داغ ترین ها:

شعر نو

رتبه اول:

جغرافیای رنجور

 

این همه درس خوانده ام

اما

چه فایده؟!

این احتقان مگر از میان می رود؛

حتی اگر از آسمان سراسر تهران

باران دیگوکسین ببارد؟

و تبِ تاریخیِ بهمن

مگر فرو می نشیند؛

حتی اگر کپسول های آتش نشانی

از دانترولن پُر شوند؟

چه کار می توانم بکنم؟

می توانم با طوفان سالبوتامول

ریه های خوزستان را نجات دهم؟

یا با پماد سیلور

سوختگی را

از بلوط های زاگرس پس بگیرم؟

می توانم دکستروز پنجاه هزار درصد

به رگهای ارومیه تزریق کنم؟

و بشکه بشکه آرتلاک

به زایندهرود بریزم؛

تا سوی رفته چشمان اصفهان برگردد؟

نه!

می توانم دو عدد زاناکس بخورم

چراغ ها را خاموش کنم

پتو را روی سرم بکشم

و به هیچ چیز فکر نکنم

 

نگارسادات میرنجفی زاده  

دانشگاه علوم پزشکی تبریز

_______________________________________________________________________________________

رتبه دوم:

رفتگر تاریکی

 

نصف شهر را بیدار کرده

حالا به دیوار تکیه داده

خواب‌اش برده است

جاروی‌اش را برمی‌دارم

می‌کشم به صدای خیابان

دستکش‌های‌اش را در می‌آورم

جارو می‌کشم به پینه‌های تاریک‌اش

ماسک‌اش را برمی‌دارم

می‌گذارم به دهانِ آسمان

جارو می‌کشم به زخم‌ها‌

به غبارهای نشسته بر قلب‌اش

داخل می‌روم

جارو می‌کشم به خانه‌ی بی‌اتاق‌خواب

به قالی کهنه

به بیماری دخترش

به اشک‌های پنهانِ همسرش

پاییز را از تن‌اش در می‌آورم

آرام می‌خوابانم‌اش روی ابرها

جارو می‌کشم به خورشید

و بیرون می‌آیم

 

از خواب می‌پرد

جاروی شعله‌ور را برمی‌دارد

می‌رود به سمتِ تاریک شهر.

 

جواد خوانساری  

دانشگاه تهران

_______________________________________________________________________________________

رتبه سوم:

در سرم مدام گریه می کنی

 

امروز کسی مُرد

و کسی برای تحویل جنازه اش

  •  

 

  •  

از رحم اسبی گریخته است وُ

در اتاق می دود

عقربه ها می چرخند وُ

پرتابم می کنند میان ریشه های نخستین بلوط

میان جلبک های چسبیده به بندر گاه

پرتابم می کنندزیر بوته های توت فرنگی وحشی

 

  •  

ترسیده است کسی آن را به یاد نیاورد

به اینجا نیامده است

 

  •  

تخت ها

لباس های روی جالباسی

ما را به هم نزدیک تر نکرده بود

درسرم مدام گریه می کنی

کفش های آن هایی که رفته اند

روی آب می آید

آن هایی که در راه مانده اند

زنگ زده اند

و آن هایی که قرار بود بیایند، به ذهن دیگری رفته اند

 

 

پرنده ها

در روح درختان قطع شده

لانه می سازند

 

کسی به اتاق آمده است

اسب را نمی بیند

ملافه ها را جمع می کند

قرص ها را می گذارد بالای تخت

و گوزنی زرد

سرش را در ذهنم فرو می کند

آب می خورد

و در آن جا تجزیه می شود

 

امیر بختیاری

دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران شمال

_______________________________________________________________________________________

حلقه

مثل من

رنگ پریده شده

"حلقه" ی که سالهاست

نبودنت را پنهان کرده است....

 

الهام فرهمندنیا  

دانشگاه ملایر

_______________________________________________________________________________________

یک تکه از دنیا

 

یک تکه از دنیا باید باشد

یک تکه ی کوچک

من باید چیزی را جا به جا کنم

 

از کنار ته سیگارها که رد می شوم

زنان شهرم

روسری شان را گره می زنند

مردان شهرم

یقه ی شان را بسته اند

به فصل دیگری می روند تا نفس بکشند

 

چه بسیارند

مردگانی که موفق به مرگ نشده اند

و خاطره ی حیات

آن ها را تجزیه کرده است

 

دانه های برف زمین را رنگ می کرد

رنگ ها همدیگر را خفه می کردند

رنگ ها خیس بودند

من در رنگ ها فرو رفته بودم

از زمین تنها تکه ای از کوه ها باقی مانده بود

 

چقدر فنجان مادرم کوچک  است

برای حجم این اندوه

 

امیر بختیاری  

دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران شمال

 

کاشی های سرد خانه

حالا که اسلحه ها خودکشی نمی کنند وُ

طناب ها، گلوی خود را فشار نمی دهند

حالا که از دیوار مدرسه

 چند آجر باقی مانده است

از بیمارستان

کاشی های شکسته ی سرد خانه

حالا که کبوترِ صلح

 گند زده است به همه چیز

نشسته ام

خاک را جا به جا می کنم

تا از استخوان های اسب پدر بزرگ

از لاشه ی کشتی ها و قطار ها

تکه ای پیدا کنم و بعد

دست شما را بگیرم وُ

به سیاره ای ببرم

که دور هیچ جا نمی چرخد!

 

امیر بختیاری  

دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران شمال

_______________________________________________________________________________________

دفتر نقاشی

 

30 ژول

7-بگذار یادم  برود...

روسری اش کمی رنگی تر از روسری های من بود

من موهای زرد را بلد نیستم

زرد

خورشید است

وسط دفتر نقاشی دخترمان

پشت کوه هایی که ریختند

چشم چشم را نمی دید

وسط دفتر نقاشی دفن شدیم

6-قرص های دو رنگ سر درد...

مغزم تبخیر می شود

می چکد ....

تصاویر نم میکشند

زن های پاشنه بلند چقدر به تو می آیند

زن های کشاورز کفش های پاشنه بلند را بلد نیستند

50ژول

5-می ریزم وسط رودخانه های صفحه ی بعد

حباب می شوی ...

از دهانم بیرون می زنی ...

4-من اگر نقاشی بلد بودم

تورا می کشیدم

تویی که فلسفه بلد نباشد

از در که می آید بوی آفتاب سوختگی خانه را پر کند

جوراب هایش را وصله بزنم

لباسهایش بوی شخم بدهد

وسط لبخند هابش خوابم ببرد

3-خبر مرگم از چه چیزی خبر دارد ؟؟

از جیغ هایی که توی سرم می پیچد؟؟

از رنگ هایی که خالی شده ام؟؟

از تویی که گم می شود ؟؟

از دفتر نقاشی دخترمان؟؟

خبر مرگم از چه چیزی خبر دارد ؟؟

2-"مامان...مامان...خوب کشیدم؟؟"

-از خط بیرون نزن

بیرون زدن اتفاق خوبی نیست

در صفحه ی بعد چشمهایت را بکش

بگذار

خورشید از شریانهایت بیرون بزند

درخت در دستهایت ریشه بدواند

بهار از چشمهای تو برگردد

از خط بیرون نزن

1-بگذار یادم برود....

دستهایش ....

دست هایت ....

دستهایش...

دستهایم....

سمت چپ مغزم هفت ثانیه بیشتر درد داد

کاش یادم برود ...

 

آزین محمدی  

دانشگاه علوم پزشکی کرمانشاه

_______________________________________________________________________________________

سکوت

 

زنی که روی دیوار است

اشارتی ست به شب

اشارتی به صبح

با انگشتی که جهان را به صلح دعوت می کند

و ما را به سکوت

نیمی از قلبم را جا گذاشته ام در عکس

نیم دیگرش دست دکترهاست

و لباس هایم سرم هایی که خستگی را آویزان شده اند

دستی که تو را به عکس برد

مرا به جنگ کشاند

به دفتر فرمانده

به اتاق عمل

به تخت بیمارستان

و تو در همه جا بودی

هم برای کشته ها ناراحت بودی

هم برای قاتلان

و من بهار را از لابه لای پنجره دزدیدم

با خودم به پای عکس آوردم

و با عطر بابونه

و بوی باروت به دیدارت آمدم

خودم در آغوش بیمارستان

قلبم در آغوش عکس

نگاه کن

مثل همیشه نگاه کن

تو تنها آنطرف قاب نشسته ای آرام

و آنکس که همه را به سکوت دعوت می کند تو نیستی

نه تو نیستی

تنها منم که یک سوم خود را به جنگ

یک سومم را به بیمارستان

و یک سومم را به تو بخشیدم

با قلبی که در یک سوم آخر است با تو حرف میزنم

اینگونه وزن بیشترم برای توست

برای تو

که همه را یک شکل به سکوت دعوت میکند

دست از روی لبت بردار

از قاب بیرون بیا

و برای بار آخر مرا صدا بزن.

صابر ساده

دانشگاه آزاد اسلامشهر

_______________________________________________________________________________________

دفتر نقاشی

 

30 ژول

7-بگذار یادم  برود...

روسری اش کمی رنگی تر از روسری های من بود

من موهای زرد را بلد نیستم

زرد

خورشید است

وسط دفتر نقاشی دخترمان

پشت کوه هایی که ریختند

چشم چشم را نمی دید

وسط دفتر نقاشی دفن شدیم

6-قرص های دو رنگ سر درد...

مغزم تبخیر می شود

می چکد ....

تصاویر نم میکشند

زن های پاشنه بلند چقدر به تو می آیند

زن های کشاورز کفش های پاشنه بلند را بلد نیستند

50ژول

5-می ریزم وسط رودخانه های صفحه ی بعد

حباب می شوی ...

از دهانم بیرون می زنی ...

4-من اگر نقاشی بلد بودم

تورا می کشیدم

تویی که فلسفه بلد نباشد

از در که می آید بوی آفتاب سوختگی خانه را پر کند

جوراب هایش را وصله بزنم

لباسهایش بوی شخم بدهد

وسط لبخند هابش خوابم ببرد

3-خبر مرگم از چه چیزی خبر دارد ؟؟

از جیغ هایی که توی سرم می پیچد؟؟

از رنگ هایی که خالی شده ام؟؟

از تویی که گم می شود ؟؟

از دفتر نقاشی دخترمان؟؟

خبر مرگم از چه چیزی خبر دارد ؟؟

2-"مامان...مامان...خوب کشیدم؟؟"

-از خط بیرون نزن

بیرون زدن اتفاق خوبی نیست

در صفحه ی بعد چشمهایت را بکش

بگذار

خورشید از شریانهایت بیرون بزند

درخت در دستهایت ریشه بدواند

بهار از چشمهای تو برگردد

از خط بیرون نزن

1-بگذار یادم برود....

دستهایش ....

دست هایت ....

دستهایش...

دستهایم....

سمت چپ مغزم هفت ثانیه بیشتر درد داد

کاش یادم برود ...

آزین محمدی

دانشگاه علوم پزشکی کرمانشاه

_______________________________________________________________________________________

"فرشته "

 

فرشته نیستم اما...

هر روز بعد از ثبت پژواک لبخند در میان کوه های درد،

 به سمت ابرهای پنبه ای آسمان پرواز می کنم

و بعد از تبعید جامه ی لک گرفته از دنیایم به دورترین نقاط ممکن،

 با  پوششی آزین بسته شده با ریز گردهای بلورین برف به زمین باز می گردم.

پیامبر نیستم اما...

گاهی دست هایم،

وسیله ای برای انتقال معجزه هایی است

که دست به دست از آسمان هفتم تا اتاقی پر از بیم و امید رسیده

و گاهی سر تا پا گوش می شوم

برای شنیدن‌ آخرین پیغام مسافرانی فانوس به دست

که ریسه ی اشک را روی گونه ی بدرقه کنندگانشان نشانده اند.

آتش نشان نیستم اما ...

آتش به جان خواهم شد،

 زمانی که نوزادی روی دست مادرش بی تابی کند...

 کودکی حتی خار در پایش فرو رفته باشد...

و نوجوانی پیش چشم عزیزترین هواخواهش زمین بخورد...

 یا زمانی که مردی با چهره ای شکسته و خجالت زده از سمت صندوق بیمارستان برگردد

و بانویی کهن سال با چادری خاکی از حال برود.

من یک پرستارم...

حقوقم را بلافاصله پس از هر دعای خیر بیمار دریافت می کنم

و در امتداد صبر ستاره ای دنباله دار از تبار عشق قدم می گذارم...

 

علیرضا نمایی  

دانشگاه علوم پزشکی گناباد

_______________________________________________________________________________________

زندگی زغالی

 

حتی لوازم مدرسه اش ذغالی رنگ بود

سفیدی در زندگی اش معنی نداشت

چون در مقابل بازدم های ذغالی پدرش

چیزی سفید نمی ماند

سالها گذشت

سفیدی را در آینه مقابلش دید

وقتی مرد ذغالی زیر خاک

سفیدی رویش را سیاه کرده بود

 

فائزه شریفیان  

دانشگاه علوم پزشکی کردستان

_______________________________________________________________________________________

بابای ترکش ها

 

آقامعلم گفت: موضوع ما بابا

تو دفتر انشا

من بی هوا گفتم: آقا! محمد چی؟

بابای اون مُرده

تو جبهه های جنگ

صد ترکش نامرد روی تنش خورده

کنج کلاس ما جای محمد بود

دیدم نگاهم کرد مغموم و پژمرده

اون لحظه فهمیدم حرفای من اونو

بدجوری آزرده

ناگه معلم گفت: نه بچه های خوب

بابای اون مَرده

با زخم همدرده

اون سربلندی رو

تقدیم ما کرده

اون پشت هر سنگر با ظلم جنگیده

نادیده ها دیده،

اون با تنی مجروح

بوسیده خاکش رو

مهمون جون کرده صد تکه ترکش رو

هرکس توی دنیا با عشق درگیره

هرگز نمی میره هرگز نمی میره

 

محسن وظیفه پشتکوه

دانشگاه پارس آباد مغان

 

برچسب ها : []

اخبار برگزیده

پر بازدید ترین