قدري سرد و سوزناك بود كه دستانم براي گرفتن بسته

ميوهاي كه در مراسم گرفته بودم، با هم تعارف ميكردند. هر كدام نميخواستند بار حمل اين بستهي -به چشم

من- كمارزش را به دوش بكشند تا بتوانند خود را در گرماي دلنشين جيب كاپشنم پنهان كنند. از روي پل عابر

گذر ميكردم كه چشمانم به دخترك فالفروش افتاد. بساط خود را روي پل عابر پهن كرده بود: كاغذهاي فال

رنگارنگي كه مرتب و منظم چيده شده بودند، يك كتاب فارسي كه به خاطر لگدمال شدنش توسط كفشهاي

« بابا » و واژه قريب «! بابا نان داد » : رهگذرها، پاره و كثيف شده بود و صداي لرزان از شدت سرمايي كه ميخواند

را چه غريبانه ادا ميكرد. وقتي به بساط خوشرنگ و دردناك دخترك رسيدم، بياختيار توان حركت از « نان » و

پاهايم گرفته شد. متوجه توقف يكي از صدها رهگذر جلوي خودش شد و سرش را بالا گرفت. برق شادي به اميد

عمو! فال مي - » : فروختن يك فال ساده، به چشمان معصوم مشكيرنگش روشني بخشيد. با لبخندي پرسيد

آره » : و گوشه چشمي به بسته ميوه انداخت و دوباره به چشمانم خيره شد. گفتم «! خواي؟ فقط هزار تومنهها

از ذوق داشتن حق انتخاب، زبانش را دور لبهاي تركخوردهاش «. عزيزم! خودت يه دونه برام انتخاب كن

چرخاند و با دو دست كوچك و سرخش، يك برگ فال را برداشت و دو دستي به سمتم گرفت. فال را باز كردم و

چون » : بيآن كه با دقت بخوانم، لبخندي زدم. يك هزاري را از جيب درآوردم و گذاشتم روي بسته ميوه و گفتم

التماس و درماندگي معده خالي، قدرت و اراده «. خودت زحمت انتخاب رو كشيدي، اين بسته ميوه هم جايزهت

و سريعاً بسته را باز كرد و موزي را از داخل «! مرسي عمو » : براي تعارف را از دخترك فالفروش ربوده بود. گفت

آن برداشت. در هيجان پوست كندن آن بود كه ناگهان مكثي كرد. چشمان خوشحالش بازتر شد، گويي چيزي را

و همچنان كه موز را در هوا «... سارا ... سارا » : به خاطر آورده است. به سمت ميلههاي پل خيز برداشت و داد زد

چند ثانيه بعد، دختر همسن و سالش كه جعبههاي آدامس در دستانش بودند، خودبيا بالا » : تاب ميداد گفت

را به دخترك فالفروش رساند و با خوشحالي تمام شروع به تقسيم ميوهها كردند. بغض گلويم، تاب و تحمل

عمو! » : ايستادن را از من گرفته بود. با قدمهايي آهسته از آن دو دختر دور ميشدم كه از پشت سرم صدا زد

«! عمو! ممنون كه دلمون رو شاد كردي! خدا دلت رو شاد كنه

كجايي پسر؟؟ اسمت » : با سقلمههاي محكم دوستم به خودم آمدم. شانههايم را محكم با دستانش گرفت و گفت

چشمانم را به سمت صفحه نمايش چرخاندم و نامم را بر روي آن ديدم. در بحبوحه « رو خوندن! برنده شدي

تشويق مردم و فريادهاي دوستم، نگاهم به فالي افتاد كه دختر فالفروش برايم گرفته بود:

مرا به كشتي باده درافكن اي ساقي كه گفتهاند نكويي كن و در آب انداز

بياختيار، اشك از چشمانم سرازير شد. با هر قدمي كه به سمت سن برميداشتم، بغضي به سنگيني صداي

رسيدم به وزير و حين اعطاي جايزه، اشكم را «! خدا دلت رو شاد كنه » : دخترك فالفروش در گلويم ميشكست

«! اشك بهته! از رسايي صداي دل دخترك فالفروش » : گفتم «؟ اشك شوقه، نه » : ديد و پرسيد

 

سروش شریفی مقدم

دانشگاه علوم پزشکی قم

 

فرشتگانی که نمی پرند!

 

در سالن انتظار نشسته ام  و هر بار که کمی جابه جا می شوم،صدای قژقژ صندلی بلند می شود ! انگار صدای ناآرام قلبم است که در پایه های صندلی انعکاس یافته! دراین سالن فقط یک تخت و چند میز و یک مراجعه کننده است،گاهی بچه ها هم رد می شوند. سقف هایش آنقدر کوتاه به نظر می آیند دیوارهایش ناشیانه رنگ شده اند کف سالن پر از گردوغبار و حتی ساعت روی دیوار کج است. پسربچه ای از یک ساعت پیش تا الان بارها از من پرسیده ،مادرش هستم؟به دنبال او آمده ام؟ و من آب گلویم را قورت می دهم و سرم را به نشانه ی نه تکان می دهم!سخت بغض کرده ام و مرتب جا به جا می شوم،دسته ی صندلی را آنقدر فشرده ام که خونی درانگشتهایم نمانده است!نکند که نتوانم در آغوشش بکشم؟مرتب گره ی روسری ام را شل می کنم نمی توانم  خوب نفس بکشم! بچه هایی که اینجا هستند از بچه های معمولی زیباتر نیستند امایک جوری اند،خاص؟نمی دانم!از دکتری که رد می شود با تمام جانی که در تنم مانده می پرسم که به این بچه ها چه می گویند،می گوید:((کم توان ذهنی ان!)) چشمانم را می بندم که بتوانم تمرکز کنم،دیگر فین فین نمی کنم. بر روی دو پایم می ایستم و به چشمان دکتر خیره می شوم می خواهم آن واژه ی دیوانه کننده ای که زندگیم را اینگونه ساخته بگوید :((دکتر مردم به این بچه ها چی میگن؟))عرق از سر و رویم می بارد،گره ی روسریم را محکم می کنم،طبق معمول پوست لبم را می کنم! تمام تلاشم را می کنم که نفس بکشم،دکتر می شناسدم،قبلاً مانند من بسیار دیده است،به چشمانم نگاه می کند و آرام می گوید:((عقب مانده ی ذهنی.ولی ببین این اصطلاح...)) دیگرهیچ نمی شنوم،هنوز از این واژه وحشت دارم!دکتر دارد آرامم می کند، دانه دانه اشک هایم روانه می شوند.سعی می کنم کمی قدم بزنم،به اتاق کوچک ته سالن می روم دختری شاید 10 ،12 ساله روی تختش ته اتاق نشسته است،چشمانش از حد معمول بزرگتر است ،موهای بورش اطراف صورتش ریخته و یک عروسک بی سر در دستش دارد!از دور نگاهم می کند، نمی تواند با ماژیکی که در دست دارد چیزی بنویسد.عصبانی می شود به زمین می کوبدش،دستان عروسکش را می کند!داد می زند که مادرش را می خواهد! با موهای به شقیشقه چسپیده ،برسرش می کوبد،صورت سفیدش قرمز قرمز می شود!گاهی هم نگاهی به من می اندازد.گریه اش که ته می کشد از تختش پایین می پرد!عروسکش را می بینم،بر زمین افتاده ،برش می دارد می بوسدش ! آرام می گوید: ((گریه نکن!مامان تو که اومده !)) با سر آستینش چشمانش را پاک می کند وبینی اش را بالا می کشد.ناشیانه سینه ی عروسک بی سرش را می بوسد!گرم به آغوشش می کشد.دوباره روی تختش می نشیند!دوباره سعی می کند با ماژیکش بنویسد،نمی تواند!چندمین بار است که امتحان می کند!دوباره اشکهایش جاری می شود،دوباره کودکش را به زمین می کوبد،صبر من به سر می رسد ،هق هقم که اتاق را می گیرد،توجه اش جلب می شود ،آرام به سمتم می آید!چشمان قرمزوخیسش زیباست،فرزندش را هم می آورد.روبه رویم می ایستد ، مات و مبهوتم است دستش را نزدیک می آورد ناخودآگاه می ترسم،سرم را به عقب می برم!جوری دیگر نگاهم می کند،می داند چقدر نحیفم!او چشمانم را می خواند،می دانست من نیز عروسکم را می خواهم.می خواهد چیزی بگوید دستش را به دور عروسکش می اندازد و آن را به سویم می گیرد زمزمه می کند:((گریه نکن تا بت عروسک بدم!)) و اشک هایی که بی محابا از چشمانم جاری می شوند عروسک را از دستش می گیرم درحالی که قلبم در سینه نمی گنجد. با دست دیگرش اشک هایم را پاک می کند،ترسم می ریزد با تنی لرزان روی پاهایم می نشانمش.جثه ای لاغر،صورتی معصوم و موهای ناشیانه بافته شده، دارد.دستش را در دستم می گذارم و کودکش را به آغوشش می سپارم ،هنوز ماژیک را در دست دیگرش دارد،کاش سر ماژیکش را می کند.نمی دانم حال که سر ماژیک را برایش کنده ام چه می تواند بنویسد!شاید او را به دردسر انداخته ام همین که آن را بر روی دستم امتحان می کنم با لبخند سرش را به سویم برمی گرداند ماژیک را از دستم می قاپد و می رود تا بر رو اندازش امتحان کند.به سالن بر می گردم ، صدای قدم های چند نفر از پشت سرم حواسم را پرت می کند،انتظار به سر رسید. باید به سویشان برگردم همه ی رمقم را جمع می کنم و برمی گردم.رو به رویم قرار گرفته اند،نمی بینمشان!چشمانم را بسته ام!از کی،نمی دانم!این ترس از تقابل چیست که در میدان می تازد!دسته ی کیفم را با تمام وجودم می فشارم!پرستار می گوید: ((خانم خوبین؟ببین کی اومده؟عزیزم برو پیش مامانی!)) مامانی ،چه شیرین و جذاب است این کلمه ، بارها و بارها در سرم تکرار می شود!سوزی در دلم می نشیند،ضربان قلبم رابه وضوح می شنوم!منتظرم به سویم بیاید!هنوز چشمانم بسته است.منتظرم!یک منتظر ترسو!کسی که چند سال پیش او را از خود رانده بود!چرا نمی آید؟چشمانم را مانند چشمان کسی که سال ها نخوابیده، به سختی باز می کنم.هنوز هیچ نمی بینم چشمانم را باز و بسته می کنم فقط یک جسم سفید پوش را می بینم،پرستار تنهاست!نکند رفته باشد!چشمانم را دوباره باز و بسته می کنم .خدایا من چه کردم؟!برعکس چند لحظه قبل تا پلک زدن بعدی قلبم چند بار از کار می افتد،پلک هایم را گشودم دو چشم نگران پشت سر سفید پوش پنهان شده اند!گاهی هم سرک می کشد کودکم،دزدکی نگاهم می کند ،غریبه ی کوچک من!موهای مشکی اش بر روی پیشانی اش ریخته است!یک خال مشکی گوشه لپ سمت راستش است،بسیار تپل و کوتاه قد است به اندازه ی کودکی 5،4 ساله!نصف سن اش!از همان دور برق آن دو چشم آشنا تمام خاطراتم را می کاود!به سمت شان قدم برمی دارم!از دوران جوانی فاصله گرفته ام!الان پشیمانم! یک آدم گریخته از نگاه مردم.سخت وسنگین قدم بر می دارم.آدمی که جانش را به زمزمه ی خلق فروخت.دستم را به سمتش دراز کردم،پرستارش نزدیک تر می آوردش،بغلش می کنم و محکم به خودم می فشارمش!فقط نگاهم می کند!تمام هوای وجودش را با لذت به مشام می کشم.در بغلم که ول می خورد حس می کنم ،هنوز جنینی بیش نیست! همان حس ناب را دارم.به پاکی نوزادیست که تازه چشم،گشوده ،می گرید.نوزادی فرشته تر از فرشته یک فرشته ی زمینی!!!

به سوی خانه مان می برمش.اول چهارراه از بین ترافیک ماشین ها که  رد می شویم، بوق های ممتد هیجان زده اش می کنند.از کنار هر ماشینی که می گذریم دستش را بر آن می کشد، بوق که می زنند،بلند می خندد و به بدنه ماشین می کوبد،دستش را گرفته ام به سمت جلو می برمش،سخت می توانم همراهش کنم.می ترسم دردش گرفته باشد!ولی اوهم چنان به پلیس چهار راه خیره شده است!سوت یک پلیس مگر چقدر جالب است؟نای رفتنم تمام شده!این زندانی بی گناه من،می خواهد یک روزه تمام دنیایمان را کشف کند!باهم و در کنار هم بودن در امتداد یک چهارراه سخت ،ولی شیرین بود،فقط چند چهارراه دیگر تا به خانه رسیدنمان فاصله است،عمر چگونه بگذرد؟ درهمین فاصله کوتاه می فهمم گل ها را دوست دارد زیرا زمانی که بستنی می خریدم و حواسم کاملا پرت بود،وسط گل های پارک نشسته بود.همین که نشستنش را بر گل های تزئینی پارک می بینم،صورت ذوق زده و دست هایی که پر از گل های پرپر شده است،از تصور قیافه ی باغبان،لب هایم به خنده بازمی شود!دستش را می گیرم وبا خود می کشانم که مورد شماتت قرار نگیریم،و دوباره فرار می کنم!چون انتظار نمی رود باغبان خسته وقتی نتیجه زحماتش را آن گونه می بیند،درک کند که کودک من ذوق زده و ناآشنا با این همه گل ،یک جاست!پس درود بر فرار، زمانی که قرار ذهن ها را اندوهگین می کند.هر دو می خندیم!صدای خنده اش بلند وجالب است!ازخطر گریخته ایم اما دست هایم را می کشد، دوست دارد دوباره ودوباره با هم بدوییم.از انگشتانم بستنی می چکد.بستنی خوردن و لپ های کاکائویی اش اشتهای مرا نیز تحریک می کند.تا بحال خودم را اینگونه آزاد حس نکرده ام!

 همسایه ی بغلیمان از پنجره ی همیشه نیمه بازش من و پسرم را با دست نشان می دهد،بقال سر کوچه برایم  دل می سوزاند،دلش می سوزد وبه پسرم آبنبات مجانی می دهد با خودش بارها تکرار می کند: ((بیچاره))! می شنوم، برای همین هیچ وقت فکر نمی کنم مثلا دارد محبت می کند! مادر شوهرم طنزگوی خوبی ست،در جمع از دور برای پسرکم بوسه می فرستد و در مجلس های اعیانی اش از بی مسئولیتی عروسش، گل می گوید و گل می شنود.رقیب کاری ام با تحقیر نگاهش می کند،شاید با خود می پندارد حیف کلاس خانواده ام نیست که همچین دختر و نوه ای دارند!مادرم از دکترهای خوب ، همه جا می پرسد،می خواهد کسی که سالم است اما معمولی نیست را درمان کند،مرا مریض کرده است!دوستم احمق می پنداردم،چه کسی پس از سالها دوری دوباره یک پسر مریض را برمی گرداند؟او چه می داند،حتی مادر هم نشده است.برادرشوهرم تنهاییم را بر سرم می کوبد و از خواستگارهایی که پسرم را نپسندیده اند،تعریف می کند!برادرم تاب دیدنش را ندارد،مثل قدیم های من است!همان ماه های اولی که دکتر از آینده ای عجیب و غریب ترساندم و تنها بودن و فرار پدرش تیشه به ریشه ام زد و وجودم را به یک جای غریب فرستادم.هیچ کدام از آنها موهای عروسکشان را در تنهایی شانه نکرده اند و او را به دبستان محله نبرده اند.هیچکدامشان صبح تا شب برای خودشان صورت نوزادشان را بارها و بارها نکشیده،نبوسیده و پاره نکرده اند!آنها که به مادرهای این شهرخیره نشده اند و تاب بازهای شهر را ساعت ها خالی،تاب نداده اند.پدرم او را که می بیند ،عمیق نفس می کشد!حس می کنم بغضی به گلویش فشار می آورد،کمتر ما را به خانه دعوت می کند!پیش تر قناری محبوب پیشکشی اش  را هدیه داده بود که از تنهایی در بیایم!اما برادرزاده ام دوستش دارد چون پسر من سیبی که دوست نداشت را به او داد،چون آرام است گوشه ای می نشیند و با ساختمان هایش بازی می کند،گیس عروسک او را نمی کشد و دفتر مشقش را خط خطی نمی کند. راوین*(پسرم) را پیش خود می نشاند،دفتر نقاشی اش را باز می کند و می گوید:((عمه، مامان میگه منو راوین هم سنیم ،میشه با هم مسابقه ی نقاشی بدیم؟)) سرش را می بوسم و قبول می کنم عجیب این برادرزاده ام شیرین است.به راوین نگاه می کند:((باشه راوین؟)) راوین می خندد و می خندد همه ی دندان های نامرتبش خودنمایی می کنند تا مدتها صدای خنده اش می آید،دستهایش را به هم می کوبد.من هم یادش می دهم مداد را در دستش نگه دارد.بسیار سخت بود!می گوید :(( عمه چی بکشیم؟)) مگر مادرها نمی توانند متقلب باشند و به فرزندانشان ساده بگیرند؟ می گویم :((فعلا یک خط صاف!))برادر زاده ام پیروزمندادنه لبخند می زند و می گوید: ((این که چیزی نبود ، کشیدم .)) وشاداب ادامه می دهد: ((راوین نوبت توئه ، بکش! )) راوین مداد را در دستش می گیرد و دفتر را خط خطی می کند . دختر دایی اش متحیر نگاهش می کند اما او متوجه نیست . او خط خطی و خط خطی و خط خطی می کند، می خندد! منحنی ها ، خط ها ، قاطی پاتی ! قهقه اش بالا می گیرد ولی دختر دایی اش مبهوت شده است .مرتب برای خودش دست می زند. موهایش را از جلوی چشم هایش کنار می زند و دوباره می خندد! برادر زاده ام به من نگاه می کند،من نیز هرهر می خندم .بلند بلند هم صدا با او می خندم . برایش دست می زنم و پیشانیش را می بوسم . برادر زاده ی متعجبم لبخند می زند ! از کجا باید بداند هیچ کس تا بحال مداد گرفتن را به او نیاموخته است .

یاد گرفته است که به من بگوید،مامان! هر بار که می گوید،ناخودآگاه دوروبرم را نگاه می کنم،با من است؟چه خوب که مهربان تر از بچه های دیگر است،دوباره بگو مامان!دوست دارد موهایم را شانه کند،خسته و کلافه که می شود روسری را بر سرم می کشد.باهم نقاشی می کشیم از خانه یمان یک سقف مانده است،مورب کشیدن برایش سخت است!مهم نیست من مادرش بمانم،در خانه ی بدون سقف هم دوام می آورم!برای بیستمین بار سعی می کند،4 آجر بازی اش را روی هم بچیند!عصبانی نمی شود اما اخم آشنایی که به ارث برده است،بر پیشانی اش نقش می بندد!من کجای این خاطرات گیر کرده ام!

تنها مزیت نبودن پدرش این است که مجبور نیستم او را با همچین واژه ای آشنا کنم،ناملموس می شد.دوباره سرم به دوران می افتد.خیلی خوب به یاد دارم !صدایش را بلند می کند و می گوید: ((باید بندازیش این بچه مریضه،دیوانه!)) با بغض می گویم:((نمی تونم،اون موقه که می خواستم،گفتین نمیشه قهر خدا میگیردمون!)) چه راحت می تواند هر چیزی را به زبان بیاورد،پوزخند صدا دارم فضا را گرفته !می گوید:((اون موقه گذشته،الان میگم باید بندازیش!)) می خواستم به یاد بیاورد،می گویم:((خواستم بندازم،احساساتی شدی گفتی مامانم نوه پسر دوس داره!)) به من می توپد ،نمی گذارد ادامه دهم ! ((چرت نگو!)) اما ادامه می دهم:((حالا حسش می کنم،این کوچولو زنده س ،تکون میخوره،ایشالا بزرگ میشه،کم کم راه میره،حرف میزنه،میگه بابا!)) از کوره در می رود،نمی خواهد از رویاهایی که به کابوس این روزهایش تبدیل شده،بشنود داد می زند:((بسه!اگه به دنیام بیاد بیشتر از بیس سال زنده نمی مونه!بفهم!)) ملتمسانه می گویم:((بیس سال کم نیس!)) اما او اخم هایش بیشتر در هم می رود کفری می شود و داروهایم را به زمین می کوبد صدای شکستن شیشه ی شربتم بلند شده است چه عجب نمی ترسد کت و شلوار مارکش،لک شود.درحالی که به سمت در می رود،فریاد می زند:(( ارزونی خودت،بچه مریض نمی خوام!)) صدای قدم های عصبی اش، آخرین نوایی ست که از او به یاد دارم.حلقه ام را جا به جا می کنم،کاش او هم پس گرفتنی بود!فکرم را متمرکز کارم می کنم،آخرین کاردو چنگال را دستمال می کشم،یکی از کاردها کم است.راوین یکدفعه با جیغ و فریاد می گوید((مامان!!! چارتا رو چیدم!)) دست می زند،آنقدر از خوشحالی دست و پا می زند که ناگهان پایش به آجرها می خورد و همه را به هم می ریزد،قهقه اش قطع می شود.می خواهد بغض کند یادم می رود وسیله به این مهمی گم شده است،وقتی که فرزندت حساس و آسیب پذیر است نباید کوچکترین نکته از نظر پنهان بماند.به کنارش می روم برای بیشتر از صدمین بار دستهایش را می گیرم چهار آجر پلاستیکی اش را روی هم می چینم.ایوب هم فرشته داشته که صبر آموخته؟البته کمتر سر کار می روم،کارهایم را درکنار راوین انجام می دهم .برای داشتن این فرشته شکر می گویم به سجده می روم،" الله اکبر"صدای درب بالکن می آید ادامه می دهم "سبحان ربی ..." اما بالکن که نرده و حفاظ ندارد،خدایا!"سبحان ربی الا علی..." هنوز در سجده ،می شنوم،درب را پشت سرش می بندد،نمازم را قطع کنم؟نه؟بچه ام چه می شود؟یک بار دیگر او را از دست ندهم!خدایا!کفر نمی گویم،نمازم را می خوانم!اما نکند راوین از بالکن بیفتد!ادامه می دهم"سبحان ربی الا علی و بحمده"بخاطر بچه ام ،نمازم را قطع می کنم نمی دانم سلام دادم یا نه.شتابان به سمت بالکن می دوم،هیچ وقت فکرش را نمی کردم بتوانم آنقدر سریع باشم.نفس برایم نمانده با شدت درب را باز می کنم!از صدای ناگهانی درب بالکن می ترسد،پرنده ام پرواز می کند.مسیر پروازش را نگاه می کنم برای همیشه به سمت آسمان پر می گشاید!خاطرات و درد دل هایم از گذشته را برای همیشه نقش بر زمین می کند.بغضم را قورت می دهم،نگاه ترسیده ی راوین را دنبال می کنم وقتی که درب را آنقدر محکم باز کردم،قناری پدر را که در دستانش بود،به سمت آسمان پرواز داد.به سمتش می روم و بغلش می کنم به سختی لبخند می زنم وقناری در آسمان تا آنجا که می تواند،پر می گشاید.مبارکت باشد همدم روزهای تنهایی،به دست یک فرشته آزاد شده ای،امیدوارم ترافیک تو را هم نترساند!موهای جلوی پیشانی اش را کنار می زند و بسیار لوند می گوید:((مامانی چقد پراش خوشکله!)) آخرین کارد جهیزیه ام را کنار قفس پیدا می کنم،برش می دارم!ناب ترین لبخندم را پیشکش می کنم و می گویم:(( پرای خودت خوشکلتره عزیزم!)).

 

 

*راوین:نامی پسرانه در زبان کردی است به معنای فرد محبوب و نام یک پرنده است!

 

شیلان کریمی

دانشگاه کردستان

 

1

» سه شنبه های دوست داشتنی «

 

همین اول بگویم که من از سه شنبه ها متنفرم. ببخشید که خیلی صریح گفتم! دلایل کاملا منطقی هم

دارم برای خودم... بسیار خب... مثلا اینکه هر سه شنبه گزارش صبحگاهی بخش داخلی است. اصلا یکی از

علت هایی که موهای سمت راست سرم شروع کرده اند به سفید شدن همین بود. اَنترن بیچاره را می برند

آن بالا، روی سِن. مجبورش می کنند بیمار مشخصی را معرفی و درباره فرایند درمانی اش بحث کند. بعد

هم اساتید نازنین، پزشک جوان بیچاره را اصطلاحا می شورند و پهن می کنند...

یا مثلا بدترین درمانگاه، بدون شک درمانگاه سه شنبه هاست...

فی المثل خودتان تصور کنید بعد از کلی دردسر در نوبت درمانگاه تخصصی ایستاده اید. بیمار آخر بیرون

می آید و اکنون نوبت شماست. داخل می شوید و آنچه می بینید باور نمیکنید... یک دوجین آدم با لباس

های سفید که تونلی انسانی تشکیل داده اند و شما باید از بین آنها بگذرید و به پزشک معالج برسید...

درمانگاه سه شنبه صندلی ندارد، اما تا دلتان بخواهد مریض دارد و ساعت های طولانی برای سر پا ایستادن

و نکته نوشتن...

کشیک های سه شنبه هم هیچ وقت سر سازگاری نداشته اند... سه شنبه ی قبل روز تولدم بود. اما در

نهایت، جابجایی کشیک آن شب ممکن نشد. من ماندم خسته و غم زده، فرسنگ ها دور از خانه.

از قضا عصر همان روز پدر و مادری وحشت زده، دختر جوانی را با عجله به اورژانس آوردند و روی تخت

گذاشتند... من اولین کسی بودم که بر بالینش رسیدم... ابدا هوشیار نبود... شرح حال از قصد خودکشی

احتمالی با قرص حکایت داشت... وقتی به خودم آمدم چندین ثانیه گذشته بود و در واقع تنها کاری که

کرده بودم ایستادن و خیره شدن به صورت بی جان دخترک بود. با صدای شیون پدر و مادر دختر، پزشک

متخصص اورژانس با عجله خودش را رساند و نهیب زد:

- دکتر ترسیدی؟! سریع نبض و تنفسش رو چک کن...

بعد فریاد زد:

- پرستار رگ می خوام...

خوشبختانه پزشک اورژانس سر رسید و دخترک نجات یافت.

روی صندلی نشسته بودم که پزشک آمد و کنارم نشست:

- ببین دکتر! وقتی با بیماری با کاهش هوشیاری با هر دلیلی، مواجه میشی باید آمادگی اینو داشته

باشی که ممکنه هر لحظه مریض نیاز به "احیا قلبی ریوی" پیدا کنه... بیا اینجا الگوریتم AHA

رو ببین، شامل مخفف ABC ...

قبل از اینکه ادامه دهد گفت:

- ناراحت نباش دکتر! اول راهی. برای همه پیش میاد. مهم اینه که اشتباهت رو تکرار نکنی.

فقط گفتم:

- امرور روز تولدمه، خانم دکتر!

2

با مهربانی نگاهم کرد و شروع کرد به مرور مبحث احیا...

**********

این روزها چندین بار از همکاران بیمارستان و به خصوص آنها که عیال وار بودند و به اصطلاح سری در

حساب داشتند، می شنیدم که اخیرا در همین حوالی، فروشگاه مواد غذایی بزرگی افتتاح شده است که هر

هفته بعضی اجناسش را با تخفیف ویژه عرضه می کند. از قشنگی فروشگاه تعریف کردند ... از اینکه همه

چیز دارد ... و از خوش برخورد بودن کارکنانش.

اما راستش را بخواهید من ابداً از این فروشگاه های بزرگ و پر زرق و برق خوشم نمی آید. سادگی و

صمیمیت بقالی های کوچک قدیمی را ندارند. مضاف بر اینکه یکبار در مقاله ای خواندم که این فروشگاه

های شیک، محصولاتشان را با قیمتی پایین تر از سایر مغازه های کوچک رقیب می فروشند و آنها را از دایره

رقابت خارج می کنند و بعد از بیرقیب شدن در بازار محلی، با بالا بردن قیمتها از قدرت انحصاری ایجاد

شده سود می برند و اصطلاحا دامپینگ 1 می کنند که به اقتصاد محله آسیب زیادی می زند...

آن روز که تصمیم گرفتم برای خرید بیرون بروم، عصر یکی از روزهای سه شنبه دی ماه بود.

لیستی از اجناس مورد نیازم تهیه کردم: چای، نوشیدنی، بیسکوییت عصرانه، روغن مایع، پودر شوینده و ... .

کوله پشتی ام را برداشتم و بیرون زدم. هوا هنوز تاریک نشده بود. خیابان شلوغ نبود. برف ملایمی می بارید.

دانه های کوچک برف با سرعت کمی پایین می آمدند و با نسیم ملایمی دوباره رو به آسمان بالا می رفتند،

می ایستادند و می رقصیدند.

به سمت بقالی سنتی محله حرکت کردم. راه زیادی نبود. در کمال تاسف با مغازه تعطیل مواجه شدم.

ناامیدانه به اطرافم نگاه کردم. فروشگاه بزرگ کاملا توی چشم بود... مشرف به خیابان اصلی، در فاصله ی

پنجاه قدمی با چراغ های نورانی که پیادهروی سفید از برف را کاملا روشن کرده بود، خودنمایی می کرد.

نمای روبرو تماماً شیشه ای بود. با اینکه تنها یک طبقه داشت اما بخاطر ارتفاع نامتعارفِ سقف، بسیار

بزرگتر به نظر می رسید.

وارد فروشگاه شدم، بی خبر از آنچه در انتظارم بود!

بلافاصله کنار درب ورودی پیرمرد سالخورده ای با یک یونیفرم آبی روی صندلی پلاستیکی نشسته بود. به

گمانم نگهبان فروشگاه بود هرچند که مجهز به سلاح نبود. از مقابلش گذشتم. نزدیک محل ورود، قفسه ی

نوشیدنی ها قرار داشت و درست در روبرو، یخچال غذا های آماده دیده می شد. قفسه ها دور تا دور و

همینطور در وسط، به طور منظمی چیده شده بوند. در یک فضای خالی کیسه های برنج به شکل نامتجانسی

روی هم تلنبار بود. قفسه ی حبوبات، قفسه محصولات گوشتی و لبنی، قفسه ی خوردنی های محبوب بچه

ها و در نهایت قفسه هایی از وسایل بهداشتی که تا سقف امتداد داشتند...

لیست لوازم مورد نیازم را در دست داشتم و در بین قفسه ها شروع به چرخیدن کردم.

1 Dumping : شکستن قیمت ها

3

بچه ی خردسالی تلاش می کرد دست کوچکش را از دستان مادر رها کند و به سمت قفسه خوراکی ها

برود. آقایی میانسال که کت چرمی داشت مشغول خواندن روزنامه امروز صبح بود. یک خانم مسن درحالی

که عصایش را به یکی از قفسه ها تکیه داده بود به دقت مشغول برانداز کردن بسته های حبوبات بود. آقایی

جوان که سبیل نازکی داشت در حالی که لبخندی از رضایت بر لبانش نقش بسته بود یک بسته مسواک و

خمیر دندان برداشت.

یک خانم جوان روبروی قفسه محصولات لبنی پشت به من ایستاده بود. کاملا مشکی پوشیده بود و یک شال

مغز پسته ای به سر داشت. به محض اینکه می خواستم از کنارش بگذرم برگشت و با هم چشم در چشم

شدیم. چهره ی زیبایی داشت... بی اختیار سلام کردم! به گرمی پاسخ داد. قند در دلم آب شد... راستش را

بخواهید حالا که فکر میکنم سه شنبه ها آنقدر هم روزهای بدی نیستند!!

سه متصدی فروش که خانم های آراسته ای بودند در بین قفسه ها، مشتری ها را راهنمایی می کردند.

تزئینات داخلی به طور باسلیقه ای با بادکنک ها، شرشره های رنگی و کاغذ های تبلیغاتی که از سقف آویزان

بودند آراسته شده بود. فروشگاه پُر نور بود و گرمای مطبوعی داشت.

کنار یخچال غذاهای آماده بودم که ورود دو مرد میانسال توجهم را جلب کرد. مرد اول در فاصله کمی از

نگهبان ایستاد و آنکه اندام درشت تری داشت به سمت صندوق رفت و در گوش متصدی چیزی زمزمه کرد

چهره جوانک را دگرگون ساخت. مرد جوان متصدی صندوق ملتمسانه چیزی را تکرار می کرد ولی انگار مرد

درشت اندام قانع نمی شد. فهمیدم که صبرش لبریز شده است. چیزی از جیب سمت چپش خارج کرد که

مردِ جوانِ متصد یِ صندوق از دیدن آن وحشت کرد و به زمین خورد. مرد به دوستش اشاره کرد. دیدم که

مرد اول با یک چاقوی بزرگ پیرمرد نگهبان را به حالت تهدید به دیوار چسباند.

مرد درشت اندام به شدت فریاد می زد که باعث شوک ناگهانی به مشتریان شد.

مسئله ساده بود. دو مرد به قصد سرقت وارد فروشگاه شده بودند و از شانس بد با این توضیح متصدی مواجه

شدند که بیشتر خریدهای امروز از طریق کارت های اعتباری انجام شده و در صندوق پول نقد اندکی وجود

دارد. که این قضیه اصلاً به کام سارقین خوش نیامد. وجود یک کُلت کمری در دست راست مرد درشت اندام

که حالا بسیار خشمگین هم به نظر می رسید، بدترین خبری بود که می توانستیم بشنویم.

سارقین از همه خواستند که در فضای باز وسط فروشگاه جمع شوند و روی زمین بنشینند.

در این گیر و دار پیرمرد نگهبان از غفلت مرد اول استفاده کرد و در یک لحظه برگشت و با یک حرکت

سریع با بطری نوشابه ای که از روی قفسه کنار دستی اش برداشته بود چنان ضربه ی محکمی به جعبه

سیستم حفاظتی فروشگاه، که دقیقا بالای درب ورودی و در ارتفاع دو متری نسب شده بود وارد کرد که

جعبه از جا کنده شد و درب الکترونیکی ورودی را به کلی از کار انداخت.

آه پیرمرد شجاع! کاش این کار را نکرده بودی...

دو مرد سارق ناخودآگاه به سمت در دویدند. هر چه کردند نتوانستند در را باز کنند. آن مرد که اندام

درشتتری داشت درحالی که بسیار خشمگین بود به سمت پیرمرد رفت و با دسته کلت کمری سیاه رنگش

چنان ضربه ای به شقیقه پیرمرد زد که بینوا همانجا نقش زمین شد و خون تیره ای از کاسه ی سرش جاری

گشت.

4

اوضاع بسیار آشفته بود. بدتر از همه اینکه سارقین دیگر نه پولی به دست آورده بودند و نه امیدی برای خارج

شدن داشتند. همه وحشت کرده بودیم، از جمله دو مرد سارق.

همین که به خودم آمدم به سمت پیرمرد دویدم تا شاید بتوانم کمکی بکنم. مرد ضارب فریاد زد:

- هی هی هی!

که یعنی بایست. دست چپم را به نشانه ی اینکه چیزی نیست بالا آوردم و خیلی آرام به پیرمرد نزدیک

شدم. مرد اول صورتش را نپوشانده بود. حالا از این فاصله جزئیات صورتش به خوبی دیده می شد.

پیرمرد تکان نمی خورد. خون تیره ای از شقیقه اش جاری بود. فقط نگاهش میکردم. همان کاری که

همیشه در مواجهه با بیمار بدحال کرده بودم... ماتم برد. ناخودآگاه چشمم به چشمان نیمه باز پیرمرد که به

سقف خیره شده بود افتاد و تصور پزشک اورژانس مثل برق از جلوی چشمانم گذشت...

ABC ...

نبضش رو چک کن...

تنفسش رو چک کن...

هر دو منفی بود. فریاد زدم و کمک خواستم. مرد میانسال که کت چرمی داشت و دختری که شال سبز مغز

پسته ای به سر کرده بود با احتیاط و درحالی که به دومرد سارق خیره شده بودند نزدیک شدند و بعد از

اینکه گویی تاییدشان را گرفته بودند به سمتم دویدند. از دختر خواستم که با دستمالی که پسر صندوق دار

آورد، محکم روی زخم سر پیرمرد را فشار دهد و چانه اش را بالا بگیرد تا راه هواییش باز شود. انگشتانم را

حلقه کردم، روی سینه پیرمرد گذاشتم و تا جایی که توان داشتم فشار دادم.

عملیات احیا آغاز شد... بدون دارو، بدون سِرُم و حتی بدون ناظر کاربلدی که دل گرمم کند.

چهار دقیقه گذشت. نفس هایم به شماره افتاده بود. عرق داغی بر پیشانی ام نشست. عضلات شانه ام شروع

به گرفتن کرد و دردش از گردن به پشتم تیر می کشید. به اطرافم نگاه کردم. مرد میانسال که کت چرمی

داشت نزدیکم بود. صدایش زدم:

- دستات رو حلقه کن. آماده باش که جاهامونو عوض کنیم.

از تعجت توان حرف زدن نداشت. ترسیده بود:

- من؟!

- زود باش. خسته شدم...

به دستان من نگاه می کرد. کنار کشیدم. به طور ناشیانه ای رفتارم را تقلید کرد. اما مشخصاً از فشردن قفسه

سینه پیرمرد وحشت داشت. دستانم را روی دستش گذاشتم و چندبار در فشردن قفسه سینه همراهی اش

کردم. کم کم راه افتاد. ولی زود خسته می شد. چندین بار جای مان را عوض کردیم.

پیرمرد خود آرمیده بود که مرد دوم به سمتم حمله کرد و گفت:

- تمومش کنید. برین کنار...

بعد از حدود بیست دقیقه تلاش و درحالی که از عرق خیس بودم، کوله پشتی ام را در آغوش گرفتم و گوشه

ای کِز کردم.

5

صدای کوبیده شدن جسم سنگینی به شیشه به گوش می رسید. مرد اول می خواست با کپسول آتش نشانی

شیشه قطور فروشگاه را بشکند.

اخطار دادند که همه در فضای خالی وسط فروشگاه روی زمین دراز بکشند و به هیچ وجه بدون اجازه کاری

نکنند و دست به چیزی نزنند. دو مرد به شدت کلافه بودند. ما درمانده بودیم و شرایط بسیار اظطراب آور

بود.

**********

صدای کوبیده شدن جسم سنگینی به شیشه فروشگاه به گوش می رسید. بی اعتنا به همه چیز، دست بردم

و از جیب جلویی کوله پشتی ام، یک کیف سیاه رنگ را خارج کردم. هدفونم را از آن بیرون آوردم. موسیقی

آغاز شد و با خواننده مورد علاقه ام این آهنگ را زمزمه کردم:

شنبه روز بد ی بود ... روز بی حوصلگی... وقت خوبی که می شد، غزلی تازه بگی... / صبح یکشنبه ی من، «

جدول نیمه تموم... همه خونه هاش سیاه، روی خونه جغد شوم ... / صفحه ی کهنه ی یادداشت های من ...

گفت دوشنبه روز میلاد منه ... اما شعر تو میگه که چشم من، تو نخ ابره که بارون بزنه ... آخ اگه بارون بزنه،

آخ اگه بارون بزنه... / غروب سه شنبه خاکستری بود ... همه انگار نوک کوه رفته بودن ... به خودم هی زدم از

اینجا برو ... اما موش خورده شناسنامه ی من... / عصر چهارشنبه ی من، عصر خوشبختی ما ... فصل

پوسیدن من، فصل جون سختی ما / روز پنجشنبه اومد... مثل سقاهک پیر، رو نوکش یه چیکه آب ... گفت

به من بگیر بگیر... 2 »

**********

نیم خیز شدم که کیف سیاهرنگ کوچکی که در دستم بود را داخل کوله پشتی ام بگذارم که... فریاد بلندی

شندیم و بدنم سرد شد.

مرد درشت اندام فریاد کشید که:

- چیکار کردی؟؟

مرد اول گفت:

- اخطار داده بودم که کاری نکنه. گوشی موبایلش توی دستش بود. می خواست زنگ بزنه...

چیزی در پشتم فرو رفته بود. مرد دوم کار خود را کرده بود. نور سفیدی فضا را پُر کرد. با صورت به زمین

خوردم...

از بالا خودم را دیدم. دیدم که روی زمین افتاده ام. دیدم که همه به طرف دویدند. پیر زن سرم را در دامن

گرفت. دختری که شال سبز مغز پسته ای به سر کرده بود زخمم را با یک دستمال بزرگ فشرد و مرد

2 هفته خاکستری، فرهاد مهراد

6

میانسال که کت چرمی داشت گردنم را لمس کرد... انگشتانش را حلقه کرد و روی سینه ام گذاشت و با

اعتماد به نفس و با تمام قدرت فشار می داد...

صدای آژیر پلیس به گوش می رسید. صدای شکسته شدن یکی از شیشه ها در فروشگاه پیچید...

...

امروز سه شنبه دهم دی ماه است. برف زیبایی شدت گرفته است. باد شمالی شروع به وزیدن کرده و سرمای

دی ماه تا مغز استخوان نفوذ می کند.

همچون مسافری غریب در سرزمینی دور به سوی مقصدی نامعلوم در حرکت هستم. به آرامی، فقط طوری

که او بشنود گفتم:

- هر جا که مرا میبری با کمال میل می آیم. فقط یک خواهش کوچک! آنجا گرمایی داشته باشد از

روشنایی نیم روز و سه شنبههایی برای تجربه کردن و از نو آغاز شدن... آخر میدانی! ما آدمهای

سهشنبه هاییم.

 

طه محمدرضاپور

دانشگاه علوم پزشکی بجنورد

 

صدای سکوت

{تِق... تِق ...تِق،} با هر قدم، کفش‌های کوچکش به زمین می‌خورد و صدای شکستن سکوت فضا را پر می‌کرد. آرام آرام قدم برمی‌داشت، عروسک کوچکش را محکم به آغوش کشیده بود و لبخند کمرنگی بر لب داشت. ذهن کوچکش پر از فکرهای بزرگ بود. مدتی بود که دخترک بزرگ شده بود. اولین بار که به این سالن قدم گذاشت را خوب یادش بود یک شبه تمام دنیای کودکانه‌اش شکست و خود را وسط دنیای واقعی دید، ... از آن شب آرزوهایش رنگ باخت و همه آرزوهایش خلاصه شد در ایستادن پشت یک در ...

{تِق. تِق. تِق.}. قدم هایش را بلندتر کرد چند قدمی جلو رفت و بعد ایستاد به در بزرگی که در مقابل داشت خیره شد عروسکش را آرام بالا آورد. گوش عروسک را به دهانش چسباند:

-میبینی؟ مامانی اونجاس...

به در بزرگ نزدیک شد روی نوک کفش‌هایش ایستاد عروسک را به دهان گرفت و دست‌هایش را بر لبه‌ی پنجره گذاشت و سعی کرد خود را بالا بکشد. اما آن پنجره برای او خیلی بلند بود ... خیلی بلند ... وقتی تلاش را بی‌فایده دید دستش را از لبه‌ی پنجره رها کرد و عروسک را محکم به آغوش کشید و سرش را به در چسباند، {دید، دید، دید} ... لبخندش پر رنگ شد. سر عروسک را هم به در چسباند.

  • می‌شنوی؟ بابایی گفته تا وقتی این صداها میاد یعنی مامانی برمی‌گرده خونه... اونوقت دوباره همه چی خوب می‌شه ... همه چی.... اونوقت میرم بغل مامانی و دیگه هم پایین نمی‌یام.

 بغضی گلوی کوچکش را گرفت، عروسک هم بغض کرد برای اینکه عروسکش ناراحت نشود، لبخندی ساختگی زد.

  • ببین، مامانی که خوب شد می‌دم مماغتو بشوره. آخه مماغت هنوز شکلاتیه

 و بینی شکلاتی عروسکی را گرفت و آرام تکان داد.

عروسک فقط نگاهش می‌کرد و لبخندی مات بر لب داشت، دخترک همچنان سرش را به در چسبانده بود و با تمام وجود صداها را به جان می‌کشید و رویا می‌بافت و خود را به آغوش مادر می‌انداخت.

[دید ... دید ... دید ... دییییییید.]

ناگهان جهانی در سکوت فرو رفت، هیچ صدایی نمی‌آمد، فریاد این سکوت گوشش را کر می‌کرد و بر قلبش زخم میزد چشم‌های کوچکش گرد شد و ناباورانه به چشم‌های عروسک خیره شد گیج شده بود. عروسک که حرفی برای گفتن نداشت .... سرش را پایین انداخت دخترک عروسک را چند بار تکان داد. اما عروسک هم حالی بهتر از او نداشت ...

اشک در چشمان معصومش حلقه زد سرش را چند بار تکان داد و باز با دقت گوش داد اما سکوت بود و سکوت ... همه دنیا سکوت شده بود. عروسک را جلوی صورتش گرفت.

  • «نه نه نمیشه، نباید اینجوری بشه پس صداها ..... یعنی ..... یعنی .....». هق هق گریه امانش نداد، روزها می‌شد که با این صداها زنده بود. حال کابوس شب‌هایش را در بیداری می‌دید. پاهایش تحمل غمی به این وسعت را نداشت از پا افتاد .... همانجا بر زمین نشست و زانوهایش را بغل کرد و گریه سرداد، تمام دلش قطره قطره آب می‌شد و می‌چکید می‌دانست کار از گریه گذشته اما ذهن کوچکش پر از سکوت شده بود صدای گریه‌هایش غوغایی به پا می‌کرد اما دنیای خودش خاموش شده بود.

همان لحظه پزشک با روپوش سفید از در خارج شد، هق هق گریه را که شنید سرش را پایین آورد و دخترک را دید، کنار دخترک زانو زد.

  • «خانوم کوچولو چی شده؟ چرا گریه می‌کنی؟ اِه ... عروسکتو چرا انداختی روی زمین؟»

 دخترک آرام سرش را بالا آورد صورتش قرمز شده بود، هق هق گریه مجال حرف زدن را به او نمی‌داد.

پزشک دست‌های دخترک را گرفت و او را کمک کرد  تا از زمین بلند شود دخترک همچنان گریه می‌کرد اما ایستاد ... و پزشک  در مقابلش زانو زد  حالا قد هر دو به یک اندازه بود آسمانشان هم به یک اندازه ... پزشک چشم در چشم او گذاشت، عروسک را به دستش داد ... آرامش از چشمان پزشک به قلب دخترک جاری شد دخترک نفس نفس می‌زد اما آرام جواب پزشک را داد:

  • «مامانیم .... مامانیم ... دیگه نمیاد خونه، دیگه همه چی تموم شد ...دیگه ... دیگه اون صداها.. دیگه نیست. صدای زندگی مامانیم نمیاد ...»

 باز گریه هجوم آورد. لبخند پزشک بر چهره‌اش ماسید ..اما باز سعی کرد هر چند ساختگی اما لبخند بزند آرام دست کودک را گرفت و بر قلب کودک گذاشت.

  • «ببین خانوم کوچولو خوب گوش بده ... [تاپ تاپ تاپ تاپ]

مامانی تو نرفته، مامانیت همین جاست، دنبال مامانت پشت این در نباش ... حالا دیگه مامانت تو قلبته.»

  • «ولی اون صداها»
  • «صداها اینجاست گوش بده ... صداها هنوز ادامه دارن ...»

[تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ]

دختر روی صداها دقیق شد...

کم کم هق هق اش آرام گرفت دستش را روی صورتش کشید و عروسکش را تنگ در آغوش گرفت و رویش را برگرداند. پدرش را انتهای سالن دید، به سمت پدر قدم برداشت. پزشک نیز از جا بلند شد. همچنان که قطره‌های اشک چهره‌اش را خیس می‌کرد به سمت اتاقش رفت.

دخترک همچنان به سمت پدر می‌رفت، پدر مات و مبهوت ایستاده بود و کیسه‌ای پلاستیکی کنار او روی زمین افتاده بود و شیشه‌های شکسته‌ای بیرون از کیسه دیده می‌شد. دخترک عروسک را به بدنش چسباند. [تاپ تاپ تاپ]

  • می‌شنوی مامانی نرفته، مامانی اینجاست[عروسک لبخند زد]  وقتی رسیدیم خونه منو مامانی دوتایی صورتتو می‌شوریم

[حالا عروسک محو صدا شده بود و انگار آنجا نبود.]

  • اینو من نمی‌گم اینو اون خانومه که روپوش سفید داشت ...

یادش آمد خداحافظی نکرده حتما مادرش از اینکه فراموش کرده خداحافظی کند ناراحت می شود. دست بر قلبش گذاشت و سرش را برگرداند تا خداحافظی کند، اما پزشک را ندید ... لبخندی زد و در گوش عروسکش آرام گرفت: «اینا رو من نمی‌گم اینا رو اون فرشته که بال‌های سفید داشت گفت»

 

فاطمه پورطالب

دانشگاه علوم پزشکی دزفول

 

اخلاق حرفه ای

منشی از پشت شیشه مطب در حال نگاه کردن به خیابان بود. با وجود اینکه هفتمین روز بهار بود اما سوز و سرمایی که از زمستان در جان شهر دویده بود هنوز هم خود را به رخ میکشید.سر و روی شهر از برف سفید پوش شده بود. دانه های ریز و پنبه ای برف مانند ارتشی منظم در حال فرود روی زمین بودند.. خیابان،خلوت و سفید پوش بود.چند ماشین در خیابان پارک بودند. برف چند سانتی متری به ارتفاعشان اضافه کرده بود. معلوم بود که شب را زیر برف صبح کرده اند. دکتر ماشین خود را در سمت مقابل خیابان پارک کرد و از آن خارج شد. بخاری که از نفس هایش در هوا پدیدار می شد کاملا گویای سردی هوا بود.امتداد جای قدم هایش در برف به این سمت خیابان نشان می داد که به سمت مطبش می آید. دکتر هر چند نیازی به کار کردن در آن روز تعطیل نداشت اما ترجیح داده بود آن روز را به مطب بیاید. برای خلاص کردن یک نفر از شر دندان درد. یا شاید هم برای رفع بیکاری. به هر حال باز بودن تنها مطب دندان پزشکی آن شهر کوچک در آن ایام تعطیلات غنیمتی بود، آن هم برای افرادی که یک دندان درد لعنتی شیرینی و لذت عید را در کامشان زهر کرده بود.

به محض اینکه دکتر وارد مطب شد چند بیماری که در مطب منتظر بودند و از درد به خودشان می پیچیدند به سمتش هجوم بردند و با اضطرار و عجز شروع به التماس کردند:

-آقای دکتر تو رو خدا این دندان را بکش و راحتم کن. پدرم را در آورده.

-آقای دکتر جان بچه ات از خود شب عید دردش شروع شد. اصلا نفهمیدم چطوری سال تحویل شد.

آقای دکتر به آنها وعده داد که کار همه اشان را راه بیندازد و بعد هم وارد اتاق کارش شد. تا منشی وسایل کار را آماده کند دکتر طبق عادت همیشگی اش یک استکان چای ریخت و جلوی پنجره در حالی که به هوای برفی بیرون نگاه می کرد مشغول هورت کشیدن آن شد. چایی داغ و گرمای بخاری که از آن بالا می رفت انرژی و گرمای دلپذیری را در آن هوای سرد و برفی در وجودش تزریق می کرد.

***

حیاط مدرسه شلوغ و پر از دانش آموز بود. سر و صدای آنها گوش فلک را کر می کرد. بچه ها مشغول برف بازی بودند. با گلوله های برفی به حساب همدیگر می رسیدند. گاهی که یکی از آنها روی برف سر می خورد و کله پا می شد صدای شلیک خنده بقیه بچه ها به آسمان می رفت. محسن و علی در حیاط به دنبال هم می دویدند. به قسمت پشتی حیاط رفتند آنجا خلوت تر بود و بعضی معلم ها موتورهایشان را پارک می کردند. علی به پشت یکی از موتورها فرار کرد و محسن هم دنبالش دوید. بعد از یکی دو دقیقه چپ و راست کردن بالاخره موتور را دور زدند و به سمتی دیگر دویدند. هنوز خیلی دور نشده بودند که با صدای زمین خوردن موتور سر جایشان

میخکوب شدند. ناخواسته باعث زمین خوردن موتور شده بودند. برگشتند و به آن نگاه کردند. بعد هم به همدیگر نگاهی انداختند معنی نگاه همدیگر را می فهمیدند. از ترس پا به فرار گذاشتند و از هم جدا شدند. غافل از اینکه معلم چند دانش آموز را به صورت مامور مخفی برای محافظت از موتور و راپورت دهی اجیر کرده است. احتمالا وعده نمره چاق و چله ای گرفته بودند که انقدر درست و دقیق انجام وظیفه می کردند. چونکه چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که بلندگوی مدرسه علی را به دفتر احضار کردند اما خبری از احضار محسن نبود. محسن از اینکه جاسوس های نان به نرخ نمره خور او را شناسایی نکرده بودند خوشحال بود. اما از طرف دیگر اضطراب داشت که نکند علی او را هم لو بدهد. زنگ کلاس را زدند و بچه ها وارد کلاس هایشان شدند اما محسن می ترسید که سر کلاس برود و همچنان در گوشه ای از حیاط سرد و برفی مدرسه کز کرده بود. اما نهایتا بعد از چند دقیقه این دست و آن دست کردن دل را به دریا زد و با ترس و لرز رفت سر کلاس.

***

دکتر آن روز را در مطب مشغول به کار بود. تعداد بیماران زیاد بود و وضعیت همه آنها هم اورژانسی بود. دکتر نمی خواست بیشتر از یک روز از تعطیلاتش را به کار بگذراند. به همین خاطر سرعت عملش را هم بالا برده بود. در تمام طول روز برف همچنان مشغول خزیدن در آغوش زمین بود و کاملا مشخص بود که زمستان بر خلاف آنچه که تقویم ها می گفتند فعلا قصد کوچ کردن ندارد.

***

محسن سر کلاس نشسته بود و هر لحظه انتظار وقوع حادثه ای ناگوار را می کشید. علی هنوز سر کلاس نیامده بود و معلوم نبود در دفتر مدرسه بر سر او چه می گذرد. خیلی طولی نکشید که آقای غلامیاری در حالی که حرارت و خشم از تمام وجودش به اطراف پرتاب می شد و دست علی را محکم گرفته بود وارد کلاس شد. در را محکم پشت سرش به هم کوبید و فریاد زد:

محسن کیه؟ محسن کریمی کدومتونید؟

محسن رنگش مثل گچ سفید شده بود. با گوش هایش صدای ضربان قلبش که چندین برابر شده بود را می شنید. سعی کرد آب دهانش را قورت دهد اما دهانش خشک شده بود. دستش را بالا گرفت و با صدای لرزان گفت: آقا ماییم.

پا شو بیا اینجا. حالا دیگه موتور منو میندازید و فرار می کنید ها؟ میکروب های بی ارزش. نشونتون میدم کاری میکنم تا عمر دارید دیگه از این غلط ها نکنید.

بعدش هم علی رو برد پای تابلو و داد زد دست هاتو بگیر بالا. علی بد بخت کف دست هایش را در حالی

در دو طرف بدنش  رو به آسمان بالا گرفته بود که مثل دست های پیرمرد هایی که رعشه دارند می لرزید.. چشم های محسن روی طنابی که در دستان آقای غلامیاری بود. خشکیده بود. طنابی که از چند لایه سیم به هم بافته شده بود. معلوم بود که این آلت قتاله را خودش با دقت و سنگدلی هر چه تمام تر فقط برای کتک زدن بچه های مردم ساخته بود. در همین اوضاع بود که آقای غلامیاری بازوی راستش را بالا برد و با تمام قدرتی که در بدن داشت فرود آورد. لایه های سیم به هم بافته شده بر کف دستان علی فرود آمده بودند. دردش آنقدر زیاد بود که صدای فریادش تمام کلاس را پر کرد. بلا فاصله کف دستانش را در حالی که خم شده بود بین ران هایش گرفت و شروع به مالیدن کرد.. با همان ضربه اول گریه اش در آمده بود و التماس می کرد:  آخ...آقا تو رو خدا... غلط کردم. می گفت و اشک می ریخت. محسن هم در گو شه کلاس مانند بچه گنجشکی که در گوشه ای بین چند بچه شر و شور گیر افتاده باشد به خودش می لرزید. با هر نفسی که می کشید تمام قفسه سینه اش بالا و پایین می شد. آقای غلامیاری که حوصله معطل شدن نداشت. دست چپ علی را به زور از بین ران هایش در آورد و صاف کرد. دوباره دستش را بالا برد و با قدرت پایین آورد. اما علی ایندفعه دیگر طاقت نیاورد و جا خالی داد. آقای غلامیاری که خیت شده بود عصبانی شد و یک چک محکم نثار گوش علی کرد. بعدش هم یقه اش را گرفت و آنچنان محکم با دو دست به تخته سیاه کوبید که تخته سیاه از سر جای خودش روی زمین افتاد.  بعد ا آن هم با مشت و لگد به جانش افتاد. آخر سر هم یقه اش را گرفت و به سمت میزش پرتش کرد.

***

نزدیکی های غروب بود.مطب دیگر خلوت شده بود. دکتر آخرین مریضش را هم مرخص کرد. گردن و کمرش درد می کرد. بدنش را به یک کش و قوس سنگین و آبدار مهمان کرد و خمیازه ای به سنگینی ده روز کار کشید. در حالی که روپوشش را در می آورد منشی اش وارد شد و گفت:آقای دکتر یک بیمار دیگر هم آمده. خیلی آه و ناله می کند. هر چقدر هم که بهش می گویم که آقای دکتر دیگر مریض نمی بیند توی گوشش نمی رود. چکار کنم؟

-خودت که می بینی. من واقعا دیگر جان ندارم. یک جوری مرخصش کن برود. بعدش هم روپوشش را روی جالباسی انداخت. چند دقیقه بعد دکتر پالتوی بلندش را پوشیده بود و همین که از اتاق کارش بیرون رفت با حمله یک مرد مواجه شد: آقای دکتر تو را به خدا.مردم از دندان درد. می دانم خسته اید ولی جان بچه هایتان قسمتان می دهم من را از شر این دندان درد لعنتی خلاص کنید. روزم را مثل شب سیاه کرده. خودتان می دانید که اینجا توی این شرایط تعطیلات دندان پزشک گیر نمی آید وگرنه مزاحمتان نمی شدم. خواهش میکنم. دکتر نگاه عمیقی به چهره مرد انداخت و به منشی اش گفت که یک ست استریل وسایل کار را آماده کند. سپس به داخل اتاق کارش برگشت.

***

محسن با دیدن آن صحنه ها مثل اینکه روح از بدنش خارج شده بود. حالا نوبت او بود. صدای محکم و پر از نفرت آقای غلامیاری گوش هایش را می خراشید: حشره کثیف بیا اینجا ببینم. شانس آوردی خسارتی به موتورم وارد نشده وگرنه تمام بدنت را سیاه و کبود می کردم. دست هایت را بالا بگیر ببینم. محسن می دانست که مقاومت فایده ای ندارد. در آن صورت پر از خشم، بینی عقابی، گونه های فرورفته، چشم های درشت پر از خون و سبیل های سیاه رنگ شده ی جوجه تیغی مانندش اثری از دل رحمی و بخشش وجود نداشت. به ناچار دستانش را در دو طرف بدنش گرفت. آقای غلامیاری که چهره ی بر افروخته و سرخ شده اش بیشتر به خازن های جهنم شبیه بود تا یک معلم آن ابزار شکنجه جهنمی اش را بالا برد و با تمام بی رحمی، رذالت و قدرتی که در وجودش بود محکم بر کف دستان نازک و کوچک محسن بی نوا فرود آورد. درد با سرعت برق در تمام سلول های بدن محسن دوید. کف دستش تیر کشید و بلافاصله گرم ش و شروع به سوزش کرد. احساس می کرد مغز استخوان ها و سرش هم سیخ می کشند. همین احساس در ضربه بعدی که بر کف دست چپش فرود آمد تکرار شد. ضربه های بعدی و بعدی. چپ و راست. محسن بدون اینکه دستانش را جمع کند فقط به صورت آقای غلامیاری نگاه می کرد. آقای غلامیاری با هر ضربه ای که می زد دلش خنک تر می شد و جگرش بیشتر حال می آمد. احساس قدرت می کرد. دستان محسن اما دیگر بی حس شده بودند و ضربات، دیگر آن درد اولیه را نداشتند. اما با این وجود هنوز هم تیر می کشیدند. ولی محسن ترجیح می داد ضربات را محکم تحمل کند و دستانش را جمع نکند. این جوری در برابر آقای غلامیاری احساس قدرت می کرد. همچنین ترجیح می داد با آن طناب سیمی شکنجه شود تا اینکه مثل علی زیر مشت و لگد بیفتد. چونکه احساس می کرد که در این صورت دیگر کاملا شخصیت اش خرد خواهد شد. بالاخره آقای غلامیاری خسته شد و دست از شلاق زدن کشید.

***

آقای دکتر محسن کریمی آنچه را دیده بود باور نمی کرد.خودش بود. این مردی که پشت در اتاق ایستاده بود خود آقای غلامیاری بود. هنوز هم چهره اش را در خاطر داشت. بعد از گذشت بیست سال پیرتر شده بود اما خودش بود. بینی عقابی، گونه های فرو رفته، سبیل های سیاه رنگ کرده جوجه تیغی مانندش و مهمتر از همه سنگدلی ای که در چهره اش بود او را لو می داد. چقدر انتظار این لحظه را می کشید. چقدر در خیالاتش انتقام خود را گرفته بود. اکنون طعمه با پای خودش به دام افتاده بود. دکتر خوب می دانست باید چکار کند.انتقام. دیگر این فرصت نصیبش نمی شد. نباید آن را از دست می داد. بالاخره وسایل آماده شد و آقای غلامیاری هم وارد اتاق شد و روی یونیت دندان پزشکی دراز کشید. دکتر محسن کریمی به صورت آقای غلامیاری نگاه کرد.

کف دستانش از درد تیر کشیدند. تمام صحنه های آن روز، زنده جلوی چشمانش رژه می رفتند. آن سیم های به هم بافته شده ای که به سمت سقف بالا می رفتند و زوزه کشان به سمت دستانش پایین می آمدند جلوی چشمانش زنده شده بودند. اما بعد از گذشت این همه سال حالا نوبت او رسیده بود. روزگار چرخیده بود و الان آقای غلامیاری زیر دستان او دراز کشیده بود. با خود فکر می کرد که او باید تاوان کارش را پس بدهد. او حق نداشت آنطور آن بچه های معصوم را شکنجه دهد. حتی اگر موتورش خسارت بر می داشت باز هم حق نداشت. به چهره آقای غلامیاری نگاه کرد. هیچ چیز در صورتش نبود که دل او را به رحم بیاورد. با خودش زمزمه کرد: امروز معنی درد کشیدن را بهت نشان می دهم. کاری می کنم که تک تک سلول های بدنت از درد فریاد بکشند. تو حتما صد ها دانش آموز دیگر را هم مثل من کتک زده ای. امروز تاوان همه اشان را پس می دهی. من مامور انتقام همه آنها هستم. آنچنان با مفهوم درد کشیدن آشنایت کنم که دیگر تا عمر داری دست روی هیچ بچه ای بلند نکنی. 

 سپس یک فرز برداشت و روی توربین دندان پزشکی وصل کرد. یک پدال زد و فرز کوچک با صدایی شبیه به مته با سرعت زیاد شروع به چرخیدن کرد. دکتر در حالی که فرز را جلوی چشمان خودش گرفته بود و پدال می زد از زیر ماسکش می گفت: بچرخ! سریع تر بچرخ! تو وسیله انتقام منی. آن روز این مرد با آن طناب سیمی اش به جان من افتاد و امروز من با تو تلافی می کنم. بچرخ...آهان...سریع تر.

آقای غلامیاری که به فرز در حال چرخش نگاه می کرد گفت: ببخشید آقای دکتر نمی خواهید بی حسی بزنید؟

-نه دندان شما نکروز(1) است به بی حسی احتیاجی ندارد.

اما دکتر خوب می دانست که دندان آقای غلامیاری نکروز نیست. آقای غلامیاری دهانش را باز کرد. دکتر فرز را داخل دهانش برد. پدال زد. فرز شروع به چرخیدن کرد. ضربان قلبش زیاد شد. نفس نفس می زد. عرق کرده بود. تا آن لحظه هیچ وقت چنین کاری نکرده بود. دستش به رعشه افتاد. مثل رعشه دستان علی هنگام کتک خوردن. پایش را از روی پدال برداشت. فرز از چرخش ایستاد. نفس عمیقی کشید. چشمانش را بست. دوباره اراده کرد. پایش را روی پدال گذاشت. فرز شروع به چرخیدن کرد. اما دوباره دستش به رعشه افتاد. صحنه های کتک خوردنش را جلوی چشمانش آورد تا اراده اش را تقویت کند. اما فایده ای نداشت. نمی توانست. یعنی در حقیقت نمی خواست که بتواند. او برای این کار ساخته نشده بود. از روی صندلی اش بلند شد و به اتاق کناری رفت. جنگی در درونش به پا شده بود. سرش گیج می رفت. نمی دانست باید چکار کند. آیا باید انتقام کتک خوردن وحشیانه دو بچه معصوم را می گرفت؟ آیا باید او را به سزای عملش می رساند؟ آیا باید درد را بر تمام بدنش شلاق می زد؟ مسلما این مرد استحقاق چنین کاری را داشت. اما آیا چنین کاری درست بود؟ در این صورت او چه فرقی با آقای غلامیاری داشت؟ سوگند پزشکی اش چه می شد؟ اصلا آیا او در مقام چنین

قضاوت و دادرسی ای قرار داشت؟ نمی دانست چکار باید بکند. چند دقیقه ای را در اتاق دور خودش چرخید. بدون اینکه با خودش به نتیجه ای رسیده باشد به اتاق کار رفت و روی صندلی دندان پزشکی نشست. نمی دانست می خواهد چکار کند. به صورت آقای غلامیاری نگاه کرد. حس نفرت در تمام وجودش دوید. سیم های به هم بافته شده ای را می دید که از سمت سقف بر کف دستانش فرود می آیند. کف دستانش دوباره تیر کشید. تیزی دردش به قلبش هم زد. به صورت آقای غلامیاری نگاهی دوباره انداخت. به این فکر می کرد که مگر چه چیزی در وجود او بود که باعث می شد بتواند چنین رفتارهایی را به راحتی انجام دهد. از درد کشیدن دیگران احساس رضایت کند. آخر مگر می شود یک انسان اینگونه باشد. یک لحظه به ذهنش رسید که اصلا برایش کار نمی کنم. انتقامم را نمی گیرم اما برایش کار هم نمی کنم. بگذار همین جور درد بکشد. اما دوباره فرز را به دست گرفت و پدال زد. فرز چرخید. آن را به داخل دهان آقای غلامیاری برد. این بار دستش نمی لرزید. نفسش را محکم از زیر ماسک بیرون داد. دندان هایش را محکم به هم فشرد. چشمانش را بست و محکم پدال زد. برای لحظه ای زمان در نظرش از حرکت ایستاد. نفسش قطع شد. خود را قاضی و شاهد و متهم یافت. خود را بین خیر و شر دید. در مرز نیکی و بدی. مختار و مسِؤل. سرانجام تصمیمش را گرفت و با خودش گفت:"من نمی خواهم مثل او باشم." فرز را از دهان آقای غلامیاری بیرون آورد. سرنگ تزریق را به دست گرفت و گفت: البته بهتر است برای اطمینان یک بی حسی برایتان تزریق کنم..

 تقریبا دیگر شب شده بود که دکتر مطبش را تعطیل کرد. ارتش پنبه ای برف هنوز در حال فرود روی زمین بود. جای قدم های دکتر در برف به سمت مقابل خیابان امتداد داشتند. جایی که او ماشینش را روشن کرد و بعد از یک روز سخت کاری به سمت خانه اش به راه افتاد.

*نکروز: حالتی از مرگ سلولی که در این صورت دیگر احتیاجی به تزریق بی حسی موضعی در دندان پزشکی وجود ندارد.

 

فرزاد عزیزیان

دانشگاه علوم پزشکی بوشهر

 

اگر نمی نوشتم باز هم فرقی نمی کرد

دقیق یادم نیست، حدودا 69 یا 70 سالی می شود که مرده ام. ولی پرستار پیرم همیشه می گفت: "وقتی که انگشتان دستت درد بگیرد می میری." برای همین جسدم را با کوک های درشت و به فاصله ی کمی از هم به تختخواب دوخته بود. البته دوختِ دستِ چپم که با آن می نوشتم خیلی ریزتر و استادانه تر بود. من، فسیلی هستم که اجزای مرئی اش لا به لای تشک جا مانده است.

جای بدنم روی تشک 69 ساله ی زیر پایم کاملاً نقش بسته بود. شاید هم تشک، مادرانه، بدنم را جوری بغل کرده بود، تا راحتتر در آغوشش بمیرم. دیشب هم مانند تمام شبهای گذشته تاریک بود و سرد، هر چند نمناکی هوای اتاق، مثل روغن بچه استخوان های خشکم را کمی نرم می کرد. باد می آمد. صدای پاهایی که به زحمت روی پله های چوبی کشیده می شد، تصویر سینی و کاسه ی سفالی سوپ را جلوی چشمانم می آورد. هنوز چهار پله ی دیگر تا آرامگاه من فاصله داشت. سه.. دو.. یک..

دستگیره ی در به پایین کشیده شد و پرستار پیرم با لبخندی احمقانه، در چارچوب در ظاهر شد. این مفاهیم را به خوبی درک می کردم، به این معنی که یک شب دیگر می گذشت و من همچنان بودم! آخر حدودا 69 سالی می شود که..

  • امشب کمی آبکی تر پختمش.

قبل از اینکه در را پشت سرش ببندد، مثل همیشه اول به میز و کاغذ هایی که روی آن مرتب چیده شده بود، موشکافانه نگاه کرد. وقتی خیالش راحت شد که چیزی ننوشته ام، چهره اش به حالت عادی برگشت. حتی او هم باور نمی کرد که من مرده ام. متاسفانه خوش باورترین موجودِ روی کره ی زمین روبرویم بود.

در با صدای بلندی بسته شد. هنوز باد می آمد. در حالیکه به تختم نزدیک می شد، کاسه ی سوپ و لیوان آب همچنان قانون تکرار را رعایت کرده و مثل تمام شب های گذشته، با حرکت دستانش لرزیدند و البته کمی از آبِ لیوان هم  توی سینی ریخته شد، تا مبادا اتفاق جدیدی در این اتاق بیفتد. شاید اگر یک شب، کاسه ی سوپ نمی لرزید، یا کمی از آبِ لیوان توی سینی ریخته نمی شد، من می توانستم بنویسم.

هر قدر به من نزدیکتر می شد، بیشتر بوی خودم را احساس می کردم. روی تخت نشست، اما با نشستن او، حالت تشک تغییری نکرد و فشاری به تخت اضافه نشد.

  • شاید فردا ناخن های دستت را کوتاه کنم.

و با این بهانه انگشت های دستم را وارسی کرد تا مطمئن شود، دستانم به سمِّ خودکار آلوده نشده باشند. دوستم داشت و با اینکه جسدم را روی تخت می دید، فقط نگران دستهایم بود.

قاشقِ سوپ را شمرده شمرده در دهانم می گذاشت و با وسواسی مریض گونه، گوشه ی لبم را با دستمالی که همیشه در جیبش بود، پاک می کرد. دستمال را هم برای خدمتی که به آراستگیِ ظاهر من می کرد دوست داشت. گاهی با خودم فکر می کنم که من هیچوقت حتی در بهترین حالت هم، به اندازه ای که پرستار پیر عاشقم بود، خودم را دوست نداشتم.

شاخه های درخت از بیرون به شیشه ی پنجره می خوردند و ریتم نامنظمی را مصرّانه می نواختند. نمی دانم چه سِرّی بود که دیشب، باد مصمم تر از همیشه خودش را به شیشه ی پنجره می کوباند. سکوتِ بد صدایی که بین من و او رد و بدل می شد، از صدای باد هم بلندتر بود و به دنبال این حرفهای گفته نشده، پرستار به من، مثل عزیزی از دست رفته نگاه می کرد. نگرانی و ترس او، دلشوره ی عجیبی را به من منتقل می کرد، که دلیلش را مانند تعداد سال هایی که مرده ام دقیق نمی دانم!

هر قدر او را ترسوتر از قبل می دیدم، نیروی مرموزی که نمی شناختمش بیشتر در من ریشه می دواند. مثل جنینی، آرام در استخوانهای پوکم رشد می کرد، از پاهایم بالا می آمد و مدام خودش را به دیواره های خالی جمجمه ی سرم می کوباند تا باورش کنم.

باد آنقدر قوی شده بود که لبه ی سه چهار کاغذِ روی میز را تکان می داد. از همان بچگی باد بزرگترین قهرمان زندگی ام بود و انگار دیشب بازگشته بود تا کودکی ام را به من یاد آوری کند. همان دوران نه سالگی ام که بیشتر از همیشه به قدرتش ایمان داشتم. شب هایی که چندین بار خودش را به شیشه ی پنجره می کوباند، تا از خواب بیدار شوم و بنویسم. چقدر از اینکه روی صندلی می نشستم و پاهایم به زمین نمی رسید ناراحت بودم، ولی همیشه یک جوری توانسته بودم خودم را به کاغذهای روی میز برسانم.

با یادآوری خاطرات نه سالگی ام چند قطره اشک در چشمانم جمع شد و کمی آرام شدم. چقدر اشک هایی که چشم هایم را پر می کردند، جمجمه ام را خالی تر می کردند. آخرین باری که موفق شده بودم گریه کنم، نه سالم بودم. یک لحظه به خودم آمدم: «نکند امشب با بقیه­ی شب ها فرق دارد؟»

انگار باد مغزم را هم تکان داده بود. گیج و مستأصل به اطرافم نگاه می کردم. هنوز کمی سوپ درون کاسه باقی مانده بود. «خدای من! سوپِ امشب کمی آبکی تر پخته شده و پرستار احمق خیال می کند مرا فریب داده؟» حتی دستمالی که با آن گوشه ی لبم را تمیز کرده بود، سفیدِ سفید بود، بدون هیچ لکه ی سوپی!

«یعنی امشب با بقیه ی شب ها فرق دارد و او خودش هم نمی داند؟» شاید هم تقویم روی میز با باد، دست به یکی کرده بودند و صفحه ای که تاریخِ دیشب در آن نوشته شده بود را قایم کرده بودند تا پرستارم از آن باخبر نشود. چقدر همه چیز گنگ و مبهم بود!

«چرا دیگر پرستارِ پیرم به بهانه ی وارسی ناخن هایم، دستم را نگاه نمی کند تا مبادا جان گرفته باشم و بتوانم بنویسم؟» صدای برخورد کردن صفحات دفتری به هم، حواسم را پرت کرد. به میز نگاه کردم. هیچ کاغذی روی آن نبود. «پس این صدای برخوردِ صفحات دفتر از کجا می آید؟»

دلم برای پرستارِ پیرم می سوخت، او هم مثل من گیج شده بود. فقط به اطرافش نگاه می کرد و از روی تخت جنب نمی خورد. من در حال بازگشتن به خودم بودم و او به حیوان بی آزاری تبدیل شده بود که یک گوشه ی تخت کز کرده و دوران دگردیسی اش را طی می کرد. یک چشمش به من بود و با چشم دیگرش به سقف زل زده بود. به تبعیت از او به بالا نگاه کردم. حدوداً 69 کاغذ سفید بالای سرم خودشان را ورق می زدند و این از معجزه ی آبکی تر بودن سوپ هم غیرقابل باورتر بود!

وقتی کاغذها توانسته بودند از روی میز کَنده شوند، جدایی من از تخت و آن کوک های فاصله دار، غیرممکن نبود. ظریف ترین اهرم داوطلب شد تا سنگین ترین وزنه ی دنیا را جابه جا کند. خودکاری که توانسته بود دست چند تُنیِ من را تا روی کاغذها بکشاند. کاری که حتی باد، با آن همه ادعا و سر و صدایش نتواسته بود انجام دهد.

بعد از قدرت نمایی خودکار، به جای باد، آن را به عنوان قهرمان زندگی ام انتخاب کردم. از حال پرستار پیرم که مثل پسر بچه های نه ساله گوشه ی تخت کز کرده بود خبر نداشتم، اما من نویسنده ی 39 ساله ای بودم، که قهرمان زندگی اش خودکار، داستان آلنِ 9 ساله ای را می نوشت که مرگ خودش را در حدوداً 69 سالگی از نزدیک شاهد بود. با اولین کاغذی که خودش را زیر دستم پَرت کرد، شروع کردم به نوشتن یکی از ماجراهای نه سالگی ام، که هنوز در خاطرم مانده بود:

از خواب که بیدار شدم، کسی در اتاق نبود. تا قبل از آن هم چند بار با صدای باد از خواب پریده بودم. ولی انگار باد می خواست بازی در بیاورد و با آن اوضاع دوباره خوابیدن ممکن نبود. روی تخت نشستم و به اطرافم نگاه کردم، هنوز کاسه ی سوپِ دیشبم، همانجا روی میز بود. عجیب بود که پرستار پیر و سختگیرم هنوز آن را بر نداشته و نظم همیشگی اتاق، به هم ریخته شده بود. سعی کردم خیلی فکرم را درگیر این مسئله نکنم و به سمت میز رفتم. روی صندلی که نشستم، پاهایم به زمین نرسید، اما همیشه یک جوری توانسته بودم خودم را به کاغذهای روی میز برسانم. با اینکه فقط نه سالَم بود، داستانهای زیادی نوشته بودم. تصمیم گرفتم که این بار لجبازی های باد را نادیده بگیرم و داستانی بنویسم که با بقیه ی نوشته هایم فرق داشته باشد. ماجرای شبی را که تصور می کردم ممکن است در سی و نه سالگی برایم اتفاق بیفتد. شبی را که اگر نمی نوشتم..

خودکار، خیلی روان دستم را روی کاغذها جا به جا می کرد و من با ولعِ زیادی، این خاطره ی نه سالگی ام را، حالا که سی و نه ساله  بودم، می نوشتم. هنوز چند کاغذ دیگر تا پایان آن وقت داشتم. صدایی از اطرافم شنیده نمی شد. به یاد پرستارم افتادم. از لحظه ای که توانسته بودم بنویسم، دیگر خبری از او نداشتم. از همان بچگی، هر وقت غرق نوشتن می شدم، خودم را فراموش می کردم.

دست هایم حسابی سست شده بود، کاغذها داشتند تمام می شدند و خودکار دیگر مثل قبل روان نمی نوشت. می ترسیدم. از خودم، از خودکار، از آلنِ نه ساله ای که داستانم را می نوشت و بیشتر از همه، از پرستار پیری می ترسیدم که دیگر نگران دستهایم نبود!

با اینکه می توانستم بنویسم و تصور می کردم که زنده ام، بوی جسدم را بیشتر از قبل حس می کردم. شاید هم بوی پرستارِ مرده ای بود، که در داستان آلن، فراموش کرده بود کاسه ی سوپ را بردارد. کاغذها را بو کردم. نوشته های من و آلن، با هم قاطی شده بود، ولی در هیچ کدامشان اثری از پرستار پیر نبود. می ترسیدم به پشت سرم نگاه کنم. شاید او رفته بود تا نخ محکمتری پیدا کند و مرا جوری به تخت بدوزد، که حتی خودکار هم نتواند دستم را جا به جا کند. ای کاش زودتر می آمد!

دستم آنقدر درد می کرد که نفسم را بند آورده بود. می ترسیدم جوهرِ خودکار، همان سمّی باشد که پرستار پیرم همیشه نگران بود باعث مرگ من شود. هنوز خودکار بین انگشتانم بود و من همچنان در حالِ نوشتنِ پایان داستانم در سی و نه سالگی بودم و تمام تلاشم را می کردم تا این داستان با بقیه ی نوشته هایم فرق داشته باشد. دردِ دستم خیلی بیشتر از قبل شده بود. بند بند انگشتهایم تیر می کشید و تنفسم را سخت کرده بود. به دستهایم نگاه کردم: «چقدر ناخنهایم بلند شده..! پس این پرستارِ لعنتی کجاست؟»

-هر وقت دست هایت درد بگیرد، می میری.

صدای او در سرم می چرخید. شبیه همان نیروی مرموزی بود، که مدام خودش را به جمجمه ی خالی سرم می کوباند.

کمی سرم را به عقب برگرداندم. حضور کسی را روی تخت حس می کردم، اما بوی تعفن آور بدنم که از آنجا به مشام می رسید، شجاعتِ نگاه کردن به آن را از من می گرفت. خودنمایی خودکار به پایان رسیده بود و دیگر آن هم به چشمم نمی آمد. آلن در نه سالگی، داستان من و پرستارم که هنوز بازنگشته بود را به پایان رسانده بود. دیگر دست هایم درد نمی کرد.

کاملاً به سمت تخت برگشتم. پرستار پیرم با کوک های درشت و به فاصله ی کمی از هم به تختخواب دوخته شده بود. "حدوداً 69 یا 70 سالی می شود که مرده است." کاغذها تمام شدند، خودکار از لای انگشتانم افتاد و من خوش باورترین موجودِ روی کره ی زمین هستم، که اگر نمی نوشتم باز هم فرقی نمی کرد.

 

فروغ خسروی

دانشگاه علوم پزشکی اهواز

 

آن پاییز شدید

 

 

از میان دانش آموزان کلاس ۲۰۳ سال دوم رشته ی تجربی دبیرستان شهدای مدرسه ی فیضیه ی منطقه ی چهارده تهران که در روز چهارشنبه چهارم آبان سال 84 در ردیف کنار دیوار نشسته بودند، این تنها هــــانی بود که آرزو نداشت در ردیف کنار پنجره نشسته باشد. وقتی آقای مصطفوی داشت راجع به تأثیر نیروی گرانش بر جرم حرف می زد و یک خط در میان از پنجره ی کلاس بیرون را نگاه می کرد و وقتی بچّه های ردیف کنار دیوار از بچّه های ردیف کنار پنجره می پرسیدند: «چی شد؟و جواب می شنیدند: «هیچّی، هنوز هیچّی، هانی داشت به این فکر می کرد که «آیا دلش را دارد سقوط یک تخم مرغ از پشت بام یک برج ۲۵طبقه و پخش و پلا شدنش روی سنگ فرش پیاده رو را ببیند؟داشت فکر می کرد؛ «اگر در مسیر مدرسه حدّاقل به یکی از گنجشک هایی که روی شاخه ی درخت ها (حتماً) نشسته بودند نگاه می کرد، (مطمئناً) این اتّفاقِ هنوز نیفتاده، (هرگز) نمی افتاد! داشت به این فکر می‌کرد که کاش آن دختر می‌توانست بیاید پایین و 5 دقیقه، (فقط) 5 دقیقه با آقای بهروزی، در دفتر مشاور مدرسه حرف بزند. یا کاش آقای بهروزی می‌توانست برود آن بالا و با صدای گرم و آرامش بخشش با دختر حرف بزند. حتما دختر منصرف می‌شد.

 

ولی همین هانی که تا خرده های نان سفره ی صبحانه را توی حیاط نمی تکاند، لباس به تن نمی کرد، آن چهارشنبه هنگامی که بیدار شده بود، با چشم های اعدامی ها ساعت 7:25 را دیده بود و صبحانه نخورده، با دهان مومیایی ها زده بود بیرون. کرایه ی ماشین را هم که می خواست بدهد، سرش را کمی خم کرد تا نفسش به صورت راننده نخورد و چند قدمی که تا مدرسه مانده بود را به این فکر می کرد که «گنجشک های محلّه شان هم اگر صبحانه نخورند، دهان شان بو می دهد؟

 

شک نداشت که در بزرگ جلویی بسته است و باید دزدکی از در پشتی که برای رفت و آمد دبیرها و کارهای اداری بود وارد مدرسه شود. امّا وقتی دید در جلویی هنوز باز است، بیش از این که خوشحال شود، تعجّب کرد که چطور ممکن است کسی که نمازش قضا شده، این طوری خوش شانسی بیاورد؟!

 

آقا بایرام را دید که همان کنار ایستاده بود، با دهان باز، سرش را بالا گرفته بود، چشم هایش را تنگ کرده بود، و به جای دوری نگاه می کرد. اگر باران در حال باریدن بود، دهانش پر از آب می شد! چیزی حول و حوش سه ثانیه طول کشید تا هانی بفهمد زلزله ای از یک گوشه ی آسمان دبیرستان را تکان داده، خیلی ها را سرگرم کرده، بعضی ها را متعجّب، اندکی را نگران، و (البتّه) کلاس ها را به تعویق انداخته.

نگاه ها همه به سمت برج ۲۵طبقه ای بود که همه ی روزهای پاییز، آفتاب دبیرستان شهدای مدرسه ی فیضیه، دو ساعت و نیم دیرتر از بقیه ی تهران، از پشت بام آن طلوع می کرد.

آن روز صبح، این سایه ی دو خیابان و یک پارک و یک مدرسه ای، یک دختر قدکشیده بود.

 

در حیاط مدرسه، وحید هانی را دید. آمد و گفت: «پسر! ببین چه فیلمیه! دختره همه رو اُسکُل خودش کرده!». هانی اگرچه گفت: «خیلی باحاله»، ولی سرش را برگرداند. درخت اقاقیا همان گوشه ی همیشگی کنار حیاط ایستاده بود، امّا هانی همان لحظه فهمید که سقوط برگ های قرمز اقاقیا (اصلاً) زیبا نیست و همان جا کنار پای خودش تف کرد به زندگی. برگشت و به پنجرهء دفتر مشاوره نگاه کرد. آقای بهروزی آرام و متفکر در قاب پنجره دیده می‌شد. داشت به آن دختر نگاه می‌کرد و انگار از همیشه غمگین‌تر بود. هانی با خودش فکر کرد یعنی آن دختر در مدرسه‌اش یک مشاور، یک (مثلا) خانم بهروزی نداشته؟ چرا نرفته پیشش که بنشیند حرفهایش را بزند و (اصلا) اگر دلش خواست گریه کند؟ خودش خیلی آقای بهروزی را دوست داشت چون همان یک بار که رفته بود پیشش و درددل کرده‌بود خیلی کیف کرده‌بود، اما کمی هم از او خجالت می‌کشید. اگر خجالت نمی‌کشید می‌رفت و از او خواهش می‌کرد خودش را برساند بالای آن برج و با دختر حرف بزند.

 

سر کلاس فیزیک هم وقتی آقای مصطفوی (کلاً) قید تأثیر نیروی گرانش بر هر چیزی را زده بود و به همراه بچّه ها از پنجره به این فیلم مستند نگاه می کرد، وحید زد روی شانه ی هانی و پرسید: «اگه بپّره پایین، چی ازش باقی می مونه؟» هانی با این که خندید و گفت: «پودر می شه»، توی دلش قسم خورد که بعد از کلاس بیرون نرود و با همان دهان مومیایی ها آن قدر سرش را روی میز بگذارد تا بالأخره فریاد «وااااای» بچّه ها کشیده شود و بعد... بعد... بعدش را دیگر نمی دانست چه کار کند.

آقای مصطفوی مثل بقیه ی دبیرها کلاس را نیم ساعت زودتر تمام کرد. هانی به حیاط نرفت و در تمام مدّتی که سرش را روی میز گذاشته بود، به خودش می گفت: «خودکشی، کار آدمای ضعیفهامّا (هیچ جوری) نمی توانست بفهمد که آدمی که شجاعتش را دارد که با سرعت جرم بدنش، ضرب در ۹.۸، ضرب در فاجعه، منهای یک جیغ ممتد، به آغوش مرگ بشتابد، چه طوری آدم ضعیفی حساب می شود؟!

 

وقتی بچّه ها به کلاس برگشتند، وحید پرسید: «نیومدی پایین؟هانی توی دلش گفت: «دست از سرم بردار» و دهانش گفت: «چرا بابا! همین الآن اومدم تو کلاس».

 

آقای فرهود که وارد کلاس شد، هنوز بیشتر از نصف بچّه ها نیامده بودند. پنجره ی کنار میز استاد را بست و پرده اش را کشید؛ طوری که هانی با خودش گفت: «روی مرده خاک ریخت و الفاتحه!». بقیه ی بچّه ها که (یکی یکی) رسیدند، با خودکارش زد روی میز: «پنجره ها بسته، پرده ها کشیده، حواسا این جا!».

 

امّا میثم ایزدی حال کرده بود در تمام مدّتی که فرهود «انتم، انتما» می کند، به اندازه ی سیگارهای توی کلاسورش بیرون را نگاه کند و به بَروبَچز آمار بدهد که: «اُه اُه، دختره لنگاشو آویزون کرده!»...

 

سر و صداهای توی حیاط، آن قدر زیاد شد که فرهود هم مجبور شد نیم ساعت زودتر کلاسش را تعطیل کند، و این برای هانی یعنی هنوز یک ساعت و خرده ای مانده بود تا خورشید خسته ای که (بالأخره) باید خودش را ۲۵طبقه بالا می کشید، برسد وسط آسمان و صدای اذان از بلندگوی مدرسه بریزد توی حیاط.

 

هانی توی راه پلّه آقای بهروزی را دید که با مدیر کلنجار می رفت: "خواهش می‌کنم همین الآن مدرسه را تعطیل کنید. می‌دونید اگه خودشو بندازه پایین چه صحنه‌ای تا پایان عمر در ذهن این بچه‌ها حک میشه؟ میدونید چه تبعاتی..." پیش خودش حساب کرد؛ بدون این که جایی را نگاه کند، از وسط حیاط می رود به دستشویی، وضو می گیرد، و همان طوری با دهان مومیایی ها، بی آن که به بوفه ی آقا بایرام (حتّی) نگاه کند، برمی گردد به نمازخانه و آن قدر صبر می کند که یا اذان را بگویند، یا مدرسه را تعطیل کنند، یا آن صدای «وااااای» را بشنود، یا اذان را!

 

توی دستشویی، عربده ی میثم ایزدی را شنید که: «بپّر بغل خودمو خنده ی بچّه ها را و بعد صدای آقای نظری، مسؤول امور تربیتی که از بلندگو پیچید توی حیاط: «دانش آموزان عزیز! دقّت داشته باشید که انسان وقتی ایمان محکم نداشته باشه، در برخورد با مشکلات زندگی، چیز می شه، خودشو می بازه و دست به همچین حرکاتی می زنه. البتّه افرادی هم هستن که با این حرکات فقط قصد جلب توجّه دیگران رو دارن و این خانوم هم بعید نیس که به هر حال...».

 

میثم ایزدی لابه لای صدای آقای نظری داشت ماجرای خودسوزی دختر همسایه شان را که بهش تجاوز شده بود برای بَروبَچز تعریف می کرد که هانی عین کسی که زیر تگرگ باشد، از وسط حیاط دوید به سمت نمازخانه.

 

توی نمازخانه، عزیزالله شرفی یک گوشه نشسته بود و زانوهایش را ـ مثل دوتا خواهر کوچولوی نداشته که تازه تاتی کردن یاد گرفته باشند ـ بغل کرده بود و خودش را می خورد که چرا، واقعاً چرا جرأتش را ندارد از روی دیوار مدرسه بپرد و فرار کند.

 

وقتی هانی را دید، چنان وحشت کرد که می گفتی هانی دارد توی چشم هایش فیلم آن روز اهریمنی سه سالگی عزیزالله را می بیند؛ همان روزی که در حمّام زیرزمین اجاره ای شان در محلّه ی پنج راه مشهد، پدرش به زحمت سرش را از طناب حلقه شده رد کرد و دو بار بلند صدا زد: «عزیز! عزیزم، و وقتی او آمد، گفت: «بابا جان! میای منو تاب بدی؟ من می ترسم». اما آنجا سینما نبود. نمازخانه بود. و چشمهای عزیزالله این صحنه ها را روی هیچ پرده ای منعکس نمیکرد. پس نه تنها هانی این فیلم را نمیدید، که حتی آقای بهروزی هم آن را نمیدید.

 

امّا هانی بیشتر وحشت کرد؛ چون انگار از چشم های عزیزالله جلوجلو صدای «وااااای» بچّه ها شنیده می شد. این بود که بی هیچ حرفی برگشت به حیاط و بچّه ها را دید که از در مدرسه ـ که مثل دهان مرده وا مانده بود ـ به بیرون هجوم می بردند.

 

هانی همه ی جرأتش را جمع کرد و یک بار دیگر به برج 25طبقه نگاه کرد و وقتی دختر را سر جایش دید، از مدرسه زد بیرون. یک بار جلوی در مدرسه و یک بار هم سر کوچه ی خودشان تف کرد به زندگی.

 

وقتی به خانه برگشت، با همـــــان دهان مومیایی ها نیمروی مادرش را نخورد و فقط به تخم مرغی که توی روغن داغ پخش و پلا شده بود زل زد. تا شب توی خیالش هـــــــزار تا بلا سر خودش و خانواده اش آورد که حاضر شود از 25طبقه سقوط آزاد کند، امّا (        ) شدنی نبود. توی خیالش با آقای بهروزی حرف زد. توی خیالش با آن دختر حرف زد.

 

صبح فردا وقتی داشت خرده های نان سفره را در حیاط می پاشید، با خودش فکر می کرد: «اگه اسم دختره پرستو یا پروانه باشه خیالی نیس. حتّی اگه اسمش کلاغ هم باشه خوبه. امّا اگه اسمش مثلاً بهاره باشه چی؟! هه! ما رو باش

 

بعد، از گنجشک ها پرسید: «اگه هنوز اون بالا باشه چی؟ ...اگه نباشه چی؟!"

 

نمی خواست به مدرسه برود. (اصلاً) نمی خواست.

 

مجید استیری

دانشگاه علامه طباطبایی

 

1

باباي شماره يك

 

بابامو دارن مي برن آسايشگاه. منم كاريش ندارم. هيچي هم نگفتم كه نبرنش. اصلا هم گريه نكردم. بذار

مامام ببردش آسايشگاه؛ اونوقت من هم مي تونم بچه هاي همسايه بغلي و صدا بزنم و بريم تو حياط بازي

كنيم، يهو هم بابا پيداش نمي شه بازي مون و به هم بريزه . تازه يواشكي مامان، مي تونيم بريم پاي

كامپيوتر شون و جي تي آ بازي كنيم، تفنگ بازي، انگري برد. كلي بازي دارن.

» حق نداري از اين بازيا كني « مامان نمي ذاره ، همه ش مي گه

اما زود » الهي بميره « نه نمي رم. ديگه از اين بازيا دوست ندارم. دلم براي بابا تنگ شده. تو دلم گفته بودم

گفتم استغفر اله و حرف مو پس گرفتم، من دوست ندارم بابام بميره. بابام بعضي وقتا حالش خوب خوبه.

فقط اگه حالش بد باشه جيغ مي كشه، عكساشو پاره مي كنه حتي سر مامان داد مي زنه يعني نه كه

دعواش كنه. يهو انگار نمي شناسدش. منم نمي شناسه فكر مي كنه از سربازاي دشمنم. به دوستام چيزي

نگفتم، پارسال براي چندتاشون تعريف كردم و گفتن:

هه هه هه بچه ها باباي حامد ديوونه س. فكر مي كنه حامد دشمنشه.

كلي هم بهم خنديدن. بعدش هم توي مدرسه همه دستم انداختن. منم امسال مدرسه مو عوض كردم. ديگه

هيشكي نمي دونه بابام چشه. به همه گفتم بابام مهندسه. هميشه عسلويه ست مثل دايي محسنم.

مامان گريه نكن. بابايي اون روز كه منم زد خيلي دردم گرفت.

انگار نه انگار دردش اومده باشه . مي گه بابات يه قهرمانه. بعد مياد از خوبياي بابا مي گه. اين كه چند بار

من و روو كولش سوار كرده و دور خونه دور داده. اين كه يهو برامون كلي كادو خريده. اين كه شبا برام قصه

تعريف كرده. اين كه لباس جنگياشو داده به من داده تا بذارم تو كمد مال خود خودم باشه.

اونقدر مي گه كه آدم يهو فراموشش مي شه باباش كتكش زده، جيغ كشيده، دفتر شو پاره كرده، يادش مي

ره اون روز تو مدرسه كنف شده.

اين چه وضعشه؟ چرا دفترت پاره پوره س ؟

اه اه اه اه . ب ... ب.... ببخشيد خانوم معلم، آبجي كوچيكم پاره ش كرده!

.» دروغ مي گه خانوم، حامد كه آبجي نداره «: بعد احمدي دهن لق گفت

2

نمي دونم مامان از كجا فهميد كه پاشد اومد مدرسه. حتما خانوم معلم بهش زنگ زده . بهم قول داده بود به

هيشكي نگه بابا تو جنگ موجي شده، آخه اگه مي گفت آبروم مي رفت. اما مطمئنم كه گفته.

مامان باز به كسي چيزي نگيا. اصلا دردم نيومده. به جون پسر خوشگلم. اصلا تقصير خودم بود فراموش

كرده بودم قرص شو بدم. چرخ خياطي هم روشن بود.

من و مي گيره تو بغلش و مي گه گريه نكن ديگه مامان جون. من حالم خوبه. خوب خوب

پس زنگ بزن آسايشگاه. ببين بابا بهتر شده؟

من اسم همه ي عملياتا رو بلدم. بابام يادم داده. اما چه فايده. بچه ها مسخره م مي كنن تو مدرسه مي گن:

تو به درد هيچ نمي خوري. هيچ بازيم بلد نيستي. نه تفنگ بازي نه فوتبال. من بازي كردن و دوست «49

دارم اما بايد خونه آروم باشه بابا زود حالش بد مي شه، منم حوصله گريه هاي مامانو ندارم.

حامد بشين سر جات بچه

بابام كه گوشي نداره، مامان مي گه موبايل اشعه داره واسش خوب نيست. گوشي مامان هم از اين ساده

هاست. هيچ بازي اي نداره. فقط مار بازي داره. منم مار بازي دوست ندارم. بازي ديگه ايم نمي شه كرد.

نبايد بازي سر و صدا داشته باشه. مامان تفنگام و جمع كرده، بابا تا چشمش ميفته به تفنگ حالش بد مي

شه، بدنش مي لرزه، سرخ مي شه و مي يوفته روي زمين.

مامان بريم دنبال بابا؟

پاشو يالا زود باش بريم ديگه!

هيسس سرم درد مي كنه. بذار فردا تازه امروز بدمش...

اصلا فراموش شده بود . فردا تو مدرسه جشن باباي شماره ي يكه.

تو مدرسه جشن باباي شماره ي يكه.

تو راه كه مي اومديم جليلي گفت: حتما باباي من مي شه. هم مهندسه. هم خوش تيپ، تازه شم جز انجمن

اوليا و مربيانه.

علي پقي زد زير خنده آره حتما با اون نمره هاي درخشانت. بابات باباي شماره ي يكه.

بعد پريدن و كلي همديگه رو زدن.

3

امروز خانم معلم يواشكي به من گفت: باباي تو باباي شماره يك مدرسه ست. به هيشكي هيچي نگو حتي به

مامانت. فقط يه كاري بكن فردا حتما بابات بياد. تازه گفته فردا صبح همه عكساشو از جنگ ببرم. مي خوان

نمايشگاه درست كنن واسش تو مدرسه. حيف كه خيلياشو پاره كرده يه روز كه حالش بد شده بود،اما با

چسب به هم چسبوندمشون. چند تا شم مامان يواشكي جمع كرده. ازش مي گيرم مي برم مدرسه.

حالا چه جوري مامان و راضي كنم بريم دنبال بابا. خدا كنه راضي بشه. خدا كنه بابا فردا يهو تو مدرسه

الهي « حالش بد نشه،آبرمون بره. آخه زشته باباي من يك قهرمانه. باباي شماره يك. خدايا خودت كمكم كن

» آمين

نرگس ناصری بروجنی

دانشگاه دهاقان

 

چراغ قرمز

روز 20 شهریور سال 1393 کودکی آنسوی خیابان روی نوک انگشان پاهایش ایستاده بود و به سختی سرش را توی سطل زباله شهرداری فرو کرده بود ؛ نمیدانم چه چیزی گم کرده بود که فکر می کرد آنجا می تواند پیدا کند پاشنه هایش را به زمین نزدیک کرد و سرش را از درون سطل بیرون کشید صورتش زیر دود سیاه شهر سیاهی به خود گرفته و ناپیدا بود ولی به گمانم پسر بود؛ با کیسه ای که از سطل بیرون کشید راهش را پیش گرفت و رفت.

خدایا اینجا کجاست. اشکال ندارد بهتر از این است که به یک روستای دور بروم. همه اش دو سال است. صبر داشته باشم تمام میشود و برای امتحان تخصص بر میگردم. باید بدنبال بیمارستان صاحب الزمان باشم.

دختری با دستش به شیشه ی ماشینم کوبید و رشته افکارم پاره شد؛: خانم گل می خرید؟ حداقل یک شاخه. شیشه را پایین کشیدم دستش را تا آرنج داخل ماشین آورد. رز قرمز زیبایی بود. یک شاخه خریدم. چراغ کم مانده بود سبز شود.

بویش چنان در ماشینم پیچید که یک لحظه زمان و مکانم را از یاد بردم چشمانم را بستم، حس خوبی بود. گاهی با خود می گویم کاش بجای پزشکی یک گل فروشی داشتم و هر روز این نعمت زیبا را بو می گردم ، با بوق ماشن های پشت سر  به خودم آمدم و گل را روی صندلی گذاشتم ، دستم را گذاشتم روی دنده و پدال گاز را فشار دادم وهمین که خواستم سرعت بگیرم یک دفعه همان پسرک جلو ماشین دوید و من با تمام توان ترمز گرفتم، کمربندم بسته بود، اما پسرک کو؟ کمربندم را باز کردم و سریع پیاده شدم  تا ببینم اتفاقی برایش نیفتاده باشد؛ تا مرا دید کیسه را برداشت و از زمین بلند شد و دوید، من هم به دنبالش دویدم. نمیدانم چرا دنبالش می کردم او که طوریش نشده بود اگر اتفاقی برایش افتاده بود نمی توانست به این چابکی بدود ، سرعت ماشین من هم خیلی کم بود، به نفس نفس افتاده بودم خیلی سریع می دوید پیچید به یک کوچه ی پر پیچ و خم آنقدر پیچید از این کوچه به آن کوچه که به کوچه ای باریک رسید. نور به سختی از میان سوراخ های دیوار راهی به درون پیدا کرده بود. فقط داشتم می دویدم میخواستم پسرک را بگیرم اما بگیرمش که چه؟ کوچه چقدر باریک بود، خدای من اینجا دیگر کجاست! در میان همین کلنجار با افکارم به خودم آمدم و دیدم به جایی رسیدم که همه جا پر بود از چادر های وصله پینه دار و انگار زندگی میشد کرد درون آنها اگر هم نشود بایدی در کار بود، منطقه ی حاشیه نشین.

پسرک به درون یک چادر فرسوده که هر آن ممکن بود ستون چوبی جلبک بسته ی موریانه خورده اش سست شود و چادر فرو ریزد دوید . دستم را جلو بردم تا در مانندی را کنار بزنم، کم مانده بود از فرت نور زدگی آفتاب پاره شود با احتیاط کنار کشیدم و با صحنه ای غریب روبه رو شدم. همبرگری که از کیسه بیرون آورده بود نصف کرده و به مادرش می داد. مادری پیر که نای بلند شدن از رخت چرکین و کوچکش را نداشت. نمی دانم همبرگرِ کدامین شکم سیری ناپذیر بود که این لقمه توانِ پر کردن آن را نداشته و سرنوشتش اینک در دستان پسرک دوده گرفته ای رقم زده شده بود.

سریع به درون چادر رفتم و آن را از دست پسرک گرفتم. دستش را گرفتم  به بیرون چادر بردم. مات و مبهوت مانده بود که من چه کاری می کنم. همان راه های رفته را داشتم بر میگشتم. پرسیدم اسمت چیست؟ پدرت کجاست؟ خواهر یا برادری نداری؟ یا فامیل و آشنایی؟ اما هیچ پاسخی از او نشنیدم ، میخواستم برای او و مادرش غذا بخرم تا حداقل امروز را گرسنه نمانند، شاید هم برای چند وعده غذا خریدم ، چند دست هم لباس میخرم و شاید کار های بزگتر، برایشان خانه ای جور کنم پسرک به جای سرک کشیدن به پسماند آنهایی که زندگی را فقط پر کردن چاه عمیق جسم و چاه عمیق ترِ حرص مال می دانند به مدرسه برود... در میان همین کوچه های پرپیچ و خم به اینها فکر می کردم که پسرک دستم را کشید ، دستش می لرزید ، سرم را بلند کردم، مرد نسبتا جوانی بی سیم به دست راهمان را گرفته بود. پرسید: شما اینجا چه می کنید؟ پسرک لام تا کام حرفی نمی زد من هم از ترس اینکه بگویم با این پسر تصادف کردم تا دردسر نشود دهانم بسته شد. گفت باید با من بیایید. بی چون و چرا رفتیم و سوار ماشین نیروی انتظامی شدیم. من را هم به جرم همکاری با حاشیه نشینان غیرقانونی و تشویش اذهان عمومی بازداشت کردند و دادگاهی برایم تشکیل دادند، پسرک به دلیل کر و لال بودنش نتوانست در اثبات بی گناهی من کمک کند و بالاخره بعد از سه ماه توانستم ثابت کنم که من تقصیری نداشتم و با پرداخت جریمه ای برای توقف و رها کردن ماشینم وسط خیابان توانستم آزاد شوم.

امروز بعد از یکسال یعنی 20 شهریور 1394 با حرف های پدرم و تکمیل دوره کلاس های روانشناسی توانستم با خودم کنار بیایم و تلاش کنم تا سه ماه بیهوده و بی هدفم را در بازداشتگاه فراموش کنم و تصمیم گرفتم معرفی نامه ای که برای بیمارستان صاحب الزمان را داشتم ببرم و کارم را شروع کنم.

درمسیر پسری آنسوی خیابان روی نوک انگشان پاهایش ایستاده بود و به سختی سرش را فرو کرده بود توی سطل زباله شهرداری؛ نمیدانم چه چیزی گم کرده بود که فکر می کرد آنجا می تواند پیدا کند پاشنه هایش را به زمین نزدیک کرد و سرش را از درون سطل بیرون کشید صورتش زیر دود سیاه شهر سیاهی به خود گرفته و ناپیدا بود ؛ با کیسه ای که از سطل بیرون کشید راهش را پیش گرفت و رفت...

دختری با دستش به شیشه ی ماشینم کوبید: خانم گل می خرید؟

...

نگاهم را از اطراف گرفتم و همه ی حواسم به چراغ قرمز بود و فقط ثانیه شمارش را نگاه می کردم تا اینکه سبز شود، با احتیاط سرعت گرفتم و رفتم.

به بیمارستان رسیدم و بعد از کلی طی مراحل اداری دست آخر بخاطر سابقه ی جرم و پرونده در نیروی انتظامی نتوانستم طرحم را بگذرانم و از امتحان تخصص محروم شدم ...

 

هما ایلداری

دانشگاه علوم پزشکی تبریز

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برچسب ها : []

اخبار برگزیده

پر بازدید ترین